
از لابهلای روزنامههایی که وسط اتاق پخشوپلا شده بود رد شد. روی یکی از روزنامهها لیز خورد، لیوان شیر از دستش پرت شد توی هوا و درست وقتی داشت روی سرش فرود میآمد، با یک حرکت چرخشی، دُمش را دور لیوان شیر توی هوا حلقه کرد و آن را سفت چسبید. بعد روزنامهی مچالهشده را صاف کرد و روی مبل کرمِ رنگورورفتهی گوشهی اتاق پهن شد. مشغول خواندن آگهیهای روزنامه بود که چشمش به آگهی استخدام رئیس اداره افتاد. تصمیم گرفت رئیس اداره شود. با خودش فکر کرد: «باید مثل یک رئیس کتوشلوار بپوشم.»
رفت و با تهماندهی پولش یک دست کتوشلوار خرید. جلوی آینه ایستاد و کتوشلوار را تنش کرد. اول کمی به راست چرخید، بعد به چپ. لبخندی زد و گفت: «وای! چه آقا شدم! یک رئیس واقعی!»
اما همانطور که چپ و راست میشد و سبیلش را تاب میداد، یکدفعه شلوارش پاره شد و دُم درازش بیرون افتاد. آقای گربه از گربهی توی آینه خجالت کشید. دستش را پشتش گرفت و بهطرفِ اتاق خواب دوید. پرید روی تختخواب شکلاتیاش و دستش را زیر چانهاش زد. فقط یک ساعت وقت داشت تا خودش را به اداره برساند، اما همانوقتی که باید سوار ماشین، توی اتوبان و در حال حرکت بهسمت اداره میبود، روی تختخوابش نشسته بود و شلوار پارهاش را ورانداز میکرد. آقای گربه زُل زد به دیوار کرمرنگی که مقابلش بود و با خودش فکر کرد: «رئیس و شلوار پاره؟! اینجوری برم اداره، همه بهم میخندن.»
و سعی کرد درز شلوار را کوک بزند، اما وقتی دوباره شلوار را پوشید، صدای خندهداری شنید و باز هم دُمش روی زمین افتاد. آقای گربه که خیلی عصبانی شده بود، نوک دُمش را گاز گرفت. همینکه دندانش توی دُمش فرورفت، جیغ بلندی کشید و محکم زمین خورد. فکر کرد: «شلوار گربهها باید یک پاچهی اضافی داشته باشه. اینجوری دیگه دُمشون معلوم نمیشه.» اما از تصور پاچهی شلواری که پشت سرش کشیده میشد هم خندهاش گرفت و با خودش گفت: «اونوقت باید به دُمم کفش هم بپوشونم! اما کفش سهلنگه که پیدا نمیشه.»
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 3.۵۷ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 128 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | الهام مزارعی |
| ناشر |