
پدرام کتاب را میبندد و میخواهد زورکی بخوابد. به حرفهای پدر و مادر اهمیت چندانی نمیدهد و بیشتر وقتها سفارشهای آنها را فراموش میکند، ولی حرفهای ساغر برایش فرق دارد. قول داده بود که قرصهایش را بخورد و سروقت بخوابد. چند روز رعایت کرده بود، ولی امشب نه قرصهاش را خورده و نه سروقت خوابیده است. فقط چراغمطالعهی کوچکی که ساغر برایش آورده بود روشن است. بهجز او کسی اجازه ندارد بعد از ساعت نهونیم چراغی را برای خودش روشن نگه دارد. میخواهد تا هزار بشمارد و بخوابد که اول صدای شیههی اسبی در راهروی بیمارستان بلند میشود. چند لحظهای سکوت میشود و دوباره شیههای دیگر به گوش میرسد، اما ملایمتر و کوتاهتر. پدرام بهخوبی هر دو صدا را از هم تشخیص میدهد؛ یک اسب بالغ و یک اسب نوبالغ. لبخندی میزند و به بالش سفیدش تکیه میدهد. یکی دو دقیقه و شاید هم کمتر طول میکشد تا درِ اتاق ۳۲۶ یواش باز و بازتر شود. وقتی بهجای پرستار و دکتر یا پرسنل خدماتی سروکلهی یک اسب سلطنتی پیدا میشود، پدرام با خودش میگوید: «میدانستم کریمخان زند آدمهایش را دنبالم میفرستد، اما حالا دیگر دیر شده و من هیچ پیشنهادی را قبول نمیکنم.»
دفترچهیادداشتش را بیرون میآورد، ولی چیزی به خاطرش نمیرسد. صفحه را کمی خطخطی میکند و دفترچه را دوباره میگذارد سرِ جایش. واقعاً از دست کریمخان عصبانی است.
- باید همان اولِ کار آدم دنبالم میفرستاد، همان وقت که پدر آقامحمدخان معروف، یعنی محمدحسنخان قاجار را شکست داد.
«پس از مرگ نادرشاه، جانشینان او درگیری فراوانی بر سر قدرت داشتند. در این شرایط، خوانین و حکام نواحی طغیان نموده و درصدد کسب منصب پادشاهی برآمدند. احمدشاه درانی در شرق ایران، محمدحسنخان قاجار در استرآباد و آزادخان افغان در نواحی شمال ایران درصدد تشکیل حکومت و کسب قدرت بودند. در میان این آشفتگیها، کریمخان زند نیز بهدنبال چنین هدفی بود.
به مرور زمان کریمخان همه را شکست داد، از جمله محمدحسنخان قاجار، پدر آقامحمدخان قاجار، را که بعدها بنیانگذار سلسلهی قاجار شد.»
مدتی بود که دیگر کتابهای لاغرمردنی تاریخی را نمیخواند. از وقتی که دکتر بکتاش بهواسطهی پدرش به او اجازه داده بود گاهی در کلاسهای تاریخ دانشگاه شیراز حاضر شود، فقط کتابهای قطور با جلد گالینگور را میخواند. از کتابخانهی دانشگاه که بر فراز کوه ارم بود میتوانست شیراز را ببیند. از دروازهقرآن نگاهش سُر میخورد و میرفت به آرامگاه حافظ و بعد روی ارگ کریمخانی متوقف میشد. کتابهایی را که دکتر بکتاش معرفی میکرد همان روز امانت میگرفت. تازگیها به زندگی وکیلالرعایا علاقهمند شده بود. او اولین دانشآموز دبیرستانی بود که سرِ کلاسهای دانشگاه مینشست و حتی اجازه داشت از کتابخانهی آنجا کتاب امانت بگیرد، البته توی کامپیوتر امانتیها را بهنام خودِ دکتر ثبت میکردند. به ساغر میگفت: «کتابهای لاغرمردنی و صدودهبیستصفحهای تاریخی بازاریاند وهیچکدامشان سندیت ندارند.»
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 3.۰۳ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 192 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | احمد اکبرپور |
| ناشر | انتشارات هوپا |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۴/۱۱/۰۶ |
| قیمت ارزی | 2 دلار |
| قیمت چاپی | 160,000 تومان |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |