فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مروارید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کوری

کتاب کوری

نسخه الکترونیک کتاب کوری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب کوری

ژوزه ساراماگو هفتاد و پنج ساله نویسنده پرتغالی برنده جایزه نوبل ادبیات ۱۹۹۸ را نویسنده‌ای می‌دانند که داستان‌هایش سرشار از رویا و طنز تلخ گزنده است. ساراماگو در کوری آینه گردان فروپاشی جامعه بشری است که به رغم برخورداری از همه مواهب طبیعی و علمی و فنی در وضعی بغرنج قرار می‌گیرد. نویسنده کوری به حد افراط از تمثیل و استعاره بهره برده است. استفاده از نمادهای اسطوره‌ای و تلمیحات مکرر از کتاب مقدس نشانه بارز تبحر نویسنده است.

ادامه...
  • ناشر انتشارات مروارید
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.8 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۸۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب کوری

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

چشم دل بایدت

ژوزه ساراماگو هفتاد و پنج ساله نویسنده پرتغالی برنده جایزه نوبل ادبیات ۱۹۹۸ را نویسنده ای می دانند که داستان هایش سرشار از رویا و طنز تلخ گزنده است. ساراماگو نویسنده ای خود ساخته است که مثل همه نویسنده های قَدَر قرن بیستم سال های اولیه شکل گیری شخصیت اش در دست و پنجه نرم کردن با مشکلات سپری شد.
مشخصه نثر و سبک نوشتاری او در حداقلِ استفاده از قواعد و علائم نشانه گذاری، بازی با زمان افعال و پشت سرهم عوض شدن فاعل جمله هاست. در کل کتاب چهار علامت سئوال و یک گیومه به کار رفته است. خواننده همواره بین اول شخص و سوم شخص سرگردان است و تا یکی دو صفحه نخواند، نمی تواند متن را به خوبی دریابد و به ضرباهنگ کتاب خو بگیرد. پاراگراف های طولانی و تخت تا اندازه ای غیرعادی است اما زبان توصیفی کتاب چنان است که خواننده را مسحور می کند و کنار گذاشتن کتاب برای خواننده سنگین می شود و نمی توان از آن دل بکند.
ساراماگو در کوری آینه گردان فروپاشی جامعه بشری است که به رغم برخورداری از همه مواهب طبیعی و علمی و فنی در وضعی بغرنج قرار می گیرد. نویسنده کوری به حد افراط از تمثیل و استعاره بهره برده است. استفاده از نمادهای اسطوره ای و تلمیحات مکرر از کتاب مقدس نشانه بارز تبحر نویسنده است. از میان چهار کتابی که از این نویسنده خوانده ام، رمان کوری را برای ترجمه انتخاب کردم و سعی و کوشش خود را به کار برده ام تا سبک و سیاق نویسنده در ترجمه صدمه نبیند. برای آشنایی بهتر با این نویسنده خوانندگان را به گزیده متن سخنرانی وی در مراسم دریافت جایزه دعوت می کنم که گویای بسیاری از مسائلی است که قصد داشتم در این مختصر بگویم. در پایان لازم می دانم از آقای منوچهر حسن زاده مدیر انتشارات مروارید قدردانی کنم که زمینه ساز فراهم آمدن این ترجمه شدند.

اسدالله امرایی

کوری

چراغ زرد روشن شد. دو تا از ماشین های جلویی گاز دادند و پیش از قرمز شدن چراغ رد شدند. با روشن شدن چراغ عابر پیاده آدمک سبز وسط چراغ پیدا شد. آدم های پیاده که منتظر سبز شدن چراغ بودند راه افتادند و پا روی خط های سفیدی گذاشتند که بر سطح سیاه آسفالت به چشم می خورد. این خطوط هیچ شباهتی به گورخر ندارد اما اسمش را دارد. سواره ها بی صبرانه، پا روی کلاچ گذاشته، آماده لحظه اعلام حرکت بودند، مثل اسب های بی تابی که صدای شلاق را پیش از فرود آمدن حس می کنند. پیاده ها تازه از عرض خیابان گذشته اند اما چراغ علامتی که دستور حرکت سواره را بدهد هنوز روشن نشده است. بعضی ها حساب می کنند که این تاخیرهای جزیی را اگر در تعداد هزاران چراغ راهنمایی توی شهر ضرب کنیم و در نظر بگیریم که هر کدام از آنها سه رنگ دارند، یکی از مهمترین عوامل راه بندان یا به عبارت درست تر بند آمدن گلوگاه به دست می آید.
سرانجام چراغ سبز شد. ماشین ها با عجله راه افتادند اما از قرار همه آنها با هم حرکت نکردند. ماشین سرِ خطِ وسط توی راه مانده بود. احتمالاً عیبی فنی داشت، پدال گاز در رفته بود، دسته دنده جا نمی رفت، کاربوراتور عیب کرده، برق نمی رساند، ترمز خالی شده یا آنکه اصلاً بنزین تمام کرده بود. اولین باری نیست که از این اتفاق ها می افتاد. گروه پیاده هایِ بعدی که دم خط کشی جمع شده بودند راننده ماشین را می بینند که از پشت شیشه دست تکان می دهد. ماشین های پشت سر یک ریز بوق را به صدا در می آوردند. بعضی ها از ماشین هاشان پیاده شده اند تا ماشینِ از کار افتاده را هل بدهند و راه را باز کنند. آنها خشمگین مشت به شیشه می کوبند. مرد توی ماشین سرش را به طرف آنها برمی گرداند. اول به این طرف بعد به آن طرف. انگار داد می زند. از حرکت لبهایش به نظر می رسد چند کلمه را تکرار می کند. یک کلمه نه سه کلمه. آخر سر یکی که در را باز می کند، معلوم می شود که می گوید، من کور شده ام.
کی چنین حرفی را قبول می کند. با همان نگاه اول معلوم می شود که چشمهایش سالمِ سالم است. عنبیه صاف و شفاف، تخم چشمش سفید بود و از سفیدی به چینی می ماند. چشمهای وق زده اش، و صورت چروکیده و ابروهای تابدار نشان می داد که او بدجوری نگران است. با حرکتی سریع آنچه جلوی چشم مرد قرار داشت پشت مشت های گره کرده مرد گم شده است، انگار هنوز می کوشید توی ذهن خود آخرین تصویری را که دیده حفظ کند، چراغ گرد قرمز سر چهارراه. وقتی کمکش کردند از ماشین پیاده شود، نومیدانه تکرار کرد من کور شده ام کور شده ام. اشک توی چشمهایی که ادعا می کرد مرده می جوشید و برق می زد. زنی گفت پیش می آید موقتی است. حالا می بینی گاهی هم از اعصاب است. چراغ سبز شده. عابران کنجکاو دور جمعیت را گرفتند. راننده هایی که دورتر بودند و نمی دانستند چه خبر شده، اعتراض می کردند که یک تصادم جزیی یا چراغ شکسته و گل گیر قُر شده این همه سروصدا لازم ندارد. داد می زدند افسر خبر کنید این لگن را بکشید کنار. مرد کور التماس می کرد خواهش می کنم یکی مرا به خانه برساند. همان زن که گفته بود از اعصاب است عقیده داشت باید آمبولانس خبر کنند و او را به بیمارستان برسانند، اما مرد کور گوشش بدهکار نبود و می گفت لازم نیست، تنها می خواست یک نفر او را تا دم در خانه اش برساند. همین نزدیکی هاست بزرگترین لطفی است که در حق من می کنید. یکی پرسید ماشین را چکار کنیم. صدایی دیگر جواب داد. سویچ روی ماشین است، ماشین را بکشید کنار. نفر سوم گفت، لازم نیست، ماشین را برمی دارم او را به خانه اش می رسانم. همه کار او را تایید کردند. مرد کور حس کرد یکی زیر بغل او را گرفت. همان صدا می گفت: بیا بیا! همراه من بیا. کمکش کردند روی صندلی سمت شاگرد بنشیند و کمربند ایمنی اش را بستند. مرد زیر لب گفت نمی بینم جایی را نمی بینم، گریه می کرد، مرد از او پرسید خانه تان کجاست. چهره های کنجکاو از پنجره ماشین سرک کشیدند ببینند چه خبر است. مرد کور دست روی چشمهایش گذاشت. چیزی نمی بینم انگار توی مه گیر افتاده ام یا دریایی از شیر. طرف گفت کوری که اینطور نیست می گویند کورها فقط سیاهی می بینند، خوب من همه جا را سفید می بینم، لابد حق با آن زنک بود. شاید از اعصاب باشد. این اعصاب هم بددردی است، لازم نیست با من حرف بزنی فقط بگو کجا زندگی می کنی، ماشین را روشن کرد، مرد کور بریده بریده نشانی خانه اش را داد، انگار ضعف بینایی حافظه اش را هم از کار انداخته بود، گفت نمی دانم به چه زبانی از شما تشکر کنم و طرف جواب داد لازم نیست به خود زحمت بدهی، امروز نوبت توست فردا هم نوبت من می شود، معلوم نیست دست تقدیر چه چیزی برای ما مقدر کرده. کسی چه می داند. حق با شماست امروز صبح که از خانه بیرون زدم، کی فکرش را می کرد که چنین بلایی سرم بیاید. گیج بود. نمی دانست چرا حرکت نمی کنند، پرسید چرا راه نمی افتیم، دیگری گفت چراغ قرمز است. از حالا به بعد دیگر نمی دانست چراغ کی قرمز می شود.
همانطور که مرد کور گفته بود خانه اش آن نزدیکی ها قرار داشت. توی خیابان غلغله بود، جای نگه داشتن پیدا نمی کردند، سرانجام توی یکی از کوچه های مجاور جایی گیر آوردند. فاصله جدول کنار پیاده رو باریک بود و راه نمی داد در سمت شاگرد باز شود. برای آنکه مرد کور دچار زحمت نشود و خودش را از روی ترمز دستی و کنار فرمان بیرون بکشد، باید او را قبل از پارک کردن ماشین پیاده می کرد. وسط جاده گیر کرده بود و حس می کرد زمین زیر پایش جابه جا می شود، سعی کرد به دلشوره ای که به جانش چنگ می انداخت غلبه کند. آشفته و دستپاچه دستهایش را جلوی صورت خود تکان می داد. انگار توی همان دریای شیری که می گفت شنا می کند، اما دهانش باز شده بود تا فریاد کمک سر دهد که دست دیگر بازوی او را گرفت. آرام باش هوات را دارم. خیلی آرام جلو می رفتند او می ترسید بیفتد. مرد کور پاهایش را می کشید و همین باعث می شد که روی ناهمواری های پیاده رو سکندری بخورد. دیگری گفت صبر کن الان می رسیم. کمی که جلوتر رفتند از او پرسید توی خانه کسی هست که مراقب تو باشد. مرد کور جواب داد، نمی دانم، زنم که به این زودی از سر کار برنمی گردد. من هم امروز زودتر آمدم که این بلا به سرم آمد. ببین خیالت تخت باشد خیلی خطرناک نیست. تا حالا نشنیده ام که یکی یک هو کور شود. من همیشه به خودم می بالیدم که حتی عینک هم لازم ندارم. خوب باید ببینم چه پیش می آید. به ورودی ساختمان رسیدند. دو تا از زن های همسایه نگاههای پرسشگر خود را به او دوختند که یکی دیگر زیر بغل او را گرفته بود و می آورد. اما هیچ کدام به فکر نیفتادند که چیزی بپرسند. چیزی توی چشمهاتان رفته و جواب محتمل که می شنیدند این بود بلی دریایی از شیر. توی ساختمان مرد کور گفت خیلی ممنونم، ببخشید زحمت دادم، حالا دیگر خودم می توانم بروم، لازم نیست عذرخواهی کنید همراهتان می آیم بالا، اصلاً نمی توانم فکرش را هم بکنم که شما را تنها ول کنم. به زحمت سوار آسان بر کوچکی شدند. کدام طبقه می نشینی. طبقه سوم. نمی دانی چقدر ممنون هستم، از من تشکر نکن امروز نوبت توست، بلی درست می گویی شاید فردا نوبت تو باشد. آسان بر ایستاد. از آن بیرون رفتند، می خواهی در آپارتمان را باز کنم، ممنونم، گمانم خودم از پس آن برآیم. دست کرد توی جیبش یک دسته کلید درآورد، یکی یکی لبه های تراش خورده را با دست لمس کرد. باید این یکی باشد با دست دیگر کورمال کورمال سوراخ کلید را پیدا کرد، سعی کرد در را باز کند. این نیست، بده من ببینم، کمکت می کنم. دفعه سوم در باز شد. مرد کور صدا زد آنجایی، کسی جواب نداد. گفت همانطور که گفتم هنوز برنگشته است. دستش را دراز کرد و کورمال رفت جلو. بعد با احتیاط برگشت و سرش را به طرفی چرخاند که خیال می کرد آن دیگری باشد و گفت چطور می توانم از شما تشکر کنم، سامری نیکوکار گفت این تنها کاری بود که می توانستم بکنم، هیچ لازم نیست تشکر کنی، می خواهی بمانم تا زنت بیاید. این اصرار او باعث شد که شک کند. او معمولاً غریبه ها را به خانه راه نمی داد، اگر طرف می نشست و نقشه می چید که در فرصت مناسب دست و پا و دهان او را ببندد. آدم بی دست و پایی مثل او را می بست بعد هم سر فرصت دست می گذاشت روی هرچیز باارزشی و می برد. گفت لازم نیست زحمت بکشید. من حالم خوب است، شما هم تشریف ببرید، حالم خوب است، بفرمایید. بفرمایید. در را کم کم بست.
صدای آسان بر را شنید که پایین می رفت و نفس راحتی کشید. با حالتی تصنعی وضعی را که داشت فراموش کرد، روکش چشمی پشت در را کنار زد و بیرون را نگاه کرد. انگار بیرون دیوار سفیدی کشیده بودند. قابِ فلزیِ سرد را بالای ابرویِ خود حس می کرد مژه هایش به لنزهای ظریف خورد اما نمی توانست از پس دیوار سفید نفوذناپذیر چیزی ببیند. می دانست که توی خانه خودش است، بوی آن را حس می کرد، سکوت و فضای آن را تشخیص می داد. به اسباب و اثاث خانه که دست می زد آنها را می شناخت. کافی بود دستی روی آنها بکشد. انگار همه شان به ابعاد غریبی درآمده بودند، انگار جهات خود را از دست داده و شمال و جنوب و شرق و غرب و بالا و پایین را گم کرده بود. او هم مثل باقی مردم توی دوران کودکی کور بازی می کرد. بعد از آنکه پنج دقیقه چشم خود را می بست به این نتیجه می رسید که کوری بی شک درد بدی است اما اگر قربانی فلک زده مختصری حافظه درست و حسابی داشته باشد نسبتا قابل تحمل است. اما فقط رنگ نیست بلکه شکل و اندازه و سطح و قالب، اما این یکی کور به دنیا نیامده بود. به این نتیجه رسیده بود که زندگی کورها فقط نور ندارد، که آنچه ما کوری می نامیم فقط ظاهر چیزها را می پوشاند و آنها را توی حجاب سیاه دست نخورده نگاه می دارد. حالا برعکس او را فرو کرده بودند توی سفیدی ای که از بس نورانی بود، به جای جذب کردن همه چیز را بلعیده بود، به جای آنکه بپوشاند و به این ترتیب آنها را دو برابر نامرئی کرده بود.
به طرف اتاق نشیمن که می رفت با همه احتیاطی که به خرج داد و دست لرزانش را به دیوار گرفته بود تا با مانعی برخورد نکند، گلدان گُلی را انداخت که خرد و خاکشیر شد. این گلدان را اصلاً فراموش کرده بود. شاید هم زنش موقع رفتن سر کار آن را آنجا گذاشته بود تا بعدا جای مناسبی برایش پیدا کند. خم شد تا ببیند چه قدر خسارت وارد کرده. آب روی کف اتاق پولیش خورده ریخت. سعی کرد گل ها را جمع کند اما اصلاً به فکر شیشه خرده ها نبود، یک تکه تیز رفت توی دستش و مفتول درد اشک های کودکانه را در چشم او جوشاند، چشمهای کوری که توی سفیدی غرق بود. وسط آپارتمانی که با غروب آفتاب رو به تاریکی می رفت نشسته بود. گل ها را به دست گرفته بود و خونی را که از دستش می رفت حس کرد. پیچ و تابی خورد تا دستمال را از جیب دربیاورد. دستمال را دور انگشت خود پیچید. دوباره کورمال کورمال و با احتیاط از کنار مبل ها گذشت و روی کاناپه ای که با زنش می نشستند و تلویزیون تماشا می کردند ولو شد. نشست و گل ها را روی زانو گذاشت. با دقت تمام دستمال را باز کرد. خون چسبناک نگرانش کرد، نگرانی اش بیشتر به این خاطر بود که نمی دید. خون او به ماده ای چسبناک تبدیل شد که رنگ نداشت، چیزی بیگانه که به هر صورت به او تعلق داشت، اما مثل خطری خود کرده بود که تدبیری نداشت. خیلی آرام و با دقت سعی کرد با دست سالم جای تکه شیشه را پیدا کند که به تیزی خنجر بود. انگشت شست و اشاره اش را به هم نزدیک کرد تا شیشه را درآورد. دستمال را یکبار دیگر دور انگشت زخمی پیچید، این بار سفت بست تا جلوی خونریزی را بگیرد. ضعف کرد و به کاناپه تکیه داد. یک دقیقه بعد به دلیل یکی از ویژگی های بدن که در شرایط خاصی از تشویق و ناامیدی وا می دهد و اگر بنا بر منطق باشد باید همه حواس خود را جمع کند، خستگی به او غلبه کرد، بیشتر خواب آلودگی بود تا خستگی واقعی اما به همان سنگینی او را فرا گرفت. ناگهان خواب دید که تظاهر به کوری می کند، به نظرش رسید که تمام عمر چشمهایش را می بست و باز می کرد و هر بار انگار که از سفر برگشته تمام شکل ها و رنگ ها بی هیچ تغییری منتظر او بودند، به همان صورتی که آنها را می شناخت. ورای این اطمینان نوعی تردید را می یافت که شاید رویایی اغواگرانه بود، رویایی که دیر یا زود باید از آن رهایی می یافت بی آنکه بداند در این لحظه چه واقعیتی انتظارش را می کشد. بعد اگر چنین کلمه ای را به خستگی چند ثانیه ای نسبت می دادند، و معنی می داد و در آن حالت نیمه هوشیار آدم را بیدار می کرد، به نظر او ماندن در حالت بی تکلیفی جدا کار غیرعاقلانه ای بود. بیدار شوم، بیدار نشوم، بیدار شوم، بیدار نشوم. همیشه لحظه هایی هست که آدم چاره ای جز خطر کردن ندارد. اینجا نشسته ام و گل ها را روی زانو گذاشته ام و چشمهایم را بسته ام که چه شود انگار می ترسم بازشان کنم. زنش از او می پرسید آنجا چه کار می کنی با آن گل هایی که روی زانو گذاشته ای و خوابیده ای.
زن منتظر جواب او نماند. با نیش و کنایه به جمع کردن تکه های گلدان و خشک کردن کفِ اتاق مشغول شد و زیرلب غرولند می کرد و ناراحتی خود را بروز می داد. اقلاً این گندی را که زدی باید پاک می کردی و عوض آنکه بنشینی و گل ها را بگذاری روی پایت و بخوابی انگار نه انگار که کار تو بوده. باید جمع و جورشان می کردی. او حرفی نزد، چشمهای خود را در پس پلکهای بسته محافظت می کرد. ناگهان فکری به کله اش زد. اگر یک هو چشم باز کنم و ببینم چه. امیدی در دل او قوت گرفت، زن نزدیک آمد و متوجه دستمال خونی شد دلخوری اش در آنی از بین رفت، با مهربانی پارچه روی زخم را باز کرد و پرسید طفلک چطور شد دستت را بریدی، با تمام وجودش یکپارچه می خواست زنش را ببیند که جلوی او زانو زده همانجایی که می دانست هست بعد ناگهان یادش افتاد که نمی تواند او را ببیند. چشمهایش را باز کرد. زن خنده ای کرد و گفت پس بالاخره بیدار شدی خوشخواب. سکوتی افتاد و مرد گفت کور شده ام نمی توانم چیزی را ببینم. زن اختیارش را از کف داد. بازی در نیاور. چیزهایی هست که نباید به شوخی بگیریم. چه قدر دلم می خواست شوخی باشد، اما حقیقت این است که من واقعا کورم، هیچ چیزی را نمی توانم ببینم، خواهش می کنم مرا نترسان به من نگاه کن، اینجا، اینجا هستم چراغ هم روشن است. می دانم آنجایی، صدایت را می شنوم می توانم لمست کنم. می دانم چراغ را روشن کرده ای اما من کور شده ام. زن گریه سر داد. چسبیده بود به مرد و می گفت درست نیست، بگو که حقیقت ندارد. گل ها از دستش سُر خورد و ریخت کف اتاق روی دستمال خونی. خون انگشت زخمی دوباره بیرون زد. او که انگار می خواست چیز دیگری بگوید زیرلب گفت این که چیزی نیست و با لبخندی از سرِ درد گفت همه چیز را سفید می بینم. زن کنار او نشست، محکم بغلش کرد و به آرامی پیشانی اش را بوسید، صورتش را هم بوسید. چشمهایش را به نرمی بوسید، حالا می بینی تمام می شود، خوب می شوی، تو که مریض نبوده ای، آدم که یک هو کور نمی شود، شاید، اصلاً بگو ببینم چه طور شد، چه حسی به تو دست داد. کی، کجا، نه ول کن باشد برای بعد، اول باید با چشم پزشک مشورت کنیم. تو کسی را می شناسی. گمانم نه، آخر هیچ کداممان که عینک نمی زدیم، آخر اگر قرار باشد به بیمارستان هم ببرمت احتمالاً توی اورژانس نمی توانند برای چشمی که نمی بیند کاری بکنند، حق با توست باید برویم، پیش دکتر. خیلی خوب الان راهنمای تلفن را نگاه می کنم و دکتری را که این دوروبر مطب دارد گیر می آورم. بلند شد اما باز سوال می کرد. هیچ فرقی نکرده ای، مرد گفت نه، خوب حواست را جمع کن می خواهم چراغ را خاموش کنم ببین اگر متوجه شدی بگو، هیچ فرقی نکرده، هیچ فرقی نکرده یعنی چه، هیچ فرقی نکرده همان سفیدی را می بینم، انگار شب معنی ندارد.
می توانست صدای زنش را بشنود که تند تند راهنمای تلفن را ورق می زد، و مُفش را بالا می کشید تا گریه اش بند بیاید و آه و ناله سر می داد، آخرش گفت، این یکی خوب است، امیدوارم بتواند ما را ببیند. شماره ای گرفت پرسید آنجا مطب دکتر است، دکتر هست و آیا می تواند با دکتر حرف بزند، نه، نه، دکتر من را نمی شناسد. یک مورد اضطراری پیش آمده، بلی، خواهش می کنم، می فهمم، خواهش می کنم به دکتر بفرمایید. شوهرم ناغافل کور شده، بلی، بلی، یک مرتبه. نه از مریض های دکتر نیست، شوهرم عینک نمی زد. دید چشمش خیلی خوب بود، درست مثل خودم، من هم خیلی خوب می بینم، خیلی ممنونم، پشت خط می مانم، گوشی دستم است، بلی دکتر، ناگهانی بوده، می گوید همه چیز را سفید می بیند، نمی دانم چه اتفاقی افتاده، وقت نکرده ام بپرسم، تازه رسیده ام و او را به این حال دیدم، می خواهید از او بپرسم، بلی. ممنونم الان خدمت می رسیم، همین الان. مرد کور بلند شد. زنش گفت صبر کن. اول این انگشت زخمی ات را ببندم. چند لحظه ای غیبش زد و بعد با شیشه پراکسید و ید و پنبه و نوار چسب برگشت. زخم را که می بست پرسید ماشین را کجا گذاشتی، با شرایطی که تو داشتی نمی شد رانندگی کنی، نکند وقتی به خانه آمدی اینطور شدی، نه توی خیابان این بلا سرم آمد، پشت چراغ قرمز ایستاده بودم که اینطور شد، یک نفر مرا به خانه آورد، ماشین را توی خیابان بغلی گذاشته، خیلی خوب می رویم پایین پیدایش می کنم، دم در می ایستی من دنبالش می گردم. سویچ را کجا گذاشتی، نمی دانم انگار به من نداد، طرف کی بود، نمی دانم کسی که مرا به خانه آورد مرد بود، لابد یک جایی گذاشته الان می گردم پیدا می کنم، گشتن فایده ای ندارد، توی آپارتمان نیامد، احتمالاً یادش رفته و کلیدها را با خودش برده. خیلی خوب حالا برویم از کلید یدکی تو استفاده می کنیم، بعدا دنبال آن می گردیم. خیلی خوب دست مرا بگیر. مرد کور گفت اگر قرار باشد توی همین وضع بمانم، مردنم بهتر است. خیلی خوب حالا مزخرف نگو، اوضاع به حد کافی خراب هست، تو که کور نشدی بدانی، من کورم، نمی توانی بفهمی چه می کشم، دکتر فکری به حالت می کند نگران نباش می بینی، من نگران نیستم.
رفتند. پایین توی سرسرا زنش چراغ را روشن کرد و درِ گوشش گفت، همین جا منتظر من باش. اگر همسایه ها آمدند خیلی عادی با آنها حرف بزن بگو که منتظر من هستی، هر کس هم نگاهت کند نمی فهمد که نمی توانی ببینی. تازه قرار نیست که همه چیز زندگی مان را برای مردم بریزیم روی دایره. خیلی خوب فقط زیاد طولش نده. زنش با عجله بیرون زد. هیچ کدام از همسایه ها پیداشان نشد. مرد کور از روی تجربه می دانست راه پله ها تا زمانی که کلید خودکار صدایش می آمد روشن می ماند هر وقت کلید از کار می افتاد و همه جا ساکت می شد، می رفت سراغ آن و روشن اش می کرد. نور، این نور برای او به صدا تبدیل شده بود. نمی دانست چرا زنش این همه طول داده، خیابان بغلی که بیشتر از هشتاد تا صد متر فاصله نداشت. اگر دیر کنیم، دکتر می رود. نمی توانست عادت خود را ترک کند، دست چپ خود را بالا می آورد و چشم می دوخت به ساعتش. لب و دهانش را جمع کرد انگار که دردی به جانش ریخت. خوشحال بود که همسایه ها پیداشان نشده چون اگر با او حرف می زدند می زد زیر گریه. ماشینی توی خیابان نگه داشت، خوب بالاخره پیدا کرد، اما نه این صدای موتور ماشین او نبود. از موتور دیزل آن معلوم بود که تاکسی است. یک مرتبه دیگر هم کلید اتوماتیک را روشن کرد. زنش برگشت آشفته و عصبانی بود، این سامری نیکوکار تو، آن روح پاک، ماشین ما را برده. ممکن نیست، لابد خوب نگشته ای، البته که خوب گشتم چشمهایم عیب و ایرادی ندارد. این حرفهای آخری را بی هوا زد و قصد و نیتی نداشت. تو خودت گفتی که ماشین توی خیابان بغلی است. خوب گشتم، نبود. مگر اینکه توی خیابان دیگری گذاشته باشند. نه من شک ندارم توی این خیابان گذاشته بود. خوب به هر حال غیبش زده خوب با این حساب کلیدها را چه می گویی. حریف از وضع تو سوءاستفاده کرده و ما را چاپیده. طرف می خواست تا آمدن تو پیش من بماند من از ترس اینکه چیزی نبرد راهش ندادم. به نظرم نمی رسد که ماشین را دزدیده باشد. خیلی خوب حالا برویم، بیرون تاکسی منتظر ماست. قسم می خورم که حاضرم یک سال عمرم را ببخشم که این آدم رذل کور شود. حالا می بینی. خیلی خوب زیاد بلند حرف نزن. اگر لختش نکردند. نه بابا ممکن است دوباره برگردد، ای بابا پس خیال می کنی فردا می آید در می زند و می گوید حواسش نبوده، ماشین را برده، می گوید ببخشید و حتما برای احوالپرسی می آید.
دیگر حرفی نزدند تا رسیدند به مطب دکتر. زن سعی می کرد به ماشین مسروقه فکر نکند و با محبت دست شوهرش را می فشرد، در حالی که او سرش را پایین انداخته بود تا راننده توی آینه متوجه چشمهایش نشود، همه اش به این فکر بود که چرا این بلا سر او آمده، آخر چرا من. صدای رفت و آمد ماشین ها را می شنید، هر وقت تاکسی نگه می داشت صداهای غریبی می آمد درست مثل موقعی که آدم خواب است و صداهای بیرون از حجاب ناهشیاری که او را فرا گرفته رد می شود، حجاب سفید. انگار او را پیچیده بودند لای ملافه ای سفید. سرش را تکان داد و آهی کشید. زنش به آرامی گونه های او را نوازش کرد تا دلداری اش دهد و بگوید آرام باش. من اینجا هستم. مرد سرش را روی شانه زن تکیه داد، برایش فرقی نمی کرد که راننده چه فکری می کند، با خود گفت اگر به جای من بودی و دیگر نمی توانستی رانندگی کنی، به تو می گفتم. بعد هم به کودکانه بودن این استدلال خندید و به خودش تبریک گفت که دست کم با همه ناامیدی اش هنوز قدرت استدلال و فکر منطقی را دارد. از تاکسی که پیاده شدند و زنش کمکش کرد که به مطب برود آرام بود، اما با ورود به داخل مطب که سرنوشت او معلوم می شد با صدای لرزان از زنش پرسید، وقتی از اینجا بیرون بروم چه شکلی می شوم، سرش را تکان می داد، معلوم بود که خود را باخته است.
زنش به منشی گفت، من نیم ساعت پیش زنگ زدم و مورد شوهرم را خبر دادم. منشی او را به اتاق کوچکی که بقیه مریض ها نشسته بودند، هدایت کرد. پیرمردی با چشم بند سیاه روی یک چشم توی اتاق بود. جوانی با چشم های لوچ همراه زنی که احتمالاً مادرش بود، دختری با عینک تیره و دو نفر دیگر که علامت مشخصه ای نداشتند توی اتاق، انتظار نوبتشان را می کشیدند. اما هیچکدام کور نبودند. کورها به چشم پزشک مراجعه نمی کردند. زن شوهرش را برد روی صندلی خالی نشاند و چون جای خالی دیگری ندید کنار او ایستاد. درِ گوشش گفت، باید منتظر بمانیم. خودش از صداهایی که توی اتاق انتظار می شنید علت را متوجه شد حالا نگرانی دیگری به جانش می آویخت اگر دکتر او را دیرتر معاینه می کرد به جایی می رسید که علاج پذیر نبود. می خواست به زنش هم بگوید. توی صندلی تاب خورد و بی تابانه می خواست نگرانی خود را به زنش منتقل کند، اما همان موقع منشی در را باز کرد و گفت شما دو نفر بفرمایید. رو کرد به بقیه مریض ها و گفت دکتر دستور داده مورد این مریض اورژانسی است. مادر پسری که چشمهایش لوچ بود اعتراض کرد که نوبت اوست و اول از همه آمده و یک ساعت و خرده ای منتظر بوده است. مریض های دیگر هم با صدایی زیر از او حمایت کردند، اما هیچ کدام از آنها و حتی خود زن صلاح ندیدند به غرولند ادامه دهند، چون امکان داشت به دکتر بربخورد و مجبورشان کند بیشتر انتظار بکشند، قبلاً هم سابقه داشته از این کارها بکند. پیرمردی که روی یک چشمش چشم بند سیاه داشت، سخاوتمندانه گفت. بگذارید مرد بیچاره برود وضع او از همه خرابتر است. مرد کور صدای او را نشنید، توی اتاق معاینه بودند. زن از دکتر تشکر کرد. گفت این شوهرم است و مکث کرد، چون راستش نمی دانست چه اتفاقی افتاده، فقط می دانست شوهرش کور شده و ماشین او را دزدیده اند. دکتر گفت بفرمایید بنشینید، خودش رفت کمک کرد تا مریض بنشیند، بعد دست او را گرفت و مستقیما با او حرف زد، خوب حالا بگو ببینم چه اتفاقی افتاد. مرد کور توضیح داد که سوار ماشین بود و انتظار سبز شدن چراغ را می کشید که ناگهان متوجه شد، دیگر جایی را نمی بیند، عده ای به کمکش آمدند، بعد پیرزنی می گفت که موضوع عصبی است، پیری او را از صدایش تشخیص داد. بعد هم مردی همراهی اش کرد و او را به خانه رساند، چون خودش نمی توانست برود، به دکتر گفت که همه چیز را سفید می بیند. درباره ماشینِ مسروقه حرفی نزد.
دکتر از او پرسید آیا قبلاً چنین چیزی برایش اتفاق افتاده بود یا نه، یا حتی مشابه آن. نه دکتر حتی از عینک هم استفاده نکرده ام. بلی دکتر خیلی ناگهانی درست مثل چراغی که خاموش می شود، نه در واقع عین چراغی که روشن می شود. چند روز گذشته هیچ تغییری توی وضع بینایی ات حس نکرده ای، نه دکتر، توی قوم و خویش و خانواده تان هیچ موردی از نابینایی داشته اید، بین اقوامی که من می شناسم و حرفشان را شنیده ام نه، یادم نمی آید. مرض قند داری، نه دکتر، سیفیلیس گرفته ای، نه. تصلب شرایین داشته ای، ضایعه مغزی چطور، درباره ضایعه مغزی مطمئن نیستم. ولی سایر مواردی که فرمودید سابقه نداشته، سَرِ کار مرتب معاینه مان می کنند. دیروز و امروز ضربه سختی به سرتان نخورده، نه دکتر، چند سالتان است، سی و هشت سال، خوب بگذار چشمها را معاینه کنم. مرد کور چشمهایش را باز باز کرد تا معاینه را تسهیل کند، اما دکتر دست او را گرفت و پشت اسکنری نشاند که هر کس مختصری قوه تخیل داشت، آن را نسخه جدید دکه اعتراف کلیسا به حساب می آورد که در آن چشم جای کلمه را می گرفت و کشیش اعتراف گیرنده راست توی چشم گناهکار نگاه می کرد. به او گفت چانه ات را بگذار اینجا و تکان نخور. زن نزدیک شوهرش ایستاد و دست روی شانه اش گذاشت و گفت درست می شود و می بینی. دکتر سیستم دو چشمی را بالا و پایین کرد و پیچ های آن را تنظیم کرد و معاینه را ادامه داد. توی قرنیه چیزی ندید. توی عنبیه و زجاجیه و شبکیه هم ایرادی نبود. توی عدسی و مخاط و اعصاب بینایی هم علتی پیدا نکرد. جاهای دیگر هم سالم بود. چشمهای خود را مالید و دستگاه را کنار گذاشت. بعد از استراحتی مختصر دوباره رفت سراغ معاینه و از اول شروع کرد، بی آنکه حرفی بزند کار را ادامه داد وقتی کارش تمام شد توی چهره اش نشانه حیرت و گیجی به چشم می آمد، من هیچ عیبی توی چشم های شما ندیدم. چشمها سالمِ سالم است. زن با خوشحالی دستهایش را به هم حلقه کرد و گفت دیدی گفتم، من که گفته بودم، مگر نگفتم درست می شود، مرد حرف او را نشنیده گرفت و گفت آقای دکتر می توانم چانه ام را بلند کنم، دکتر گفت بلی البته، دکتر اگر چشمهای من به فرمایش شما عیبی ندارد، پس چرا کور شده ام. دکتر گفت فعلاً نمی توانم نظری بدهم، باید باز هم آزمایش کنیم، باید اکوگرافی و نوار مغزی بگیریم. یعنی می فرمایید عیب از مغزم است. امکان دارد، اما فعلاً شک دارم. با این حال شما که فرمودید چشمهایم عیبی ندارد، درست است، خیلی عجیب است آنچه می خواهم بگویم این است اگر شما کور شده باشید، کوری تان با هیچ کدام از توضیحات علمی مطابقت ندارد، یعنی شما شک دارید که من کور باشم، نه ابدا، فقط موضوع غیرطبیعی بودنِ بیماری شماست، شخصا در طول دوران طبابتم به موردی مثل بیماری شما بر نخورده ام. راست بگویم در تاریخ بیماری های چشمی و چشم پزشکی چنین موردی وجود نداشته است. فکر می کنید علاجی هم پیدا شود، در اصل با توجه به اینکه هیچ عارضه ای توی چشم شما ندیده ام و غده و تغییر شکلی وجود ندارد، باید جواب مثبت بدهم، اما جوابم مثبت نیست فقط از سر احتیاط. نمی خواهم امید واهی ایجاد کنم که بعدا دچار مشکل شوم، می فهمم، خوب وضعی است که پیش آمده. چه کار باید بکنم. چه دوایی بخورم چه تجویز می فرمایید. فعلاً ترجیح می دهم، نسخه ای ننویسم. برای اینکه هر تجویزی تیر توی تاریکی است. مرد کور حالش بد شد، چه به جا، دکتر خودش را به نشنیدن زد از روی صندلی گردان معاینه بلند شد روی نسخه اش آزمایش هایی را نوشت که تشخیص می داد لازم است. ورقه را به دست زن داد. این آزمایش ها را بدهید و با نتیجه اش برگردید. هر تغییری که توی این مدت دیدید به من خبر بدهید، شماره تلفن ام را دارید، چقدر باید تقدیم کنیم دکتر، حق معاینه را به منشی بدهید. آنها را تا دم راهنمایی کرد و زیرلب دلداری داد. صبر کنیم ببینیم چه می شود. ناامید نشوید صبر کنیم ببینیم چه می شود. وقتی رفتند، دکتر به دستشویی کوچک کنار اتاق معاینه رفت و به آینه خیره شد. زیرلب گفت، سر درنمی آورم. بعد به اتاق معاینه برگشت و به منشی گفت مریض بعدی را بفرستد تو.
آن شب مرد کور خواب دید که کور شده است.
مردی که ماشین مرد کور را دزدید، وقتی می خواست به مرد کور کمک کند در همان لحظه هیچ قصد بدی نداشت برعکس فقط از احساس جوانمردی و ترحم پیروی کرد که همه می دانند دو تا از خصایص انسانی است که حتی توی وجود جنایتکارهای بدتر از او هم گاهی پیدا می شود. این مرد که قالپاق دزد بدبختی بود بی هیچ امیدی به آینده. گرگ هایی که توی حرفه سردسته بودند، از نیاز ندارها بیشترین بهره را می بردند، به هر حال وقتی کارها سروسامان می گرفت، فرقی بین کمک کردن به مرد کور و دزدیدن ماشین او و مراقبت از پیرمرد لرزان فرتوت که چشمی به میراث دوخته بود، وجود نداشت. فقط وقتی به خانه مرد کور رسید، این فکر به کله اش زد، طبعا اگر دقیق تر بگوییم انگار تصمیم گرفته بود بلیت بخت آزمایی را بخرد آن هم وقتی که بلیت فروش را دید، تصمیم گرفت خود را به دست شانس و اقبال بسپارد، یا هیچ یا همه. دیگران می گفتند که او طبقِ واکنش شرطی شخصیت خود عمل کرده است. شکاک ها که کم نیستند و بدجنس هم هستند می گویند وقتی پای سرشت انسانی وسط باشد درست است که شانس آدم را دزد نمی کند اما به دزد شدن او کمک زیادی می کند. و اما باید فکر کنیم اگر مرد کور پیشنهاد دوم سامری قلابی را پذیرفته بود، در لحظه نهایی جوانمردی همچنان باقی می ماند، می دانید کدام پیشنهاد، همان که می خواست کنارش بماند تا زنش بیاید، کسی چه می داند، شاید مسئولیت اخلاقی حاصل از چنین اعتمادی، وسوسه های جنایتکارانه را بیدار نمی کرد و آن احساسات پاک و شریف که احتمال دارد توی هر روح پلیدی یافت شود غلبه می کرد. حالا برای آنکه مَثَل عوامانه را تمام کنیم مِثل ضرب المثل هایی که همیشه به آدم درس می دهند، آمد ثواب کند کباب کرد.
ناراحتی وجدان که خیلی از افراد بی فکر از آن گریزانند و خیلی ها اسمش که می آید ترش می کنند چیزی است که همیشه وجود داشته و دارد و طرح من درآوردی فلاسفه عناصر اربعه نیست، که در آن نَفْس چیزی بیش از ترکیب چند عنصر به حساب نمی آمد. با گذشت زمان و تکامل اجتماعی و تبادل ژنتیک عذاب وجدان خود را با رنگ خون و اشک شور چشم نشان می دادیم و مثل اینکه کفایت نمی کرد، چشمهامان را به آینه ای رو به درون تبدیل کردیم تا هر وقت چیزی را که در دل داشتیم و به زبان انکار می کردیم بی هیچ ملاحظه ای باز می تاباند. ملاحظات کلی را هم به این مطلب اضافه کنید. شرایط خاصی که در نفوس ساده ندامتِ ناشی از اعمالِ پلید را با ترسِ آبا و اجدادی اشتباه می گیرند و نتیجه مجازات بی رحمانه و خشن طفره زن است که خیلی بیشتر از استحقاق اوست. در این حالت امکان ندارد که نسبت مقادیر ترس و وجدان پریشان را در لحظه ای که موتور ماشین را روشن کرد و راه افتاد مشخص کنیم. بی شک طرف نمی توانست احساس آرامش کند و پشت فرمانی بنشیند که راننده اش غفلتا از پشت پنجره ماشین نگاه کرد و کور شد، لازم نبود زحمت زیادی بکشند تا این هیولای واخورده را بترسانند و ترس را توی کله او فرو کنند. اما چنانچه قبلاً هم گفتیم به واقع فشار عذاب وجدان و اگر بخواهیم عبارتی دیگر به کار ببریم، وجدانی که دندان هم دارد. تصویر گمشده مرد کور می خواست در را ببندد جلوی چشم او بود. بیچاره می گفت لازم نیست. لازم نیست و از آن لحظه به بعد بدون کمک نمی توانست قدم از قدم بردارد.
دزد حواس اش را جمع کرد تا این افکار ترسناک را از خود دور کند به خوبی می دانست که نباید کوچکترین اشتباهی بکند. همه جا پلیس ریخته و کافی بود یکی از آنها جلوی او را بگیرد. لطفا کارت شناسایی و گواهینامه رانندگی. بعد هم کار به زندان می کشید، گندش بزند، این هم شد زندگی. مراقب بود از چراغ و قوانین راهنمایی اطاعت کند. تحت هیچ شرایطی از چراغ قرمز رد نمی شد که هیچ چراغ زرد را هم رعایت می کرد تا چراغ سبز شود. یک لحظه به خود آمد و متوجه شد که به شکل غریبی مسحور چراغ راهنمایی شده. بعد سرعت ماشین را طوری تنظیم کرد که همه اش به چراغ سبز بخورد. حتی گاهی سرعت را زیاد می کرد، یا برعکس، از سرعت خود می کاست و برای راننده های پشت سری دردسر درست می کرد. سرانجام سرگشته و بی خود طاقتش طاق شد و ماشین را کشید توی فرعی که می دانست چراغ ندارد، رانندگی اش حرف نداشت. ماشین را کشید کنار، نزدیک بود بترکد همین چند کلمه به ذهنش رسید، اعصابم الان است که بترکد. توی ماشین نزدیک بود خفه شود. پنجره های دو طرف را کشید پایین، اما هوای بیرون با آنکه در حرکت بود تاثیری توی هوای داخل ماشین نداشت. از خودش پرسید چه کار کنم. پناهگاهی که قرار بود ماشین را ببرد توی روستایی خیلی دور از شهر بود با وضعی که داشت دیگر هیچ وقت به آنجا نمی رسید. یا گیر پاسبان می افتم یا بدتر تصادف می کنم. بعد به نظرش رسید بهتر است از ماشین بیرون برود و هوایی بخورد و افکارش متمرکز شود، شاید هوای تازه باعث شود که تارهای تنیده از بین برود، آخر کور شدن آن بیچاره دلیل نمی شد که این بلا سر او هم بیاید، مگر کوری سرماخوردگی است که به آدم سرایت کند. یک دور که بزنم تمام می شود. بیرون رفت در ماشین را هم نبست. یک دقیقه دیگر برمی گشت و قدم زنان از ماشین فاصله گرفت. سی قدم بیشتر نرفته بود که کور شد.
توی مطب پزشک آخرین مریضی که وارد اتاق معاینه شد پیرمرد خوش خویی بود که با مهربانی از مرد کور دفاع کرده بود. آمده بود تا تاریخ عمل جراحی آب مرواریدش را تعیین کند. یک چشم بیشتر نداشت. تکه پارچه سیاهی روی چشم کورش را پوشانده بود و با آن چشم کاری نداشت. این بیماری مال پیری است. دکتر می گفت وقتی برسد عمل می کنم. اگر این کار را کنیم خانه ات را هم نمی شناسی. وقتی پیرمرد یک چشم با آن چشم بند سیاه رفت بیرون. منشی آمد و گفت دیگر مریض نداریم. دکتر پرونده مردی را که ناگهان کور شده بود برداشت و مطالعه کرد، بعد از چند بار زیرورو کردن پرونده به یکی از همکاران خود تلفن کرد و بین آنها این بحث درگرفت. عرض کنم که امروز با عجیب ترین پدیده روبرو شدم. مردی که ناگهان کور شده بود به من مراجعه کرد، هیچ علتی در او ندیدم، نشانه ای از بیماری نداشت و هیچ ضایعه مادرزادی در او پیدا نکردم. می گفت همه چیز را سفید می بیند و سفیدی شیری جلوی چشم او را گرفته، سعی می کنم همانطوری که به من توضیح می داد، توضیح دهم با اینحال نمی توانم، نه، مرد حدود سی و هشت سال داشت. آیا تا به حال چنین موردی برخورده اید، یا شنیده اید. هرچه فکر کردم نتوانستم راهی پیدا کنم. چند تا آزمایش نوشته ام، بلی، می توانیم یک روز دوتایی معاینه اش کنیم، بعد از شام چند تا کتاب را نگاه می کنم، نگاهی هم به کتابشناسی بیماری های چشم می اندازم، شاید بتوانم سرنخی پیدا کنم، بلی با آگنوسیا آشنا هستم. کوری روانی است، اولین موردی است که چنین علایمی دارد، شکی نیست که طرف بینایی خود را از دست داده در آگنوسیا ناتوانی در تشخیص اشیا آشنا پیش می آید، به نظرم رسید که آماروسیز باشد، اما با توجه به اینکه کوری او سفید است احتمالاً نمی تواند آماروسیز باشد که تاریکی مطلق است. مگر اینکه تاریکی سپید هم داشته باشیم، آماروسیز سفید، من تا به حال نشنیده ام، خیلی خوب فردا به او تلفن می کنم و می گویم که می خواهیم دو نفری معاینه اش کنیم. دکتر صحبت اش که تمام شد به صندلی تکیه داد چند لحظه ای به همان حال ماند بعد بلند شد روپوش سفیدش را درآورد و با حرکتی از سر خستگی راه افتاد که برود. به دستشویی رفت تا دستهایش را بشوید اما دیگر دنبال آینه نگشت. یعنی چه، دانش علمی خود را مرور کرد، این واقعیت که آگنوسیا و آماروسینر با دقت فراوان توی کتابها شخص شده بود و مانع از ظهور انواع دیگر و جهش نمی شد. البته اگر این کلمه رسا باشد ظاهرا یکی از آنها پیش آمده بود. چشم پزشک مختصری ذوق ادبی هم داشت. استعداد ذاتی برای نقل کلمات قصار توی وجودش موج می زد.
آن شب، بعد از شام، به زنش گفت، مورد عجیبی پیدا شده، احتمالاً یکی از انواع کوری های روانی یا آماروسیز است، اما تا به حال نمونه اش را ندیده ایم. زنش پرسید این مرض ها که گفتی، آماروسیز و چیزهای دیگر چیست، دکتر سعی کرد حرفها و توضیحاتش در حد فهم عام باشد و کنجکاوی او را ارضا کرد، بعد رفت سراغ کتابهایش. بعضی از کتابهای پزشکی او قدیمی بود و تاریخ چاپ آنها به دوران دانشکده اش برمی گشت بعضی از آنها هم جدید بودند، اما فرصت نکرده بود بخواندشان، برای سهولت کار به اعلام کتاب رجوع می کرد و هر اطلاعاتی می خواست درباره آگنوسیا و آماروسیز پیدا کرد. او که خود را در زمینه ای فراتر از تخصص اش بیگانه می دید و در جراحی اعصاب سررشته ای نداشت. اواخر شب کتابها را کنار گذاشت و چشمهای خسته اش را مالید. در همین لحظه شق دوم به وضوح تمام آشکار شد، اگر مورد آگنوسیا باشد بیمار باید چیزی را که همیشه می دید باز هم ببیند و دچار ضعف قوه بینایی نشود فقط در تشخیص عاجز می مانَد و مثلاً نمی دانَد صندلی صندلی است یا چیز دیگر به عبارت دیگر نسبت به اشیاء نورانی حساسیت لازم را نشان می دهد که انعکاس محرک نوری اعصاب بینایی را ممکن می سازد به عبارت ساده تر توانایی درک آنچه را می دانست، از دست می دهد و نمی تواند آن را بیان کند. در مورد آماروسیز در اینجا شکی نمی ماند. برای آنکه تشخیص همان باشد بیمار باید همه چیز را سیاه ببیند و اگر از واژه دیدن صرف نظر کنیم باید تاریکی مطلق را به کار ببریم. مرد کور می گفت که همه چیز را سفید می بیند و اگر باز فعل دیدن را حذف کنیم، رنگ غلیظ و یکنواختی مثل پرده جلوی چشمان او بود انگار که با چشم باز او را وارد دریای شیر کرده باشند. آمارسیز سفید اولاً از نظر معنی و ریشه شناسی تناقض داشت و از نقطه نظر عصبی غیرممکن به نظر می آمد. چون مغز که نتواند تصاویر، اشکال و رنگ های واقعی را تمیز دهد قطعا از درک فرو رفتن توی حجابی سفید و یکنواخت بدون تونالیته عاجز خواهد بود. دکتر که به بن بست رسیده بود و راه به جایی نمی برد سرش را تکان داد و دوروبرش را نگاه کرد. زنش به رختخواب رفته بود و او درست یادش نمی آمد که سراغش آمده باشد و پیشانی اش را ببوسد و شب بخیر بگوید. خانه ساکت بود و کتابها روی میز پراکنده. با خودش گفت یعنی چه و ناگهان ترس به جانش آویخت. انگار که هر آن امکان داشت خودش هم کور شود و می دانست. نفس اش را حبس کرد و منتظر ماند. هیچ اتفاقی نیفتاد. یک دقیقه بعد که کتابهایش را جمع می کرد توی قفسه، اتفاق افتاد. اولش متوجه شد که دستهای خودش را نمی بیند بعد هم فهمید که کور شده است.
بیماری دختری که عینک تیره می زد، خطرناک نبود او دچار ورم ملتحمه بود که با قطره های دکتر به زودی رفع می شد. دکتر به شوخی می گفت چاره اش این است که شبها موقع خواب عینک را برداری. دکتر شوخی معروفی را که ظاهرا سالها بین چشم پزشکان رایج بود به او می گفت. موثر هم بود. دکتر موقع حرف زدن می خندید، بیمار هم که گوش می داد می خندید در این مورد خاص بد هم نبود، دخترک دندانهای مرتبی داشت که به دیدنش می ارزید او هم می دانست آن ها را چه طور نشان بدهد. هر آدم شکاکی که از زندگی زنک خبر داشت از سر بدجنسی یا بدبختی هایی که به سرش آمده بود، می فهمید که این خنده تصنعی محض دلبری است و از اسباب کار حرفه ای طرف به حساب می آید، همان لبخندی را داشت که یک نوپا، کلمه ای که دیگر به کار نمی رود، زمانی که زندگی آینده اش کتابی ناگشوده است و فکر باز کردن آن به ذهن کسی خطور نکرده به لب می آورد. ساده تر که حرف بزنیم باید زن را در طبقه فواحش جا بدهیم، اما پیچیدگی روابط اجتماعی خواه شب یا روز، افقی یا عمودی در این دوره که شرح دادیم باعث می شود که از قضاوت قاطع و چکشی دوری کنیم، بیماری جنون آمیزی که با توجه به اعتماد به نفس بیش از حد از دست آن خلاصی نداریم. گرچه شاید معلوم باشد که چه مقدار ابر در جونو هست اما درست نیست که بی جهت اصرار داشته باشیم هر قطره آبی در جو معلق است همان ایزد بانوی یونانی است. بدون تردید این زن در برابر پول با هر مردی هم بستر می شود، واقعیتی که ما را مجاب می کند تا او را جزو روسپیان قلمداد کنیم، اما این واقعیت را هم باید در نظر داشته باشیم که با کسانی می رود که دلش می خواهد و ما نمی توانیم این امکان را که تفاوتی واقعی است، نادیده بگیریم که او را از آن جمع متمایز می کند. او مثل افراد عادی حرفه ای دارد و باز هم مثل آنها از وقت آزاد خود بهره می گیرد و تن خود را به لذات و ارضای نیازهای فردی و عمومی وامی گذارد. اگر نخواهیم او را به حد تعاریف اولیه تنزل دهیم می توانیم بگوییم که او در مفهوم عام آنطور که دلش می خواهد زندگی می کند و علاوه بر آن از همه لذات زندگی بهره می برد.
وقتی از مطب می رفت هوا تاریک بود. عینک خود را برنداشت چراغ های خیابان اذیتش می کرد مخصوصا چراغ های پرنور تبلیغاتی. به داروخانه ای رفت تا قطره هایی که دکتر تجویز کرده بود تهیه کند و تصمیم گرفت به حرفهای دستیار دوافروش محل نگذارد که می گفت حیف است بعضی از چشمهای قشنگ را با عینک تیره بپوشانند. حرفی که گذشته از وقاحت طرف خلاف اعتقاد خودش بود که عینک تیره را وسیله ای برای جلب وسوسه مردان هیزی می دانست که از مقابل او می گذرند. حالا کاری نداشت که امروز یکی منتظر او است، قراری که هم از نظر مادی و هم از لحاظ ارضای سایر نیازهایش اهمیت داشت. مردی که قرار بود او را ببیند آشنای قدیمی اش بود و اهمیتی نمی داد که عینک داشته باشد یا نه، به او گفته بود که برنمی دارد چون دکتر هنوز دستور نداده. تازه خود مرد آن را جالب می دانست که با سایرین فرق دارد. از داروخانه که آمد بیرون، تاکسی صدا زد و آدرس هتل را به راننده داد. روی صندلی که لم داده بود به لذاتی که در پیش داشت فکر می کرد. از ابتدا تا انتها.
یک خیابان مانده به مقصد به راننده تاکسی گفت که نگه دارد. تا با مردمی که در آن جهت حرکت می کردند قاطی شود تا با موج آنها به جنبش درآید بی آنکه احساس شرم یا گناه به او دست دهد. خیلی عادی وارد سرسرای هتل شد و به طرف بار رفت. چند دقیقه زودتر از موعد رسیده بود باید صبر می کرد. ساعت قرار دقیق بود. نوشابه ای سفارش داد که وقت فراغت می خورد به کسی نگاه نکرد زیرا نمی خواست او را با روسپی های معمولی که دنبال مردها می افتند، عوضی بگیرند. کمی بعد مثل گردشگری که بعد از گردش برای استراحت به اتاق خود می رود به طرف آسان بر رفت. همیشه سر راه درستکاری و نجابت موانعی هست اما عیب و گناه ظاهرا مورد علاقه تقدیرند. هنوز دم آسان بر نرسیده در آن باز شد. چهار زوج سالخورده بیرون آمدند و او رفت تو و دکمه طبقه سوم را فشار داد. شماره سیصد و دوازده انتظار او را می کشید. در زد. ده دقیقه بعد چراغ های سقف را می شمرد بود، پانزده دقیقه بعد می نالید، هیجده دقیقه بعد نفس اش به شماره افتاد، بعد از بیست دقیقه خود را رها کرده بود. بیست و یک....... بیست و دو........ وقتی به خود آمد خلاص و خوشحال، هنوز همه چیز را سفید و نورانی می بینم.
پاسبانی دزد ماشین را به خانه برد. به ذهن این مامور قانون وظیفه شناس و مهربان هم نمی رسید که بازوی خلافکار سنگدلی را گرفته، این بار نه به عنوان مجرم، بلکه می خواست او را به خانه برساند تا مرد بیچاره سکندری نخورد و نیفتد، دفعات قبل اگر دست مجرمی را می گرفت برای جلوگیری از فرارش بود، حالا تصورش را بکنیم که زنِ دزدِ بخت برگشته چه حالی پیدا کرد، وقتی در را باز کرد و با پاسبان روبرو شد انگار که زندانی فراری را به بند کشیده و از حالت چهره اش چنین برمی آید که مصیبتی بدتر از گیر افتادن به سرش آمده است. زن اول فکر کرد که شوهرش را سر بزنگاه گرفته اند و حالا به جستجوی خانه آمده اند. این فکر دلگرم کننده بود، حالا بگذریم از تناقض آن، چون شوهرش فقط ماشین می دزدید و هیچ ماشینی را نمی شد توی خانه زیر تخت قایم کرد. تردید او دیری نپایید، پاسبان به او گفت این مرد کور شده مواظبش باش. زن که با این حرف پلیس بایستی خیالش راحت می شد، چون فقط شوهر او را به خانه رسانده بود، ناگهان بلایی را که بر زندگی شان نازل شده بود، دریافت. شوهرش خود را به آغوش او انداخت و با گریه ای تلخ آنچه را می دانیم به او گفت.
دختر با عینک تیره را هم پاسبانی به خانه پدری رساند. اما وضع بغرنج و بامزه ای که در آن متوجه کوری او شدند، جالب بود. زن برهنه توی سرسرای هتل جیغ می کشید، مردی که با او بود سعی داشت فرار کند و شلوار خود را با عجله بالا کشید و معرکه ای به پا شد مثل نمایش های پر سروصدا. دستپاچه و نگران از آن همه غرولند زاهدانه و مقدس مآبی و تف و لعنت به عشق پولکی بعد از آنکه کلی کولی بازی درآورد متوجه شد که کوری اش چیز تازه ای نیست و نتیجه غیرمترقبه لذت به حساب نمی آید. دخترک کور جرات نمی کرد به سرنوشت رقت بار خودش گریه کند آن هم وقتی مجالش ندادند عین آدم لباس بپوشد و به زور از هتل انداختندش بیرون. پاسبان با لحنی گزنده حالا اگر نگوییم از سر بدجنسی، بعد از آنکه نشانی خانه اش را پرسید گفت کرایه تاکسی دارد یا نه چون در این موارد دولت هیچ پولی نمی پردازد، حالا به علت و فلسفه اش کاری نداریم، منطق پشت این امتناع آن است، که این زن به گروهی تعلق دارد که از درآمدهای غیراخلاقی خود مالیاتی به دولت نمی دهد. زن سر خم کرد اما چون کور بود فکر کرد شاید پاسبان متوجه حالت او نشده باشد زیر لب گفت، بلی پول دارم. بعد زیرلبی اضافه کرد کاش نداشتم، حرفهایش شاید به نظر ما غریب بیاید، اما اگر پیچیدگی های ذهن آدمی را در نظر بیاوریم که در آن راه صاف و کوتاه و مستقیم پیدا نمی شود این حرفها معنی پیدا می کند. منظورش این بود که به خاطر کار غیراخلاقی و حرفه زشت خود تنبیه شده و حاصل کار همین است که می بیند. به مادرش گفته بود که شام نمی آید، آخر سر زود آمده بود حتی زودتر از پدرش.
وضع دکتر با بقیه فرق داشت نه به خاطر اینکه موقع کور شدن توی خانه بود، بلکه به خاطر حرفه اش حاضر نمی شد، بی جهت تسلیم ناامیدی شود. مثل آنهایی که هر وقت جایی از تن و بدنشان درد می کرد متوجه آن می شدند. حتی با وجود تشویق و دلهره توی چنین شرایطی و شب هول پیش رو هنوز می توانست به یاد بیاورد که هومر چگونه ایلیاد را نوشت، بزرگترین شعر درباره مرگ و رنج که تا به حال به رشته تحریر در آمده است. یک پزشک برابر چند انسان است، این حرفها را در مقیاس کمیت نمی توان قبول کرد اما از نظر کیفی جای تردید ندارد و خواهیم دید. بی آنکه بخواهد زنش را بیدار کند به رختخواب رفت حتی وقتی نیمه شب زنش نالید و تکانی به خود داد و بغلش کرد هم حرفی نزد. چند ساعتی بیدار ماند، همین دراز کشیدن او را از خستگی نجات داد. دلش می خواست شب صبح نشود تا او که حرفه اش درمان درد چشم دیگران بود، نگوید که کور شده است، اما در عین حال منتظر دمیدن سپیده بود و این حرفها به ذهنش رسید. روشنایی روز، می دانست که آن را نخواهد دید. در واقع یک چشم پزشک کور به درد دیگران نمی خورد اما وظیفه او اطلاع دادن به مقامات مسئول است که درباره وضع بهداشت چاره ای بیندیشند که احتمالاً فاجعه ای ملی را در پی دارد، شکلی از کوری ناشناس و بسیار مسری که بدون هیچ سابقه بیماری و نشانه ای گسترش می یابد، او می توانست با تشریح وضع مردی که به او مراجعه کرده بود یا با بررسی وضع خودش که مختصری نزدیک بینی داشت و آستیگمات بود، طوری که فکر می کرد، لازم نیست از عینک استفاده کند شناخت بهتری نسبت به بیماری پیدا کند. چشمهایی که دیگر نمی دید، چشمهایی کاملاً کور اما سالم، چشمهایی که هیچ عیب و ایرادی نداشت، چه اکتسابی چه مادرزادی معاینه کامل و مشروحی که از مرد کور به عمل آورد به یادش آمد، همه جای چشم او سالم بود، هیچ تغییری در هیچ کدام اجزای آن ندید، وضعی کاملاً نادر در مردی که اظهار می کرد سی و هشت سال دارد. باورش نمی شد که طرف کور باشد، یک لحظه از یادش رفت که خودش کور شده، واقعا عجیب و غیر عادی است بعضی ها چه قدر نوع دوست هستند، گر چه تازگی ندارد، حرفهای هومر را گوش کنیم هر چند بیانی دیگر دارد.
وقتی زنش بیدار شد دکتر خود را به خواب زد. گرمی بوسه ها را بر پیشانی حس کرد که چنان آرام بود انگار دلش نمی آمد، او را از خوابی سنگین بیدار کند، فکر می کرد مرد بیچاره دیشب دیر وقت به رختخواب آمد و بیماری عجیب آن مرد را مطالعه می کرد. دکتر انگار که خفقان گرفته باشد و ابر سنگینی به سینه اش فشار می آورد و وارد منخرینش می شد تا او را از درون کور کند، نالید و دو قطره اشک از چشمانش جوشید. لابد اشکها سفید است که توی چشمهایش حلقه می زند و از گوشه چشم به طرف شقیقه ها جاری می شد یا روی صورتش می ریخت، حالا ترس مریضها را می فهمید که به او می گفتند دکتر گمان می کنم دیدم را از دست داده ام. صدای همیشگی و آشنایی هر روزی به گوشش رسید زنش هر آن از راه می رسید تا ببیند آیا هنوز خواب است وقت رفتن بیمارستان بود، بلند شد و با احتیاط و کورمال کورمال لباس به تن کرد بعد به دستشویی رفت. به طرفی برگشت که می دانست آئینه آنجاست، این بار حیرت نکرد، چه خبر بود، هیچ نگفت. هزاران دلیل وجود دارد که مغز آدمی از کار می افتد، دست دراز کرد تا آئینه را لمس کند. می دانست تصویرش توی آینه او را تماشا می کند، تصویرش او را می بیند، صدای زنش را شنید که وارد اتاق خواب شد و گفت آه بیدار شده ای و او جواب داد بلی بیدارم. او را کنار خود حس کرد، سلام عشق من هنوز هم بعد از سالها که از ازدواج آنها می گذشت با همان عشق اولیه حال و احوال هم را می پرسیدند. بعد انگار که نمایشی را با هم تمرین می کنند، مرد گفت گمانم حالم زیاد خوب نباشد، چشمهایم عیب کرده، زن آخرین بخش جمله او را گرفت، بگذار نگاه کنم. با دقت به چشمهای او نگاه کرد، مرد گفت نمی توانم چیزی ببینم احتمالاً از همان مریضی که دیروز آمده بود سرایت کرده.
معمولاً زنهای پزشکان با گذشت زمان و مراوده مدام با شوهران خود به مختصر دانشی از طب و دارو دست می یابند. این یکی که صمیمیت بیشتری داشت آنقدر یاد گرفته بود که بداند کوری بیماری مسری نیست و نمی شود با نگاه کردن کوری به آدم سالم بیماری را منتقل کرد، کوری موضوعی خصوصی بین فرد و چشمهای اوست، همان چشمهایی که با آن به دنیا آمده، در هر صورت پزشک تعهدی دارد، مبنی بر اینکه بداند چه می گوید به همین دلیل هم دانشکده پزشکی را گذاشته اند، اگر این دکتر سوای بیان کوری خود بگوید که بیماری به او سرایت کرده زنش چه کاره است که در گفته او شک کند حالا هر قدر دارو بشناسد یا از پزشکی اطلاعاتی داشته باشد. حرف، حرفِ دکتر است. قابل درک بود، بنابراین زن بیچاره در مواجهه با واقعیت انکارناپذیر باید مثل همسران عادی عمل می کرد، تا جایی که می دانیم زن و شوهر همدیگر را بغل کردند و علایم طبیعی فاجعه را بروز دادند. در هق هق لرزاننده و باران اشک پرسید حالا باید چکار کنیم. دکتر گفت اولین کاری که می کنیم به مقامات بهداری و وزارتخانه اطلاع می دهیم، اگر حالت اپیدمی پیدا کند باید اقدامات ویژه ای وضع کنند. زنش اصرار داشت چه کسی شنیده کوری مسری باشد و می خواست به این آخرین رشته امید چنگ بیندازد، البته هیچ کس هم با کوری بدون دلیل و علت مواجه نشده بود و الان دست کم دو مورد وجود دارد. هنوز این حرف از دهان دکتر بیرون نیامده بود که به خود آمد وحالش عوض شد. زنش را با تغیر هل داد و خودش را عقب کشید. عقب بایست جلو نیا. نزدیک من نیا، بعد با مشت به سر خود کوفت چرا قبلاً به این فکر نیفتادم، من چقدر احمق هستم آخر دکتر هم اینقدر خنگ می شود. شب تا صبح کنار تو خوابیدم. آخر چرا قبلاً به این فکر نیفتادم. باید در را می بستم و توی کتابخانه می خوابیدم، زنش داد زد مزخرف نگو هر چه می شود، بشود. بیا صبحانه بخور، ولم کن از من دور شو، زنش دوباره گفت من تورا ول نمی کنم. چه خیال کردی می خواهی چه کنی، لابد توی خانه این ور و آن ور می روی تا بیفتی روی اثاث خانه، بدون چشم راه بیفتی دنبال تلفن هایی که لازم داری من هم بی خیال کنار بایستم انگار نه انگار. برای آنکه مریض نشوم بروم دور خودم حصار بکشم. دست او را محکم گرفت و کشید. بیا عشق من بیا غصه نخور.
هنوز صبح خیلی زود بود که دکتر با لذت تمامی که می توانیم تصورش را بکنیم فنجان قهوه و نان برشته ای را خورد که زنش با اصرار تمام آماده کرده بود. پیدا کردن رئیس و روسایی که باید به آنها خبر می داد در این وقت صبح کار ساده ای نبود. منطق حکم می کرد که گزارش او مستقیما و در حد امکان به مقام مسئولی در وزارت بهداری منتقل شود، وقتی متوجه شد که با معرفی خود به عنوان یک پزشک که اطلاعات مهم و حیاتی دارد نمی تواند کارمند اداره را قانع کند، نظرش برگشت. تازه همین کارمند را هم با التماس و خواهش و اصرار ارتباط دادند. کارمند می خواست اطلاعات بیشتری کسب کند تا او را به مقام مافوق خود معرفی کند و طبیعی است که پزشک با احساس مسئولیت اجتماعی حاضر نمی شود، خبر شیوع بیماری، همه گیر کوری را به اولین کارمند جزیی که می بیند بگوید و اوضاع جامعه را ملتهب کند. کارمند مسئول دفتر از آن طرف خط گفت شما اصرار دارید که به من بقبولانید دکتر هستید که لازم هم نیست و من خودم می پذیرم اما قبول کنید که من هم تابع دستور هستم، بدون اینکه بدانم چکار دارید نمی توانم موضوع را به مقام مافوق منتقل کنم و یا وصل کنم شما صحبت کنید، دیگر بحثی نداریم، آقاجان موضوع محرمانه است، موضوع محرمانه را پشت تلفن بحث نمی کنند، شخصا باید بیایید، نمی توانم از خانه بیرون بیایم، یعنی مریض هستید، مرد کور پس از مکثی کوتاه گفت بلی مریض هستم. پس در این صورت باید دکتر خبر کنید. دکتر واقعی. کارمند دفتری از هوش و ذکاوت خودش کیف کرد که طرف را از رو برده و تلفن را قطع کرد.
گستاخی مرد سیلی محکمی بود به صورت دکتر. چند دقیقه گذشت تا خودش را باز یافت و حواسش را جمع کرد و به زنش گفت که چقدر اهانت آمیز برخورد کردند. بعد انگار که به کشف تازه ای دست یافته که بایستی خیلی پیش از این متوجه می شد، با دلخوری زیرلب گفت این جنم ماست یعنی نیمی اعتنایی، نیم دیگر خبث طینت. می خواست از سرِ بی اعتمادی بپرسد خوب حالا چه کنیم، دریافت که وقت تلف می کند، تنها راه رساندن اطلاعات به مقامات مسئول و مطمئن ترین شیوه صحبت با مسئولان بیمارستانی است که در آن کار می کرد. دکتر به دکتر با حذف کارمندان به عنوان واسطه پیام رسانی، مسئولیت اداری اش را هم خود به عهده می گرفت. زنش شماره بیمارستان را گرفت، از حفظ بود. وقتی جواب دادند دکتر خودش را معرفی کرد، خوبم، قربان شما. معلوم بود که تلفن چی پرسیده است آقای دکتر حالتان چطور است. این جواب خوبم را معمولاً وقتی نمی خواهیم تمارض کنیم، به عنوان عادت می گوییم حتی اگر از شدت ضعف رو به موت هم باشیم وقتی حالمان را می پرسند می گوییم خوبیم به این کار معمولاً می گویند آبروداری و فقط در نسل بشر مشاهده شده است. وقتی رئیس بیمارستان پشت خط صحبت کرد از او پرسید کسی دوروبر هست که حرفهای آنها را بشنود یا نه در لازم نبود نگران تلفن چی باشند، کارهای واجب تر از گوش دادن به گفتگوی تخصصی درباره چشم پزشکی داشت. به علاوه فقط به بیماری های زنان و زایمان علاقه نشان می داد. حرفهای دکتر خلاصه بود اما کامل بدون هیچ طول و تفصیل و شرح اضافه ای دقیقا با واژگان خشک بالینی، همه چیز را تشریح کرد و البته رئیس بیمارستان را به تعجب واداشت. رئیس پرسید جدا کور شده اید یعنی کاملاً نابینا. دکتر گفت کاملاً نابینا. رئیس بیمارستان گفت شاید اتفاقی باشد شاید نشود اصلاً اصطلاح شیوع و واگیری را به کار برد. موافقم مدرکی دال بر شیوع بیماری وجود ندارد اما کور شدن آن مرد و کوری من توی خانه مان بی آنکه همدیگر را دیده باشیم جای حرف دارد، مرد به درمانگاه آمد و کور بود و چند ساعت بعد من توی خانه ام کور شدم. این مرد را چطور می شود پیدا کرد. اسم و آدرس او را توی پرونده اش دارم. فورا یکی را می فرستم حتما یک دکتر می فرستم. یکی از همکاران. فکر نمی کنید باید به وزارت بهداری خبر بدهیم. هنوز زود است، تصورش را بکن که چنین خبری مردم را به چه حالی می اندازد کوری واگیر نیست، مرگ هم همین طور با این همه، همه ما می میریم. خیلی خوب توی خانه بمان تا ببینم چه کار می توانم بکنم. یک نفر را می فرستم تو را بیاورد من می خواهم معاینه ات کنم. یادت باشد من هم کور نبودم یک کور را معاینه کردم این طور شدم. به این راحتی نمی شود قضاوت کرد، دست کم به اصل علت و معلول اعتقاد داریم. الان برای نتیجه گیری زود است. دو مورد جدا از هم هیچ ارتباط آماری ندارند. مگر اینکه در این لحظه بیش از ما دو نفر دچار این بیماری شده باشند. من وضع روحی تو را درک می کنم اما باید از هر حرکتی که بی پایه و اساس باشد، خودداری کنیم. ممنونم. خبرت می کنم. خداحافظ.
نیم ساعت بعد که به زحمت سعی می کرد اصلاح کند و زنش هم به کمک او آمد تلفن زنگ زد. رئیس بیمارستان بود، این بار صدایش فرق می کرد. پسر بچه ای مراجعه کرده که ناگهان کور شده، همه چیز را سفید می بیند، مادرش می گوید دیروز او را به مطب تو آورده بود، این بچه چشم چپش انحراف دارد، درست می گویم. بلی. شکی ندارم، خودش است. من نگران شده ام وضع خراب است. درباره اعلام موضوع به وزارت بهداری چه می کنید. بلی من همین الان موضوع را با هیات مدیره بیمارستان در میان گذاشته ام. حدود سه ساعت بعد که دکتر و زنش در سکوت ناهار می خوردند و او با تکه های گوشتی که زنش بریده بود بازی می کرد، تلفن زنگ زد. زنش گوشی را برداشت و فورا برگشت. تو خودت باید جواب بدهی. از وزارت بهداری است، کمکش کرد به کتابخانه برود و گوشی را به دست او داد، وزارت بهداری می خواست هویت بیمارانی را که روز گذشته به او مراجعه کرده بودند شناسایی کند، دکتر گفت توی بایگانی درمانگاه پرونده همه شان هست. اسم و مشخصات، سن، وضع تاهل، شغل و نشانی خانه. پیشنهاد کرد خودش همراه فرد یا افراد مطمئنی باشد که پرونده ها را وارسی می کنند. لحن و برخورد آن طرف چکشی بود، لازم نیست. تلفن را به یکی دیگر دادند. صدایی دیگر به گوش او رسید. سلام، وزیر صحبت می کند. به نیابت از طرف دولت از حسن توجه و غیرتمندی شما سپاسگزارم. اطمینان دارم که با توجه به عملکرد مناسب شما قادر به مهار این وضع خواهیم بود. فقط از شما می خواهم لطفی بکنید و توی خانه بمانید و در ملاء عام ظاهر نشوید. این حرفهای آخر کاملاً رسمی بود. اما جای شک نگذاشت که دستور است. دکتر گفت بلی آقای وزیر، اما طرف صحبت او گوشی را گذاشته بود.

نظرات کاربران درباره کتاب کوری

واقعا چرت بود من ٢٠٠ صفحه خوندم همش تکراری تکراری
در 1 هفته پیش توسط
عالی
در 1 هفته پیش توسط
از تاثیر گذار ترین کتاب هایی که در عمرم خوانده ام. بعد از مطالعه ی این کتاب تا ماهها برای هر لحظه از زندگیم، تمام نعمات کوچک و بزرگی که دارم، حتی اینکه امکان نوشیدن آب سالم و تمیز دارم، شکرگزاری میکردم.
در 1 هفته پیش توسط
این کتاب خیلی جای فکر داره. برداشتم این بود که خیلی از کارهایی که ما انسانها انجام میدیم صرفا به دلیل اینه که دیده بشیم یا خوشایند دیگران باشه یعنی رنگ و بوی تظاهر به خودش میگیره در حالیکه اگر انسانها کور بودند، میفهمیدیم که حتی برخی کارها رو هم که انسان از گفتنش حتی شرمسار هست رو، بدون نگرانی جلوی دیگران انجام میدادیم.
در 2 هفته پیش توسط
چرا نسخه صوتیش و نمیذارید
در 2 هفته پیش توسط