
خلاصه داستان:
گرتا ووبگان یه دختر مهربون و شجاعه که عاشق بودن کنار مادربزرگ میلدرِده. همهچی خوب پیش میرفت تا وقتی پدر و مادرش تصمیم گرفتن مادربزرگ رو ببرن خانۀ سالمندان، چون اون با «روح» پدربزرگ مرحوم حرف میزنه و فکر میکنن حواسپرت شده. گرتا هم اول باور داشت روحها فقط توی قصهها هستن… تا روزی که خودش تقریباً مُرد و یهو دنیا براش رنگ عوض کرد. از اون روز به بعد، هم روحها رو میبینه، هم میتونه باهاشون گپ بزنه!
عمارت ووبگان سه تا روح داره: پدربزرگِ ترسوی و یکمی بداخلاق که هنوز حاضر نیست خونه رو ترک کنه. پِرسی، روح کوچولو و بامزهای که همیشه پایۀ کمک به گرتاست؛ و وُلفگانگِ نوازنده که اول مغرور بود ولی رفاقت با گرتا عوضش کرد. گرتا باید کاری کنه که این روحها از «روحزدایی» نجات پیدا کنن؛ یه سرنوشت عجیبتر و ترسناکتر از مرگ!
اما مشکل مهمتر اینه: چطور ثابت کنه مادربزرگ حواسپرت نیست و واقعاً حقیقت رو میبینه؟ گرتا با اون جثۀ ریزهمیزه اما قلب بزرگش دستبهکار میشه تا هم روحهای خونه رو نجات بده و هم نذاره مادربزرگ از عمارت جدا بشه. آخرش؟ اینو خودت باید بخونی.
چرا حیفه این کتاب مال تو نباشه؟
مطمئنی توی خونهتون فقط «آدم زنده» زندگی میکنه؟ با این کتاب میفهمی باید دقیقتر به اطراف نگاه کنی!
اگه فکر میکنی روحها فقط توی فیلمهای ترسناک زندگی میکنن، این کتاب قراره ثابت کنه که اشتباه میکنی.
بعضی روحها دنبال ترسوندن نیستن… دنبال یکی میگردن که حرفشون رو بفهمه. گرتا به حرفهاشون گوش داد؛ تو هم میخوای بدونی چی بهش گفتن مگه نه؟
عمارت ووبگان سه تا روح داره، یکیش بداخلاق، یکیش بامزه، یکیش هم مغرور! کنجکاو نشدی باهاشون آشنا بشی؟
اگه حالوهوای یه ماجراجویی بامزه اما یهکم مرموز میخوای، گرتا و شکارچیان ارواح دقیقاً همونه که دنبالش بودی. توی این کتاب نه خبری از ترسهای الکیه، نه روحهای وحشتناک؛ اینجا روحها شخصیت دارن، اخلاق دارن، حتی قهر میکنن! عمارت ووبگان پره از رازهایی که تا کتاب رو نگیری نمیتونم بهت لو بدم. خلاصه اگر دنبال یه داستان متفاوتی، این کتاب یه گزینۀ مطمئنه.
نگاه تربیتی:
وقتی بچهها وارد سن نوجوانی میشن، کمکم دنیای خودشون براشون مهمتر میشه؛ دوستها، مدرسه، گوشی، سرگرمیها… و خب خانواده گاهی میره چند مرحله عقبتر! راستش این دوره دقیقاً همون زمانیه که باید یاد بگیرن خانواده فقط یه «جای خواب و غذا» نیست؛ یه تیم پشتیبان درجه یکه. از اون تیمهایی که همیشه ازت حمایت میکنن. مشکل اینجاست که نوجوانها معمولاً اینو از حرف یاد نمیگیرن؛ از تجربه یاد میگیرن.
ما باید این حس رو یواشکی و بدون نصیحت بهشون منتقل کنیم. مثلاً بهشون فرصت بدیم نقش مهمی توی خونه داشته باشن، کمک کنن، نظر بدن، و ببینن که حضورشون واقعاً تأثیر داره. وقتی بفهمن ریشههاشون همینجاست، هم احساس امنیت بیشتری میکنن، هم مسئولیتپذیرتر میشن. چه بهتر از قصههایی که همین پیام رو قشنگ و غیرمستقیم نشون میدن استفاده کنیم. مثل داستان گرتا که برای نگهداشتن مادربزرگش همه کاری میکنه و یادمون میده خانواده یعنی جایی که دل آدم اونجا آرومه.
دیوار افتخارات کتاب:
خیلی از منتقدها توی وبسایتهایی مثل Goodreads میگن این کتاب «یه ماجرای خندهدار و همزمان دلگرمکننده» بوده، با روحهایی که ترسناک نیستن عوضش باحال و بانمک رفتار میکنن. نقدها تأکید دارند داستان هم «شوخ و فان» هست، هم «پر احساس و معنیدار»؛ یعنی دقیقا همون ترکیبی که بچهها و نوجوانها دوست دارن.
پس اگر دنبال یه داستانی میگردی که هم فان باشه، هم احساس داشته باشه، هم یه ماجراجویی عجیب با روحها؛ این کتاب دقیقاً همونه و ما توی کمیکا حسابی بهت پیشنهادش میکنیم.
| فرمت محتوا | pdf |
| حجم | 37.۵۲ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 296 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | سم کوپلند |
| مترجم |