فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب طوفان دیگری در راه است

کتاب طوفان دیگری در راه است

نسخه الکترونیک کتاب طوفان دیگری در راه است به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب طوفان دیگری در راه است

طوفان دیگری در راه است جدیدترین رمان بلند سید مهدی شجاعی و از پرفروش ترین آثار داستانی در نوع خود است. می توان گفت محور اصلی داستان، تحول و به عبارت بهتر، تولد دوباره است؛ زندگی مجددی که برای تک تک شخصیت های کتاب اتفاق می افتد و داستانک های نقل شده در لا به لای داستان اصلی، ماجرای همین تغییر و تحول ها برای شخصیت هاست. قسمت اعظم کتاب از زبان زنی به نام زینت روایت می شود که در گذشته خواننده و رقاص بوده ولی بنا به دلایلی توبه کرده و تبدیل به یکی از بندگان مقرب خدا می شود. زینت در یکی از شب هایی که مشغول اجرای برنامه در یک عروسی بوده با نوجوانی به ظاهر دیوانه به نام کمال مواجه می شود که تصمیم می گیرد به نوعی به او کمک کند. زینت که حکم مادر این پسر را پیدا کرده با او به روستایی فرار می کند و وسایل ادامه تحصیلش را فراهم می کند و حتی او را برای تحصیل به خارج از کشور می فرستد. زینت در طول داستان مشغول تعریف کردن مراحل رشد و بالندگی نوجوان گم شده برای حاج امین پدر کمال است که هم او باعث به مرز جنون رسیدن پسرش شده بود و اکنون یکی از مهره های سرشناس و ثروتمند و خیّر است.... شاید بتوان داستان این کتاب را مصداق جمله ی معروف «راه های رسیدن به خداوند به تعداد مخلوقات اوست» دانست

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.62 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۹۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب طوفان دیگری در راه است

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱. باد

حاج امین، تا آنجا که یادش می آید، فقط گفته است:
«منو با این زنیکه بدکاره روبرو نکنید.»
و وقتی مهندس سیف توضیح داده که:
«این حرفها مربوط به گذشته است.»
حاج امین گفته:
«از کجا معلوم؟!»
تا اینجا را حاج امین مطمئن است، ولی این که نشسته باشد و پشت سر زینت خانم چیزی بافته باشد، یادش نمی آید.
راجع به خانه هم، چند روز قبلش رو کرده به بقیه و گفته:
«این خونه مگه دو میلیون بیشتر می ارزه؟»
و همه به علامت نفی سرشان را تکان داده اند و مهندس سیف جواب داده:
«به زحمت یک و هشتصد، اگر بیارزه.»
ووقتی از همه تایید گرفته، دستش را محکم روی میز کوبیده، از جا بلند شده و گفته:
«خب بیاد سه میلیون بگیره و شرّش رو کم کنه.»
حاج امین یادش نمی آید غیر از اینها چیزی پشت سر زینت خانم گفته باشد. چرا، همان اول یک حرفهایی بود؛ حرفهایی که بیشترش را هم دیگران می زدند تا خود حاج امین. حاج امین چه می دانست که زینت خانم قبلاً که بوده و چه می کرده.
اگر هم جایی، حرفی راـ اگر چه با شاخ و برگ بیشترـ نقل کرده،تماما شنیده هایش از مردم بوده، هیچ حرف و حدیثی را که از خودش نساخته.

وقتی در محل چو افتاد که حاج امین خانه های یک خطّه از بازارچه را به قیمت خوب می خرد که مدرسه بسازد، همه افراد محل به جز زینت آمدند و خانه هایشان را واگذار کردند. حتی چند خانه آن طرف تر هم به قصد مشارکت در امر خیر، یا به طمع پول خوب حاج امین، آمدند و اصرار و التماس که؛ ما هم واگذار کنیم.
امّا زینت از همان اول سفت و قرص گفت: «نه».
و پایش هم ایستاد.
وقتی مردم این را شنیدند، حرفهای کهنه را از توی صندوق خانه ها درآوردند و ریختند وسط دایره:
«این زنیکه رقاصه بوده.»
«فاحشه بوده.»
«بدون اصلاً با ساختن مدرسه مخالفه!»
«.....
این پچ پچه ها، مخفیانه و پشت سر بود که به گوش حاج امین هم می رسید. بعد هم همان اهالی محل پاپیش گذاشتند و وساطت کردند ولی زینت قبول نکرد که نکرد. حداقل پنج بار مهندس سیف رفت.
بار آخر سیف گفت:
«حاج امین! من یک بار دیگه هم می رم، ولی اگر قبول نکرد، به زور متوسل می شیم.»
حاج امین اما دلش رضایت نمی داد:
«زور نه! اصلا و ابدا! می خواهیم کار خیر کنیم، نمی خواهیم که تف و لعنت پشت سرمون بخریم!»
«تف و لعنت کی؟! آدمش هم شرطه!»
«چه فرق می کنه؟ برو! سعی کن رامش کنی، به هر زبانی که خودت می دونی!»

وقتی مهندس سیف گفت:
«آخه زینت خانم! شما هم چیزی بگین! همین «نه» که نشد جواب!»
زینت خانم سرش را بلند کرد و یک کلام گفت:
«فقط به خود حاج امین می گم. همین.»
«یعنی چی؟ تشریف می آرید...»
«نه. بیان همین جا.»

و این شد که حاج امین داد زد:
«منو با این زنیکه بدکاره روبرو نکنید.»
برای اولین بار بود که به مهندس سیف هم تشر می زد:
«مونده ام فکری که تو با اینهمه ادّعا چطور از پس یک زن برنیامدی؟!»
«حاج امین!به پیر به پیغمبر، به هر زبانی که بلد بودم حرف زدم، گفتم من فقط مشاور حاج امین نیستم، وکیلش هستم، وثوقش هستم، مثل پسرش هستم، هر چی به من بگی، انگار به او گفتی، حرفت رو یک کلام بگو، من بهش می رسونم و جواب می آرم. صمٌ بکم نشست و یک کلام دیگه هم نگفت... حالا شما یک توک پا بیایید و کار رو تمام کنید.»
«آخه مردم چی می گن؟! نمی گن حاج امین رفته با یک فاحشه نشست و برخاست کرده!؟»
بله، البته اینجا و حالا حاج امین یادش می آید که این جمله را هم گفته است؛ نشست و برخاست با یک فاحشه.
و حرف مهندس سیف را هم شنیده که:
«این چه حرفیه حاج آقا؟! مردم همه با او رفت و آمد می کنند، حرمتش رو دارند، کسی ازش پرهیز نمی کنه. این حرفها مربوط به گذشته است.»
ولی کوتاه نیامده و جواب داده:
«از کجا معلوم؟!»

خود حاج امین هم وقتی حالا فکر می کند، می بیند این «از کجا معلوم» خیلی معنی دارد.
و زینت خانم حق دارد بگوید:
«حاج امین پشت سر ما خوب می شینی به هم می بافی؟»
او اگرچه پاسخ می دهد:
«این چه حرفیه خانم؟!»
اما خودش خوب می فهمد که آن حرف یعنی؛ تو هنوز همان کاره ای و این تغییر و توبه و تحولی که مردم می گویند، همه اش کشک است و... «این چه تهمت بدی است!»
ناخودآگاه از دلش می گذرد و بر زبانش جاری می شود:
«ولی شما حلال کنید خانم!»
«حلال می کنم حاجی! آدمی است و هزار کج خیالی. بفرمایید بنشینید تا من چای بیارم. شما هم بفرمایید آقای سیف!»

حاج امین اگر نخواهد هم ناگزیر است بنشیند. احساس می کند اتاق، دور سرش چرخ می خورد. هرگز به خیالش هم نمی رسیده که زینت خانم آن حرفها را در همین برخورد اول، کف دستش بگذارد.
او چطور ممکن است از این حرفها مطلع شده باشد! این حرفها را جز افراد محرمی مثل مهندس، کس دیگری که نشنیده، آنها هم که اهل نقل و انتقال این قضایا به دیگران نبوده اند.
«این نوع حضور، این گونه علم و اطلاع، ساده نباید باشد. در پشت ظواهر این زن قطعا دنیایی است.»
«دنیایی است حاج امین!»
این صدای زینت است که از آشپزخانه مجاور اتاق می آید و بعد خود او که با سینی چای وارد می شود. سینی کوچک طلایی رنگ با کنگره هایی در دو طرف و دو فنجان و نعلبکی بلور که چای، مثل عقیق در آن می درخشد. زینت با یک دست، سینی چای را گرفته و با دست دیگر چادر آبی گلدارش را نگه داشته، به نحوی که جز دمپایی آبی روفرشی، چیزی از پاهایش پیدا نباشد.
حاج امین در چهره زینت، آشنایی دور و گنگی را احساس می کند یا احتمالاً شباهت به یک دوست و آشنای نزدیک، امّا هر چه به ذهنش فشار می آورد، به نشانی روشن و مشخصی نمی رسد.
متانت و پختگی رفتار زینت به زنان پنجاه ساله می ماند ولی برق چشمها و طراوت صورت،حکم می کند که قطعا پا به سن چهل نگذاشته. سی و هفت ـ هشت سال را به زحمت اگر داشته باشد.
ولی... چه خوب مانده! بی کمترین چروکی در صورت. صورتی که سبزه نیست و سفید هم نیست. انگار هم ملاحت سبزه را دارد و هم روشنی و زیبایی سفید را. شاید سفید مات، با سایه ای که چشمهای قهوه ای اش بر روی صورت انداخته، ملیح تر شده. صورتی که به تناسب کشیده است، استخوانی نیست اما چیزی اضافه بر ضرورت زیبایی هم ندارد. لبها کوچک نیستند اما خوش فرم و به قاعده اند و ابروهای پهن و کشیده، چه سامان خوبی به صورت بخشیده اند.

زینت سینی چای را، کنار پتویی که حاج امین و مهندس بر روی آن نشسته اند می گذارد، رویش را سفت تر می گیرد و دو زانو بر زمین می نشیند.
رو گرفتن بیشتر زینت، حاج امین را ناگهان به خود می آورد و او را متوجه نگاه خیره خود می کند.
زینت چای را از سینی برمی دارد و جلوی میهمان هایش می گذارد.
شاید شگفتی از جوان ماندن زینت است که او را به خود مشغول کرده.
«چه جوان مانده ای زن با آن مشغولیتهایی که سابق داشته ای!»
تعارف قندان و صدای زینت، حاج امین را به خود می آورد:
«دنیایی است حاج امین! هنوز خیلی مونده که ما به رموز این دنیا پی ببریم.»
حاج امین قندی برمی دارد و ضربه ای دیگر را، درست در وسط مغز خود احساس می کند.
لحظه ای می ماند. مکث می کند و با خود کلنجار می رود، ولی نمی تواند شگفتی اش را پنهان کند:
«شما انگار دل آدم رو هم کند و کاو می کنید!»
سیف از این کلام یکه می خورد، امّا زینت با لبخندی ملیح پاسخ می دهد:
«هر بیشه گمان مبر که خالی است
شاید که...»

نظرات کاربران درباره کتاب طوفان دیگری در راه است

فوق‌العاده است. شاهکاره حتما حتما بخونید
در 1 سال پیش توسط بهنام
یکی از زیباترین کتاب هایی که خواندم . گرچه جمله تکراریست این ولی مگر بوییدن گل های مختلف باعث می شود که اگر صد گل خوشبو بوییدیم صد و یکمین بار نگوییم عجب گل خوشبویی! خوب و شیرین نوشته شده بود و پر از مطلب کاربردی صفای باصفاترین مرد عالم می شود دست ما را هم بگیری با مرام؟؟؟؟
در 1 سال پیش توسط m.r...723
کتابای این نویسنده فوق العادددددست👌👌👌
در 1 سال پیش توسط محسن عباسی
خوندن این کتاب (که فکر کنم دو سال هست دارمش) شاید یکی از بهترین اتفاقات بهار 94 بود.(البته جمعه تموم شد ولی وقت نکردم بنویسم). از معدود کتابهایی بود که باهاش به معنی واقعی کلمه، گریه کردم . نه اینکه بخوام. یهویی می دیدم صورتم خیس شده. این کتاب خیلی در این بهار بی قراری بهم کمک کرد و باعث شد فکر کنم و جواب بعضی سوالامو بگیرم. معنی هدف و انگیزه رو بدونم. بیش از اون معنی حکمت خدا رو بفهمم. بگذریم زیاد حرف نزنم. مطمئنم خیلی از دوستان کتاب خون ، همون چاپ اولشو خوندن و دیگه این معرفی موضوعیت نداره، ولی من خودمو متعهد کردم کتابهایی که می خونمو معرفی کنم.بخش مورد علاقه ام از کتاب رو هم براتون می ذارم ، یعنی همه کتاب یه طرف، این بخش کتاب یه طرف دیگه! توش دریایی حرفه :به نظر من خدا بعضی از کفتراشو که خیلی دوست داره،بهشون رخصت میده یه چندصباحی برن و سر و گوشی بجنبونن! چهارتا دون از زباله دون بخورن،صابون صیاد به تنشون بخوره، سنگ بچه هایی زخمی شون بکنه،سوز سرمایی تنشونو بلرزونه و بی پناهی و آوارگی دلشونو بسوزونه که با پوست و رگ و پی شون بفهمن که "بیرون هیچ خبری نیست."اینا وقتی برمی گردن،دیگه به هیچ قیمتی از بغل خدا جم نمی خورن.اونایی که نرفتن،ممکنه گاهی حواسشون پرت بیرون بشه ولی اینایی که گشت هاشونو بیرون زدن و اومدن،شیش دنگ حواسشون به خونه و صاحبخونه است.بعضی از اینا به خاطر خجالت و حسرتی که از عمر تلف شده می کشن، همچین چهار نعل می تازونن که هیشکی به گردشون نمی رسه.از کتاب : طوفان دیگری در راه استاثر : سید مهدی شجاعیصفحات : 232-
در 4 سال پیش توسط Zah...hti
کتابى واقعا" تأثیر گذار
در 1 سال پیش توسط man...367
عالی بود چه قلم زیبایی
در 1 سال پیش توسط dan...i91
خیلی عالی بود خیلی گریه کردم وپا به پای داستان از خدا طلب وجود همچین افرادی رو در زندگیم کردم الهم ارزقنا توفیق الشهاده
در 1 سال پیش توسط zar...62o
عالی و تاثیرگذار
در 2 سال پیش توسط حسین موسوی
فقط می توانم این را بگویم که خواندن این کتاب حماقتی است نابخشودنی که من مرتکب اش شدم!
در 9 سال پیش توسط jam...leh
باد، رعد و برق، تگرگ، طوفان، باران، سیل، ابرهای متراكم، رگبار پراكنده، طوفان دیگر و رنگین كمان عناوین فصول ده گانه كتاب «طوفان دیگری در راه است» هستند. شاید در نگاه اول از روی این عنوانها به نظر برسد كه سرفصلهای یك كتاب علمی حوزه كودك را داریم می خونیم ولی «طوفان دیگری در راه است» یك كتاب رمان، اثر نویسنده نامی كشورمان، سید مهدی شجاعی است! نویسنده ای متعلق به جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی.این كتاب اولین بار در سال 1365 نوشته شده ولی در سال 1385 (برای انتشار) بازنویسی شده است. نیازی به تعریف از قلم معجزه آسا، خلاقیت، ذهن باز و اندیشه های قدرتمند نویسنده نیست. اولین بار تو «از به» رضا امیرخانی دیدم كه خوندن نامه می تونه یكی از جالب ترین انواع روایتگری باشه. فصل رگبار پراكنده این كتاب كه با 170 صفحه طولانی ترین فصل كتاب هم هست، با آوردن نامه های یه پسر و مازی جونش(مامان زینت!) به خوبی تونست تجربه خاطره انگیزی از موفقیت نامه خونی تو كتاب رو برام ثبت كنه.كتاب نیستان (كه نامش با سید مهدی شجاعی پیوند خورده) كتاب «طوفان دیگری در راه است» رو در 396 صفحه چاپ كرده. من چاپ چهارم (1386) رو خوندم با جلد گالینگور (قیمت 5500 تومان). شما هم بخونید و لذت ببرید. راستی تو فصل رگبار پراكنده نظر نویسنده در مورد حجاب اجباری كه از زبان مازی جون بیان می شه (به ویژه اگه متعلق به همون سالهای دهه60 باشه) خیلی جالب به نظر می آد.به این ترتیب بعد از سانتاماریا، صمیمانه با جوانان وطنم، خدا كند توبیایی و ... كتاب «طوفان دیگری در راه است» رو هم خوندیم و اجمالا چند نكته از هزاران ازش نوشتیم. یا علی مددی!
در 5 سال پیش توسط Ham...ی