
یک روز بهاری که نور خورشید همه جا را روشن کرده بود، فرفری با پدر و مادر در خانهی درختی زیبایی زندگی میکرد.
فرفری طبق عادت هر روزش، بعد از خوردن صبحانهای کامل و خوشمزه، سراغ اسباببازیهایش رفت و آنها را وسط خانه دور تا دور خودش چید و شروع کرد به بازی کردن. با اینکه مادر گفته بود: «عزیزم بعد از تمامشدن بازیت، اسباببازیها رو سر جاش بذار!» اما فرفری با بیتوجهی، اسباببازیها را وسط خانه رها کرد و آنها را جمع نکرد.
شب شد. پدر بعد از کارش، خسته و کوفته به خانه آمد. فرفری به پدر گفت: «سلام بابا جون!»
| فرمت محتوا | pdf |
| حجم | 4.۷۹ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 12 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | سارا شرفی |
| ناشر | چوک |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۴/۱۱/۰۲ |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |