فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آفتاب در حجاب

کتاب آفتاب در حجاب

نسخه الکترونیک کتاب آفتاب در حجاب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آفتاب در حجاب

آفتاب در حجاب روایتی است از زندگی حضرت زینب. از کودکی تا عاشورا تا اسارت و تا وفات. اثری که ماندگاریاش از حال پیداست. رمانی که به پشتوانه تحقیقات دقیق و عالمانه تاریخی و روایی،‌ به همه زوایای پنهان و آشکار زندگی و رفتار و درونیات حضرت زینب پرداخته است.

ادامه...

بخشی از کتاب آفتاب در حجاب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پرتو اول

پریشان و آشفته از خواب پریدی و به سوی پیامبر دویدی.
بغض راهِ گلویت را بسته بود، چشم هایت به سرخی نشسته بود، رنگ رویت پریده بود، تمام تنت عرق کرده بود و گلویت خشک شده بود.
دست و پای کوچکت می لرزید و لب ها و پلک هایت را بغضی کودکانه، به ارتعاش وامی داشت. خودت را در آغوش پیامبر انداختی و با تمام وجود ضجّه زدی.
پیامبر تو را سخت به سینه فشرد و بهت زده پرسید: «چه شده دخترم؟!»
تو فقط گریه می کردی.
پیامبر دستش را لابه لای موهای تو فرو برد، تو را سخت تر به سینه فشرد، با لب هایش موهایت را نوازش کرد و بوسید و گفت: «حرف بزن زینبم! عزیز دلم! حرف بزن !»
تو همچنان گریه می کردی.
پیامبر موهای تو را از روی صورتت کنار زد، با دست هایش اشک چشم هایت را سترد، دو دستش را قاب صورتت کرد، بر چشم های خیست بوسه زد و گفت: «یک کلام بگو چه شده دخترکم! روشنای چشمم! گرمای دلم!»
هق هق گریه به تو امان سخن گفتن نمی داد.
پیامبر یک دستش را به روی سینه ات گذاشت تا تلاطم جانت را درون سینه فرو بنشاند و دست دیگرش را زیر سرت و بعد لب هایش را گرم به روی لب های لرزانت فشرد تا مهر از لبانت بردارد و راه سخن گفتنت را بگشاید:
ـ حرف بزن میوه دلم! تا جان از تن جدت رخت بر نبسته حرف بزن!
قدری آرام گرفتی، چشم های اشک آلودت را به پیامبر دوختی، لب برچیدی و گفتی: «خواب دیدم ! خواب پریشان دیدم. دیدم که طوفان به پا شده است. طوفانی که دنیا را تیره و تاریک کرده است. طوفانی که مرا و همه چیز را به این سو و آن سو پرت می کند. طوفانی که خانه ها را از جا می کند و کوهها را متلاشی می کند. طوفانی که چشم به بنیان هستی دارد.
ناگهان در آن وانفسا چشم من به درختی کهن سال افتاد و دلم به سویش پرکشید. خودم را سخت به آن چسباندم تا مگر از تهاجم طوفان در امان بمانم.
طوفان شدت گرفت و آن درخت را هم ریشه کن کرد و من میان زمین و آسمان معلق ماندم. به شاخه ای محکم آویختم. باد آن شاخه را شکست، به شاخه ای دیگر متوسل شدم. آن شاخه هم در هجوم بی رحم باد دوام نیاورد.
من ماندم و دو شاخه به هم متصل. دو دست را به آن دو شاخه آویختم و سخت به آن هر دو دل بستم. آن دو شاخه نیز با فاصله ای کوتاه از هم شکست و من حیران و وحشت زده و سرگردان از خواب پریدم...»
کلام تو به اینجا که رسید، بغض پیامبر ترکید.
حالا او گریه می کرد و تو مبهوت و متحیر نگاهش می کردی.
بر دلت گذشت تعبیر این خواب مگر چیست که...
پیامبر، سوال نپرسیده تو را در میان گریه پاسخ گفت:
ـ آن درخت کهن سال، جدّ توست عزیز دلم که به زودی تندباد اجل او را از پای در می آورد و تو ریسمان عاطفه ات را به شاخسار درخت مادرت فاطمه می بندی و پس از مادر، دل به پدر، آن شاخه دیگر خوش می کنی و پس از پدر، دل به دو برادر می سپاری که آن دو نیز در پی هم، ترک این جهان می گویند و تو را با یک دنیا مصیبت و غربت، تنها می گذارند.
***
اکنون که صدای گام های دشمن، زمین را می لرزاند، اکنون که چکاچک شمشیرها بر دل آسمان، خراش می اندازد، اکنون که صدای شیهه اسب ها، بند دلت را پاره می کند، اکنون که هلهله و هیاهوی سپاه ابن سعد هر لحظه به خیام حسین تو نزدیک تر می شود، یک لحظه خواب کودکی ات را دوره می کنی و احساس می کنی که لحظه موعود نزدیک است و طوفان به قصد شکستن آخرین امید به تکاپو افتاده است.
از جا کنده می شوی، سراسیمه و مضطرب خود را به خیمه حسین می رسانی. حسین، در آرامشی بی نظیر پیش روی خیمه نشسته است، نه، انگار خوابیده است. شمشیر را بر زمین عمود کرده، دو دست را بر قبضه شمشیر گره زده، پیشانی بر دست و قبضه نهاده و نشسته به خواب رفته است.
نه فریاد و هلهله دشمن، که آه سنگین تو او را از خواب می پراند و چشم های خسته اش را نگران تو می کند.
پیش از اینکه برادر به سنت همیشه خویش، پیش پای تو برخیزد، تو در مقابل او زانو می زنی، دو دست بر شانه های او می گذاری و با اضطرابی آشکار می گویی:
ـ می شنوی برادر؟! این صدای هلهله دشمن است که به خیمه های ما نزدیک می شود. فرمانده مکارشان فریاد می زند: «ای لشکر خدا برنشینید و بشارت بهشت را دریابید...!»
حسین بازوان تو را به مهر در میان دست هایش می فشارد و با آرامشی به وسعت یک اقیانوس، نگاه در نگاه تو می دوزد و زیر لب آن چنان که تو بشنوی زمزمه می کند:
ـ پیش پای تو پیامبر آمده بود؛ اینجا، به خواب من. و فرمود که زمان آن قصه فرا رسیده است، همان که تو الآن خوابش را مرور می کردی؛ و فرمود که به نزد ما می آیی. به همین زودی.
و تو لحظه ای چشم بر هم می گذاری و حضور بی رحم طوفان را احساس می کنی و احساس می کنی که زیر پایت خالی می شود واولین شکاف ها بر تنها شاخه دستاویز تو رخ می نماید و بی اختیار فریاد می کشی:
ـ وای بر من!
حسین، دو دستش را بر گونه های تو می گذارد، سرت را به سینه اش می فشارد و در گوشت زمزمه می کند:
ـ وای بر تو نیست خواهرم ! وای بر دشمنان توست. تو غریق دریای رحمتی. صبور باش عزیز دلم!
چه آرامشی دارد سینه برادر، چه فتوحی می بخشد، چه اطمینانی جاری می کند!
انگار در آیینه سینه اش می بینی که از ازل خدا برای تو تنهایی را رقم زده است تا تماماً به او تعلق پیدا کنی. تا دست از همه بشویی، تا یکه شناس او بشوی.
همه تکیه گاه های تو باید فرو بریزد، همه پیوندهای تو باید بریده شود، همه دستاویزهای تو باید بشکند، همه تعلقات تو باید گشوده شود تا فقط به او تکیه کنی، فقط به ریسمان حضور او چنگ بزنی و این دل بی نظیرت را فقط جایگاه او کنی.
تا عهدی را که با همه کودکی ات بسته ای، با همه بزرگی ات پایش بایستی:
پدر گفت: «بگو یک!»
و تو تازه زبان باز کرده بودی و پدر به تو اعداد را می آموخت.
کودکانه و شیرین گفتی: «یک !‍»
و پدر گفت: «بگو دو!»
نگفتی !
پدر تکرار کرد: «بگو دو دخترم.»
نگفتی !
و در پی سومین بار، چشم های معصومت را به پدر دوختی و گفتی: «بابا! زبانی که به یک گشوده شد، چگونه می تواند با دو دمسازی کند؟!»
و حالا بناست تو بمانی و همان یک !، همان یکِ جاودانه و ماندگار.
بایست بر سر حرفت زینب ‍! که این هنوز اول عشق است.

نظرات کاربران درباره کتاب آفتاب در حجاب

این کتاب یکی از زیباترین کتابهای نوشته شده درباره کربلاست و به نظر من شاهکار آقای شجاعی
در 2 سال پیش توسط محمد دانیال عطوفی
برای تعریف زیبایی این کتاب فقط باید سکوت کرد به قدری زیباست که توی کلمات نمی گنجه. هر سطرش مجلس روضه ایه برا خودش...
در 2 سال پیش توسط m.s...999
واقعا اون قدری که توی کامنت ها ازش تعریف شده خوب نیست ، در در آوردن اشک کاملا تواناست این کتاب ، ولی اون طوری که توقع داشتم نتونسته به مفهوم توجه کنه ، یه جاهایی هم خیلی زشت و جسمانی راجع به عشق امام حسین و حضرت زینب حرف زده ، و همین طور تکرار این ماجرای بوسه از لب !! اصلا چیز نرمال و طبیعی نیست به نظر بنده
در 1 سال پیش توسط Peg..._rd
هجده پرده بود. هجده تا روضه. برا کسی که به کتاب دل بده. دوستش داشتم.
در 4 سال پیش توسط Mar...ane
فوق العاده زیبا بود
در 1 سال پیش توسط fahiiim fallah
بی بدیل،لطیف حتما بخونید
در 11 ماه پیش توسط dho...997
بی نظیر
در 2 سال پیش توسط peg...ini
بسیار زیبا بود؛ قلم آقای شجاعی رو خیلی دوست دارم ،فوق العاده اس.
در 1 سال پیش توسط لیلا جلیلی
اول راهنمایی این کتاب رو برای بار اول خوندم، این قدر گیرایی داشت که توی مدرسه تمومش کردم، و بعدش هم 4_5 بار دیگه خوندمش. هر چند بار اول چیز دیگه ای بود.ولی کتاب فوق العاده است.روضه محضه!توصیفاش عالیه و عینیه.اولین کتابی بود که از سید مهدی شجاعی خوندم
در 4 سال پیش توسط El ...nah
روایت باشکوه...
در 4 سال پیش توسط ز...ء