
آبراههای باریک ونیز ساکت بود. گاهی صدای پارویی که آب را میشکافت، در تاریکی شب میپیچید. دورتر جیرجیرکها زنگ میزدند، دورتر موجها به صخرهها میخوردند و بازمیگشتند.
سایهی خمیدهی مردی روی دیوار کلیسا افتاده بود. مرد نشسته بود لبهی سنگی آبنمای میدان و به صدای شُرشُر آب که از دهان یک فرشته جاری میشد، گوش میکرد. انگشتهاش را خیس کرد و پشت پلکهاش کشید. صدای پارو قطع شد و انگار جایی همان نزدیکیها قایقی به پلههای کوچهای برخورد کرد. صدای زنجیری میآمد که قایق را با آن به تیرکهای چوبی میبستند.
مردِ ونیزی به فرشتهی سنگی که تاجی از برگ زیتون به سر داشت، نگاه کرد.
صدای چکمههایی از تاریکیِ کوچهی روبهرویش میآمد. چکمهپوش که هنوز توی تاریکی بود، با صدای بلندی خندید و گفت: «آنتونیو! میدونستم اینجا پیدات میکنم تاجر! هنوز هم مثل قدیمها شبها اینجا مینشینی؟»
صدا را شناخت. بسانیو بود. چکمههای براق سیاهی به پا داشت. پاچههای شلوار سبزش کوتاه بود و تا لبهی چکمهها میرسید و مثل همیشه آن زنجیر باریک و طلایی ساعتش از جیب جلیقهاش بیرون آمده بود و در مسیری هلالی به لبهی شلوارش قفل شده بود.
«آدمیزاد که عادتهاش رو ترک نمیکنه بسانیو!»
و لبخند باریکی روی لبهاش نشست.
«کشتیهات به گِل نشستهاند یا عاشق شدی؟ کدومش؟»
«هیچکدوم... خودم هم نمیدونم اندوهم از چیه؟ انگار قراره نقش غمانگیزی توی زندگی داشته باشم.»
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 4.۹۸ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 104 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | ویلیام شکسپیر |
| مترجم | سیدنوید سیدعلیاکبر |
| ناشر | انتشارات هوپا |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۵/۰۱/۱۷ |
| قیمت ارزی | 2 دلار |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |