
آخرهای تابستان بود و مهر که میرسید، باید سر کلاس هفتم مینشستم. امتحانات کلاس ششم را با بهترین نمرات پشت سر گذاشته بودم. تابستان پنجاهوسه تا کتاب خوانده بودم و دو تا هم با خودم آورده بودم سفر که عددش بشود پنجاهوپنج تایی که به خودم قول داده بودم بعد از تمامکردن کلاس ششم بخوانم.
قرار بود من و بابا و عمهسپیده و شوهرش عموبابک و دخترشان گلچهره برویم شمال و سوئیتی اجاره کنیم تا بابا و عموبابک روی پروژهی دانشگاهشان کار کنند. بابای من، مجید دلخوش، قصد داشت تا روزی که زنده است درس بخواند. بابایم آنقدر مدرک دانشگاهی داشت که خودم هم نمیدانستم پیش دوستانم باید بگویم بابا مهندس است یا گیاهپزشک یا مترجم زبان خارجی؟ و اگر مهندس است، مهندس مواد است یا شیمی؟ یا اگر مترجم است، مترجم زبان آلمانی است یا اسپانیایی؟ در واقع بابای من همهی اینها بود. ولی باز هم میخواست آدم جدیدی بشود. برای همین هم وقتی عموبابک گفت که میخواهد برای کنکور ثبتنام کند و رشتهی خودش یعنی مهندسی برق را ادامه بدهد، بابا هم ثبتنام کرد. با هم قبول شدند و عین دو تا همکلاس خوب و آقا دو سال تمام با هم رفتند دانشگاه و درس خواندند و به هم جزوه و کتاب قرض دادند. درست عین من و گردالی. گردالی بهترین دوست من بود. پسر خوب و آرامی که عاشق این بود که چیزهایی را که خواندهام برایش تعریف کنم و او هم از مادرش بخواهد برایم نان سیر درست کند یا چیپس شکلات یا همبرگر خانگی. گردالی بهترین بچهی مدرسه بود و من همیشه خدا را شکر میکردم چنین دوستی دارم. البته اسم واقعیاش گردالی نبود. اسمش سهیل بود ولی بابت چاقی و لپهای قرمز و قد نهچندان بلندش توی مدرسه صدایش میکردند گردالی. خود سهیل از این بابت خیلی ناراحت بود اما هیچوقت راضی نمیشد برود و چغلی بچهها را به آقای ناظم بکند. گردالی مهربانترین پسر عالم بود.
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 1.۰۷ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 192 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | الهام فلاح |
| ناشر | انتشارات هوپا |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۵/۰۱/۱۸ |
| قیمت ارزی | 2 دلار |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |