
با خستگی گفتم: «تازه ده تاش رو چسبوندیم.»
چراغراهنما گفت: «چند تا دیگه مونده؟»
گفتم: «نهصدونود تا!»
گفت: «خب، خیالم راحت شد. چیزی نمونده!»
بعد زد تو سر خودش و نشست زمین: «ما چقدر بدبختیم ترمز! داریم برای کسی تبلیغ میکنیم که حتی قیافهاش توی عکس معلوم نیست! این پوستر بیشتر شبیه تبلیغ اورژانسه!»
با پایم کوبیدم بهش و گفتم: «فقط به مغز داغون تو ممکنه برسه این پوستر تبلیغ اورژانسه.»
همان لحظه یک دختربچه با مامانش از آنجا رد شدند. دختره عکس را نشان مامانش داد و گفت: «مامان این تبلیغ بیمارستانه؟»
چراغراهنما پوزخند زد: «حاضرم سر زندگیام شرط ببندم که این پیرمرد چروکیده یه دونه رأی هم نمیآره!»
با پایم محکم کوبیدم بهش: «درست صحبت کن! این پیرمرد چروکیده بابابزرگ منه!»
گفت: «چروکیده چروکیدهست. فرقی نمیکنه بابابزرگ کی باشه! تازه، بابابزرگ خودم هم هست. چون ما دوقلوییم.»
گفتم: «این داستان دوقلویی رو ول کن. دیگه بیمزه شد!»
دو نفر دیگر هم رد شدند و به عکسها نگاه کردند. پاهای بابابزرگ را توی عکس نشان هم دادند و جملهی روی پوستر را با صدای مسخرهای خواندند و خندیدند.
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 17.۲۵ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 176 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | زهرا شاهی |
| ناشر | انتشارات هوپا |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۵/۰۱/۱۶ |
| قیمت ارزی | 2 دلار |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |