
همینکه پایمان را گذاشتیم توی پارک هشتبهشت، برای لحظهای آسمان سراسر روشن شد و بعد صدای غرش رعدوبرق طوری همهجا پیچید که فکر کردم الآن است زمین شکاف بردارد و همهی ما را ببلعد. کمی بعد باران گرفت. قطرههای درشت باران محکم به سروصورتمان میخورد. مادرم گفت: «برگردیم تو ماشین.»
پدرم، که دست خواهرم را گرفته بود، گفت: «کجا برگردیم! بذار بچهها یهذره بارون بخورن.»
لبخندش را که دیدم، سرم را رو به آسمان بلند کردم و گذاشتم صورتم خیسِ خیس شود. شنیدم که مادرم گفت: «الآن همهمون مثل موش آبکشیده میشیم.»
چشمم به مردی افتاد که داشت باعجله از کنارمان رد میشد. کیسهای روی سرش گرفته بود. مادرم گفت: «من مرجانو میبرم تو ماشین. شماها بمونین زیر بارون.»
مادرم دست مرجان را گرفت و تند رفتند طرف در پارک. پدرم به چراغی وسط پارک اشاره کرد. صد متری با ما فاصله داشت. گفت: «هر کی آخر رسید، باید سواری بده.»
شروع کرد به دویدن. پشتسرش دویدیم. از بهزاد که زدم جلو، دستش را گذاشت روی شانهام. داشت مرا میکشید عقب. شانهام را از زیر دستش کشیدم بیرون و دودستی محکم زدم به شانههایش. بعد با تمام سرعت دویدم طرف پدرم که داشت به جایی که گفته بود نزدیک میشد. بهخاطر ما آهسته میدوید. برگشت نگاهم کرد. وقتی دید دارم نزدیک میشوم، سرعتش را بیشتر کرد. کمی بعد ایستاد کنار چراغی که گفته بود. گفتم: «قبول نیست. یهبار دیگه. بهزاد منو گرفت.»
پدرم برگشته بود و به راهی نگاه میکرد که به درِ اصلی پارک راه داشت. گفت: «حالا کجا موند؟»
برگشتم پشتسرم را نگاه کردم. خبری از بهزاد نبود. تازه متوجه شدم باران قطع شده. از همان راهی که آمده بودیم برگشتیم. پدرم گفت: «این کجا غیبش زد؟»
شانههایم را بالا انداختم. «چه میدونم.»
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 644.۰۰ بایت |
| تعداد صفحات | 132 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | سیامک گلشیری |
| ناشر | انتشارات هوپا |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۴/۱۱/۰۷ |
| قیمت ارزی | 2 دلار |
| قیمت چاپی | 125,000 تومان |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |