
دوچرخهام را ول میکنم روی زمین و چهاردستوپا خودم را به کنار خانهی آقای اندروز میرسانم. چیزی به غروب نمانده و چراغهای خانهاش خاموشاند. همهجا ساکت است، جز اینکه آدم لاغر و قدبلندی دزدکی از حیاط خانهاش رد میشود، و صدای خشخش برگها به گوش میرسد.
وقتی چشمانم را تنگ میکنم و نگاه دقیقتری به این شخص مرموز میاندازم، متوجه میشوم چکمه به پا کرده و از آن ژاکتهای کلفتی پوشیده که دور کمر بسته میشوند و کلاهی هم روی سرش کشیده. کیف مستطیلی بزرگی هم روی دوشش انداخته. میایستد و رویش را بهطرف خانه برمیگرداند، انگار میخواهد از چیزی مطمئن شود. اما از چه؟ نه چراغ ایوان روشن است و نه از پنجرهها نوری میتابد... معلوم است آقای اندروز خانه نیست.
و معلومه این یارو یه نقشهای داره.
خودم را عقبتر میکشم و در آن گوشهای که هستم بیشتر پنهان میشوم. حواسم هست آرام نفس بکشم. کار سختی است، چون حس میکنم قلبم میخواهد از قفسهی سینهام بیرون بیاید. همیشه موقع کارآگاهبازی چنین حالی پیدا میکنم. یکجورهایی شبیه حس آن وقتهایی است که آدم زیادی نوشابه سر بکشد یا یک بستهی کامل پاستیل شکریِ ترش بخورد. کمی آدم را به هم میریزد، کمی هم حالش را خراب میکند، اما خیلی هیجانانگیز است. من به معماها علاقه دارم و استاد این کارم. وقتی دربارهی معمایی چیزی میشنوم، تا وقتی حلش نکنم بیخیالش نمیشوم. اسم این ویژگی را ذهن معمادوست گذاشتهام.
شخص مرموز ناگهان نگاهی بهسمتم میاندازد. عقب میروم تا کامل مخفی شوم و قبل از اینکه دوباره در آن گوشه راحت تکان بخورم، خودم را مجبور میکنم تا ده بشمارم. غریبه کیف را زمین میگذارد، زیپش را باز میکند و چیزی از آن بیرون میآورد. چیز خیلی کوچکی که میجنبد. یک سگ!
سگ لحظهای بدوبدو میچرخد و بعد میایستد تا آن آدم بتواند بندی به قلادهاش ببندد. بعد از آن، سگ کار چنان خندهداری انجام میدهد که تقریباً یادم میرود قایم شدهام و با صدای بلند میخندم.
دستشویی میکنه. توی حیاط آقای اندروز!
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 1.۱۷ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 256 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | لینزی کری |
| مترجم | پیمان سلمانزاده |
| ناشر | نشر پرتقال |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۴/۱۲/۲۶ |
| قیمت ارزی | 5 دلار |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |