
بالای کوه پارناسوس، در معبد بزرگ، جایی که خدایان زندگی میکنند، تقلا میکنم تندرهایم را بگذارم در دو خورجین سفید آویزان به کمر گاس.
با لحنی تند به اسبم، که یکسره وول میزند، میگویم: «تکان نخور! همینطوری هم جا دادنشان توی خورجین سخت است؛ تو دیگر سختترش نکن.» تندرها نوکتیز و سفتاند و هر کار میکنم توی خورجین جا نمیشوند. خیلی عجله دارم، باید حواسم باشد پهلوهای گاس را زخمی نکنم. ابرهای نرم و پنبهای زیر پاهایم میلرزند. کُل کوه از پایین به سمت بالا به ارتعاش درآمده. وقت زیادی نمانده ـ باید زودتر از اینجا برویم.
«ایوی!»
غرش صدایی در معبد طنینانداز میشود. به سمت صدا میچرخم و زئوس را میبینم. او با گامهایی بلند و ردایی سفید که پشتسرش در آسمان موج میزند از آن سوی ابرها به سمتم میآید.
«ایوی، تندرها را بگذار سر جایشان.»
حالا دیگر کار از کار گذشته و باید تا آخرش بروم. پس بیاعتنا به او همچنان سعی میکنم تندرها را بگذارم توی خورجین. آخر اگر کار را نصفه و نیمه رها کنم اعصابم به هم میریزد. دو تندر که هر کدام را باید در خورجینهای جداگانه بگذارم. دو به اضافۀ دو. عددی زوج. لازم است مراسم را تمام و کمال و بهترتیب انجام بدهم وگرنه اتفاقهای بدی میافتد. هرچند هر اتفاق بدی که میخواست بیفتد تا حالا افتاده. غرش زمین در راه است. لرزشهای پیدرپی و مهارناپذیرش را زیر پاهایم حس میکنم.
زئوس کنارم ایستاده. «ایوی، بگو ببینم اگر همین حالا این کار را رها کنی، از یک تا ده چه عددی میزان اضطرابت را نشان میدهد؟»
صدایش آرام و دلگرمکننده است، و یکهو متوجه میشوم زیر ریش پنبهای بلند و سفیدش اصلاً ایزد یونانی وجود ندارد، در اصل او ویلارد فاکس، روانشناسم، است.
ویلارد میگوید: «ایوی، اُسیدی میخواهد فریبت بدهد. میدانم دوست داری همه در امان باشند، اما نمیتوانی چیزی را که قرار است اتفاق بیفتد کنترل کنی. تو که توی این دنیا زورت به همهچیز نمیرسد...»
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 900.۰۰ بایت |
| تعداد صفحات | 207 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | استیسی گرگ |
| مترجم | معصومه رستمزاد |
| ناشر | گروه انتشاراتی ققنوس |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۵/۰۲/۰۵ |
| قیمت ارزی | 4 دلار |
| قیمت چاپی | 290,000 تومان |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |