
- به میدون آزادی برسیم، باقیاش کاری نداره.
یزدان گفت و دست احمد را گرفت تا از خیابان رد شوند. احمد همیشه موقع ردشدن از خیابان ترس داشت. بهخصوص حالا که دودل بود. از خیابان جمهوری رد شدند و انداختند تو خیابان روانمهر. هنوز نمیدانست حرفهای یزدان را باور کند یا نه. یزدان هیچوقت گترهای حرف نمیزد. هرچه میگفت انجام میداد. نرسیده به خیابان جمالزاده جلوی آپارتمانی قدیمی و چهارطبقه ایستادند. مرتضی از توی قاب پنجره که دیدشان، دست تکان داد. چهار طبقه را بهدو آمد پایین. لقمهی صبحانه را که مادرش به زور چپانده بود توی دستش گاز میزد و با کولهپشتی آویزان به طرفشان میدوید. از سنگینی کوله، کت و کولش رمبیده بود. سلام کرد. احمد کولهی بزرگش را روی پشتش راست و ریس کرد: «حالا چرا اینجوری میدویی؟ مگه قراره بریم مدرسه؟»
مرتضی، شاکی از یادآوری مدرسه، لقمه توی دهانش ماسید: «از شر سلطانی خلاص میشیم ها.» به لقمهاش گاز زد. یزدان گفت: «چی میخوری؟»
- نون و سوسیس. معلوم نیست تا کی بیغذا بمونیم. خواستم تکمیلِ تکمیل باشم.
احمد نگران نگاهش کرد: «کمتر بخور. یه وقت دلدرد بگیری اونجا دکتر و اینچیزها دم دست نیست ها!»
مرتضی شاکی شد: «به تو چه؟ شکم خودمه.»
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 3.۰۲ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 176 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | محمدرضا مرزوقی |
| ناشر | انتشارات هوپا |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۵/۰۱/۱۷ |
| قیمت ارزی | 2 دلار |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |