فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب طلا و مس

کتاب طلا و مس
فیلمنامه

نسخه الکترونیک کتاب طلا و مس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب طلا و مس

اتاقی کوچک و ساده که جوانی ۲۵- ۲۶ ساله با لباس شخصی مقابل روحانی میانسالی، مودبانه نشسته است... شیخ میانسال که شیخ کاظم نام دارد، پرونده‌ای را مقابلش باز کرده و با دقت آن را ورق می‌زند... صدای درس از حجره‌های مدرسه علمیه به گوش می‌رسد

شیخ کاظم: آسید رضا خادم نیشابوری!... الحمدلله همه درسها رو هم خوب خوندین!
رضا: عرض کنم، سه سال اول که همون نیشابور خودمان بودیم، بعد یه دوسالی رفتم مشهد، مدرسه خان. دوسال اخیرم که مدرسه کمالی یزد بودم... حالا هم که...
شیخ کاظم:... بله... چه سعادتی!
شیخ کاظم که هنوز سرش توی پرونده تحصیلی رضاست، به یکی از برگه‌های داخل پرونده که توجهش را جلب کرده، اشاره می‌کند

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.6 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۵ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب طلا و مس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



روز ـ داخلی

اتاق مدیر مدرسه حوزه علمیه ای در تهران

اتاقی کوچک و ساده که جوانی ۲۵- ۲۶ ساله با لباس شخصی مقابل روحانی میانسالی، مودبانه نشسته است... شیخ میانسال که شیخ کاظم نام دارد، پرونده ای را مقابلش باز کرده و با دقت آن را ورق می زند... صدای درس از حجره های مدرسه علمیه به گوش می رسد

شیخ کاظم: آسید رضا خادم نیشابوری!... الحمدلله همه درسها رو هم خوب خوندین!
رضا: عرض کنم، سه سال اول که همون نیشابور خودمان بودیم، بعد یه دوسالی رفتم مشهد، مدرسه خان. دوسال اخیرم که مدرسه کمالی یزد بودم... حالا هم که...
شیخ کاظم:... بله... چه سعادتی!
شیخ کاظم که هنوز سرش توی پرونده تحصیلی رضاست، به یکی از برگه های داخل پرونده که توجهش را جلب کرده، اشاره می کند
شیخ کاظم:... چه سعادتی! اینطور که پیداست، منظومه رو هم خدمت حاج آقای سعادت خوندین!... بله؟
رضا با همان متانت خودش پاسخ می دهد
رضا: بله
شیخ کاظم: احسنت... احسنت
رضا: به لطف خدا، حالا هم اومدیم تهران اگه بشه، سعادت باشه، از درس اخلاق حاج آقا رحیم استفاده کنیم
تیتراژ در سیاهی شروع می شود و صدا بر روی نام فیلم «طلا و مس» می آید

روز ـ خارجی

حیاط خانه رضا

جوانی همسن و سال رضا به او در جابجایی لوازم کمک می کند... وسایل خانه رضا که گویا تازه به این خانه آمده، در حیاط قدیمی خانه پهن است... جوان، که گویا دوستی قدیمی هم با رضا داشته، حمید نام دارد... حمید به رضا کمک می کند تا یخچال را از کنار در حیاط تا خانه رضا ببرند

حمید: ماشاا... اندازه یه خاور اثاث داری سید!

دختر بچه ۷ ساله ی رضا که عاطفه نام دارد، در حیاط مشغول بازی کردن با ماهی های حوض است

حمید: سید! نقداً اینو یادت رفته توشو خالی کنی ها! خیلی سنگینه!... وای وای! سید کمرم گرفت... نفسم گرفت... یه دقیقه واستا!... یه دقیقه واستا استراحت کنیم!

رضا گوشه یخچال را زمین می گذارد و نفس نفس می زند... زهرا سادات، همسر رضا که دختری کم سن و سال و با چهره و پوششی ساده است، از پله های مشرف به حیاط با سینی چای در یک دست و پسر بچه ای به بغل که امیرعلی نام دارد و ۱ ساله است، بیرون می آید... زهرا سادات با لهجه ای نیشابوری حرف می زند

زهرا: آقا سید! قربان دستت! بی زحمت این سینی چایی رو می گیری؟

رضا، از پله ها بالا می رود و سینی چای را از همسرش می گیرد

رضا: دست شما درد نکنه

زهرا، همچنان که در حیاط ایستاده، چادرش را روی سرش مرتب می کند

زهرا: عاطفه جونی! بیا تو مامان! سرما نخوری؟

عاطفه که هنوز مشغول چوب زدن در حوض خانه است، بدون اینکه به مادرش نگاه کند

عاطفه: دارم کمک می کنم

پیرزن ۷۰ ـ ۷۵ ساله ای به نام اعظم خانم، که مشغول پهن کردن لباس در گوشه ای از خانه است و صاحبخانه آنهاست، به سمت عاطفه می رود

اعظم خانم: بچه جون! اینقدر اذیت نکن! شیطونی نکن! کشتی این زبون بسته ماهی ها رو!
اعظم خانم که بی توجهی عاطفه را می بیند، دوباره به سمت تشت لباس هایش می رود و غرغر می کند
اعظم خانم: چهارنفر آدمن، اندازه یه ایل اثاث آوردن!... یعنی چی؟

زهرا سادات که هنوز بالای پله ها ایستاده به داخل خانه می رود و صدای غر زدن اعظم خانم به ترکی شنیده می شود که او هم به سمت خانه اش می رود...
رضا و حمید، در گوشه ای از حیاط ایستاده اند و مشغول خوردن چای هستند... حمید که همیشه با شوخی حرف می زند و سرحالی خاص خودش را دارد

حمید: عنایت دارین چه صابخونه خوش اخلاقی براتون پیدا کردم؟

از داخل خانه اعظم خانم صدای موسیقی شاد و با صدای بلندی شنیده می شود
حمید و رضا به سمت خانه اعظم خانم که در گوشه حیاط است می نگرند... زهرا هم بچه به بغل از خانه بیرون می آید... حمید، چند قدم به سمت خانه اعظم خانم می رود و رضا هم کنار او می ایستد

حمید: ماشاالله اعظم خانم، کمالاتش تکمیله ها!

رضا که معلوم است از شنیدن موسیقی خوشش نیامده، به زهرا سادات نگاه می کند و با نگرانی رو به حمید می کند

رضا: حمید آقا! مطمئنی این خونه برای ما مناسبه؟

تصویر سیاه می شود و ادامه تیتراژ در سیاهی حک می شود.

نظرات کاربران درباره کتاب طلا و مس

من کتابو خریدم اما فونتش فاسی نیست و بالا نمیاد؟
در 5 ماه پیش توسط
bad nabod
در 3 سال پیش توسط
من عاشق این فیلم نامم
در 3 سال پیش توسط
این فیلمنامه را قبلا خواندم و از کارهای سطح متوسط بود و ارزش خواندن را دارد
در 3 سال پیش توسط