فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دید و بازدید

کتاب دید و بازدید

نسخه الکترونیک کتاب دید و بازدید به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دید و بازدید

مجموعه ۱۲ داستان کوتاه دید و بازدید یکی دیگر از آثار جلال آل‌احمد است که اینک از نظر علاقمندان به او و آثارش می‌گذرد. جلال در هر دوازده داستان این کتاب به انتقاد و کوبیدن وضعیت موجود آن دوره که سراسر کشور در هرج و مرج ناشی از هجوم بیگانگان استعمارگر و بعداز آن دست و پا می‌زند می‌پردازد. در هریک از این داستانها به دفاع از مردم ستمدیده و رنج‌کشیده دوران خود توجّه می‌کند و هربار یکی از عوامل سرخوردگی ملت را گوشزد می‌کند. جلال در تمام این دوازده داستان همچون دیگر روشنفکران تحصیل‌کرده آن زمان به روشنگری و آگاهی مردم می‌شتابد. دید و بازدید اولین داستان از این مجموعه است که جلال در آن به بهانه دید و بازدید سال نو و نوروز آدمهای مختلف جامعه را معرفی می‌کند. راوی داستان جوان شاعری است که در اولین دیدارش به دیدن یک استاد ادبیات می‌رود. این استاد ادبیات که وانمود می‌کند همیشه درمیان انبوهی از کارهای ادبی و هنری غرق است، مهمانانی از اشراف و آدمهای مهم حکومتی دارد و خود نیز آدم بی‌دردی است که از اجتماع دردمند خود تنها شنیده است و آنها را در شعرهایش می‌سراید؛ مهمانانش نیز که همه از آدمهای ثروتمند و بلندپایه‌اند چیزی جز منافع خود را نمی‌جویند و در بحثهای خود درباره اوضاع سیاسی و اجتماعی مملکت حرف می‌زنند و هریک بنا به موقعیت خود آن را تفسیر می‌کنند. استاد نیز وقتی درمیان آنهاست، یکی از آنها می‌شود و خودش نیز زندگی‌ای اشرافی دارد. در میان مهمانان استاد تنها چند جوان محصل هستند که گویا تنها برای گرفتن نمره به دست‌بوس استاد آمده‌اند و حضور این مهمانان بلندپایه و عالی‌مقام برایشان مایه تعجب است.

ادامه...

بخشی از کتاب دید و بازدید

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

مجموعه ۱۲ داستان کوتاه دید و بازدید یکی دیگر از آثار جلال آل احمد است که اینک از نظر علاقمندان به او و آثارش می گذرد. جلال در هر دوازده داستان این کتاب به انتقاد و کوبیدن وضعیت موجود آن دوره که سراسر کشور در هرج و مرج ناشی از هجوم بیگانگان استعمارگر و بعداز آن دست و پا می زند می پردازد. در هریک از این داستانها به دفاع از مردم ستمدیده و رنج کشیده دوران خود توجّه می کند و هربار یکی از عوامل سرخوردگی ملت را گوشزد می کند. جلال در تمام این دوازده داستان همچون دیگر روشنفکران تحصیل کرده آن زمان به روشنگری و آگاهی مردم می شتابد.
دید و بازدید اولین داستان از این مجموعه است که جلال در آن به بهانه دید و بازدید سال نو و نوروز آدمهای مختلف جامعه را معرفی می کند. راوی داستان جوان شاعری است که در اولین دیدارش به دیدن یک استاد ادبیات می رود. این استاد ادبیات که وانمود می کند همیشه درمیان انبوهی از کارهای ادبی و هنری غرق است، مهمانانی از اشراف و آدمهای مهم حکومتی دارد و خود نیز آدم بی دردی است که از اجتماع دردمند خود تنها شنیده است و آنها را در شعرهایش می سراید؛ مهمانانش نیز که همه از آدمهای ثروتمند و بلندپایه اند چیزی جز منافع خود را نمی جویند و در بحثهای خود درباره اوضاع سیاسی و اجتماعی مملکت حرف می زنند و هریک بنا به موقعیت خود آن را تفسیر می کنند. استاد نیز وقتی درمیان آنهاست، یکی از آنها می شود و خودش نیز زندگی ای اشرافی دارد. در میان مهمانان استاد تنها چند جوان محصل هستند که گویا تنها برای گرفتن نمره به دست بوس استاد آمده اند و حضور این مهمانان بلندپایه و عالی مقام برایشان مایه تعجب است.
راوی بعداز فرار از این اجتماع آدمهای کسل کننده به دیدن مادربزرگ مهربانی می رود که مرتب حرف می زند و جوان راوی فرصتی می یابد تا در خانه بی ریای این پیرزن دلی از عزا درآورد و با آجیلها و تنقلات او که از سر بی ریایی و پاکی فراهم آورده خودش را سیر کند، همان چیزی که به صورت مجلل تری در خانه استاد بود و همه از خوردن آن خجالت می کشیدند؛ تازه به وقت بیرون آمدن از خانه پیرزن، جیبهایش را هم پر از تنقلات می کنند و عیدی هم به او می دهند.
خانه بعدی رییس اداره دوست راوی است که خودش خجالت می کشید به تنهایی به خانه اش برود. وقتی در خانه رییس را می زند کلفت خانه به آنها اطلاع می دهد که آقای رییس به مسافرت رفته است تازه راوی به یاد آگهی او در روزنامه بیست و ششم اسفند می افتد که ضمن پوزش به دوستان و آشنایان اعلام عدم حضورش را در روزهای عید نوروز را داده بود. اما راوی دوباره به یادش می افتد که هر سال چند روز قبل از عید چنین آگهی را از جناب رییس در روزنامه دیده بود.
جناب رییس نماینده آدمهای مردم گریز و منزوی است که برای فرار از دیدارهایی که به طور حتم بسیاری از آنها به جهت درخواست و تقاضایی به جهت موقعیت شغلی او صورت می گیرد، خود را از دیگران پنهان می کند تا مجبور نشود کاری برای کسی انجام دهد؛ زیرا هر دیدی، بازدیدی نیز به دنبال دارد.
این بار راوی داستان به دیدار روحانی محل می رود. مهمانان آقا و خود آقا نیز نماینده آدمهای ظاهرنمایی هستند که از خدا و پیغمبر تنها جمله های کش دار و غلیظ و شدید عربی را آموخته اند و با آن تظاهر به دینداری و خداشناسی می کنند اما از رفتار و حرفهایشان پیداست که تمام حرفها و کردارشان جز ظاهرفریبی و ریا رنگی ندارد.
سرانجام جوان راوی، یکرنگی و صداقت را درمیان مردم ساده و بی آلایش پایین شهر می یابد که لباسهای نو ساده ای پوشیده و با یک اتوبوس شرکت واحد با شادی و خوشحالی واقعی به دید و بازدید عید می روند؛ اما در میان هیاهوی شادی اتوبوس واحد زنی نیز به زندگی پردرد گذشته اش حسرت می خورد و بر زندگی تباه شده اش اشک حسرت می ریزد. او به جایی رسیده بود که دیگر توجه کسی را به خود جلب نمی کرد. او که زمانی خودش را مورد توجه تمام مردها می دید، اکنون تفاله و مچاله شده جسمی بود که نه تنها مورد توجه کسی واقع نمی شد که همه سعی می کردند تا از او دوری کنند.
تمام آدمهای این داستان طیفهای مختلف اجتماع روزگار آل احمد است که جلال آنها را به تصویر می کشد و از تمام آنها اظهار انزجار می کند و پاکی و صمیمیت را تنها درمیان مردم فرودست می یابد.
گنج داستان آدمهای بیچاره و تنگدستی است که به طور اتفاقی و تصادفی شانس به آنها روی می آورد و زندگیشان را زیرورو می کند؛ اما وقتی به آلاف علوفی می رسند یکباره خود را گم کرده، راه و روش زندگیشان تغییر می یابد و به اصطلاح دیگر «خدا را بنده نمی شوند» اما چون لیاقت و ظرفیت این زندگی جدید را ندارند؛ همانگونه که به طور ناگهانی به ثروت دست یافته اند یکباره نیز همه چیز را از دست می دهند و حتی به پستی بیشتری از زندگی قبلی خود می افتند.
زیارت حکایت ساده دلانی است که آرزوی زیارت عتبات همه عشق و آرزوی آنهاست. حکایت مردم قانعی است که درمقابل تمام ناملایمات زندگی مقاومت می کنند و با رنج و بدبختی ای که گریبان آنها را گرفته می سازند و در مقابل نابرابریها و تضادهایی که با طبقات بالاتر جامعه دارند، هیچ فریاد اعتراضی برنمی آورند و تنها دلخوش به مقدسات و عقاید مذهبی کرده اند، بدون آنکه بدانند حقیقت قیام کسی که به زیارتش آنهمه مشتاقند چه بوده است.
افطار بی موقع نیز زندگی آدمهای متعصب و خشکی را به تصویر می کشد که خود را تنها گرفتار شرعیات کرده اند و هر چه در زندگی آنها رخ می دهد به حساب قضا و قدر می گذارند و معتقدند که روزی آنها همان است که خداوند برایشان مقدر کرده و به آن راضی اند و درحالیکه شاید بتوانند خود سرنوشت خودشان را تغییر بدهند اما آن را دخالت در کار خدا می دانند؛ اما جالب است که خودشان هم نمی توانند آنچه را که دین خدا به عهده شان گذاشته به جا بیاورند و برای توجیه اعمال خود متوسل به (کلاه شرعی) شده، چنانکه شخصیت اول این داستان برای فرار از وظیفه شرعی (روزه) دست به مسافرتی مصلحتی می زند تا بتواند روزه اش را بشکند ولی همین آدم درمقابل تظاهر به روزه خواری دیگران در ملاء عام دست به اعتراض می زند و حتی تا درگیری و کلانتری و جریمه شدن هم پیش می رود.
جلال در گلدان چینی آدمی را به تصویر می کشد که نماینده تمامی انسانهایی هستند که به عقاید و آرمانهایشان چنان یایبندند که آن را حفظ می کنند و می خواهند دیگران را هم با خود هم عقیده کنند. اما کسانی نیز هستند که بعداز آنکه به راز و رمز و تمام پیچ و خم آرمان دیگران پی می برند خواسته یا ناخواسته آنها را درهم می شکنند، درست مثل گلدان چینی قیمتی و عتیقه داستان.
وقتی هم که صاحب این آرمان و اعتقاد تمام آرزوهایش را شکسته و ازبین رفته می بیند، فریاد اعتراض برمی آورد و از دیگران و مردم اجتماعی که شاهد چنین ظلمی بوده اند کمک می طلبد؛ اما جواب اجتماع خواب زده روزگار جلال بی اعتنایی و در برخی موارد تمسخر اوست. حتی کسانی که با او پیمانی سخت بسته اند همینکه منافع خود را در خطر می بینند قول و قرارشان از یاد می رود؛ درست مثل راننده اتوبوس داستان!
جلال در تابوت به زاهدان و متولیان ظاهرفریبی می تازد که دین و مذهب را وسیله ای برای چپاول و غارت مردم ساده دل قرار می دهند و همیشه آنها را از خشم خداوند می ترسانند و یا به وعده های خودساخته دلخوش می کنند تا ذهن آنها را منحرف کرده کسی به ماهیت واقعی آنها پی نبرد.
متاسفانه چنین عابدنمایانی در تمام طول دوران زندگی بشر بوده اند و این مختص کشور و یا دینی خاص نیست. امت تمام پیامبران بعداز رحلت آن پیامبر گرفتار چنین افرادی شده اند که در طول تاریخ شاهد نمونه های بی شماری از آن هستیم و این مساله درمیان مسلمانان نیز دیده می شود. جلال در این داستانواره به چنین کسانی اعتراض می کند.
شمع قدی حکایت پیرمردی است که در شبهای عاشورا کنار مسجدی شمع می فروشد. مدتها مراسم عزاداری شب عاشورا از طرف دولت ممنوع شده بود و مردم جرات به راه انداختن دسته های عزاداری را نداشتند و تنها به مجالس روضه بسنده می کردند. مردمی که یک بار طعم هجوم باتونهای پاسبانان را چشیده بودند، دیگر جرات مقاومت نداشتند و تن به سکوتی خفقان آور داده اند. پیرمرد زخم خورده که یک بار باتونهای پاسبانان شمعهای او را ازبین برده بودند، امید به تقاص اللهی داشت و به گمانش که خداوند خودش ریشه ظلم را می خشکاند، یقین داشت که آن پاسبان به تیر غیب گرفتار شده است؛ اما در پایان داستان همان پاسبان را می بیند که بسیار سالم و سرحال، خنده کنان از کنار بساط درهم ریخته او که اینبار با هجوم مردم ازبین رفته، می گذرد.
مردم ازبس خفقان و ظلمتی که سایه حکومت قزاقهای رضاشاهی بر جامعه افکنده، با وجود آنکه در آن سال از طرف دولت آزادی برگزاری مراسم عزاداری اعلام شده، با دیدن نشان پاسبانان از دور آنچنان می ترسند که بی اختیار فرار می کنند و آنچنان می ترسند که هر چیزی که جلوی فرارشان قرار می گیرد را ازبین می برند حتی اگر بساط پیرمرد فقیر شمع فروش دم مسجد باشد.
تجهیز ملّت اعتراض شدید جلال به اوضاع و احوال زمانه ای است که کشور در هرج و مرج شدیدی دست و پا می زد و کاری از دست حکومت برنمی آمد. کشور مورد هجوم دولتی استعمارگر قرار گرفته بود و مردم بیچاره و هراسیده تنها راه نجات خود را در فرار می دیدند اما نمی دانستند باید به کجا گریخت و به فراری بی هدف دست می زدند. تنها پیرزنی که هنوز در روزگار ناصرالدین شاهی به سر می برد تمام سروصداهای ناشی از انفجار بمب و تیر و تفنگ را به تمسخر گرفته بود و راحت و بی خیال مشغول گفتن حکایت ترور شاه شهید! شد. این تمسخر و طنز جلال نسبت به جنگی فرمایشی است که نتیجه اش ازقبل معلوم است.
پستچی نگاه ترحم آمیزی به زندگی کارمندان دون پایه ای دارد که بعداز سالها خدمت صادقانه آنقدر فقیر و تهیدستند که اگر کمک مردم نباشد نمی توانند حتی در شب عید برای پسربچه دبستانی خود گیوه ای بخرند. این طبقه آنچنان در بدبختی و فقر دست و پا می زند که حتی نامساعدبودن وضعیت جوی هوا گریبانشان را می گیرد و روزگار نیز با آنها ناسازگاری دارد و جلال فریاد اعتراضش را به گوش فضای خفقان آور اجتماعی می کشد که حتی از کمک کردن به چنین افرادی می ترسند.
در معرکه جلال قشری زاهدنما در جامعه را به سخره می گیرد که با استفاده از سادگی مردم پایین دست جامعه آنها را غارت می کنند و می چاپند و مردم نیز با اعتقادی کامل و دلی پاک به حرفهایی که خودشان هم قبول ندارند گوش می دهند و جیب گشاد این زاهدنماها را پر می کنند. جلال نه تنها این آدمها را کمتر از ظلم و فساد اجتماعی که گریبان این ملت رنجدیده را گرفته نمی داند؛ بلکه در این داستان آنها را شریک و هم دست ظلم به حساب می آورد چنانکه وقتی منافع این افراد به خطر می افتد با دادن رشوه عامل ظلم و خفقان را به یاری خود وامی دارند.
ای لامس سبا نیز قشر اهل وعظ زمان جلال را می کوبد و در قالب طنزی شیرین آنها را عامل عقب ماندگی مردم اجتماعی می داند که آنقدر نابرابری و ظلم وجود دارد که درحال خفه شدن هستند. وعظهای آنها به خصوص در ایام سوگواری سالار شهیدان به جای آنکه مردم را به ماهیت و حقیقت قیام کربلا آگاه کند، آنها را به سکوت و تن دادن به سرنوشت پر از رنج خود تشویق می کند و در آنها تلقین می کند که آنچه بر سرشان می آید از تقدیر اللهی و خواست خدا است و اگر آنها سعی در برهم زدن آن کنند، کافر خواهند شد و موجبات خشم خداوند را فراهم می آورند و درعوض سعی دارند که به آنها بقبولانند روشنفکران که سعی در بیداری مردمی رنجدیده دارند تا بندهای اسارت و نابرابری را پاره کنند، از عوامل شیطان هستند.
جلال در دو مرده به مقایسه دو قشر فقیر و ثروتمند جامعه می پردازد و دو مرده را به تصویر می کشد که یکی از زور فقر کنار جوی آب مرده و نعش او رها شده تا ماموران شهرداری و پاسبانان آن را ببرند و مرده ای ثروتمند که بر دوش انبوهی از جمعیت راهی قبرستان است و سرانجام نیز نتیجه می گیرد که باز هم از همین مرده فقیر به کسی خیری می رسد؛ ولی آن ثروتمند با آنهمه دبدبه و کبکبه اش هیچ چیزی به کسی جز وارثانش نمی رساند.

سیدعلی شاهری

۱. دید و بازدید عید

ـ سلام. حضرت آقای استاد تشریف دارند؟ بفرمایید فلانی است.
ـ...
صدای استاد از داخل اتاق بلند شد و از حیاط گذشت که با صدای کشیده می گفت: «آقای... بفرمایید تو... کلبه... در... ویشی... که صاحب و دربون... نداره.»
ـ به به! سلام آقای من! گل آوردی؛ لطف کردی؛ بیا جانم! بیا بنشین پهلوی من و از آن بهاریه های عالی که همراه داری برای ما بخوان، بخوان تا روحمان تازه شود. ما که فقط به عشق شما جوانها زنده ایم...
ـ اختیار دارید حضرت آقای استاد، بنده د.. د.. ر مقابل شما؟ اختیار دارید.
ـ نه نمیشه. بجان خودم نمیشه حتما باید بخونی وگرنه روحم کسل میشه.
ـ حضرت استاد اطلاع دارند که بنده شعر نمی سازم. آن هم در حضرت شما؟
ـ به! مگه ممکن است؟ من می دونم که هیچ وقت بی شعر پیش من نمی آیی. زود باش جانم.
ولی مجلس بیش از این به ما اجازه تعارف و تیکه پاره نمی داد. دور تا دور میز گرد، پر از شیرینی فرنگی و آجیلهای خوش خوراک، از همه قماش مردمی یافت می شد. حتی آخوند، منتهی به لباس معمول و متجدد. در یک گوشه اتاق تا روی میز کوچکی بیش از ده پانزده گلدان پر از گلهای درشت، گلهایی که خریدن یکی از آنها هم در قدرت مالی من نیست، چیده شده بود و هوای اتاق را دلنشین ساخته بود. مبلها ردیف و تمیز، کارد و چنگالها براق و گلدانهای نقره روی بخاری درخشنده.
آقای (ط) نماینده مجلس شورا، آقای (ن) بازرگان معروف، آقای (پ) شاعر شهیر، آقای (س) کفیل وزارت دارایی، آقای (ه) وزیر اسبق؛ چندنفر جوان محصل هم که حتما حضرت آقای استاد در دلشان خیال می کردند فقط برای گرفتن نمره آخر سال به دست بوس شرفیاب شده اند، در آن ته کز کرده بودند. شکمها پیش، سرها عقب، پاها به زیر میز دراز، دستها در پس و پیش رفتن و آرواره ها در جنبش؛ دو سه نفر هم با هم مباحثه می کردند.
در و دیوار از تابلوهای بزرگ رنگی و قالیچه های کوچک ابریشمی و قطعات خوش خط و زیبا پر بود. در آن بالا عکس جوانی آقای استاد درحالیکه یک دست زیر چانه، روی میز تکیه کرده بود و در دست دیگر قلمی داشت و غرق نمی دانم... چرا؛ چرا می دانم؛ حتما غرق در شعر گفتن بود، دیده می شد.
یک میز دیگر، کمی کوچکتر که مبلهای ارزان تری به دور آن چیده شده بود، معلوم نبود برای چه کسانی در آن گوشه عقب اتاق گذاشته شده.
میان کتابها و مجلاتی که در آن کنار روی میز انباشته بود و برای جوان تازه کاری مثل من دلیل پرکاری و بی خوابیهای حضرت آقای استاد بود، سرخی پشت جلد مجلدهای تبلیغاتی چشم را می زد.
آقای (ط) نماینده مجلس، نمی دانم در دنبال چه سخنانی، که من چون پسته می شکستم ملتفت نشدم؛ وارد سیاست شده بود و در اطراف کابینه داد سخن می داد: «بله. دولت هیچ «اوتوریته»ای از خود نشان نمی دهد یعنی تقصیری هم ندارد. «شاکن پورسوا» کار می کند و هیچکس در فکر اجتماع نیست. همه تنها «کریتیک» می کنند و هیچیک عمل «پوزیتیو»ی از خود بروز نمی دهد. مثلاً تسبیح عشایر که اینهمه سر زبانها افتاده، من خودم تازه از حوزه انتخابی ام برمی گردم، به وجدان و شرفم قسم می خورم که حتی یک قبضه هم پخش نشده و فقط هزارتا در...»
جمله با هیاهوی ورود یک نفر دیگر بریده شد که از پشت پرده به صدا درآمده بود: «سلام حضرت آقای استاد بزرگوار. از صمیم قلب تبریک عرض می کنم. وظیفه وجدانی بنده است که همیشه خاک درگاهتان را سورمه چشم کنم؛ ولی چقدر روسیاهم که اینقدر قصور ورزیده ام. امیدوارم خواهید بخشید.»
و هنوز ننشسته، مشغول شد و درحالیکه دهانش می جنبید سر و کله ای برای دیگران جنباند. آقای (ط) نماینده مجلس ادامه داد: «بله خیلی خوب شد آقای مدیر روزنامه (م) هم تشریف آوردند و من تا اندازه ای می توانم یقین داشته باشم که در پیشگاه ملت حرف می زنم. بله باید سعی کرد موقعیت دولتها را در این بحرانهای شدید که برای استقلال مملکت خطر دارد تثبیت کرد و با پیشنهاد روشهای عملی و در عین حال انتقادی، از آن پشتیبانی نشان داد. من سنگ دولت را به سینه نمی کوبم ولی خوب نیست در انظار خارجیان این انتقادهای آبرو...»
روزنامه نویس که دهانش پر بود به میان حرف او دوید: «ای آقا! از چه دولتی پشتیبانی کنیم؟ دولتی که اینقدر «پرسونالیته» ندارد که به تلفن یک منشی فلان سفارتخانه اهمیت ندهد و دهان مطبوعات را که رکن چهارم و به عقیده من رکن اول آزادی یک ملت «دموکرات» است نبندد، کجا قابل پشتیبانی نیروی ملت است؟ اگر جرات کار ندارد چرا مانده است؟ تشریف ببرد و اگر دارد چرا به حرف هرکس و ناکس گوش می دهد؟»
و حضرت آقای استاد تایید فرمودند که: «بله همین طور است، صحیح است. واقعا عین حقیقت را فرمودید.»
آقای (ن) بازرگان معروف هم عاقبت سری توی سرها درآوردند که: «پس معلوم شد چرا آقا با دولت سرقوز آمده اند. هه! ما بازاریها ــ گرچه باید ببخشید من بازاری نیستم، بازرگانم ــ همیشه به حقیقت امر نگاه می کنیم. آخر آقاجان با توقیف یک روزنامه شما که لابد با آن صبح تا شام جز فحاشی کار دیگری نمی کرده اید که نباید دولت سرنگون بشود! باید دید دولتها برای ملت چه کار می کنند؟ آخر جانم این دولت را ازبین می خواهید ببرید؛ ببرید. من از آن دفاع نمی کنم؛ ولی آنوقت کی را سرِ کار خواهید آورد؟ یکی از آن بدتر! (خودش جواب داد و هرهر خندید) از حق نباید گذشت، این دولت چه کار است که نکرده؟ من خودم یک مال التجاره کلانم را متفقین در ولایات توقیف کرده بودند؛ عصر به من خبر رسید؛ شبانه به منزل نخست وزیر رفتم و خواستمش. با «روب دوشام» آمد پیش من. قضایا را گفتم. فوری به وزیر خارجه اش تلفن کرد و گفت سفیر آن دولت را بخواهد و کار مرا برسد و فردا صبح کار من درست بود. آخر شما...»
ـ هه! هه! هه! پس معلوم شد آقا چرا جوش دولت را می زنند ــ این روزنامه نویس بود ــ آقا خیال می کنند ملت همین ایشان هستند که چون منافعشان در یک مورد تامین شده پس دولت را باید تثبیت کرد. شما آقایان تکلیف خودتان را انجام می دهید که از دولت پشتیبانی می کنید. شما که اموالتان را از ایشان پس گرفته اید، حضرت آقای نماینده مجلس هم که لابد لاستیک ماشینشان سر وقت می رسد؛ ولی ما دیگر برای چه از دولت پشتیبانی کنیم؟ ثانیا تقصیر شما نیست، شما بازاریها تازه روزنامه خوان شده اید و فقط اسمی از دولت و ملت و حق و وظیفه شنیده اید؛ ولی نمی دانید کجا به کجا است.
آقای (ن) بازرگان معروف باعجله گفت: «آقا من که گفتم بازاری نیستم.» و همه خندیدند.
جوانکهای محصل که گویا اولین بار بود در یک مجلس با نماینده محترم مجلس و وزیر و روزنامه نویس ــ یعنی نیروی ملت ــ و سران قوم، دور هم روی یک جور مبل نشسته بودند، دهانشان از تعجب باز مانده بود و نمی دانستند چه بکنند. شاعر شهیر، آن ته، در مبل فرو رفته بود و گاه گاه دهن دره می کرد و شاید برای عکس جوانی آقای استاد که در آن بالا روبه روی او بر دیوار بود، در مغز خود شعر می ساخت که فردا در مجله «شعر جدید» چاپ کند.
سرم درد گرفته بود و از اینکه در اینجا هم نمی توانستم دمی راحت باشم، خیلی کسل بودم. آقای (ط) نماینده مجلس از وقتی که این مردکه روزنامه نویس میداندار مجلس شده بود، خاموش مانده بود و آب نبات می مکید. بلند شدم و خداحافظی کردم: «خیلی مشعوف شدم. خیلی باید ببخشید. مصدع اوقات شده بودم. امیدوارم در سال جدید استفاضات و استفادات و...»
نفهمیدم چطور از خانه در رفتم و خود را از چنگ این مبل نشینها رها کردم! فقط وقتی که سر پیچ کوچه پرخاک حضرت استاد، اتومبیل آقای (ط) نماینده مجلس به سرعت از پشت سر آمد و مرا واداشت به کنار بروم و دستمال به دهان بگیرم، به خود آمدم...
***
ـ علیک سلام ننه جون؛ عیدت مبارک؛ صدسال به این سالها. زیر سایه امام زمون، کربلای معلا، نجف اشرف. نن جون مگه عیدی بشه و سالی بیاد و بره که این ورا پیدات بشه! چرا سری به این ننه جونت نمی زنی؟ ای بی غیرت، من که با شماها اینقدر محبت دارم چرا شما پوس کلفتا به من محلی نمی زارین؟ ننه جون خیلی خوش اومدی. چی بگم؟ من که بلد نیستم به شما فُکلیا بگم تربیک ــ چه می دونم ــ تبریک عرض می کنم. ما قدیمیا دیگه کجا این حرفها رو بلد میشیم؟ خوب ننه جون بیا این بالا رو دشک بشین دهنتو شیرین کن. شما، تازگی، ننه، از پسرکم کاغذ ماغذی ندارین؟ نمی دونم کی میادش. شما چی میگین ننه؟ واسه سیززه اینجا می رسه یا سیززرم تو بیابونا درمی کنه؟ خدا پشت و پناش باشه ننه جون. ماشالاه ماشالاه خیلی خوش سفره. دلش نمی خاد بیاد. پنج ماس رفته و هنوز دلش نمی خاد برگرده سر خونه زندگیش و پیش ننه پیرش؛ اما ای ننه... بیاد چه کنه؟ روزی رو که خدا هر جا باشه می رسونه. منم که تا حالا گشنه نموندم. پس بیاد چه کنه؟ اونجا در جوار اون بزرگوارا، یه زیارت سیر می کنه. ما که قسمتمون نیست. وقتی ام میخاس بره هرچه اصرارش کردم منو نبرد. خوب راسی ننه بگو ببینم خانومت چطوره؟ خوبه؟ اهل خونتون که همه سلامتن؟ آره؟...
خانم بزرگ هیچ راضی نبود به من هم اجازه صحبت بدهد و با وجود اینکه هیچ دندان در دهان ندارد و وقتی که آرواره های لخت خود را روی هم می گذارد، لب پایینیش درست سوراخهای دماغش را می گیرد، پشت سر هم حرف می زد و از همه چیز می پرسید. من هم سرگرم خوردن بودم. اقلاً اینجا که از کسی رودرواسی نیست شکمی از عزا درآوریم. هرجا که می رفتم یا خجالت می کشیدم و یا چیزی پیدا نمی شد. به او اجازه دادم که هی بپرسد و من سرگرم بودم. او ادامه می داد: «وای ننه جون. نمی دونی امسال چه زمس سونی به من گذشت! هی بیدبید مس خایه حلاجا لرزیدم و راه رفتم. تنهایی تو این اتاق درن دشت انقدر آرواره هام رو هم خورد که مردم. خاکه های توی کته تموم شد و زمس سون تموم نشد. وای ننه جون نمی دونی... نمی دونی... حالام می بینی هنوز کرسی مو ورنداشتم. اصلاً امسال خونه تکونی ام نکردم. شما که اصلاً سرما سرتون نمیشه. ننه جون خوب چرا اینطور لخت راه می ری؟ با یه کت که آدمیزاد گرم نمیشه. بمیرم اللهی ننه جون! بچه هکم زهرا امسال خیلی به داد من رسید. راس راسی اگه اون نبود من امسال ریق رحمتو سر کشیده بودم. طفلک صبح میومد پخت و پزمو می کرد، ظهر می رفت. عصر می اومد، شب می رفت. ننه جون یک دنیا ممنونشم. خدا پیرش کنه. ننه جون پس چرا نمی خوری؟ شاید بدت اومده که چرا تخمه و گندوم شادونه جلوت گذوشتم؟ ها؟ ای قرتی! این قرتی بازیا رو بنداز دور. مس بچه آدم تخمه بشکن...»
از وقتی که از راه رسیده بودم دهانم پر بود. به ماهیت خوردنیها فکر نکرده بودم. حتی نمی دانستم پوست تخمه هایی را که شکسته بودم چه کرده بودم؟ ولی خانم بزرگ هی اصرار می کرد. من مشغول بودم و او ادامه می داد: «ای ننه جون، نمی دونی! روم به دیفال، روم به دیفال، بیرون روش گرفته بودم. خدا خودش خیلی رحم کرد. گلاب به روت مس سگ بیرون می رفتم. راسی ننه جون میگن تو یه وقتا دعام می نوشتی؟ راس سه؟ بلدی برا منم یه دعا بنویسی؟ خوب ننه جون از جنگ منگ چه خبر داری؟ این حسنه، بچه رختشور ما شبا تو پاقاپق پای رادیوله؟ رادیونه؟ چیه؟... پاس وای میسه و براما خبر میاره. می گفت آلمانا یه بمب نمی دونم چی چی؛ اسمشم گفت ننه... ولی براما که دیگه هوش و حواس نمونده؛ اختراع کردن. راس سه؟ ننه جون راس راسی من دلم واسه مادرای این جوونکا کبابه. کباب! آخه هرچی باشه بنده خدا که هستن. آدم دلش می سوزه. حالا کافرن، کافر باشن. نمی دونم ننه؛ میگن دیگه جوونا تموم شدن. حالا دیگه پیرمیرارم می برن؟! واخ! واخ! ننه جون مگه اونا خدا و رسول سرشون نمیشه؟ آخه شب عیدیه چطور دلشون می آد...؟ آخیش... منکه دلم ریش ریشه! مادرمرده ها! اما ننه جون من یه چیز دیگم می گم. شاید آخرالزمونه. شاید اینا همدیگه رو می کشن که کار صاحب زمون راحت بشه و دستش ــ قربونش برم ــ زیاد خسته نشه. از قدرتی خدا چه دیدی ننه جون...؟»
من که تا اذا بلغت الحلقوم خورده بودم، بلند شدم: «خوب خانم بزرگ عزت شما زیاد. خدا سایه شما را از سر ما کم نکند و به شما طول عمر بدهد.»
خانم بزرگ تند رفت تو.
ـ وایسا! وایسا ننه جون، وایسا، یه کاریت دارم... آها... الآن می آم... بیا ننه جون گرچه قابلی نداره ء... ر... ذ... می... خام. راسی چرا اینارو نخوردی؟ بیا بی غیرت! من این حرفها سرم نمیشه. باید بریزی تو جیبات ببری...
خانم بزرگ یک اسکناس به من عیدی داد و جیبهایم را نیز از نقل و شیرینی و گندم شاهدانه پر کرد.
با رفیقم که به تنهایی خجالت می کشید به دیدن رییس اداره شان آقای (ب) برود که در ضمن رییس انجمن شمال غرب هم بود، صبح روز سوم عید درِ منزل ایشان را می کوبیدیم. کلفت نازک صدایی از لای در، در جواب ما گفت که آقا تهران تشریف ندارند. راستی حافظه چقدر به انسان خیانت می کند؟ تازه یادم می آمد که ایشان روز بیست و ششم اسفند در روزنامه ها آگهی داده بودند که: «تبریکات صمیمانه ام را در این نوروز ملی باستانی به خدمت تمام دوستانی که همه ساله سرافراز می فرمودند تقدیم داشته و در ضمن خبر مسافرت چندروزه خود را به نواحی جنوب اعلام می دارم. از این جهت با هزار تاسف و پشیمانی از پذیرفتن و درک حضور دوستان در ایام نوروز معذور و امید است که...»
باقی جملات ادیبانه ایشان را درنظر نداشتم. ناچار من نیز اسم خودم را روی کارت رفیقم، پهلوی نام چاپی او، نوشتم و به کلفت نازک صدا که پشت در ایستاده بود دادیم و تند رد شدیم. رفیقم که هنوز صورتش تا بناگوش سرخ بود برای اینکه خودش را از تک و تا نیندازد می گفت: «چه خوب! از وراجیهای آقا هم به این زودی خلاص شدیم. چه خوب بود همه دید و بازدیدها همین طور ساده بود.»
ولی من در این فکر بودم که گویا همه سال از وقتی که این آقا اسم و رسمی پیدا کرده، دو سه روز پیش از نوروز چنین اعلانی از او در روزنامه ها دیده ام و پس از تعطیل ایام عید معلوم شده که آقا از تهران به هیچ گور دیگری تشریف نبرده بودند... و بعد تصمیم گرفتم به محض اینکه فرصت پیدا کنم، شماره های پیش از نوروز روزنامه های این چندساله را یک مرتبه دیگر ببینم.
***

نظرات کاربران درباره کتاب دید و بازدید

اصلا جالب نیست‌.بی سر و ته
در 7 روز پیش توسط محمد ابراهیمی
بی محتوا
در 3 سال پیش توسط bha...zmy