
تأسیسات ماهوارهای مدرسهی جاسوسی
پارک ملی آبدرهی کنای، آلاسکا
۱۷ ژوئیه
۱۰ صبح
اریکا هِیل در ارتفاع صدوپنجاهمتری بالای پرتگاه از طناب کوهنوردیاش آویزان شد و پرسید: «به نظرت بوی چی میآد؟»
وسط پایین آمدن از طناب کناری او مکث کردم؛ مطمئن بودم سؤالش را درست نشنیدهام. «الان گفتی 'بوی چی میآد'؟»
«آره.»
نگاهی به پایین، که اندازهی پنجاه طبقه با ما فاصله داشت، انداختم و بلافاصله از این کار پشیمان شدم. در این ارتفاع حتی بلندترین درختها شبیه گیاه بُنسای ریزهمیزه به نظر میرسیدند. با اضطراب آنقدر محکم به سطح شیبدار صخره چسبیدم که انگشتهایم سفید شد.
این وسط، اریکا خونسردی و آرامشی داشت که انگار روی کاناپهای گرمونرم در اتاقی پر از کوسن نشسته است. «لازم نیست اینطوری به صخره بچسبی. اصطکاک طنابت توی دستگاه ترمزش اونقدر قوی هست که نذاره بیفتی.»
«میدونم. ولی اینجوری احساس امنیت بیشتری میکنم.»
«امنیت بیشتری نداری، فقط خودت رو خسته میکنی. پس ولش کن و آروم باش.» اریکا به دیوارهی صخره لگدی زد و درحالیکه مثل بچهی خردسالی که سوار تاب پارک شده نیشش باز بود، بالای پرتگاه تاب خورد. طنابش زیر وزنش غیژغیژ کرد؛ انگار داشت به پاره شدن فکر میکرد. اریکا اصلاً نگران به نظر نمیرسید. مانند آونگ بهسمت دیوار مجاورم تاب خورد و چکمههایش با صدای تالاپی به صخره برخورد کرد.
چند تکهسنگ کوچک کنده و پرت شد توی فضای خالی زیر پایمان.
با وجود آنچه اریکا بهم گفته بود، محکمتر از قبل به دیوار چسبیدم. «میشه لطفاً بریم پایین؟»
«اول جواب سؤالم رو بده.»
صدای فریاد آمد: «پس چرا دستدست میکنین؟» دوازده متر بالاتر، زویی زیبل از بالای صخره سرک کشید.
چهرهی خندان مایک برژینسکی کنارش ظاهر شد. «بن دستوپاش رو گم کرده؟»
با حالتی تدافعی فریاد زدم: «نهخیر هم!»
مایک و زویی نگاه معناداری به هم انداختند. زویی گفت: «شک نکن که دستوپاش رو گم کرده.»
فریاد زدم: «معلومه دستوپام رو گم کردم! از یه صخره آویزونیم... و بهجای اینکه مثل آدمهای عادی بریم پایین، اریکا میخواد بدونه بوی چی میآد!»
اریکا توضیح داد: «هدف اصلی اینه که تمام مدت، حواست به محیط اطرافت باشه. پس باید از همهی حسهات استفاده کنی. الان کل تمرکزت رو گذاشتی روی صخرهی جلوی روت، نه چیز دیگه.»
توضیح دادم: «صخره مهمه. اگه ازش بیفتم پایین، میمیرم.»
بالای پرتگاه، زویی هوا را بو کشید. «من بوی ترس رو حس میکنم.»
اریکا گفت: «بوی بنه.»
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 1.۰۱ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 248 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | استورات گیبز |
| مترجم | مریم رفیعی |
| ناشر | نشر پرتقال |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۴/۱۲/۲۵ |
| قیمت ارزی | 4 دلار |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |