فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب طوفان دریا

نسخه الکترونیک کتاب طوفان دریا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب طوفان دریا

کنراد خود در مورد این رمان کوتاه گفته است که ناخدا مک‌ور، ناخدای کشتی، در این اثر «حاصل تجربیات بیست سال زندگی است. زندگی خود من.» حال آن‌که با دقت در شخصیت مک‌ور می‌توان به تضاد روحیه او و کنراد پی برد.

به نظر می‌رسد که طوفان برای ناخدا مک‌ور وسیله‌ای می‌شود تا خواننده و حتی خود ناخدا از شخصیت او درک بهتری پیدا کند. متأسفانه عامه خوانندگان، در زمان خود کنراد، آثار او را رمان‌هایی پرماجرا و سرگرم‌کننده تلقی کردند، حال آن‌که کنراد در این آثار، از جمله طوفان، که منتقدان فصل سوم آن را اوج نثرنویسی انگلیسی در عرصه رمان دانسته‌اند، بدون تردید مضامین روان‌شناختی را نیز در نظر داشته است، و در مجموع، به مفاهیم کلان زندگی پرداخته است.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.74 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۹ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب طوفان دریا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیشگفتار مترجم

کنراد خود در مورد این رمان کوتاه گفته است که ناخدا مک ور، ناخدای کشتی، در این اثر «حاصل تجربیات بیست سال زندگی است. زندگی خود من.» حال آن که با دقت در شخصیت مک ور می توان به تضاد روحیه او و کنراد پی برد.
ناخدا مک ور مردی ساده، بری از تخیل و کاملاً برونگراست. همین مرد ساده را، که در طول زندگی حرفه ای اش هنوز محک نخورده، در معرض مصیبتی عظیم قرار می دهد تا تقید او نسبت به احساس وظیفه شناسی و اصول شرافت را به نمایش بگذارد. چنین مرد ساده ای که حتی گفتگوهای طولانی مردان دیگر او را به تعجب می اندازد و به این فکر وا می دارد که آن ها در چه مورد حرف می زنند یا اساسا چه حرفی برای گفتن وجود دارد، تحت شرایط بحرانی چه واکنشی نشان خواهد داد؟
به نظر می رسد که طوفان برای ناخدا مک ور وسیله ای می شود تا خواننده و حتی خود ناخدا از شخصیت او درک بهتری پیدا کند. متاسفانه عامه خوانندگان، در زمان خود کنراد، آثار او را رمان هایی پرماجرا و سرگرم کننده تلقی کردند، حال آن که کنراد در این آثار، از جمله طوفان، که منتقدان فصل سوم آن را اوج نثرنویسی انگلیسی در عرصه رمان دانسته اند، بدون تردید مضامین روان شناختی را نیز در نظر داشته است، و در مجموع، به مفاهیم کلان زندگی پرداخته است.
ناخدا مک ورِ بی بهره از تخیل و معاون خیالپردازش، جوکس، که چندان همدیگر را درک نمی کنند، در کشاکش مرگ و زندگی در این رمان، به لحاظ شخصیتی دو نقطه متقابلند، اما روشن است که راوی طرف ناخدا مک ور را می گیرد. مک ور ساده و بی پیرایه، شخصیت پاکی دارد، و با تخیل میانه ای ندارد. پرداختن چنین شخصیتی از جانب نویسنده ای تا این حد خیالپرداز کمی عجیب به نظر می رسد. همچنان که در هنگامه طوفان، وحدت و یکپارچگی مردان برای نجات دادن کشتی، کالاهایش و همین طور مسافران چینی، با گرایش ناخدا مک ور به انزوا در تضاد قرار می گیرد. اما آنچه از این میان سر بر می آورد، تبلور حس شرافت و صداقت عده ای مرد ساده و درگیر روزمرگی در میانه بلوا و ناآرامی ای است که ممکن است به بهای جان مردان عرشه تمام شود. اما آنچه در محیط پیرامون کشتی در اوج طوفان در جریان است، ماجرایی منحصر به فرد که کنراد به دلیل تجربه جزئیات آن ها در زندگی واقعی اش در سالیان کار بر روی دریا، آن را بسیار قدرتمند و دراماتیک توصیف می کند، در حقیقت، به نوعی ماجرای درونی بدل می شود. بحران هایی در زندگی هست که اگر پیش بیایند، هرچند تلخ و ناخوشایند، به درک بهتر ما از خودمان و ظرفیت های نهان و خفته مان منجر می شوند؛ به نحوی که اگر چنین بحران هایی به وقوع نپیوندند، چه بسا درک ما از توانایی هامان کامل نشود. ناخدا مک ور به این درک می رسد، و در نهایت، معاونش جوکس نیز توان خود را در وفای به عهد و حفظ شرافت خود محک می زند.
کنراد که در زندگی خود بر روی آب تجارب منحصر به فردی داشته که برای نوشتن منبع غنی ای به حساب می آیند، به یکباره زندگی دریا را رها می کند، و در خانه ای ویلایی در انگلستان گوشه انزوا می گزیند و فقط می نویسد. گویا روابط کنراد با همسرش نیز چندان صمیمانه تر از رابطه مراسلاتی ناخدا مک ور با همسرش نبوده است. بنابراین، این دو قطب، تنهایی و انزوا از یک سو، و زندگی جمعی و وحدت و یکپارچگی و فرماندهی ملوانانی که زندگیشان را به دست یک ناخدا سپرده اند، همان گونه که در شخصیت و روان کنراد تعارضی چشمگیر داشته اند، در آثار او، و به ویژه، در رمان کوتاه طوفان، که به همراه بعضی دیگر از رمان های کوتاه او چون کاکاسیاه کشتی نارسیسوس، جوانی، مرز سایه و دل تاریکی و مامور سرّی از بهترین و شاخص ترین آثار در ژانر رمان کوتاه قلمداد شده اند، نیز به بارزترین شکل ممکن تجلّی یافته است: انزوا و حضور مسئولانه در جمع، گوشه نشینی نویسنده و رمان نوشتن و زندگی جمعی نویسنده با ملوان ها بر عرشه کشتی های مختلف. آنچه از نظر جوکسِ پرحرف و هیجانزده، در شخصیت ناخدا مک ور مضحک به نظر می آید، و در اشاره پایان رمان، ناظر بر این که حفظ کردن کشتی در چنان طوفانی، برای چنین مرد احمقی ــ یعنی ناخدا مک ور ــ بد نبوده، نمود یافته است، همین تعارض انزوا و زندگی جمعی است.
ماجراهای هولناک دریا برای ناخدا مک ور به ماجرایی درونی بدل می شود. به همین دلیل، به توصیه های کتاب راهنما یا حرف های فلان ناخدا که می گویند باید طوفان را دور زد، توجه نمی کند و تصمیم می گیرد یکراست به دل طوفان برود. رد شدن از دوزخ برای رسیدن به ساحل آرامش، هم در دنیای بیرون، و هم در عالم درون. بنابراین، جمله آخر رمان در مورد ناخدا، با آن که به نظر از استهزا خالی نیست، عالی ترین تفسیر از کار بزرگی است که ناخدا مک ور به تنهایی برای انجام دادنش تصمیم می گیرد.
توصیفی که کنراد از طوفان در دریا ارائه می دهد، به واسطه نثر استواری که دارد، بسیار جاندار است. دست کم، به نظر نگارنده، نظر هنری جیمز که گفته بود کنراد بهترین تصویر دریا را در عرصه رمان به ما ارائه داده، تعریف دقیقی است؛ چون کنراد این کار را بسیار قدرتمندتر از نویسنده ای چون هرمان ملویل انجام داده است. نثر او حتی در توصیف لحظات اوج طوفان خردکننده، برعکس رمان های بازاری و حادثه ای، درونگراست. انبوهی از صفات و قیدها و افعال که کنراد به دور از هر گونه تصنع و به شکلی کاملاً طبیعی در وصف طوفان به کار می گیرد، تامل برانگیز است و حتی در لحظاتی که توصیف راوی به نظر به طور کامل از جهان بیرونی است، لحظه به لحظه بیش تر و بیش تر خواننده را به درون سوق می دهند.
دنیای جوزف کنراد همواره همین گونه است، طوفان و بلوای بیرونی ای که انعکاس دهنده طوفانی درونی است، حتی در وجود و شخصیت مردی به ظاهر ساده و مضحک چون ناخدا مک ور.

سهیل سمّی
تیرماه ۱۳۹۱

:این کتاب ترجمه ای است از بخش دوم

Typhoon and other tales

Joseph Conrad

A Single Classic, 1963

فصل اول

شکل و شمایل مَک وِر،(۱) ناخدای کشتی نان ـ شان،(۲) آینه تمام نمای ذهنش بود: در ظاهرش هیچ خصلت بارزی که گویای قاطعیت یا حماقت باشد وجود نداشت؛ اساسا هیچ ویژگی بارزی نداشت؛ کاملاً معمولی، بی خیال و خونسرد بود.
تنها خصلتی که می شد گفت ظاهرش گاهی به طرف مقابلش القا می کرد، کمرویی اش بود؛ در ساحل، در دفاتر تجاری می نشست، با صورتی آفتاب سوخته و لبخندی محو، و به کف زمین چشم می دوخت. وقتی سر بالا می کرد، مشخص می شد که چشمانی آبی و نگاهی نافذ و صریح دارد. موهایی بلوند و بسیار ظریف داشت که از این شقیقه تا آن شقیقه، گنبدِ تاس فرق سرش را به شکل ابریشمی کرک مانند دوره کرده بود. بالعکس، موهای صورتش، حنایی رنگ و فروزان، شبیه توده ای سیم مسی بود که تا روی خط لبش کوتاه و اصلاح شده بود؛ اما هر چقدر هم که موهای صورتش را کوتاه می کرد، وقتی سرش را حرکت می داد، پرتوهایی شبیه نور شعله آتش بر گونه هایش می درخشید. قدّش از حد معمول کوتاه تر بود، با شانه هایی بیش و کم گِرد، و عضلاتش چنان قرص و محکم بودند که همیشه به نظر می رسید لباس هایش در قسمت بازوها و پاها یک هوا تنگند. مثل کسی که انگار متوجه تفاوت های عرض های مختلف جغرافیایی و سرما و گرما نبود، همیشه کلاه لگنی قهوه ای رنگ، و کت و شلواری با سایه قهوه ای و چکمه هایی زمخت و سیاه می پوشید. این لباس های مخصوص که همیشه در بندرگاه می پوشید، به آن پیکر پهن حالتی برازنده و در عین حال خشک و زمخت می بخشید. به جلیقه اش زنجیر باریک و نقره ای ساعت آویزان می کرد، و بدون آن که چتری زیبا با کیفیتی عالی در مشت پشمالو و قدرتمندش بگیرد، هرگز از کشتی اش خارج نمی شد و پا به ساحل نمی گذاشت، اما عموما آن چتر را باز نمی کرد. جوکسِ جوان، معاون اول او، که فرماندهش را تا پل چوبی همراهی می کرد، گاهی دل به دریا می زد و در نهایت لطافت و ظرافت می گفت: «اجازه بدین، قربان» ــ و بعد با حالتی محترمانه چتر را می گرفت و میله آن را بالا می برد و تاهای آن را باز می کرد و ظرف یک آن چتر را باز می کرد و آن را به ناخدا پس می داد؛ و این مراسم را چنان با جدّیت و رسمی انجام می داد که آقای سولومون روت، سرمهندس کشتی، حین دود کردن سیگار برگ صبحگاهی اش بر روی نورگیر، سرش را برمی گرداند تا آن ها لبخندش را نبینند. «اوه! بله! چتر یغور لعنتی.... ممنواَم، جوکس، ممنواَم،» ناخدا مک ور این کلمات را بی آن که سر بالا کند، با نشاط و خوشحالی به زبان می آورد.
او که از تخیل فقط همان قدر بهره داشت که روزش را شب کند و به روزی دیگر پیوند بزند و بَس، در کمال آرامش، از خودش مطمئن بود؛ و دقیقا به همین دلیل هیچ کبر و خودخواهی ای نداشت. کسی که به لحاظ قدرت تخیل برتر از انسان باشد، عصبی و تحمل ناپذیر است و سخت می توان دلش را به دست آورد؛ اما همه کشتی هایی که ناخدا مک ور فرماندهیشان کرده بود، ماوای شناور آرامش و هماهنگی بودند. به پرواز درآوردن توسن خیال برای او همان قدر سخت و دشوار بود که سوار کردن قطعات یک کرونومتر با چکشی بزرگ و یک ارّه زنجیری بزرگ برای یک ساعت ساز. اما زندگی های غیرجذاب و یکنواخت مردانی که تا این حد درگیر واقعیت های زندگی لخت و عور و عاری از خیالشان شده اند نیز یک بُعد رازآلود و معماوار دارد. مثلاً، در مورد ناخدا مک ور به هیچ وجه نمی شد درک کرد که زیر پهنه آسمان چه چیز باعث شده بود پسر بقالی خرده فروش در بلفاست از خشکی به دریا رو بیاورد. اما او در پانزده سالگی دقیقا همین کار را کرده بود. خوب که به مسئله فکر می کردید، تصور دستی عظیم و قوی و نامرئی به ذهن متبادر می شد که ناگهان در دل زمین به درون لانه مورچه ها فرو رفته باشد، دستی که به شانه ها چنگ می انداخت، سرها را به هم می کوبید و صورت موجودات ناآگاه جمعیت را به سوی اهداف درک نشدنی و جهاتی پیش بینی نشده برمی گرداند.
پدرش هرگز او را به خاطر حماقت غیرمسئولانه اش نبخشید. بعدها مدام می گفت: «می تونیم بدون اون سر کنیم، اما مسئله کسب و کار مطرحه. و اونم تک پسره!» مادرش بعد از ناپدید شدن او خیلی اشک می ریخت. و هرگز به ذهن پسرش نرسیده بود که پیغامی باقی بگذارد، و به این ترتیب، مثل مرده ها برایش سوگواری شد، تا در نهایت پس از هشت ماه اولین نامه اش از تالکاهوئانو رسید. نامه کوتاه بود، با این جمله: «در سفر رفتمان هوا خیلی خوب بود.» اما ظاهرا در ذهن نویسنده تنها فکر مهم این بود که ناخدا در همان روزی که نامه را نوشته بود، اسم او را به عنوان ملوانی معمولی وارد فهرست افراد کشتی کرده بود. در توضیح گفته بود: «چون من از عهده کار برمی آم.» و بعد مادرش دوباره حسابی گریه کرد، در حالی که پدرش احساساتش را با این جمله بیان کرد: «تام یه احمقه.» او مرد تنومندی بود، با استعدادی ذاتی برای شوخی های موذیانه، کیفیتی که تا آخر عمرش در گفتگوهایی که با پسرش داشت کاملاً محسوس بود، کمی دلسوزانه، انگار که طرف مقابلش آدمی خنگ و کلّه پوک بود.
مک ور خیلی به ندرت به خانه می رفت، و در خلال گذر سالیان به والدینش نامه های دیگری هم نوشت و ترفیع های پیاپی و سفرهایش را بر پهنه وسیع کره خاکی به آن ها اطلاع می داد. در آن نامه های بلندبالا جملاتی از این دست دیده می شد: «این جا گرما بیداد می کنه.» یا: «روز کریسمس، ساعت چهار بعدازظهر به کوه های یخی برخوردیم.» پیرمرد و پیرزن سرانجام با اسم کشتی های زیادی آشنا شدند، و نیز نام های ناخدایانی که فرمانده آن کشتی ها بودند ــ با اسامی صاحبان اسکاتلندی و انگلیسی کشتی ها ــ با نام دریاها، اقیانوس ها، تنگه ها و دماغه ها ــ با اسامی عجیب و غریب بنادر صادرات الوار، برنج و نخ و پنبه ــ با اسامی جزایر ــ و با اسم زن جوانِ پسرشان. اسمش لوسی بود. به ذهنش نرسید به این مسئله اشاره کند که آیا آن اسم از نظرش زیباست یا نه. و بعد پیرمرد و پیرزن مردند.
روز باشکوه ازدواج مک ور، کمی پس از آن که برای نخستین بار فرماندهی کشتی ای به او سپرده شد، فرا رسید.
همه این حوادث سال ها سال پیش از آن صبح در اتاق نقشه کشتی بخار نان ـ شان رخ داده بود، همان صبحی که درجه فشارسنج ناگهان اُفتی شدید را نشان داده بود، فشارسنجی که مک ور هیچ دلیلی برای شک کردن به صحّت کارکردش نداشت. آن اُفت ــ با توجه به عالی بودن عملکرد فشارسنج، آن دوره زمانی خاص از سال، و موقعیت کشتی در نقشه ــ خبر از رخدادی شوم می داد؛ اما صورت سرخ آن مرد از هیچ تشویش و اضطرابی حکایت نداشت. نشانه های بدیمن برای او هیچ اهمیتی نداشتند، و او توان کشف پیام آن نشانه شوم را نداشت، تا عاقبت آن پیشگویی درست در مقابل چشمان او عینیت یافت. با خودش گفت: «این اُفته، و هیچ اشتباهی هم در کار نیست. حتما هوای بدی در راهه.»
نان ـ شان از مسیر جنوبی به سمت فو ـ چائو، بندر مقصد، در حرکت بود، و انبار زیرینش پُر از کالا بود، با دویست کارگر چینی که پس از چند سال در مستعمرات مختلف نواحی استوایی به روستاهای زادگاهشان در استان فوـ کیئن برمی گشتند. صبح صاف و قشنگی بود، امواج دریای روغن مانند بی هیچ تلالویی پس و پیش می شدند، و لکه ای عجیب و سفید و مه آلود، مثل هاله ای از نور خورشید، در آسمان دیده می شد. عرشه جلوِ کشتی، پُر از مردان چینی و لباس های تیره رنگ بود، صورت هایی زرد و موهای دُم اسبی و شانه هایی برهنه، چون هیچ بادی نمی وزید، و هوا داغ بود. کارگرها در گوشه و کنار لمیده بودند، حرف می زدند، سیگار دود می کردند، یا از فراز نرده به پهنه آب خیره بودند؛ بعضی ها هم آب می کشیدند و روی همدیگر می ریختند؛ چند نفر هم روی دریچه ها خوابیده بودند و چند گروه شش نفره هم روی پاشنه های پایشان چمباتمه زده بودند و سینی های آهنی با بشقاب های برنج و چند فنجان کوچک چای بینشان گذاشته بودند؛ و تک تکشان دار و ندار خود را به همراه داشتند ــ جعبه ای چوبی با قفل های بزرگ آهنی و تکه های برنجی در گوشه ها، حاوی پس انداز چند سال کار و زحمت: چند تکه لباس رسمی مخصوص مراسم و چند تکه عود و شاید کمی تریاک و خرده ریزه هایی بی نام و نشان و سنّتی، و چند مُشت سکه نقره ایِ یک دلاری که در معادن زغال سنگ، قمارخانه ها یا با خرده فروشی به دست آمده بودند؛ با رنج و مشقّت از دل خاک بیرون آمده، با عرق جبین در معدن ها یا خطوط راه آهن یا جنگل های مرگبار جمع شده بودند، مشقّت هایی سخت و تحمل ناپذیر ــ ثروتی که در اوج صبوری و شکیبایی به دست آمده، و در نهایت احتیاط از آن مراقبت شده بود، و همه با شوری مهارناپذیر آن را عزیز و ارزشمند تلقی می کردند.
در جهت کانال فورموسا خیزابی شکل گرفت که مسافران کشتی را چندان آشفته نکرد، چون نان ـ شان با تَهِ تخت و صافش، گُوِه های غلتانش در تَهِ کشتی و تیرچه پهن و عریضش به حفظ تعادل و ثباتش در سفرهای دریایی شُهره بود. آقای جوکس در لحظات فراغت در ساحل، با صدای بلند اعلام می کرد که «اون دختر همون قدر که خوشگله، دختر خوبی هم هست». هرگز به ذهن ناخدا مک ور خطور نکرده بود که نظر مساعدش را در مورد آن دختر آن قدر بلند و به آن شیوه نامتعارف مطرح کند.
نان ـ شان کشتی خوبی بود، و قدیمی هم نبود. این کشتی را کم تر از سه سال پیش در دومبارتُن ساخته بودند، به دستور شرکتی متشکل از چند تاجر در سیام ــ شرکت سیگ و پسر. وقتی عاقبت کار کشتی با تمام جزئیاتش به پایان رسید و آماده انجام کار مادام العمرش شد، آن را به آب انداختند و سازندگانش با غرور به آن چشم دوختند.

نظرات کاربران درباره کتاب طوفان دریا

طوفان بین سپتامبر ۱۹۰۰ و ژانویه ۱۹۰۱ نوشته شد و از ژانویه تا مارس ۱۹۰۲ در مجله ی پال مال به صورت پاورقی به چاپ می رسید. اولین بار در سپتامبر ۱۹۰۲ در نیویورک در قالب کتاب منتشر شد. گفته می شود که کنراد برای ظاهر های متفاوت آمریکایی و انگلیسی متن، آن را ویرایش و بازبینی کرده است.
در 1 سال پیش توسط
رمانهایی که فضای داستان کم و بیش در دریا میگذشت و خونده بودم پیرمرد و دریا بود و داشتن و نداشتن که هر دوشون رو به غایت دوست داشتم.این کتاب نر روونی نداشت.نمیدونم یا ترجمه خوبی نداشته یا این که اصل متن خوب نوشته نشده یا من درست نخوندم.خودم هم نفهمیدم!ولی در کل آن چنان که از توصیفات گیرای زمان طوفان توی مقدمه ی کتاب تعریف و تمجبد شده بود من که چیزی ندیدم.فقط در بعضی جمله ها توصیفات روانی خوبی از شخصیت ها ارائه شده بود.
در 3 سال پیش توسط
بعضی از توصیف ها و فضاسازی ها خیلی زیبا بود. درکل لذت داشت خوندنش.
در 3 سال پیش توسط
در 6 سال پیش توسط