فیدیبو نماینده قانونی نشر ثالث و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چرند پرند

کتاب چرند پرند

نسخه الکترونیک کتاب چرند پرند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب چرند پرند

نخستین مقالات طنز علامه علی‌اکبر دهخدا (۱۲۹۷ ه. ق‌ـ۱۳۳۴ ه. ش) با امضاء دخو در سال ۱۳۲۵ ه. ق در صور اسرافیل منتشر شد. دهخدا به ویژه در ستونی زیر عنوان «چرند پرند» اوضاع سیاسی و اجتماعی ایران را به نقد می‌کشید؛ طنز عمیق و نثر ساده دهخدا در این مقالات به سرعت محبوبیت و پیروان فراوانی یافت و در تحول و پویایی نثر فارسی نقش بسیار آفرید. صور اسرافیل تا پیش از به توپ بسته شدن مجلس و تبعید علامه به اروپا ۳۲ شماره منتشر شد. سه شماره نیز در سوییس انتشار یافت. مقالات دهخدا از دیرباز در بیداری افکار عمومی تأثیری به سزا داشته‌اند.

ادامه...
  • ناشر نشر ثالث
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.97 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۸۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب چرند پرند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

یادداشت ناشر

نخستین مقالات طنز علامه علی اکبر دهخدا (۱۲۹۷ ه. ق ـ۱۳۳۴ ه. ش) با امضاء دخو در سال ۱۳۲۵ ه. ق در صور اسرافیل منتشر شد.
دهخدا به ویژه در ستونی زیر عنوان «چرند پرند» اوضاع سیاسی و اجتماعی ایران را به نقد می کشید؛ طنز عمیق و نثر ساده دهخدا در این مقالات به سرعت محبوبیت و پیروان فراوانی یافت و در تحول و پویایی نثر فارسی نقش بسیار آفرید.
صور اسرافیل تا پیش از به توپ بسته شدن مجلس و تبعید علامه به اروپا ۳۲ شماره منتشر شد. سه شماره نیز در سوییس انتشار یافت.
مقالات دهخدا از دیرباز در بیداری افکار عمومی تاثیری به سزا داشته اند. ناشر در این چاپ تلاش داشته است این مقالات را تا حد ممکن دقیق و با چاپی سزاوار منتشر نماید.

چرند پرند ( ۱ )

بعد از چندین سال مسافرت هندوستان و دیدن ابدال و اوتاد و مهارت در کیمیا و لیمیا و سیمیا، الحمداللّه به تجربه بزرگی نائل شدم. و آن دوای ترک تریاک است، اگر این دوا را در هر یک از ممالک خارجه کسی کشف می کرد ناچار صاحبِ امتیاز می شد. اِنعامات می گرفت. در همه روزنامه ها نامش به بزرگی درج می شد. اما چه کنم که در ایران قدردان نیست.
عادت، طبیعت ثانوی است. همین که کسی به کاری عادت کرد، دیگر به این آسانی ها نمی تواند ترک کند. علاج، منحصر به این است که به ترتیب مخصوصی به مرور زمان، کم کند تا وقتی که به کلی از سرش بیفتد.
حالا من به تمام برادران مسلمان غیور تریاکی خود اعلام می کنم که ترک تریاک ممکن است به این که اولاً در امرِ ترک، جازم و مصمم باشند. ثانیا مثلاً یک نفر که روزی دو مثقال تریاک می خورد، روزی یک گندم از تریاک کم کرده دو گندم مرفین به جای آن زیاد کند. و کسی که ده مثقال تریاک می کشد، روزی یک نخود کم کرده، دو نخود حشیش اضافه نماید و همین طور مداومت کند تا وقتی که دو مثقال تریاک خوردنی به چهار مثقال مرفین و ده مثقال تریاک کشیدنی به بیست مثقال حشیش برسد. بعد از آن تبدیل خوردن مرفین به آب دُزدک مرفین و تبدیل حشیش به خوردن دوغِ وحدت، بسیار آسان است. برادران غیور تریاکی من درصورتی که خدا کارها را این طور آسان کرده چرا خودتان را از زحمت حرف های مفت مردم و تلف کردن این همه مال و وقت نمی رهانید. ترک عادت، درصورتی که به این قسم بشود موجب مرض نیست و کار خیلی آسانی است. و همیشه بزرگان و متشخصین هم که می خواهند عادت زشتی از سر مردم بیندازند همین طور می کنند. مثلاً ببینید واقعا شاعر خوب گفته است که عقل و دولت قرین یکدیگر است. مثلاً وقتی که بزرگان فکر می کنند که مردم فقیرند و استطاعتِ نان گندم خوردن ندارند و رعیت همه عمرش را باید به زراعت گندم صرف کند و خودش همیشه گرسنه باشد ببینید چه می کنند:
روز اول سال، نان را با گندم خالص می پزند. روز دوم در هر خروار یک من تلخه، جو، سیاهدانه، خاک اره، یونجه، شن، مثلاً مختصر عرض کنم: کلوخ، چارکه، گلوله هشت مثقالی می زنند. معلوم است در یک خروار گندم که صد من است یک من از این چیزها هیچ معلوم نمی شود. روز دوم دو من می زنند. روز سوم سه من. و بعد از صد روز که سه ماه و ده روز بشود، صد من گندم، صد من تلخه، جو، سیاهدانه، خاک اره، کاه، یونجه، شن شده است. در صورتی که هیچ کس ملتفت نشده و عادتِ نانِ گندم خوردن هم از سرِ مردم افتاده است. واقعا که عقل و دولت قرین یکدیگر است!
برادران غیور تریاکی من. البته می دانید که انسان، عالم صغیر است و شباهت تمام به عالم کبیر دارد. یعنی مثلاً هر چیز که برای انسان دست می دهد ممکن است برای حیوان، درخت، سنگ، کلوخ، در، دیوار، کوه، دریا هم اتفاق بیفتد. و هر چیز هم برای این ها دست می دهد برای انسان هم دست می دهد. چراکه انسان عالم صغیر است و آن ها جزو عالم کبیر. مثلاً این را می خواستم بگویم همان طورکه ممکن است عادتی را از سر مردم انداخت همان طور هم ممکن است عادتی را از سر سنگ و کلوخ و آجر انداخت. چراکه میان عالم صغیر و عالم کبیر مشابهت تمام است. پس چه انسانی باشد که از سنگ و کلوخ هم کم باشد.
مثلاً یک مریضخانه ای حاجی شیخ هادیِ مجتهدِ مرحوم ساخت. موقوفاتی هم برای آن معین کرد که همیشه یازده نفر مریض در آن جا باشند. تا حاجی شیخ هادی حیات داشت، مریضخانه به یازده نفر مریض عادت کرد. همین که حاجی شیخ هادی مرحوم شد، طلاب مدرسه به پسرش گفتند: «ما وقتی تو را آقا می دانیم که موقوفاتِ مریضخانه را خرج ما بکنی.» حالا ببینید این پسرِ خلفِ ارشد با قوتِ علم چه کرد: ماهِ اول یک نفر از مریض ها را کم کرد. ماه دوم دوتا، ماه سوم سه تا، ماه چهارم چهارتا. و همین طور تا حالا که عده مریض ها به پنج نفر رسیده و کم کم به حُسنِ تدبیر، آن چند نفر هم تا پنج ماه دیگر از میان خواهد رفت. پس ببینید که با تدبیر چطور می شود عادت را از سرِ همه کس و همه چیز انداخت. حالا مریضخانه ای که به یازده مریض عادت داشت، بدون این که ناخوش بشود، عادت از سرش افتاد. چرا؟ برای این که آن هم جزوِ عالم کبیر است و مثل انسان که عالم صغیر است می شود عادت را از سرش انداخت.(۱)

دخو

چرند پرند ( ۲ )

مکتوب شهری

کبلایی دخو! تو قدیم ها گاهی به درد مردم می خوردی. مشکلی به دوستانت رو می داد حل می کردی. این آخرها که سر و صدایی از تو نبود می گفتم بلکه تو هم تریاکی شده ای. در گوشه اتاق، پای منقل لم داده ای. اما نگو که تو ناقلای حقه همان طورکه توی صور اسرافیل نوشته بودی، یواشکی بی خبر، نمی دانم برای تحصیلِ علم کیمیا و لیمیا و سیمیا گذاشتی در رفتی به هند. حُکما گنجنامه هم پیدا کرده ای. در هر حال اگر سوءظنی در حق تو برده ام باید خیلی خیلی ببخشی، عذر می خواهم. باز الحمداللّه به سلامت آمدی، جای شکرش باقی است. چراکه خوب سرِ وقتش رسیدی. برای این که کارها خیلی شلوغ پلوغ است.
خدا رفتگان همه را بیامرزد، خاک برایش خبر نبرد. در قاقازان، ما یک ملا اینک علی داشتیم روضه خوان خیلی شوخی بود. حالا نداشته باشد با من هم خیلی میانه داشت. وقتی که می رفت روضه بخواند اول یک مقدمه دور و درازی می چید، هرچند بی ادبی است می گفت مطلب این طور خرفهم تر می شود. در مثل مناقشه نیست. به نظرم می آید برای شما هم محض این که درست به مطلب پی ببرید یک مقدمه بچینم بد نیست:
در قدیم الایام در دنیا یک دولتِ ایران بود، در همسایگی ایران هم دولت یونان بود. دولت ایران آن وقت دماغش پر باد بود. از خودش راضی بود. یعنی بی ادبی می شود لولهنگش خیلی آب می گرفت. کباده ملک الملوکی دنیا را می کشید. بلی، آن وقت در ایران، معشوق السلطنه، محبوب الدوله، عزیزالایاله، خوشگل خلوت، قشنگ حضور، ملوس الملک نبود. در قصرها هم سُرسُره نساخته بودند. ملاهای آن وقت هم چماق الشریعه، حاجب الشریعه، پارک الشریعه نداشتند. خلاصه آن وقت کالسکه الاسلام، میز و صندلی المذهب، اسبِ روسی الدین وجود نداشت. خوش آن روزها واقعا که درست عهد پادشاه وزوزک بود. مَخْلصِ کلام، یک روز دولت ایران لشکرهای خودش را جمع کرد. یواش یواش رفت تا پشت دیوار یونان. برای داخل شدن یونان یک راه بیش تر نبود که لشکر ایران حکما باید از آن راه عبور کند. بلی، پُشت این راه هم یک کوچه آشتی کنان مسجد آقاسیدعزیزاللّه ، یعنی یک راه باریک دیگر بود، ولی لشکر ایران آن راه را بلد نبود. همین که لشکر ایران، پشت دیوار یونان رسید، دید این یونانی های بدذات هفت خط، با قشون جلو راه را گرفته اند. خوب حالا ایران چه خاک به سرش کند؟ برود چطور برود، برگردد چطور برگردد. ماند سفیل و سرگردان. خدا رحمت کند شاعر را خوب گفته است: «نه در غربت دلم شاد و نه رویی در وطن دارم» الخ. از آن جا که باید کارها راست بیاید یکدفعه لشکر ایران دیدند یواشکی یک نفر از آن جعفرقلی آقاها پسر بیگلرآقاهای قزاق یعنی یک نفر غریب نواز، یک نفر نوع پرست، یک نفر مهمان دوست از لشکر یونان جدا شد. و همه جا پاورچین پاورچین آمد تا اردوی ایرانی ها و گفت: «سلامٌ علیکم، خیرمقدم، خوش آمدید، صفا آوردید، سفر بی خطر.» ضمنا آهسته با انگشتِ شهادت آن کوچه آشتی کنان را به ایرانی ها نشان داده، گفت: «ما یونانی ها آن جا لشکر نداریم، اگر شما از آن راه بروید می توانید مملکت ما را بگیرید.» ایرانی ها هم قبول کرده و از آن راه رفته داخل خاک یونان شدند. حالا مطلب این جا نیست. راستی تا یادم نرفته اسم آن غریب نواز را هم عرض کنم. هرچند قدری به زبان ما سنگین است اما چه می شود کرد. اسمش افیالتس بود. خدا لعنت کند شیطان را، نمی دانم چرا هر وقت من این اسم را می شنوم بعضی سُفرای ایران یادم می افتد. باری، برویم سر مطلب. در آن وقت که جنابِ چکیده غیرت، نتیجه علم و سیاست، معلم مدرسه قزاقخانه جناب میرزا عبدالرزاق خان مهندس، بعد از سه ماه پیاده روی، نقشه جنگی راه مازندران را برای روس ها کشیدند. ما دوستان می گفتیم چنین آدم باوجود، حیف است که لقب نداشته باشد. بیست نفر سه شبانه روز هی نشستیم فکر کردیم که چه لقبی برای ایشان بگیریم چیزی به عقلمان نرسید. حالا از همه بدتر خوش سلیقه هم هستند. می گویند لقبی که برای من می گیرید باید بکر باشد یعنی پیش از من کس دیگر نگرفته باشد. از مستوفی ها پرسیدم گفتند: «دیگر لقبِ بکر نیست.» کتاب های لغت را باز کردیم دیدیم در زبان فارسی، عربی، ترکی، فرنگی از الف تا یا یک کلمه نیست که اقلاً ده دفعه لقب نشده باشد. خوب حالا چه کنیم؟ یعنی خدا را خوش می آید این آدم همین طور بی لقب بماند؟
از آن جا که کارها باید راست بیاید، یک روز من در کمال اوقات تلخی کتاب تاریخی که جلو دستم بود برداشتم که خودم را مشغول کنم. همین که کتاب را باز کردم در صفحه دست راست، سطر اول دیدم نوشته است: «از آن روز به بعد یونانی ها به افیالتس خائن` گفتند و خونش را هدر کردند.» ای لعنت به شما یونانی ها مگر افیالتس به شما چه کرده بود که شما او را خائن بگویید. مگر مهمان نوازی در مذهب شما کفر بود؟ مگر به غریب پرستی شما اعتقاد نداشتید؟ خلاصه همین که این اسم را دیدم گفتم هیچ بهتر از این نیست که این اسم را برای جناب میرزا عبدالرزاق خان لقب بگیریم. چراکه هم بکر بود، هم این دو نفر شباهت کامل به هم داشتند. این غریب نواز بود او هم بود. این مهمان پرست بود او هم بود. این می گفت اگر من این کار را نمی کردم دیگری می کرد. او هم می گفت. تنها یک فرق در میانه بود که تکمه های سرداری افیالتس از چوب جنگل وطن نبود. خوب نباشد. این جزئیات قابل ملاحظه نیست. مَخْلص کلام، ما دوستان جمع شدیم یک مهمانی دادیم، شادی ها کردیم فورا یک تلگراف هم به کاشان زدیم که پنج شیشه گُلابِ قمصر و دو جعبه جوزقند زود بفرستند که بدهیم لقب را بگیریم.
در همین حیص و بیص جناب حاجی ملک التجار، راه آستارا را به روس ها واگذار کرد. نمی دانم کدام نامرد حکایت این لقب را هم به او گفت. دو پاش را توی یک کفش کرد که از آسمان افتاده ام این لقب حق و مال من است. حالا چند ماه است نمی دانی چه الم سراتی راه افتاده. از یک طرف میرزا عبدالرزاق خان به قوه علم هندسه، از یک طرف حاجی ملک التجار به زور فصاحت و بلاغت و شعرهای اِمْرَو القیس و ناصرِ خسروِ علوی، کبلایی دخو نمی دانی در چه انشر و منشری گیر کرده ایم. اگر بتوانی ما را از این بلیه خلاص کنی مثل این است که یک بنده در راه خدا آزاد کرده ای. خدا ان شاءاللّه پسرهایت را ببخشد. خدا یک روز عمرت را صد سال کند. امروز روز غیرت است. دیگر خود می دانی، زیاده عرضی ندارم. خادم باوفای شما.(۲)

خرمگس

چرند پرند ( ۳ )

اخبار شهری

دیشب بعد از آن که راپورت مجلس را به سفارت روس بردم، از آن جا دستورالعمل سفارت را به پالکونیک رساندم. انگلیس ها را برای پاره ای مطالب دیدم. و اکبرشاه را ملاقات کردم. از آن جا برگشته صورت تظلمات تازه سادات قمی را به متولی باشی گفتم. بعد مراجعت کرده خدمت پسر حاجی آقا محسن رسیدم. و در سه چهار انجمن مخفی، که به هزارحیله و تدبیر خودم را داخل کرده ام، حضور به هم رساندم. آخرشب که خسته و مُرده از پارک برمی گشتم، جلو مدرسه ارمنی ها یکدفعه دیدم جناب دکتر... و سرکار دکتر... توی دوتا کالسکه نشسته چهارنعل می رانند. خیلی متوحش شدم که مبادا خبری که در باب بُریدن پای جناب حاجی... منتشر شده راست باشد، به سرعت پیش رفتم و به واسطه سابقه محبتی که بود کلاه برداشته شب به خیر گفتم. مقصد را پرسیدم. گفتند: «هیچ. جناب مستطاب حاجی... چون این روزها یک چند هزار تومان از حاجی آقا محسن، یک... هزار تومان از حشمت الملک، یک... هزار تومان از آصف الدوله، یک... هزار تومان از قوام به فاصله چند روز پخته نپخته روی هم میل فرموده اند، تُخَمه کرده اند و سُدَه ای روی دلشان پیدا شده. شما می دانید که ماشاءاللّه این جماعت اختیار شکمشان را ندارند هوا هم گرم است، این قبیل اتفاقات می افتد. مسئله ای نیست.» گفتم: «خدا نکند. خداوند درد و بلای این نوع علمای ما را بزند به جانِ ما شیعیان. خدا از عمر ما بردارد روی عمر آن ها بگذارد.»

سگِ حسن دله

اختراع جدید

یک نفر دکتر اطریشی موسوم به آف شنیدر، وقتی که حکایت نان های طهران را شنیده، برای این که مینای روی دندان نرود و دندان ها ضایع نشود، غلافی از فولاد برای دندان اختراع کرده. با استعمالِ این غلاف، دندان حکم آسیایی را پیدا می کند که قوه چهار اسب دارد و سنگ و چارکه و کلوخ را به خوبی خرد می کند. آدرس: لازارت گاسه فنگو هیلاشتال نمره ۲۱.

جوابِ مکتوب

عزیزم خرمگس! اولاد آدم مثل تو سرِ سلامت به گور نمی برد. تو را چه افتاده خودت را داخل کارهای دولتی بکنی، لقب بدهی لقب بگیری؟ مگر نشنیده ای که شاعر می گوید: «صلاح مملکت خویش خسروان دانند.» از این گذشته تو چرا باید حقِ نمک را فراموش کنی و خدمت های دکتر میرزا رضاخان پرنس ارفع الدوله را از نظرت محو نمایی؟ مگر مواد قرارداد قرض ایران را از روس نخوانده ای؟ مگر غریب نوازی ها و مهمان دوستی های او را مسبوق نیستی؟ مگر روزنامه های خارجه را نمی بینی که هر روز پرنسِ بی چاره از کوتاهی اسم خودش گله می کند؟ اگر من جای تو باشم این لقب را می دهم به پرنس و دعوا را کوتاه می کنم. و بعد از این هم ایشان را این طور خطاب می نمایم: سفیر کبیر افیالتس پرنسِ صُلح دکتر امیر نویان میرزا رضاخان ارفع الدوله دانش.(۳)

بقیه دارد.
مخلص شما: دخو.

چرند پرند ( ۴ )

ادبیات
کنسرت ایرانی که دختران قوچان در قهوه خانه آواز (کافه شانتان) تفلیس به خواهش روس ها و ترکمن ها به وزن تصنیف «ای خدا لیلی یار ما نیست» داده اند.

دخترها هم آواز

بزرگان جملگی مست غرورند
خدا کسی فکر ما نیست

ز انصاف و مروّت سختْ دورند
خدا کسی فکر ما نیست

رعیت بی سواد و گنگ و کورند
خدا کسی فکر ما نیست

هفده و هیجده و نوزده و بیست
ای خدا کسی فکر ما نیست

فلک دیدی به ما آخر چه ها کرد
خدا کسی فکر ما نیست

ز خویش و اَقربا ما را جدا کرد
خدا کسی فکر ما نیست

جفا بیند که با ما این جفا کرد
خدا کسی فکر ما نیست

هفده و هیجده و نوزده و بیست
ای خدا کسی فکر ما نیست

گر از کویِ وطن مهجور ماندیم
خدا کسی فکر ما نیست

وگر از هجر او رنجور ماندیم
خدا کسی فکر ما نیست

نپنداری ز عشقش دور ماندیم
خدا کسی فکر ما نیست

یک دخترِ دوازده ساله تنها

نفس در سینه ساکت شو که گویی
خدا کسی فکر ما نیست

نسیم از کویِ ما آورده بویی
خدا کسی فکر ما نیست

چه بویی دلکش آن هم از چه کویی
خدا کسی فکر ما نیست

هفده و هیجده و نوزده و بیست
ای خدا کسی فکر ما نیست

دخترها هم آواز

نسیم بوم ما بس جان فزا بود
خدا کسی فکر ما نیست

هوایش روح بخش و غمزُدا بود
خدا کسی فکر ما نیست

ولی دردا که هجرش در قفا بود
خدا کسی در فکر ما نیست

هفده و هیجده و نوزده و بیست
ای خدا کسی فکر ما نیست

مگر مردان ما را خواب برده؟
خدا کسی فکر ما نیست

غیوران وطن را آب برده؟
خدا کسی فکر ما نیست

که اغیار آب از احباب برده؟
خدا کسی فکر ما نیست

هفده و هیجده و نوزده و بیست
ای خدا کسی فکر ما نیست

که خواهد بُرد تا مجلس پیامم
خدا کسی فکر ما نیست

که ای دل بُرده ناداده کامم
خدا کسی فکر ما نیست

چرا شد محو از یاد تو نامم
خدا کسی فکر ما نیست

هفده و هیجده و نوزده و بیست
ای خدای کسی فکر ما نیست.

جغد

تماشاچیان
هورا، هورا، هورا
اسلاوا گراتْسی وزینم دویت سام پرسی
اسلاوا آصف الدوله
اسلاوا مینسترست و ویرسی
یاشاسون ایران گوزل قزلری
یاشاسون آصف الدوله
یاشاسون ملت وزیرلری(۴)

نظرات کاربران درباره کتاب چرند پرند

دقیقا مثل اسمش بود
در 1 سال پیش توسط mah....mh
خیلی تعریف این داستان رو شنیدم میخوام بخونمش
در 3 سال پیش توسط sab...682
همتا نداره
در 1 سال پیش توسط مهدق شیخ عربی
جالب بود از طرز نگارش این کتاب خوشم اومد
در 11 ماه پیش توسط ana...s90
ارتباط با شیوه نوشتار یا نگارش کمی سخت بود اما مطالب جالبی داشت
در 4 ماه پیش توسط pep tavan
متنش سخته یکم
در 12 ماه پیش توسط ami...yan
آشنا بود، خیلی آشنا...
در 4 ماه پیش توسط پویا
هنوز کامل نبست ولی تا اینجاش قشنگ بود
در 3 ماه پیش توسط مهران احمدی
خیلی خوب و با جرئت نوشته
در 3 ماه پیش توسط سجاد نصرتی
😍😍😍
در 2 ماه پیش توسط fae...e20