فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جمجمه حقیقت

کتاب جمجمه حقیقت
ماجراهای فروشگاه جادویی ۴

نسخه الکترونیک کتاب جمجمه حقیقت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب جمجمه حقیقت

باورتان نمی‌شود! چارلی دروغگوترین پسر مدرسه است. برای همین، بچه‌ها به او اعتماد ندارند. یکی از روزها، وقتی عده‌ای از بچه‌های قُلدُر مدرسه به خاطر دروغگویی‌های او دنبالش می‌کنند، چارلی فرار می‌کند و بین راه به طور اتفاقی به فروشگاهی جادویی برمی‌خورد. در این فروشگاه چشمش به جمجمه ترسناکی می‌افتد. جمجمه مجبورش می‌کند که او را با خود به خانه ببرد. به زودی چارلی متوجه می‌شود که جمجمه نفرینی با خود دارد که نزدیک هر کسی قرار بگیرد او را وادار می‌کند که فقط حقیقت را بگوید. همین موضوع باعث می‌شود چارلی به دردسرهای زیادی بیفتد و وارد ماجراهای عجیب و ترسناکی شود...

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.8 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۵۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب جمجمه حقیقت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

درباره نویسنده

بروس کوویل در شهر سیراکیوز(۱) در نیویورک آمریکا متولد شد. دوران کودکی و نوجوانی اش را در ناحیه روستایی شمال شهر، نزدیک گاوداری پدربزرگش گذراند. قبل از این که حرفه نویسندگی را در پیش بگیرد، شغل های زیادی داشت، از جمله: گورکنی، تولید اسباب بازی، معلمی دبستان و سردبیری روزنامه.
در حال حاضر او بیش تر می نویسد، اما زمان نسبتا زیادی را نیز صرف سفر برای سخنرانی در مدارس و شرکت در جلسات می کند. او همچنین در کار تولید و کارگردانی و ضبط رمان های فانتزی فعالیت دارد.
این نویسنده، علاوه بر نگارش بیش از شصت کتاب برای نوجوانان، شعر، نمایشنامه، داستان کوتاه، مقاله روزنامه، هزاران نامه و تعداد زیادی مقاله در مجلات نوشته است.
او با همسر، کوچک ترین فرزندش، سه گربه و یک سگ شکاری در سیراکیوز زندگی می کند.
برخی از کتاب ها و مجموعه های معروف او از این قرارند: مجموعه معلم مریخی من، مجموعه من موجود فضایی کلاس ششمی بودم، مجموعه تالار وحشت بروس کوویل، مجموعه اژدهاکش، مجموعه ماجراهای موجود فضایی بروس کوویل، و مجموعه فروشگاه جادویی.

درباره تصویرگر

گری آ. لیپینکات، از کالج هنری مریلند در بالتیمور فارغ التحصیل شد. او بیش تر، کتاب های فانتزی و تاریخی را تصویرگری می کند. و علاوه بر هنر، از غواصی و شعبده بازی نیز لذت می برد و برای پیانو آهنگ می سازد. آقای لیپینکات با همسر و دو فرزندش در اسپنسر، ماساچوست، در مزرعه پرورش اسب، که همسرش آن را اداره می کند، زندگی می کند.



۱. موضوع باتلاق

چارلی اِگلستون(۲) به قورباغه ای که توی دستش نگه داشته بود، نگاه کرد و آرام گفت: «می خواهی بروی خانه؟»
قورباغه جواب نداد، که در واقع هیچ جای تعجب نداشت.
چارلی زانو زد و دست هایش را باز کرد. قورباغه با سه خیز بلند توی باتلاق تاکر پرید، و تالاپ! زیر فرشی از جلبک ها از نظر ناپدید شد.
چارلی دست هایش را با شلوار جینش پاک کرد و نفس عمیقی کشید. عاشق بوی آن مکان بود ــ عاشق همه چیز آن جا بود، عاشق درختان بید تنومند با شاخه های آویزان و تنه های کلفتشان که وقتی دست هایش را دور آن ها می انداخت به زحمت تا نیمه تنه شان می رسید؛ مسیرهای آشنا ــ گاهی کوره راهی سفت، و گاه رشته ای از تپه های نرم ــ و برکه های کم عمق پر از قورباغه و سمندر. بیش از همه، عاشق حس جادویی ای بود که بر فراز آن باتلاق موج می زد، این احساس که در این جا چیزی عمیق و عجیب در برابر متمدن شدن مقاومت کرده بود.
بغضی آشنا در نیمه راه مری اش، جایی بین معده و گلویش، جا خوش کرد. باورش نمی شد که پدر مارک اِوَنز(۳) بخواهد باتلاق را بخشکاند و آن را به «پارک صنعتی» تبدیل کند. با یادآوری این کلمات با نفرت نفسش را بیرون داد. مردم همیشه چارلی را متهم به دروغگویی می کردند، در صورتی که همین کلمات «پارک صنعتی» چنان دروغ شاخداری بود که تمام دروغ های او در مقابلش هیچ بودند. مگر می شد به مجموعه ای از کارخانه ها «پارک» گفت!
چارلی نگاهی به دور و برش انداخت، نمی دانست آیا خطر برطرف شده بود و می توانست از باتلاق بیرون برود یا نه. اگر زودتر به خانه نمی رفت، مادرش از دستش عصبانی می شد. اما اگر قبل از این که مارک و دار و دسته اش از منتظر شدن خسته می شدند و دنبال کار خود می رفتند او بیرون می آمد، شاید هرگز به خانه اش نمی رسید.
صدای وزوز حشرات هوا را پر کرد. پشه ای گردنش را نیش زد. با دست روی آن کوبید. وقتی دستش را برداشت، بدن بی جان و له شده پشه به کف دستش چسبیده بود، کلّه و پاهای نازک پشه از لکه کوچک خون چارلی بیرون زده بود که مشخص می کرد آن جا قبلاً شکم پشه بوده است.
چارلی زیرلب غرغر کرد: «خون آشام کوچولو!» و با خود فکر کرد که در حقیقت همه چیز آن باتلاق را دوست ندارد.
برگشت تا از آن جا برود، وقتی از میان دسته ای سرخس راه باز می کرد، ابر کوچکی از پروانه های زرد به هوا برخاستند. یک مار آبی سر راهش خزید و وارد برکه گِل آلود شد. اطرافش سرشار از زندگی بود، و از فکر این که کسی خیال داشت آن باتلاق را نابود کند، دوباره دلش زیر و رو شد.
به همین دلیل، آن روز داستانی را سر هم کرده بود که باعث شد با مارک حسابی درگیر شود: موضوع حمایت از باتلاق. با خود گفت: «تازه، فقط چون مدرک ندارم تا حرفم را ثابت کنم، دلیل نمی شود که دروغ گفته باشم. شرط می بندم که واقعا همین طور است.»

چارلی داشت دوچرخه اش را که لابه لای علف ها پنهان کرده بود، بیرون می آورد که صدایی آشنا با طعنه گفت: «به به، این جا را باش، چارلی اگلستون، سلطان دروغگوها!»
چارلی احساس کرد معده اش مالش می رود. اگر سریع فرار نمی کرد، به احتمال قوی مارک و دار و دسته اش بلایی سرش می آوردند که انگار در جاده تصادف کرده است.
روی دوچرخه اش پرید و شروع به رکاب زدن کرد.
یکی از دوستان مارک جلو چارلی سبز شد.
چارلی برای فرار به راست پیچید، اما یکی دیگر از دوستان مارک راهش را سد کرد.
مارک فریاد زد: «بگیریدش!» که به نظر چارلی لزومی به سفارش مارک نبود، چون دار و دسته مارک با تمام وجود تصمیم داشتند همین کار را بکنند.
چارلی سرِ دوچرخه را برگرداند و یکراست به طرف باتلاق پا زد. بقیه داد و فریادکنان دنبالش دویدند. در شرایط عادی، به احتمال قوی او را می گرفتند، اما ترس چارلی موجب شد که ــ هرچند فقط چند متر ــ از آن ها جلو بزند. او دوچرخه اش را کنار باتلاق رها کرد و وارد آن جا شد و شلپ شلوپ کنان از میان آب تیره و گل آلود پیش رفت، برایش مهم نبود که آن راه به کجا می رسد یا وارد چه جایی شده، و یا نکند کتانی هایش کثیف شوند. حسابی ترسیده بود و باید از آن جا فرار می کرد.
از پشت سرش، صدای شلپ شلوپ مارک و بقیه را می شنید، اما جرئت نمی کرد سرش را برگرداند و ببیند که فاصله شان با او چقدر است. در حالی که قلبش به شدت می تپید، با عجله داخل آب، که تا زانویش می رسید، می دوید. می دانست که وقتی مادرش شلوار گِلی اش را ببیند، حسابی از کوره در می رود؛ و همان موقع که از دست مارک و رفتار تلافی جویانه اش فرار می کرد، بخش کوچکی از مغزش به فکر یافتن بهانه ای بود تا بعد از رسیدن به خانه، تحویل مادرش دهد.
صداهای پشت سرش رفته رفته محو می شد. آخرین کلماتی که چارلی واقعا تشخیص داد، صدای مارک بود که با فریاد می گفت: «بهت درسی می دهم که دیگر پشت سرِ بابای من حرف نزنی، نی نی کوچولوی دماغو!»
حالا دیگر به نفس نفس افتاده بود و ریه هایش می سوخت. همان طور که به دور و برش نگاه می کرد، متوجه شد که وارد قسمتی از باتلاق شده که قبلاً هرگز آن جا را ندیده بود. از ترس کمی مورمورش شد، تا این که متوجه شد چون همه مسیرهای معمولی را پشت سر گذاشته، حتما وارد جای جدیدی شده است. باتلاق تاکر زیاد بزرگ نبود، بنابراین اگر همان طور به رفتن ادامه می داد احتمالاً دیر یا زود راه خروج را پیدا می کرد ــ هرچند اگر دیرتر می شد احتمال داشت به علت دیر رسیدن به شام، توی دردسر بیش تری بیفتد. پدرش اصرار داشت که همه اعضای خانواده باید دور هم بنشینند و شام بخورند.
او به زحمت پیش می رفت، با این امید که خیالپردازی های مورد علاقه اش ــ همان هایی که در باره موجودات عجیب و غریبی بود که توی باتلاق زندگی می کردند ــ به راستی فقط خیالی باشند و قبل از پیدا کردن راه خروج، با موجودات خیلی بزرگ و خیلی عجیب روبرو نشود.

باتلاق بزرگ تر از چیزی از کار درآمد که چارلی تصور کرده بود. با این حال، هنوز زیاد نترسیده بود تا این که متوجه شد خورشید رفته رفته در آسمان غروب می کند. منظره افق که به رنگ نارنجی و صورتی درآمده بود بسیار تماشایی بود، اما زیبایی خیره کننده آن خبر از رسیدن سریع تاریکی می داد و او هیچ دلش نمی خواست وقتی تاریکی از راه می رسید با بدبختی از باتلاق عبور کند.
چارلی با شنیدن صدای بال هایی سرش را بالا کرد. آیا هوا برای بیرون آمدن خفاش ها به قدر کافی تاریک بود؟ از این فکر به خود لرزید و به رفتن ادامه داد.
از جایی در طرف راستش، صدای هوهوی جغدی را شنید. وقتی به آن سو برگشت تا پرنده را ببیند، متوجه تکه زمین باریک و خشکی شد.
با اشتیاق با خود گفت: «شاید از آن طرف بتوانم زودتر از باتلاق بروم بیرون!»
سرشار از امیدی تازه، شلپ شلوپ کنان به آن سو دوید.
حالا دیگر پشه های باتلاقی انبوه تر شده بودند و او مدام با دست روی گردن و بازوهایش می کوبید. سرمای غروب از راه رسیده بود و پاهای خیسش داشت از سرما یخ می زد. کمی جلوتر، نور چراغ هایی را دید و با عجله به آن سو دوید.
حدود صد متر جلوتر، به حاشیه باتلاق رسید. از محوطه پرعلفی عبور کرد، به جاده ای رسید و امیدوارانه نگاهی به دور و برش انداخت. دوباره بدنش به لرزه افتاد، اما این بار لرزشش به خاطر سرمای هوا نبود. من کجا هستم؟ او ده ها بار به باتلاق تاکر آمده بود و تمام راه های دور و بر آن جا را می شناخت، اما هیچ یادش نمی آمد که قبلاً این محل را دیده باشد.
با آن که از جواب پدر و مادرش وحشت داشت، به این نتیجه رسید که بهتر است به خانه تلفن بزند و ببیند آیا آن ها دنبالش می آیند یا نه. تصمیمش را گرفت و به امید یافتن تلفن همگانی به سمت چپ پیچید که نور چراغ هایش نزدیک تر به نظر می رسیدند.
مِه دور پاهایش پیچید. باریکه های مِه همچون انگشتانی در حال اشاره، مقابلش به هوا برخاست.
چارلی به خود لرزید. در دل آرزو کرد کاش دوچرخه اش را رها نکرده بود. قدم هایش را تندتر کرد.
لحظه ای بعد، خود را جلو فروشگاهی دید که قبلاً هرگز آن را ندیده بود. اگر فروشگاه تازه ساز بود، او هیچ نگران نمی شد. اما مشکل این بود که فروشگاه ظاهری قدیمی داشت ــ خیلی خیلی قدیمی ــ و کمی هم ترسناک بود.
با این حال، آن مکان به قدری جذاب و مسحورکننده بود که او بی اختیار از پله ها بالا رفت و از پشت پنجره داخل آن را نگاه کرد. پنجره جلو فروشگاه رو به بیرون قوس داشت و با باریکه های چوب به قسمت های کوچکی تقسیم شده بود. روی شیشه پنجره، با حروف قدیمی نوشته شده بود:

اجناس جادویی الایوز(۴)
لوازم س. هـ. الایوز

همین که وارد فروشگاه شد، بالای سرش، زنگی به صدا درآمد.
چارلی لبخند زد. فروشگاه پر از خرت و پرت های جالب بود، در واقع تا سقف انباشته از اجناس مختلف بود. زنجیری از شال های ابریشمی به رنگ سنگ های قیمتی رنگارنگ با زیبایی از سقف آویزان بودند. نه تنها روی همه میزها و پیشخان ها، بلکه روی تمام دیوارها و کف فروشگاه پر از وسایل مخصوص شعبده بازی بود. در طرف راست، چشمش به دیواری پر از قفس افتاد. داخل بعضی از قفس ها کبوتر و خرگوش بود ــ با خود گفت که احتمالاً برای بیرون کشیدن از توی کلاه شعبده بازی. اما داخل بیش تر قفس ها، انواع و اقسام جانورهای عجیب مثل مارمولک، وزغ، مار، خفاش و عنکبوت دیده می شد.
چارلی نمی دانست که آیا این یارو، الایوز، این جانورها را از توی باتلاق گرفته بود یا این ها نوع به خصوصی بودند.
درست روبرویش، جعبه چوبی بزرگی بود که در نمایش ها آدم ها را توی آن می گذاشتند و با ارّه به دو نیم می کردند. چارلی پیش خود خندید. چه کیفی می داد مارک را توی آن بگذارند و امتحان کنند. به خصوص اگر وسیله کار نکند.
در طرف چپ، ویترینی شیشه ای بود که داخل آن غیر از خرت و پرت های مختلف، کارت های بزرگ ورق بازی، حلقه های چینی و نیز کتاب های کوچکی دیده می شد که به اسرار کهن اشاره داشت. در انتهای ویترین، یک جمجمه انسان بود که روی برچسب آن نوشته شده بود: جمجمه حقیقت.
چارلی با خود گفت: «چه باحال!»



انتهای فروشگاه، پیشخان درازی از چوب تیره به چشم می خورد که جلو آن تصویر اژدهایی با تمام جزئیات کنده کاری شده بود.
روی پیشخان، صندوق حساب قدیمی ای بود و روی صندوق حساب، جغد خشک شده ای قرار داشت.
دست کم چارلی فکر می کرد که آن موجود خشک شده است ــ تا این که پرنده رویش را به طرف او برگرداند، پلک زد و بعد یک سری صدای هوهوی کوتاه سر داد.
پشت پیشخان، دری وجود داشت که جلویش پرده ای مهره دار آویزان بود. از پشت پرده صدایی آمد که چارلی را به یاد زمزمه باد در میان بیدزار توی باتلاق انداخت.
آرام بگیر، اُیلا. او می تواند منتظر بماند تا من این طلسم را تمام کنم.
چارلی گفت: «اشکالی ندارد، من هیچ عجله ای ندارم. فقط...»
جمله اش با انفجار کوچکی از پشت فروشگاه قطع شد. ابری از دود سبز همراه با بوی ترشیدگی از لای پرده مهره دار شناور شد و چارلی غرغر کسی را که ناسزا می گفت، شنید.
چارلی بلند گفت: «کمک می خواهید؟»
«چرند نگو! یک دقیقه دیگر می آیم بیرون.»
چارلی شانه هایش را بالا انداخت. او فقط یکی دو دلار پول توی جیبش داشت ــ و مطمئن بود که با این مقدار پول نمی شد این جا چیزی خرید ــ بنابراین، از نظر او هرچه مرد بیش تر طولش می داد، بهتر بود، چون اگر متوجه می شد که چارلی فقط دارد تماشا می کند و نمی خواهد چیزی بخرد، به احتمال قوی او را از فروشگاهش بیرون می انداخت.
صدای چکه آب توجهش را جلب کرد. پایین را نگاه کرد و ناله اش درآمد. اگر فروشنده متوجه شود که از لباس هایش آب باتلاق روی کف فروشگاه می چکد، بی برو برگرد او را از فروشگاه بیرون می کند.
چارلی که دلش می خواست از گودال کوچکی که زیر پایش درست کرده بود فاصله بگیرد، به طرف ویترین شیشه ای رفت.
به خود آمد و متوجه شد که دارد خیره به جمجمه نگاه می کند. جمجمه فک پایین نداشت و همین باعث می شد که حتی از حالت عادی هم ترسناک تر به نظر برسد. چارلی از فکر این که آن چیز استخوانی زمانی کله آدم زنده ای بوده، ترس لذت بخشی وجودش را پر کرد.
صدایی کنار گوشش پرسید: «از آن خوشت می آید، هان؟»
چارلی از جا پرید. رویش را برگرداند و چهره به چهره مردی تقریبا همقد خودش شد. آن مرد به قدری پیر بود که چهره قهوه ای و پُرچین و چروکش نشان از دوران مختلف تاریخ داشت.
چشمانش تیره و حیرت انگیز بود و موهای سفیدش تا سرِ شانه هایش می رسید. چارلی بالای یکی از ابروهای سفید و پرپشت او متوجه لکه سبزی شد.
«پرسیدم از آن خوشت می آید؟»
چارلی به موافقت سر تکان داد.
پیرمرد ــ که چارلی فکر کرد باید آقای الایوز باشد ــ لبخند موذیانه ای زد و گفت: «خب راستش، این فروشی نیست. حالا بگو ببینم برای چی آمدی این جا؟»
لحنش چنان خشن بود که چارلی لحظه ای مکث کرد و بعد پرسید: «شما تلفن دارید؟ می خواهم تلفن بزنم.»
پیرمرد سرش را تکان داد و گفت: «نه، من از این جور چیزها استفاده نمی کنم.»
«حتی تلفن سکه ای هم ندارید؟»
پیرمرد چشمانش را باریک کرد و گفت: «همان دفعه اول شنیدی چی گفتم. خب، حالا برای چی آمدی این جا؟ هیچ کس به طور اتفاقی وارد این فروشگاه نمی شود. هیچ کس نمی آید این جا که فقط نگاهی بیندازد. خب، حالا چی لازم داری، پسر؟»
چارلی لحظه ای فکر کرد و گفت: «شما یک طلسم جادویی دارید که آدم را از شرّ زورگوها نجات بدهد؟»
پیرمرد جواب داد: «گران است، نمی توانی پولش را بدهی.» طوری حرف می زد که انگار واقعا چنین طلسمی دارد.
چارلی لبخند زد. از این جواب خوشش آمد ــ هرچند که از آن طلسم حتی بیش تر خوشش می آمد.
«خب، به نظرم چیز دیگری لازم ندارم. البته اگر پولش را داشتم، شاید آن جمجمه را می خریدم. می شود از نزدیک تر نگاهی بِهِش بیندازم.»
«خم شو و صورتت را روی شیشه ویترین بچسبان. آن وقت هر چیزی را که لازم است، می بینی.»
چارلی که از لحن گستاخانه پیرمرد جا خورده بود، با خود دل دل کرد او هم جواب زیرکانه ای بدهد که یکدفعه از اتاق پشت فروشگاه صدای انفجار دیگری شنید.
پیرمرد زیر لب غرغر کرد: «فراکسیت.»(۵) و سریع تر از آنچه چارلی انتظار داشت، برگشت و با عجله از میان پرده مهره دار بیرون رفت.
چارلی لحظه ای ایستاد، نمی دانست دنبال پیرمرد برود تا ببیند آیا او به کمک نیاز دارد یا نه. سرانجام به این نتیجه رسید که همان جا بماند و در عوض کاری را بکند که فروشنده پیشنهاد کرده بود. او زانو زد و صورتش را روی شیشه ویترین چسباند تا بتواند جمجمه را از نزدیک ببیند.
از ترس، پشتش به لرزه افتاد. کاسه های خالی و تاریک چشم های جمجمه به قدری بزرگ به نظر می آمدند که می شد توی هر کدام از آن ها یک تخم اردک فرو کرد. چارلی احساس کرد حسی در درونش بیدار می شود و متوجه شد که آن حس، میلی عمیق به داشتن آن جمجمه است. شاید بتواند دفعه بعد که مادرش به او پیله می کند که چرا واسه خودت قصه سر هم می کنی، از این جمجمه استفاده کند. وقتی مادرش با ناله می گوید: «چرا نمی توانی راست بگویی، چارلی؟» (که معمولاً هر روز این حرف را می زد) آن وقت چارلی جمجمه را نشانش بدهد و بگوید: «این جمجمه حقیقت است. دلتان می خواهد آخر و عاقبت من هم مثل این بشود؟»
لبخند زد. فکر خوبی بود.
صورتش را روی شیشه بیش تر فشار داد و آهسته گفت: «دلت می خواهد با من بیایی خانه؟»
چارلی احساس کرد صدای وزوزی توی مغزش می شنود، فریادی زد و عقب پرید.
سرش را به چپ و راست تکان داد تا آن صدا را از ذهنش پاک کند. با ترس و لرز به جمجمه خیره شد. لحظه ای بعد، دست به کاری زد که خودش هم حیرت کرد. با آن که چارلی اگلستون مدام دروغ می گفت، هرگز به عمرش دزدی نکرده بود و هیچ وقت هم وسوسه نشده بود. بنابراین، انگار که پاهای کس دیگری او را پشت پیشخان برد، دست های کس دیگری درِ چوبی را باز کرد، انگشتان دیگری وارد ویترین شیشه ای شد و جمجمه را از روی پایه چوبی براقش برداشت.
وقتی چارلی آن شی ء وحشتناک را از داخل ویترین بیرون می آورد، با وحشت توی دلش گفت: «دارم چه کار می کنم؟»
با شنیدن سر و صدای پرده مهره دار که خبر از آمدن پیرمرد می داد، وحشتش ده برابر شد. حالا چطوری توضیح بدهد؟ حتما به جرم دزدی از فروشگاه، دستگیرش می کنند.
از ترس، قلبش به شدت می تپید. دیوانه وار به دور و برش نگاه کرد. کنار فروشگاه، چشمش به دری افتاد. او که حسابی ترسیده بود، مثل تیر به طرف در رفت، آن را باز کرد و به سرعت وارد تاریکی شد.

نظرات کاربران درباره کتاب جمجمه حقیقت

کتاب بسیار جذابی بود. و ترجمه خانم محبوبه نجف خانی مثل همیشه بی نظیر :)
در 3 سال پیش توسط Sep...o12