
نور میتابید و پس از عبور از پردههای توری سیمبافت که بر پنجرهها آویخته بودند، نقشونگاری مشبک روی قاب چوبی پنجرهها میانداخت. با ذهنی منگ و خوابآلود در نور شدید و خیرهکننده پلکهایم را بر هم زدم. خواب بهسختی سراغم آمده و حتی کنارزدن پردهها چندان افاقه نکرده بود. با اینکه بهآسانی عرق نمیکردم، در این لحظه ردای ابریشمیام از عرق خیس شده و به تنم چسبیده بود. بهمحض نفسکشیدن کم مانده بود از حجم هوای داغی که به درون ریههایم سرازیر شد خفه شوم. چنین حرارت سوزانی برای اوایل بهار که هنوز ردپایی از زمستان در هوا محسوس بود عجیب مینمود. با بدنی سنگین و حرکاتی کُند خودم را از تختخواب جدا کردم. تنها بودم، پتوی هوئی مرتب و تاشده در قسمت پایین تخت قرار داشت. یعنی تمام شب به خانه برنگشته بود؟
بهطرف پنجره رفتم و پیش از آنکه چوب داغش انگشتهایم را بسوزاند بهسرعت بازش کردم. از میان شکاف باریک پنجره به بریدهای از آسمان نگاه کردم که همچون اخگر با نور نارنجی مایل به قرمز روشن شده بود. بلافاصله برای محافظت از چشمانم نگاهم را از آسمان برگرفتم. چند وقت میشد که اوضاع به همین منوال بود؟ مدتی بود که گرمای طاقتفرسای هوا مدام بیشتر و بیشتر میشد و روز و شب چنان نامحسوس در هم ادغام میشدند که تشخیص یکی از دیگری غیرممکن بود. خورشید هیچگاه غروب نمیکرد، البته اگر اصلاً خورشیدی وجود داشت. حالا دیگر خورشید چیزی نبود جز گوی زردرنگی که مثل زردۀ تخممرغی که سوراخش کرده باشند در سرتاسر آسمان در حال پخششدن بود. هیچوقت، حتی در گرمترین تابستانها هم وضع هوا اینطور نبود. دلشوره همچون ساقههای پیچک در درونم ریشه دواند و مانند رشتههای دود در من پخش شد. این پدیدۀ غریب و هولناک ظاهراً به جهان ما تعلق نداشت.
ای کاش هوئی اینجا بود. او میدانست چطور ترسهایم را فروبنشاند. هوئی همیشه میدانست چهکار کند و همواره آرام و استوار بود. حتی پادشاه هم از مشورت و راهنماییهای او بهره میبرد. گاهی اراده و اطمینان آهنین شوهرم باعث عذابم میشد، بهخصوص در مواردی که با هم اختلافنظر داشتیم، ولی حالا، آنهم باوجود خطری که سایهاش بر سرمان افتاده بود، آرزو کردم ای کاش کنارم بود و میتوانستم به او تکیه کنم، اما هوئی از زمانی که آسمان به آتش مذاب تبدیل شده بود، اغلب به دستور پادشاه به کاخ احضار میشد. هرچند تابهحال نه خِرد ریشسفیدان، و نه دانش پیشگویان و طالعبینان نتوانسته بود به حل این مشکل مددی برساند.
نمیدانم چه مدت کنار پنجره ایستادم؛ زمان باوجود موقعیت نامشخص خورشید در آسمان مفهومش را از دست داده بود. عاقبت صدای قدمهایی آشنا روی راه سنگفرششدۀ بیرون خانه به گوش رسید؛ قدمهایی تند و استوار. با عجله رشتههای آشفتۀ موهایم را پشت گوشها زدم و ردایم را با ردای ابریشمی سبزی که سوزندوزی گلهای نیلوفر داشت عوض کردم.
درِ چوبی خانه چارطاق باز شد. نبضم مثل همیشه با دیدن شوهرم تندتر زد، حتی باوجودی که لباسهایش عرقی و خاکآلود بودند. هوئی، که موی سیاهش را بالای سر جمع کرده و با نواری نقرهای بسته بود، مثل یک پیکان صاف ایستاده بود. حاشیۀ ردای فاخر خاکستریاش چروک شده و تا خورده، و کمربندی چرمی مزین به یشم را دور کمر بسته بود. چهرۀ او به نظر خیلیها بیشتر از آنکه جذاب باشد خشن و نیرومند بود. استخوانهای گونههایش با زاویهای تیز از زیر پوستش پیدا بودند و چال عمیق و مشخصی روی چانهاش به چشم میخورد. چشمان تیرهاش زیر آن ابروهای کشیده و کمانی میدرخشیدند؛ همان نگاه خیره و میخکوبکننده که ترس در دل دشمنانش میانداخت، ضربان قلب مرا تندتر کرد.
هوئی شمشیرش را که در غلافی از جنس طلا و عاج قرار داشت از کمر باز کرد و روی میز کنار در گذاشت، سپس کمانی نقرهای را که کندهکاریهای تزیینی زیبا داشت و دو طرفش به زاویههای تیزی ختم میشدند، از روی شانه برداشت. پیشتر این کمان را ندیده بودم، شاید هدیهای از سوی پادشاه بود. بعداً سلاحهایش را برمیداشتم و تمیز میکردم. البته این کار از یک خدمتکار هم برمیآمد، ولی مراقبت و نگهداری از وسایل شوهرم احساس رضایتی در من پدید میآورد، بهخصوص آن دسته از وسایلش که به حفظ جانش کمک میکردند و باعث میشدند هر روز سالم پیش من برگردد
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 1.۳۵ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 150 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | سو لین تن |
| مترجم | پگاه خدادادی |
| ناشر | کتاب مجازی |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۵/۰۲/۱۴ |
| قیمت ارزی | 5 دلار |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |