فیدیبو نماینده قانونی نشر روزگار و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بینایی

کتاب بینایی

نسخه الکترونیک کتاب بینایی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب بینایی

داستان از یک روز بارانی در یک حوزه اخذ رای شهری شروع می شود. این شهر همان شهری است که واقعه کوری در آن رخ داده بود و بار دیگر شخصیت های آن رمان در این کتاب ظاهر می شوند. بعد از ظهر است و هنوز هیچ کس برای دادن رای به حوزه نیامده است. مسئولان حوزه با نگرانی افراد خانواده خود را به حوزه فرامی خوانند اما گویا کسی قصد رای دادن ندارد، اما به ناگاه حوزه شلوغ می شود. مردم مصمم و شتابان به حوزه رای گیری می آیند و رای خود را به صندوق می ریزند. فردای آن روز شمارش آرا آغاز می گردد. نتیجه باورنکردنی است. بیشتر مردم رای سفید به داخل صندوق ریخته اند و احزاب تنها مقدار کمی از آرا را از آن خود کرده اند. رئیس جمهور و دولت انتخابات را باطل اعلام می کنند و دوباره فراخوان برای انتخابات مجدد می دهند. انتخابات مجدد برگزار می شود ولی این بار نتیجه بدتر است. تعداد رای های باطله سفید افزایش می یابد...

ادامه...
  • ناشر نشر روزگار
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2.03 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۲۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب بینایی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

 تقدیم به

مظهر محبّت، مادرم

و

اسوه پایداری، پدرم.

۱

رئیس حوزه انتخاباتی شماره چهارده، بعد از این که چتر خیسش را با خشونت تمام بست و بارانی اش را که زیاد به دردش نخورده بود از تن درآورد، غرولندکنان گفت: «هوای بدی برای زمان رای گیری است.» او مجبور شده بود چهل متر فاصله ی بین محل پارک اتومبیلش تا درب ورودی را با عجله طی کند و حالا طوری وارد اتاق شده بود که قلبش می خواست از دهانش بیرون بپرد.
«امیدوارم آخرین نفر نبوده باشم.» او این جمله را به آقای منشی گفت که در تمام این مدّت بدن خود را تا حدودی پوشانده بود و جلو درب انتظارش را می کشید. باران به شدّت می بارید و باد تندی که در حال وزیدن بود، قطرات باران را چون گردابی در هوا می چرخاند. بر روی زمین هم سیلابی به راه افتاده بود.
«جانشین شما نیامده است، امّا هنوز وقت داریم.» منشی با این پاسخ خود به او آرامش داد. در حالی که به سمت سالن محل رای گیری می رفتند، رئیس گفت: «با این بارش باران، اگر همه بتوانند برسند، واقعاً کار خارق العاده ای صورت گرفته است.» او ابتدا به همکاران حوزه که به عنوان ناظر حضور داشتند و سپس به نمایندگان احزاب و متعاقباً معاونان آنها سلام کرد. کاملاً جانب احتیاط را رعایت نمود تا از کلمات یکسانی استفاده کند به طوری که در حالت قیافه یا لحن صدایش هیچ نشانه ای از تمایلات سیاسی یا ایدئولوژیکی اش منعکس نگردد. یک رئیس، حتّی اگر ریاستش محدود به یک چنین حوزه انتخاباتی عمومی باشد، باید در همه ی موقعیت ها احساس قاطعانه ای از عدم وابستگی را مدّنظر داشته باشد، به عبارت دیگر «باید ظاهر را حفظ کند.»
سالن به خودی خود، حتّی در روزهای آفتابی هم دارای جوّ سنگینی بود، زیرا فقط دو پنجره ی تنگ و باریک داشت که رو به حیاطی تاریک و خلوت باز می شدند. حالا به جز رطوبت هوا که بر سنگینی جو سالن می افزود، بی قراری هم در آنجا موج می زد. نماینده ی حزب میانه رو (pdm) گفت:
ـ «بهتر بود انتخابات را به تعویق می انداختند، از دیروز باران بدون وقفه می بارد و سیلاب همه جا را گرفته است. این بار آراء ممتنع زیاد خواهد شد.»
نماینده ی حزب راست (pdd) سرش را به نشانه ی تائید تکان داد، با این حال دقّت کرد تا مشارکتش در آن گفتگو، در قالب یک تفسیر محتاطانه باشد؛
ـ «البته من احتمال چنین خطری را دست کم نمی گیرم، اگرچه بر این عقیده ام که روحیه ی مدنی بالای شهروندان ما، همان طور که در دیگر موقعیّت ها ثابت کرده اند، ضامن اعتماد ما می باشد. آنها آگاه هستند، آه بله، آنها کاملاً از اهمیّت بالای این انتخابات در آینده ی پایتخت آگاه هستند.»
پس از گفتن این جمله، نمایندگان احزاب راست و میانه رو، با حالتی از تردید و کنایه و با نگاهی کنجکاوانه به سمت نماینده ی حزب چپ (pdi) برگشتند. آنها می خواستند بدانند او در این باره چه نظری دارد. در این لحظه ی حسّاس، جانشین رئیس، شتابزده و در حالی که از تمام بدنش آب می چکید وارد اتاق شد و از آنجا که با حضورش، کادر میز انتخاباتی کامل شده بود، همان طور که انتظارش می رفت، مورد استقبالی نه تنها گرم بلکه آتشین قرار گرفت. بدین ترتیب نتوانستیم از نظر نمانیده ی حزب چپ مطّلع شویم، امّا با قضاوت براساس سوابقی در گذشته، این احتمال وجود داشت که موافقت خود را با یک خوشبینی آشکار تاریخی بیان کند. مثلاً با گفتن چنین جمله ای: «رای دهندگان حزب من، از این چیزهای کوچک نمی ترسند. آنها مردمی نیستند که به خاطر باریدن چهار قطره ی ناچیز آب از آسمان در خانه بمانند.»
واقعیّت این است که چهار قطره ی ناچیز آب نبود. از آسمان سیل می بارید، با این حال مردانی که به سلاح ستودنی ایمان مجهّزند، همان طور که قادرند کوه ها را از سر راه بردارند، خواهند توانست از میان آب هایی چنین خروشان عبور کنند، حتّی بدون این که ذرّه ای خیس شوند.
میز انتخاباتی تشکیل شد و هر کس در جای خود قرار گرفت. رئیس صورت جلسه را امضاء کرد و به منشی داد تا آن را مطابق قانون در ورودی ساختمان نصب کند. امّا منشی به زودی، با یک حساب سرانگشتی متوجه شد که آن کاغذ حتّی یک لحظه هم نمی توانست روی دیوار بچسبد، در پی دو لحظه جوهرش پاک می شد و در سوّمین لحظه هم باد آن را با خود می برد. رئیس گفت:
ـ «خُب، در این صورت آن را داخل نصب کن، جایی که باد به آن دسترسی نداشته باشد. قانون در این مورد به خصوص، قابل چشم پوشی است. مهم اینست که اعلامیه رسمی آویزان شده و در معرض دید باشد.» سپس از اعضاء در مورد موافقتشان پرسید، همه پاسخ مثبت دادند و البته نماینده حزب راست پیشنهاد داد جهت جلوگیری از مخالفت های احتمالی در آینده، این موضوع در صورت جلسه قید شود. هنگامی که منشی از ماموریت خود برگشت، رئیس در مورد وضع هوا از او سوال کرد و او در حالی که شانه هایش را بالا می انداخت، جواب داد:
ـ «فرقی نکرده، برای قورباغه ها خیلی خوب است!»
ـ «آیا رای دهنده ای بیرون دیده می شود؟»
ـ «هیچ کس.»
رئیس بلند شد و از اعضای میز و همچنین نمایندگان احزاب دعوت کرد تا او را در بازبینی اتاقک رای گیری، همراهی کنند. همگی تائید کردند که در آنجا از عوامل برهم زننده ی صحّت انتخابات سیاسی، هیچ خبری نیست. بعد از انجام این تشریفات، به جاهای خود برگشتند تا لیست های آماری را چک کنند. در آنجا نیز هیچ بی نظمی و تردیدی وجود نداشت. حالا زمان حسّاسی فرا رسیده بود. چرا که قرار بود رئیس در صندوق را گشوده و آن را در مقابل جمع به نمایش بگذارد تا خالی بودن آن مورد تائید قرار گیرد، به طوری که اگر فردا لازم شد، بتوانند شاهدان خوبی بر این موضوع باشند که هیچ دست پنهانی در تاریکی و سکوت شب و به واسطه ی آراء جعلی، اراده ی آزاد سیاسی شهروندان را دستخوش تغییر نکرده و به عبارت دیگر، مکر تاریخی موسوم به نام پرزرق و برق «تقلّب انتخاباتی» در آنجا روی نداده است. البته نباید فراموش کنیم که این تقلّب می تواند قبل، در حین و یا بعد از انتخابات صورت گیرد و نوع آن به موقعیّت و شایستگی عاملان و همدستان آنها بستگی دارد.
صندوق کاملاً خالی بود، امّا در سالن برای نمونه، حتّی یک رای دهنده هم دیده نمی شد تا در مقابل او به نمایش گذاشته شود. شاید یکی از آنها در آن دوردست، سرگردان شده و در حال جنگیدن با رگبار باران است، تازیانه های باد را تحمّل می کند و اوراق هویّت خود را به عنوان یک شهروند دارای حقّ رای، به سینه می فشارد. امّا با این شرایط جوّی، خیلی طول می کشد تا برسد، تازه اگر منصرف نشده و به خانه برنگردد تا سرنوشت شهر را به افرادی واگذار کند که بر صندلی عقب اتومبیل های سیاه رنگ می نشستند.
بعد از اتمام عملیات بازرسی موارد مختلف، قانون این کشور فرمان می دهد که فوراً رئیس حوزه، اعضای میز و نمایندگان احزاب، همچنین معاونان ایشان رای بدهند. حتّی با اتلاف وقت، حدود چهار دقیقه کافی بود تا صندوق یازده رای اوّل خود را دریافت کند. هنوز نیم ساعتی نگذشته بود که رئیس با حالتی آشفته، به یکی از کارمندان میز انتخاباتی پیشنهاد داد بیرون برود و نگاهی به اطراف بیاندازد؛
ـ «ممکن است شدّت باد، درب را بسته باشد و عدّه ای از رای دهندگان، پس از مواجه شدن با درب بسته، معترضانه برگشته اند. اگر انتخابات را به تاخیر انداخته بودند، حتماً این موضوع به وسیله ی رادیو و تلویزیون اعلام می شد.»
منشی گفت: «همه می دانند که بسته شدن یک در توسط باد چه صدایی ایجاد می کند، در حالی که ما چیزی نشنیده ایم.»
کارمند تردید داشت: «بروم، نروم؟»
رئیس اصرار کرد: «لطفاً شما بروید و مراقب باشید خیس نشوید.»
درب کاملاً باز و پابرجا بود. کارمند سرک کشید. یک لحظه برای نگاه کردن به این طرف و آن طرف کافی بود و حالا مانند یک دوش از سرش آب می ریخت. او می خواست مانند یک کارمند خوب، رفتار کرده و رئیسش را راضی کرده باشد. می خواست از نظر سرعت و شایستگی در انجام خدماتی که به او محوّل شده بود، از او قدردانی شود. چه کسی می داند، شاید روزی، با گذر زمان و تجربه، او هم رئیس یک حوزه انتخاباتی می شد. پروازهایی از این بلندتر هم، در آسمان بخت و اقبال صورت گرفته و هیچ کسی شگفت زده نشده است. هنگامی که به سالن برگشت، رئیس با حالتی از ناراحتی و هیجان گفت: «امّا مرد، لازم نبود خودت را اینقدر خیس کنی!» او در حالی که صورتش را با آستین کت اش خشک می کرد، گفت: «مهم نیست آقای رئیس.»
ـ «کسی را دیدید؟»
ـ «تا آنجا که امکان داشت نگاه کردم، هیچ کس نبود. خیابان مانند بیابانی از آب است.»
رئیس بلند شد. چند قدمی با تردید در جلو میز حرکت کرد. به اتاقک رسید. داخل را نگاه کرد، سپس برگشت. نماینده ی حزب میانه رو رشته ی کلام را در دست گرفت تا پیش بینی خود را درباره ی آراء ممتنع یادآوری کند. نماینده ی حزب راست دوباره جانب آرامش را رعایت نمود:
ـ «رای دهندگان تمام روز را برای رای دادن وقت دارند، آنها منتظر خواهند ماند تا هوا بهتر شود.»
حالا نماینده ی حزب چپ ترجیح داد ساکت بماند. با خود فکر می کرد که اگر در زمان وارد شدن جانشین رئیس به سالن، دهانش را باز کرده و نظرش را گفته بود، حالا چه قیافه ی متاثّری داشت. نگاه منتظرانه ی همه به سوی منشی برگشت و او یک پیشنهاد عملی مطرح کرد:
ـ «به نظر من فکر بدی نیست که به وزارتخانه زنگ بزنیم و اطلاعاتی را در مورد چگونگی جریان انتخابات در اینجا و سایر نقاط کشور جویا شویم، بدین ترتیب خواهیم دانست که آیا این قطع انرژی مدنی، در همه جا وجود دارد و یا این که ما تنها کسانی هستیم که رای دهندگان نمی آیند تا با رای شان خوشحالمان کنند!»
نماینده ی حزب راست با عصبانیّت بلند شد؛
ـ «درخواست می کنم اعتراض شدید بنده به عنوان نماینده ی حزب راست، علیه عبارات بی ادبانه و لحن مضحکانه و غیرقابل قبول منشی در اشاره به رای دهندگان، این مدافعان برتر دمکراسی، در صورت جلسه ذکر شود. ما حق نداریم به کسانی توهین کنیم که بدون آنها، ظلم و ستم به یکی از اشکال موجود در جهان، بر میهن ما مسلّط می شد.»
منشی شانه هایش را به نشانه ی بی تفاوتی بالا انداخت و پرسید:
ـ «آقای رئیس، درخواست نماینده حزب راست را یادداشت کنم؟»
ـ «بنده نظرم اینست که این طوری ها هم نیست. موضوع این است که همه عصبی، بلاتکلیف و آشفته هستیم. می دانید که در یک چنین وضعیت روحی، گفتن چیزهایی که در حقیقت به آنها اعتقادی نداریم، آسان است. من مطمئن هستم که منشی قصد نداشت به کسی توهین کند. خودِ او یک رای دهنده ی آگاه به مسئولیت هایش است، چون مانند تمام کسانی که در اینجا جمع شده اند، با شجاعت و سختی از میان اوضاع نابسامان جوّی عبور کرده تا به جایی که وظیفه او را فرا می خواند، برسد. به هر حال، با این وجود، از ایشان خواهش می کنم تا متوجّه انجام دقیق ماموریتی که به او محوّل شده، باشند و از بیان چنین تفاسیری، در تقابل با احساسات شخصی و سیاسی حاضرین، اکیداً بپرهیزند.»
نماینده حزب راست، ژست خشکی گرفت و رئیس ترجیح داد که آن را نشانه ای از موفقیّت تلقّی کند. اگرچه این رویارویی ادامه پیدا نکرد ولی نماینده حزب میانه رو، مقتدرانه در دفاع از پیشنهاد منشی وارد عمل شد. او افزود: «حقیقت اینست که ما مانند کشتی شکستگانی در وسط اقیانوس هستیم، آن هم بدون بادبان، قطب نما، بی دکل و پارو و حتّی بدون سوخت در مخزن!»
رئیس گفت: «بسیار خوب، کاملاً حق با شماست. به وزارتخانه زنگ می زنم.» بر روی میز کوچکی در آن گوشه ی سالن، تلفنی قرار داشت. رئیس برگه ای حاوی دستورالعمل های مختلف را که چند روز پیش به او تحویل داده بودند، برداشت و به آن سمت حرکت کرد. بر روی آن برگه، علاوه بر نکات و مواد ضروری، شماره تلفن های متعددی هم از وزارت کشور، نوشته شده بود.
مکالمه ی تلفنی خیلی طول نکشید؛
ـ «من رئیس حوزه انتخاباتی شماره چهارده هستم. خیلی نگرانم. اینجا اتفاق بسیار عجیبی افتاده است. تا این لحظه، حتّی یک رای دهنده هم مراجعه نکرده است. بیش از یک ساعت است که اینجا هستیم، ولی هیچ کس نیامده است، بله آقا، معلوم است، هیچ راهی برای پایان دادن به طوفان و باد و باران وجود ندارد. ما مصرّانه صبر خواهیم کرد، معلوم است، برای همین کار آمده ایم، نیازی به یادآوری این موضوع نیست،...»
بعد از این لحظه، مشارکت رئیس در مکالمه محدود به چند حرکت تائیدکننده با سر، چند صوت گنگ و سه یا چهار ابتدای جمله بود که ناتمام ماند. وقتی گوشی را گذاشت به همکاران خود نگاه کرد، ولی در حقیقت آنها را نمی دید، مثل این بود که در مقابل خود منظره ای از چندین حوزه انتخاباتی خالی را می بیند، با لیست های آماری دست نخورده، روسا و منشی هایی در انتظار، نمایندگان احزابی که با بی اعتمادی به هم نگاه می کردند و در این فکر بودند که با این وضعیّت، برنده و بازنده کیست و در آن دوردست، یک کارمند میز انتخاباتی که مثل موش آب کشیده از دم در برمی گشت تا اطلاع بدهد هیچ کسی نیامده است.
نماینده حزب میانه رو پرسید: «از وزارتخانه به شما چه پاسخی دادند؟»
ـ «نمی دانند باید چه کار کنند، طبیعی است که این هوای بد، عدّه ی زیادی از مردم را وادار به ماندن در خانه کرده است. امّا عملاً در تمام شهر همین اتّفاق رخ داده است، برای این موضوع، توضیحی ندارند.»
نماینده حزب راست پرسید: «چرا می گوئید عملاً؟»
ـ «در بعضی از حوزه ها، عدّه ی کمی رای دهنده مراجعه کرده اند، امّا در کل، حضور مردم، آن قدر ناچیز بوده که تاکنون سابقه نداشته است.»
نماینده ی حزب چپ پرسید: «در سایر نقاط کشور چطور؟ تنها در پایتخت نیست که بارندگی وجود دارد.»
ـ «موضوع گیج کننده در همین جاست. مناطقی هستند که بارندگی در آنجا به همین شدّت ادامه دارد، اما مردم در حال رای دادن هستند. طبیعتاً در مناطقی که هوا خوب است، حضور مردم پررنگ تر است و در مورد وضع هوا، می گویند که بر طبق پیش بینی اداره هواشناسی، هوا تا اواسط روز مساعد می شود.»
کارمند دیگری که تا آن لحظه هیچ حرفی نزده بود، گفت: «البته به این پیش بینی ها نمی شود زیاد اعتماد کرد و احتمال بدتر شدن هوا هم وجود دارد!»
سکوتی برقرار شد. منشی دستش را توی یکی از جیب های بیرونی کتش کرد، یک گوشی تلفن همراه بیرون آورد و شماره ای را گرفت. در حالی که منتظر پاسخ تلفن بود، گفت: «این تقریباً همان حکایت دید و بازدید است که من و شما ندارد! حالا که نمی توانیم از رای دهندگان راجع به علّت نیامدنشان سوال کنیم، این سوال را از خانواده ی خودمان می پرسیم:
ـ «سلام! چطوری؟... منم،... بله، هنوز آنجا هستی؟... چرا برای رای دادن نیامدی؟... چی، چون باران می آید، خُب این را خودم می دانم، پاچه های شلوارم کاملاً خیس است،... بله، جداً،... من را ببخش، فراموش کرده بودم که گفتی بعد از نهار می آیی،... معلوم است، زنگ زدم چون اینجا واقعاً اوضاع خراب است، حتّی نمی توانی تصوّرش را بکنی! باور می کنی که تا حالا هیچ کس برای رای دادن نیامده است؟!... خُب، پس منتظرت هستم، خداحافظ!»
منشی تلفن را قطع کرد و با لحنی تمسخرآمیز گفت: «حداقل حالا یک رای تضمین شده داریم. همسرم بعدازظهر می آید!»
رئیس و سایرین به هم نگاه می کردند. معلوم بود که می خواستند همان کار را انجام دهند، اما به نظر می رسید که هیچ کدام نمی خواست اولین نفر باشد. همه ی آنها اذعان داشتند که در آن حوزه ی انتخاباتی، کسی از لحاظ سرعت تصمیم گیری منطقی و چابکی توام با گستاخی، به پای منشی نمی رسید.
برای آن کارمندی که جهت بررسی وضع بارندگی دم در رفته بود، بسیار سخت بود که بفهمد رسیدن به جایگاه یک چنین منشی، سختی فراوانی لازم دارد و باید خیلی زحمت بکشد تا بتواند مانند یک شعبده باز که خرگوشی را از درون کلاه بلندش خارج می کند، یک رای را از درون تلفن همراه بیرون بیاورد. او با دیدن رئیس که در گوشه، از طریق تلفن همراه با خانه اش صحبت می کرد و با مشاهده دیگران که هر کدام با گوشی خود به صورت مخفیانه و پچ پچ کنان در حال حرف زدن بودند، امانت داری همکارانش را در استفاده نکردن از تلفن ثابت و در نتیجه صرفه جویی پول برای دولت، مورد ستایش قرار داد. تنها شخصی از حاضرین که به خاطر نداشتن تلفن همراه، منتظر شنیدن اخبار دیگران بود، نماینده ی حزب چپ بود و البته علاوه بر این، بیچاره کسی را نداشت که به او زنگ بزند، زیرا در پایتخت، تنها زندگی می کرد و خانواده اش در شهرستان بودند.
مکالمات یکی پس از دیگری تمام شد. تنها رئیس همچنان مشغول صحبت است. به نظر می رسد دارد سعی می کند مخاطب خود را وادار کند که فوراً بیاید، ببینیم چه پیش می آید. به هر حال او می بایست اوّلین شخصی می بود که با تلفن صحبت می کرد، درست است که منشی در این مورد از او پیشی گرفت ولی ظاهراً او کمی بی نزاکت است. درستش این بود که به سلسله مراتب احترام می گذاشت و فکرش را ابتدا به رئیس خود عرضه می کرد.
رئیس، نفسی را که در سینه حبس کرده بود، رها کرد. تلفن را در جیبش گذاشت و پرسید:
ـ «چه خبر؟»
این پرسش علی رغم این که غیرضروری بود، کمی هم غیرمنصفانه به نظر می رسید. اوّلاً چون در مورد موضوع «خبر»، باید گفت که همیشه خبری وجود دارد، حتّی هنگامی که به هیچ دردی نخورد، بی خبری هم خودش یک خبر محسوب می شود! و دوّماً چون واضح بود که سوال کننده با بهره گیری از موقعیّت برتر شغلی خود، در حال طفره رفتن از وظیفه اش است! او می بایست با صدایی رسا و بدون هیچ حاشیه ای تبادل اطلاعات را آغاز می کرد، امّا اگر آن نفس حبس شده در سینه و آن اصرار شدید در زمان مکالمه را فراموش نکرده باشیم، منطقی است فکر کنیم، این گفتگو که ظاهراً با یکی از افراد خانواده صورت گرفت، به اندازه ی کافی آرام و آموزنده و درخور رئیس و شهروند نبود و این که حالا بدون داشتن جرات و صراحت در بیان واقعیّت، با سرهم کردن کلمات، درصدد فرار از مشکل برآمده و زیردستان خود را دعوت به سخن گفتن می کند، همان طور که می دانیم، این هم یکی از خصوصیات رفتاری بسیار جدید رئیس بودن می باشد.
آنچه اعضای میز و نمایندگان احزاب گفتند این بود که یا خانواده هایشان تمایل ندارند سر تا پا خیس شوند و منتظر می مانند تا آسمان جهت برانگیختن حسّ رای دادن عمومی، باریدن را متوقف کند و یا این که مانند همسر منشی درصدد هستند تا بعدازظهر بیایند.

نظرات کاربران درباره کتاب بینایی

کوری رو بیشتر دوست داشتم و‌خوندندموری بیشتر ترغیبم کرد تا بینایی رو هم بخونم و خوشحال ازینکه تونستم بخونمش
در 1 ماه پیش توسط
تو ذوقم خورد.... نسبت به کوری در سطح بسیار پایینی قرار داشت.
در 10 ماه پیش توسط
عالى بود! عالى !!!از آنجا که مسلط به زبان اسپانىاىى هستم باىد اذعان کنم تنها ترجمه اى است که از روى متن زبان اصلى انجام شده,ضمن امانتدارى کامل و بدون نقص مى باشد..پىوستگى و صحت مطالب حفظ شده بر خلاف دو ترجمه دىگر که از همىن کتاب خواندم که دستکارى شده و بعضأ در اصل ماجرا دچار اشتباه بودند که مخصوصأ ىکى از آن دو داستان جدىدى از خودش ساخته بود جدأ موجب خنده بود,حالا از آوردن نامش بخاطر شهرتى که دارد من باب احترام صرفنظر مىکنم !به نظر من امانتدارى در ترجمه بسىار مهم و نشانه احترام به خواننده است که باىد همواره نصب العىن مترجم باشد واقعىتى که در برگ برگ اىن کتاب ملموس بود.ضمنأ ترجمه کتاب مرد تکثىر شده ساراماگو هم از همىن مترجم خوندم و با متن اصلى مطابقت دادم باز هم عالى بود از انتشارات روزگار.انشاالله شاهد آثار بىشترى از اىن دست مترجمان توانمند و امانتدار باشىم .در ضمن عنوان اصلى کتاب حاضر هم ensayo sober la lucidez هستش که در اصل به معنى درآمدى بر روشناىى.ىا همان بىناىى است و چون دنباله رمان کورى sober la ceguera. (درآمدى بر کورى- (نام کامل کتاب اول )است به طور خلاصه اىن دو رمان راکورى و بىناىى نامىده اند.
در 2 سال پیش توسط
عالیه
در 2 سال پیش توسط
به صورت خیلی خوب ارتباط بین رمان قبلی برقرار شده بود ماجرایی که حتمادرذهن خواننده ثبت شده بود ضمن اینکه اگررمان کوری هم مطالعه نمیشد جریان داستان بدون نقص پیش میرفت ؛جمله ای که کمیسر را تحت تاثیر قرار دادازبهترین قسمت هابود؛ واقعیت تلخ جوامع امروزی به شیرینی بیان شده ؛توصیه میکنم کتاب رو مطالعه کنید.ممنونم از فیدیبو
در 2 سال پیش توسط