فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نورثنگرابی

کتاب نورثنگرابی

نسخه الکترونیک کتاب نورثنگرابی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب نورثنگرابی

کاترین مورلند دختری است پاک و ساده‌دل که از کلبه روستایی‌‌اش به دنیای پرتب و تاب و پیچیده شهر شلوغ سفر می‌کند، با آدم‌های تازه‌ای آشنا می‌شود و تجربه‌هایی را از سرمی‌گذراند، اما در عالم خیال همه چیز را با رمان‌هایی که خوانده است مقایسه می‌کند و خود را در نقش قهرمان این رمان ها می بیند. و سرانجام درمی‌یابد که دنیای اطراف واقعی‌تر از دنیای رمان است.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.77 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۸۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب نورثنگرابی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش اول

فصل ۱

اگر کسی کاترین مورلند را در زمان بچگی اش می دید اصلاً به ذهنش نمی رسید که او برای قهرمان شدن به دنیا آمده. اوضاع و احوال زندگی اش، شخصیت پدر و مادرش، خودش، اخلاق و رفتارش، همه و همه برعکس این بود. پدرش کشیش بود، بی آن که به امان خدا مانده باشد یا بی چیز باشد. تازه، آدم محترمی هم به حساب می آمد، هرچند که اسمش ریچارد بود و قیافه اش هم چنگی به دل نمی زد. دستش به دهانش می رسید و دو تا منصب خوب داشت. عادت هم نداشت دخترهایش را توی منزل حبس کند. مادرِ کاترین زنی بود بی شیله پیله و ساده، با خلق وخوی خوش، و مهم تر از همه این ها، بنیه قوی. قبل از تولد کاترین سه پسر به دنیا آورده بود، و برخلاف تصور همه، نه تنها بعد از این زایمان نمرده بود، بلکه زنده مانده بود و به زندگی ادامه داده بود، آن قدر که صاحب شش بچه دیگر هم شده بود. بزرگ شدن بچه ها را هم دور و بر خودش دیده بود و کاملاً سالم و قبراق بود. به خانواده ای که ده تا بچه داشته باشد می گویند خانواده درست حسابی، چون همیشه تا دل تان بخواهد کله و دست و پا وجود دارد. اما مورلندها را از لحاظ های دیگر نمی شد زیاد هم خانواده درست حسابی دانست، چون روی هم رفته خیلی معمولی بودند. کاترین هم سال های سال یک آدم معمولی بود مثل بقیه. هیکل مردنی قناسی داشت، صورت زردنبو، زلف تیره بی حالت، و قیافه زمخت؛ این از جسمش. اما ذهنش هم برای قهرمان شدن همین قدر کم وکسری داشت، شاید هم بیشتر. عاشقِ بازی های پسرانه بود و کریکت را به هر چیز دیگری ترجیح می داد، نه فقط به عروسک بازی، بلکه به لذت های عالم کودکی قهرمان ها، نگهداری سنجاب کوچولو، غذا دادن به قناری، یا آب دادن به بوته گل سرخ. اصلاً به باغ و باغچه رغبتی نداشت، و اگر هم بعضی وقت ها می رفت گل می چید بیشتر محض شیطنت بود ــ لااقل از رفتارش می شد این را فهمید، چون همیشه می رفت گل هایی را می چید که می گفتند نباید بچیند.... این از علایقش... استعدادهایش نیز همین قدر غیرعادی بود. همیشه تا چیزی را یادش نمی دادند یاد نمی گرفت و سردرنمی آورد؛ گاهی حتی این طور هم نمی شد، چون خیلی سربه هوا بود و دقت نمی کرد. بعضی وقت ها حتی خنگ به نظر می رسید. مادرش سه ماه تمام زحمت کشیده بود تا او بتواند «التماس گدا»(۱) را از بر کند، اما آخر سر، خواهر کوچک تر، سالی، بهتر از کاترین می توانست دکلمه کند. مبادا خیال کنید کاترین همیشه خنگ بود،... نه، به هیچ وجه. قصه «خرگوش و دوستانش»(۲) را مثل بقیه بچه های دنیا زود یاد گرفت. مادرش دلش می خواست او موسیقی یاد بگیرد، و کاترین هم مطمئن بود خوشش می آید، چون خیلی دوست داشت از شستی های اسپینِتِ عاطل و باطل قدیمی صدا دربیاورد. به خاطر همین، از هشت سالگی شروع کرد. یک سال تعلیم گرفت اما طاقت نیاورد،... خانم مورلند، که اصراری نداشت دخترهایش با وجود بی علاقگی یا بی استعدادی باز هم صاحب فضل و کمالات بشوند، کاترین را معاف کرد. روزی که عذر معلم موسیقی را خواستند یکی از بهترین روزهای زندگی کاترین بود. ذوق و علاقه اش در نقاشی هم تعریفی نداشت؛ البته هر وقت که پشت نامه های مادرش جای خالی پیدا می کرد، یا تکه کاغذ کج و کوله ای دستش می رسید، کاری را که بلد بود می کرد و پشت سر هم خانه ها و درخت ها و مرغ و جوجه هایی می کشید که خیلی شبیهِ هم بودند.... نوشتن و حساب را از پدرش یاد می گرفت، زبان فرانسه را از مادرش. پیشرفتش در هیچ کدام این ها جالب نبود و هر موقع که می توانست از هر دو درس در می رفت. چه آدم عجیب و غریب و خودسری!... اما با وجود همه این سربه هوایی هایی که در ده سالگی اش داشت، نه بدجنس بود نه بد اخلاق. زیاد لجباز نبود، اهل دعوا و مرافعه هم نبود، با کوچولوترها خیلی مهربان بود و کمتر پیش می آمد که به آن ها زور بگوید؛ وانگهی، پرسروصدا و پرجنب وجوش بود، از یکجا بند شدن و تمیزی و نظافت خوشش نمی آمد، و توی دنیا از هیچ چیز به اندازه قِل خوردن در سرازیری چمنِ پشتِ منزل کیف نمی کرد.
کاترین مورلند در ده سالگی این جور بود. در پانزده سالگی سر و وضعش کم کم بهتر شد. حالا دیگر موها را فر می داد و دلش مهمانی رقص می خواست. رنگ و رویش بهتر شد، قیافه اش آب و رنگی پیدا کرد و لطیف ترشد، چشم هایش برق و جلای بیشتری گرفت، و هیکلش رعناتر شد. علاقه ای که به گرد و خاک و کثیفی داشت جایش را داد به خوش آمدن از زر و زیور و آراستگی، و هرچه آراسته تر و شیک تر می شد تمیزتر و نظیف تر هم می شد. گاهی با خوشحالی می دید که پدر و مادرش درباره پیشرفت های او با هم حرف می زنند. بعضی از چیزهایی که جسته گریخته می شنید این ها بود: «کاترین دیگر دارد دختر خوش قیافه ای می شود،... همین الآن هم دیگر خوشگل شده.» شنیدن این کلمات چه کیف و لذتی داشت! خوشگل بودن برای دختری که تا پانزده سالگی خیلی معمولی به نظر می رسیده بیشتر کیف دارد تا برای دختری که از توی گهواره قشنگ بوده.
خانم مورلند زن خیلی خوبی بود، و دلش می خواست بچه هایش بشوند همان چیزی که حق شان است، اما کلی از وقتش یا صرف استراحت قبل و بعد زایمان می شد یا صرف تعلیم و تربیت کوچک ترها، و به خاطر همین هم دختر بزرگ ها می ماندند به حال خودشان و خودشان می بایست گلیم شان را از آب بیرون بکشند. خب، کسی نمی بایست تعجب کند که کاترین، که ذاتا خصوصیات قهرمان داستان ها را نداشت، در چهارده سالگی اش کریکت، بیس بال، اسب سواری و بدو بدو در اطراف را به کتاب و کتاب خواندن ترجیح می داد... لااقل به کتاب هایی که مطلب به دردبخور داشتند...، چون اگر مطلب به دردبخور توی کتاب ها پیدا نمی شد، اگر همه اش داستان بافی بود و فکر و دقت نمی خواست، کاترین به هیچ وجه مخالف کتاب نبود. اصلاً از پانزده سالگی تا هفده سالگی داشت خودش را آماده می کرد که مثل قهرمان داستان ها بشود. کتاب هایی را می خواند که قهرمان های زن باید بخوانند تا کله شان پر بشود از کلمات قصار و سخنان نغزی که بعدا در پستی بلندی های زندگی پرماجرای شان حسابی به کارشان بیاید و حسابی هم خاطرشان را تسکین بدهد.

از پوپ(۳) یاد گرفت کسانی را سرزنش کند که
نیشخندهای غم را به جان می خرند.

از گری(۴) یاد گرفت که

چه گل ها که زاده می شوند و نادیده می شکفند
و عطرشان را در بیابان به باد می دهند.

از تامسن(۵) هم این را یاد گرفت:

... چه خوشایند است
تعلیمِ برجهیدن به اندیشه جوان.

و از شکسپیر(۶) کلی فیض برد... ازجمله

... هیچ و پوچ
برای حسود دلیل محکم است،
آیه انجیل است.

همچنین

سوسک بی چاره ای که لگدش می کنیم،
با درد جسمی اش عذابی می کشد
در حد عذاب غولی که دارد می میرد.

و این که زنِ جوانِ دلباخته همواره چنین می نماید:
... صبور بر هر یادگار
با خنده به غم.

تا این جا پیشرفتش خوب بود... در خیلی کارهای دیگر هم واقعا خوب جلو رفت. با این که نمی توانست شعر بنویسد، خودش را مجاب کرد که شعر بخواند،... ظاهرا این شانس را هم نداشت که با نواختن پیش درآمدی از ساخته های خودش روی پیانو کلی آدم را به شور و هیجان بیندازد، اما خب، می توانست بدون آن که زیاد خسته بشود به نوازندگی بقیه گوش کند. بزرگ ترین نقطه ضعفش مربوط می شد به قلم و رنگ... هیچ سررشته ای از نقاشی نداشت... طوری که حتی نمی توانست بنشیند پرتره ای از مرد عاشقش بکشد که در آن خود کاترین را هم بشود مثلاً تشخیص داد. از این لحاظ خیلی تا قله قهرمانی فاصله داشت. عجالتا از عیب و ایراد خودش بی خبر بود، چون مرد عاشقی در کار نبود که بخواهد پرتره اش را بکشد. هفده سالش شده بود اما حتی به یک جوان دوست داشتنی هم برنخورده بود که احساساتش را به غلیان دربیاورد. به شور و حالی مبتلا نشده بود، یا لااقل زبانش به تعریف و تمجیدی باز نشده بود که معمولی و گذرا نباشد. واقعا که عجیب بود! اما برای چیزهای عجیب هم می شود دلیل پیدا کرد، فقط باید خوب گشت تا دلیلش را پیدا کرد. در آن حوالی حتی یک لرد هم پیدا نمی شد، نه... حتی یک بارونت هم پیدا نمی شد. حتی یک خانواده بین آشناها نبود که تصادفا پسری را پشت در منزل پیدا کرده باشند، بعد بزرگش کرده باشند و از آب و گل درآورده باشند،... بله، لااقل یک جوان که اصل و نسبش ناشناخته باشد. پدرِ کاترین قیم کسی نبود. ارباب ناحیه هم اصلاً بچه نداشت.
اما وقتی قرار باشد خانم جوانی مثل قهرمان داستان ها بشود، کم و کسری های چهل خانوار ناحیه هم جلودارش نیست. برای این که قهرمانی سر راه خانم سبز بشود، باید اتفاقی بیفتد که می افتد.
آقای الن، مالک بیشتر زمین های ناحیه فولرتن، همان روستای منطقه ویلتشر که محل زندگی مورلندها بود، نقرس داشت و به خاطر همین به او توصیه کردند به بث برود،... و خانمش، زن خوش اخلاقی که به دوشیزه مورلند علاقه داشت و لابد می دانست که برای هیچ دختر جوانی توی روستایش هیچ ماجرایی پیش نمی آید و باید جاهای دیگر را امتحان کرد، بله، این خانم الن از کاترین دعوت کرد که همراه شان به این سفر برود. آقا و خانم مورلند سراپا غرق سپاس شدند و کاترین هم سراپا غرق سعادت.

فصل ۲

علاوه بر اوصافی که تا این جا درباره مواهب جسمی و روحی کاترین مورلند گفته شد، باز در آستانه فرورفتن او به کام سختی ها و خطرهایی که با شش هفته اقامت در بث همراه است، محض اطلاع بیشتر خوانندگان بد نیست از اوصاف دیگری هم ذکر کنم تا مبادا در صفحات بعدی ابهامی باقی بماند که او چه نوع آدمی است؛ بله، باید بگویم که دلش صاف بود، بامحبت بود، بشاش، گشاده رو، بی غل و غش، بدون هیچ گونه خودخواهی یا ادا و اطوار... تازه دستپاچگی ها و خجالت کشیدن های دخترانه را کنار گذاشته بود. آدم تودل برویی بود. هر وقت که قبراق و سرحال بود خوشگل تر هم به نظر می رسید... از نظر فکری هم جهل و غفلتش در حد هر دختر هفده ساله دیگری بود.
موعد رفتن که نزدیک شد، نگرانی مادرانه خانم مورلند هم قاعدتا جدی تر شد. از فکر دورشدن کاترینِ عزیزدردانه نگران می شد، هزار خیال بد به سرش می زد و غم به دلش می افتاد، و آن یکی دو روز آخر که با هم بودند خانم مورلند مدام اشک می ریخت. توی اتاقش، پیش از خداحافظی، هر توصیه عملی و مهمی که فکرش را بشود کرد از لبان گهربارش جاری شد. درباره خشونت نجیب زادگان و بارونت هایی که خوش شان می آید خانم های جوان را به زور به خانه های دوردست توی مزرعه ها ببرند خیلی مفصل هشدار داد و به روال معمول چنین لحظه هایی دل خودش را سبک کرد. مگر می شد از این جور فکرها نکرد؟ اما خانم مورلند آن قدر از عوالم لردها و بارونت ها بی خبر بود که فکرش به شیطنت و موذیگری آن ها نمی رسید و اصلاً به ذهنش خطور نمی کرد که از دسیسه ها و نقشه های آن ها چه خطری ممکن است متوجه دخترش بشود. هشدارهایش خلاصه می شد به چند نکته: «کاترین، خواهش می کنم شب که از سالن رقص می آیی بیرون، حسابی دور گردنت را بپوشانی. سعی کن حساب پولی را که خرج می کنی داشته باشی،... این دفترچه را برای همین کار به تو می دهم.»
سالی، یا همان سارا (مگر می شود خانم جوانی در یک خانواده بااصل و نسب معمولی شانزده ساله بشود و اگر اوضاع و احوال اجازه داد اسمش را عوض نکند؟) بله، همین سالی، یا سارا، قاعدتا در آن ایام می بایست دوست صمیمی و محرم راز خواهرش بوده باشد. اما جالب این که نه اصرار کرد کاترین زود زود نامه بنویسد و نه قول گرفت که توی نامه ها درباره هر آشنای جدیدی مطالب مفصل بنویسد و موبه موی هر مکالمه جالبی را که در بث درمی گیرد تعریف بکند. اصلاً همه کارهایی که مورلندها برای این سفر مهم می کردند تا حدودی با اعتدال و خویشتن داری همراه بود، و خب، این هم با احساس های معمولیِ زندگیِ معمولی بیشتر جور درمی آمد تا با آن احساسات ناب و عواطف رقیقی که قاعدتا با اولین دفعه جدایی یک قهرمان داستان از خانواده اش باید بروز پیدا کند. پدرِ کاترین به جای آن که حواله سفید بانکی بدهد یا لااقل صد پوند اسکناس کف دستش بگذارد، فقط ده گینی داد و گفت اگر لازم شد چند گینی دیگر هم به او می دهد.
با این مراحم و الطاف که چنگی به دل نمی زد، رسم و رسوم خداحافظی را به جا آوردند و سفر آغاز شد. سفرشان به خیر و خوشی طی شد، امن و امان و بدون حادثه. نه از راهزن خبری بود، نه طوفان مددی کرد، و نه متاسفانه کالسکه شان چپ شد تا لااقل چشم شان به جمال مرد قهرمان روشن بشود. هیچ اتفاق نگران کننده ای نیفتاد، جز این که یک بار خانم الن ترسید که مبادا کفش های چوبی اش را توی مسافرخانه ای جا گذاشته باشد، که این هم به خیر گذشت، چون جا نگذاشته بود.
رسیدند به بث. کاترین یکپارچه شوق و ذوق بود. موقعی که به حومه های قشنگ و چشم ربای بث رسیدند، و بعد هم که از خیابان ها گذشتند تا به هتل رسیدند، نگاه کاترین به این طرف و آن طرف می دوید، به همه جا. آمده بود که شاد باشد، و حالا شاد هم بود.
خیلی زود در اقامتگاه راحتی در پالتنی استریت مستقر شدند.
حالا لازم است کمی هم از اوصاف خانم الن بگویم تا خواننده بهتر متوجه بشود که کارهای او چه طور از این به بعد در گیر و دار قضایا نقش بازی می کند و شاید هم کاترین بی نوا را به چنان خاک سیاهی بنشاند که شرحش به اندازه بخش آخر یک رمان طول خواهد کشید... چه با ندانم کاری، بی نزاکتی، یا حسودی، و چه با جلوگیری کردن از ارسال نامه های کاترین، ریختن آبرویش، یا بیرون کردنش از منزل.
خانم الن جزو آن طبقه کثیرالعده اناث بود که مجالست با آن ها هیچ احساسی در آدم بیدار نمی کند جز احساس تعجب از این که چه طور ممکن است مردی در دنیا پیدا بشود که آن قدر از آن ها خوشش بیاید که حاضر بشود با امثال آن ها ازدواج بکند. نه بر و رویی داشت، نه استعداد و فضل و کمالاتی، و نه آداب و ادبی. ظاهر زنان متشخص، مقدار زیادی آرامش و خوش خلقی و بی آزاری، و نوعی حالت سرسری گرفتن، کل چیزی بود که می شد گفت به مذاق مرد عاقل و فهیمی مثل آقای الن خوش می آمد. خانم الن از یک نظر کاملاً کارساز بود و می توانست پای هر خانم جوانی را به رفت و آمدها باز کند، چون مثل خانم های جوان خیلی علاقه داشت به همه جا سرک بکشد و با چشم خودش همه چیز را ببیند. عشقش لباس بود. خیلی کیف می کرد که سر و وضعش مرتب باشد. خب، ضرری هم نداشت؛ فقط ورود قهرمان داستان ما به عرصه زندگی عقب می افتاد، چون سه چهار روز طول می کشید تا هم معلوم بشود چه لباسی بیشتر مُد است و هم لباس آخرین مُد برای دخترخانم تهیه بشود. کاترین هم چیزهایی برای خودش خرید، و بعد از این که همه کارها سر و سامان پیدا کرد، نوبت رسید به آن شب مهمی که پایش به سالنِ بالایی بث باز بشود(۷). واردترین آدم به موهایش قیچی زد و مرتبش کرد، لباس هایش را بادقت تنش کردند، و هم خانم الن و هم دوشیزه خدمتکارش گفتند کاترین شده همان که می بایست بشود. با این دلگرمی ها، کاترین امیدوار بود لااقل از وسط مردم که رد می شود کسی نتواند عیب و ایرادی بگیرد. البته اگر کسی تعریف و تمجید می کرد، خب، چه بهتر، اما کاترین فکر و ذکرش اصلاً این نبود.
آماده شدن خانم الن آن قدر طول کشید که دیروقت به سالن رقص رسیدند. مجلس تمام عیاری بود، سالن پر از آدم بود، و دو خانم ما به هر زحمتی که بود با سقلمه راه شان را باز کردند. آقای الن بلافاصله رفت به سالن ورق بازی و آن ها را وسط جمعیت ول کرد تا خوش باشند. خانم الن که بیشتر به فکر لباس جدیدش بود تا راحتی تحت الحمایه اش، تند و فرز اما با احتیاط های لازم راهش را وسط شلوغیِ کنارِ در باز کرد. کاترین هم پابه پای او می رفت. دست خانم الن را محکم گرفته بود تا موج آن جمعیتی که مدام در جنب وجوش بود او را از جا نکند. اما در کمال تعجب دید که جلورفتن توی سالن به هیچ وجه نتیجه اش خلاص شدن از شلوغی و ازدحام نیست. برعکس، هرچه جلوتر می رفتند شلوغ تر می شد، درحالی که خیال می کرد اگر صحیح و سالم به سالن برسند راحت جایی برای نشستن پیدا می کنند و می توانند آسوده بنشینند و رقص را تماشا کنند. اما اصلاً این طور نبود. با زحمت خودشان را به آخر سالن رساندند اما وضع زیاد فرق نکرد. آن هایی را که می رقصیدند اصلاً نمی دیدند، فقط پرهای بلند بعضی از خانم ها را می دیدند. با این حال، ادامه دادند... شاید چشم شان به چیزهای بهتری می افتاد. به هر ضرب و زور و ابتکاری که بود بالاخره رسیدند به راهروِ کنارِ بالاترین ردیفِ نیمکت ها. این جا ازدحام کمتر از آن پایین بود. در نتیجه، دوشیزه مورلند می توانست خوب همه آدم ها را در آن پایین ببیند و بفهمد که موقع عبور از لابه لای آن ها چه خطرهایی را پشت سر گذاشته است. منظره باشکوهی بود. برای اولین بار در آن شب احساس کرد که در یک مجلس رقص حضور دارد. دلش می خواست برقصد اما هیچ دوست و آشنایی در آن سالن نداشت. خانم الن کاری را می کرد که در چنین مواقعی از دستش برمی آمد، یعنی گه گاه خیلی آرام و خونسرد می گفت: «چه خوب می شد که می رقصیدی، عزیزم... کاش یک هم رقص پیدا کنی.» دوست جوان خانم الن تا مدتی بابت این همدلی ها خودش را ممنون او می دانست، اما آن قدر این حرف تکراری شد که تاثیرش از بین رفت، و کاترین بالاخره خسته شد و دیگر حتی تشکر هم نکرد.
نتوانستند از آرامش آن جای بلندی که به زحمت گیر آورده بودند زیاد کیف کنند.... خیلی زود، همه برای صرف چای به جنب و جوش افتادند و آن ها را هم مثل بقیه از سر راه کنار زدند. کاترین کم کم احساس نومیدی کرد... از این که مدام تنه می خورد خسته شد، از معمولی بودن قیافه آدم ها خسته شد، از دست همه این هایی که اصلاً نمی شناخت خسته شد، طوری که احساس اسارت کرد، چون یک کلمه هم نمی توانست با بقیه آدم های اسیر رد و بدل کند تا لااقل این احساسش کمتر بشود. آخر سر هم که به سالن چای رسید، احساس استیصال بیشتری کرد، چون هیچ جمعی نبود که برود به آن ملحق بشود، هیچ دوست و آشنایی نبود که به سراغش برود، هیچ جناب آقایی نبود که در خدمت شان باشد.... از آقای الن هم خبری نبود. کمی اطراف شان را ورانداز کردند تا جای مناسبی پیدا کنند، اما بی فایده بود. مجبور شدند بروند تهِ یک میز بنشینند که پشتش عده زیادی از قبل نشسته بودند، اما نه کاری بود بکنند و نه کسی که با او حرف بزنند جز خودشان.
همین که نشستند، خانم الن حسابی از خودش متشکر شد که توانسته بود لباسش را سالم نگه دارد. گفت: «خیلی بد می شد اگر درمی رفت، مگر نه؟... حریرش خیلی ظریف است.... من که توی کل سالن چیزی ندیدم که این قدر به دلم بچسبد.»
کاترین زیرلب گفت: «چه بد که این جا حتی یک آشنا هم نداریم!»
خانم الن با خونسردی کامل جواب داد: «بله، عزیزم، واقعا که بد است.»
«چه کار باید بکنیم؟... آقایان و خانم هایی که پشت این میز نشسته اند انگار تعجب کرده اند که ما آمده ایم این جا... مثل این که خودمان را جا کرده ایم وسط آن ها.»
«خب، بله.... خیلی ناجور است. کاش این جا زیاد دوست و آشنا داشتیم.»
«کاش اصلاً یکی داشتیم،... یک نفر که برویم طرفش.»
«درست می گویی، عزیزم. اگر کسی بود که می شناختیم یکراست می رفتیم پیشش. پارسال اسکینرها این جا بودند... کاش الآن هم بودند.»
«با این وضع، بهتر نیست برویم؟... می بینید که، برای ما هیچ ظرف چای نگذاشته اند.»
«بله، خبری نیست.... چه ناراحت کننده! ولی فکر می کنم بهتر است همین جا بنشینیم، چون توی این شلوغی آدم زمین می خورد! راستی، عزیزم، سرم چه شکلی است؟... یک نفر به من تنه زد. می ترسم سرم را خراب کرده باشد.»
«نه، اصلاً. خیلی هم مرتب است.... اما خانم الن عزیز، مطمئنید که وسط این همه آدم کسی نیست که بشناسید؟ فکر می کنم باید کسی باشد که بشناسید.»
«واقعا نمی شناسم... کاش کسی بود. با تمام وجودم می گویم کاش این جا دوست و آشنا زیاد داشتم، آن وقت برایت یک هم رقص دست و پا می کردم.... خیلی دلم می خواست تو برقصی. ببین آن زن چه قدر اجق وجق است! چه لباس عجیب و غریبی تنش کرده!... د مُده د مُده است! پشتش را ببین.»
کمی بعد، یکی از بغل دستی ها به آن ها چای تعارف کرد. آن ها هم تشکر کردند و سر صحبت با آقایی که چای تعارف کرده بود باز شد. این اولین و آخرین باری بود که آن شب کسی با آن ها حرف می زد. تا موقعی هم که آقای الن آمد و پیدای شان کرد و رقص تمام شد، دیگر با کسی حرف نزدند.
آقای الن تا آمد گفت: «خب، دوشیزه مورلند، امیدوارم حسابی خوش گذشته باشد.»
کاترین در جواب گفت: «واقعا که جالب بود.» بعد هر کاری کرد تا جلو خمیازه اش را بگیرد، نشد که نشد.
خانم الن گفت: «کاش می شد کاترین برقصد. کاش می شد یک هم رقص برایش دست و پا کنم.... داشتم می گفتم چه خوشحال می شدم اگر اسکینرها به جای زمستان پارسال، امسال می آمدند این جا. پری ها هم اگر آمده بودند خوب بود. یک بار صحبتش را کرده بودند. کاترین می توانست با جورج پری برقصد. خیلی خیلی ناراحتم که هم رقص نداشته!»
جواب تسلی بخش آقای آلن این بود: «امیدوارم دفعه بعد اوضاع روبه راه تر باشد.»
بعد از تمام شدن رقص، جمعیت پخش و پلا شدند... جا باز شد و بقیه توانستند کمی راحت تر بپلکند. حالا وقتش بود که قهرمان زن داستان ما، که هنوز در وقایع آن شب نقش مهمی ایفا نکرده بود، به چشم بیاید و از او تعریف و تمجید بکنند. هر پنج دقیقه ای که می گذشت سالن خلوت تر می شد و جذابیت های او هم جلوه بیشتری پیدا می کرد. حالا جوان های بسیاری نگاهش می کردند که تا آن موقع دور و برش نبودند. البته هیچ کدام شان با دیدن کاترین هاج و واج نماند. هیچ پچ پچ کنجکاوی هم توی سالن بلند نشد. حتی یک بار هم کسی نگفت او شبیه الهه هاست. با وجود این، کاترین خوش بر و رو بود، و آن آدم ها اگر سه سال پیش تر او را دیده بودند حالا حتما می گفتند حسابی خوشگل شده.
با این حال، نگاهش می کردند، آن هم نه بدون تحسین. خودش شنید که دوتا آقای جوان می گویند او دختر قشنگی است. این تعریف و تمجید بی اثر هم نبود. کاترین فوری فکر کرد این شب مطبوع تر از آن است که قبلاً تصور کرده بود... جلوه گری مختصری کرد که حاکی از رضایتش بود... به خاطر همین تعریف و تمجید ساده احساس کرد ممنون این دو جوان است، خیلی بیشتر از زنان قهرمان تمام عیار داستان ها که لازم بود پانزده غزل در وصف زیبایی شان سروده بشود. موقعی که سوار کالسکه شد و روی صندلی اش نشست با بقیه بگو و بخند می کرد. راضی بود از سهم و نصیبی که از گوشه چشم دیگران برده بود.

سخن مترجم

جین آستین در ۱۶ دسامبر ۱۷۷۵ در استیوِنتن، همپشر، جنوب شرقی انگلستان، به دنیا آمد. او هفتمین فرزند یک کشیش ناحیه بود. در سال ۱۸۰۱ که پدرش بازنشسته شد، خانواده آستین به بث نقل مکان کرد. پدر در سال ۱۸۰۵ از دنیا رفت و جین آستین و مادرش چندبار نقل مکان کردند، تا سرانجام در سال ۱۸۰۹ در نزدیکی التن در همپشر ماندگار شدند. جین آستین در همین محل ماند و فقط چندبار به لندن سفر کرد. در مه ۱۸۱۷ به سبب بیماری به وینچستر کوچ کرد تا نزدیک پزشکش باشد، و در ۸ ژوئیه ۱۸۱۷ همان جا درگذشت.
جین آستین نوشتن را از نوجوانی آغاز کرد. قبل از انتشار آثارش بارها در آن ها دست می برد و بازبینی شان می کرد. چهار رمان عقل و احساس، غرور و تعصب، منسفیلد پارک و اِما به ترتیب در سال های ۱۸۱۱، ۱۸۱۳، ۱۸۱۴ و ۱۸۱۶، یعنی در زمان حیات جین آستین منتشر شدند. رمان های نورثنگر ابی و ترغیب در سال ۱۸۱۸، یعنی بعد از مرگ نویسنده، به چاپ رسیدند. دو اثر به نام های لیدی سوزان و واتسن ها (ناتمام) نیز از کارهای اولیه جین آستین باقی مانده است. او پیش از مرگ مشغول نوشتن رمانی به نام سندیتن بود که قسمت های پراکنده آن در دست است. جین آستین در محیطی نسبتا منزوی زندگی کرد و اوقات خود را بیشتر به نوشتن گذراند. به نظر نقادان، او نبوغی دووجهی داشت: هم طنز قدرتمندی داشت و هم اخلاقیات و روحیات آدم ها را خوب می شناخت. این دو وجه در نوشته های او نیز تجلی یافته است. زندگی اجتماعی و خانواگی محملی است که نویسنده به کمک آن، با ژرف اندیشی، درباره انسان ها و روابط آن ها قضاوت می کند و نظر می دهد.
رمان های جین آستین از پرخواننده ترین آثار در ادبیات جهان اند و حدود دویست سال است که نسل های پیاپی با کشش و علاقه روزافزون رمان های او را می خوانند.
نورثنگر ابی در سال ۱۸۱۸ (یک سال بعد از مرگ جین آستین) منتشر شد، اما طبق مدارکی که در دست است نویسنده نوشتن آن را در سال ۱۷۹۴ شروع کرده بود. در سال ۱۸۰۳ آن را با عنوان «سوزان» به ناشری سپرد، اما سال ها گذشت و کتاب منتشر نشد. جین آستین در سال ۱۸۱۶ متن را بار دیگر برای انتشار آماده کرد؛ در مارس ۱۸۱۷ (چند ماه قبل از مرگش) نام اثر را به «دوشیزه کاترین» تغییر داد اما از انتشار آن صرف نظر کرد. بعد از مرگ جین آستین، این اثر با عنوان نورثنگر ابی در دسامبر ۱۸۱۷ چاپ شد (همراه رمان دیگری به نام ترغیب).
قهرمان این رمان دختری است ساده دل که عاشق رمان های ترسناک آن زمانه است و خودش را در نقش قهرمان این رمان ها می بیند. بعد از سفر به یک شهر بزرگ و پررفت وآمد با آدم های تازه ای روبه رو می شود و تجربه هایی را از سر می گذراند و به درکی از واقعیت می رسد که با دنیای آن رمان ها تفاوت دارد.
متنی که مترجم مبنای کار قرار داده است همان نسخه سال ۱۸۱۸ است که بعدها ویراستاران و نقادان در آن اصلاحاتی اعمال کرده اند.
امیدوارم این ترجمه نیز مانند چهار ترجمه قبلی (عقل و احساس، غرور و تعصب، منسفیلدپارک و اِما) مورد استفاده دوستداران ادبیات قرار بگیرد و دلگرمی مترجم و ناشر برای ترجمه و انتشار یک رمان دیگر جین آستین (ترغیب) افزایش یابد و این پروژه به فرجام برسد.
از مدیریت و کارکنان نشر نی که کتاب را به شکل شایسته ای تولید کرده اند و از همه کسانی که مشوق من بوده اند و به بهبود متن ترجمه کمک کرده اند، بخصوص از سرکار خانم مونا سیف که کل متن ترجمه را خواندند و پیشنهادهای مفیدی دادند، صمیمانه تشکر می کنم.

رضا رضایی
زمستان ۱۳۸۶

نظرات کاربران درباره کتاب نورثنگرابی

بد نبود،توصیفات دقیقی از فضا می داد.شخصیتها خاکستری بودن که تو زمان خانم آستین این نوع شخصیت پردازی جدید و قابل توجهه.اما بعضی جاها سریع داستان رو جمع کرده بود
در 2 سال پیش توسط mar...000
مطمینا برای طرفدارای کتابای جین آستین خیلی جذابه خوندن این کتاب با توصیفای دلنشین چیزی که بیشتر به دلم نشست نیش و کنایه های مستقیم و غیرمستقیم راوی به سبک نویسنده های اون دوره است. درس هایی که باید در اخر گرفت دقیقا چیزی رو که می خوام بهم میده.جسارت و رویارویی با زندگی واقعی..
در 1 سال پیش توسط F sh
خیلی به درد کسانی می خوره که فکر می کنن با ورود به یک محیط جدید، قطعا همه چیز باب میل اونا خواهد بود. کلا تصوراتم رو نسبت به پول و تغییر محیط، عوض کرد.
در 3 سال پیش توسط کتیبه سپید
راستش برای من خیلی جذاب نبود. به نظرم خیلی از زندگی های ما ایرانیا دور بود من نتونستم با کتاب ارتباط برقرار کنم، حتی خیلی از کلمات و اصطلاحات برام ناآشنا بودن.
در 2 سال پیش توسط fmz...997
متوسط بود ، ترجمه محشر ، رمانی ب سبک رماناییه که اکثر نوجوانان می خونن
در 9 ماه پیش توسط گل پری بانو