فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قاب‌های خالی

کتاب قاب‌های خالی

نسخه الکترونیک کتاب قاب‌های خالی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۲۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب قاب‌های خالی

شب عروسیمان بود. مهمان‌ها همه رفته بودند. کراواتم را شل کردم و روی صندلی ولو شدم. پونه کنارم نشست و کفش‌هایش را درآورد. «پشت پاهام رو زدن. حالم از کفش پاشنه‌بلند به هم می‌خوره.» نگاهش کردم و گفتم: «بالاخره رسما مالِ من شدی.» ابرو بالا انداخت و گفت: «من مال هیشکی نیستم. من مال خودمم.»

ادامه...

بخشی از کتاب قاب‌های خالی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

«آقای مهران، نوبت شماست.»
دخترک موطلایی خودش را کشید کنار تا من وارد اتاق بشوم. اتاق نیمه تاریک بود با کاغذدیواری قرمز. بیرون باران تندی می بارید و قطره هایش پنجره های قدی اتاق را پولک پولک کرده بود. زنی سیاهپوش کنار پنجره ایستاده بود و خیابان خیس را تماشا می کرد. انگار تازه متوجه آمدنم شده باشد، سرش را برگرداند و از کنار پنجره کنار کشید و دستش را دراز کرد: «سلام. ترنج اربابی هستم. خوشوقتم از دیدارتون.»
انتظار نداشتم به این خوبی فارسی حرف بزند. آمدنم به اصرار سیامک بود. گفته بود ترنج از دکترهای خوب سیاتل است، آدم باهوش و صبوری که فارسی هنوز یادش نرفته. سیامک گفته بود: «اربابی راست کارِ خودته شهاب. پونزده ساله که می شناسیمش. اون وقت ها که عزیزجون رفته بود تو لَک، ترنج دوباره سرپاش کرد. بهترین روان شناس سیاتل، درس خونده استنفورد، می دونی که یعنی چی؟ الکی نیس. در ضمن مثل خودت یه نموره دیوونه ست. یه نوبت بگیر و برو پیشش، ببین چی می گه. خب؟»
ترنج دستش را به سمت مبل چرمی گوشه اتاق دراز کرد که یعنی بنشینم. خودش هم روی صندلی لهستانی روبرویم نشست. چهل ساله به نظر می آمد و زیبا. نیمی از چهره اش در تاریک روشنای اتاق محو بود و موهایش مثل حریر سیاه روی شانه اش ریخته بود، انگار یک شاهکار هنری را پوشانده باشند.
«سیامک یه چیزهایی ازت بهم گفته اما بهتره خودت برام حرف بزنی.»
سیامک چه گفته؟ لابد گفته که شهاب پنج سال است نخندیده، حتی گریه هم نکرده است. تیک عصبی گرفته و با هر تلنگری گوشه چشم چپش می پرد بالا. تلویزیونش را از طبقه نهم پرت کرده وسط خیابان تا اخبار را نشنود. تا نیمه شب توی ایوان آپارتمانش می نشیند روی صندلی و بعد هم به زور آرامبخش می خوابد. پنج سال است که ریش هایش را نتراشیده و شبیه رابینسون کروزوئه شده. هر چیزی هم امکان دارد ماشه خاطرات گذشته اش را بچکاند و مغزش را متلاشی کند.
هزار بار همه این ها را برای خودم هم تکرار کرده، همیشه هم بعدش سگرمه هایش را در هم کشیده و خیلی جدی گفته: «دنیا که تموم نشده، این تویی که داری تموم می شی. گند زدی به زندگیت، بسه دیگه.»
تمام آن حرف ها را برای ترنج باز گفتم ولی این بار به زبان خودم. تند و پشت سر هم انگار که دارم جلوِ معلم ریاضی، جدول ضرب را روخوانی می کنم. می خواستم زودتر از قرقره کردن گذشته ها خلاص شوم. وقتی ساکت شدم، چشم چپم داشت می پرید.
ترنج بلند شد و دوباره برگشت پای پنجره و شد همان پرهیب سیاه. روی دیوار روبرو، سینه دیوار، یک تابلوی نقاشی آویزان بود، شبیه نقاشی های رنه مگریت. مردی بود که به جای سرش، سیبی سبز کاشته بودند. وسط یک بیابان برهوت با یک کت و شلوار سفید. نقاش دو تا سوراخ وسط سیب درآورده بود مثل چشم هایی که به من زل زده بودند. چقدر نقاشی کردن را دوست دارم. به پونه هم می گفتم که نقاشی برایم یک سر و گردن بالاتر از عکاسی است. نقاشی مرز ندارد و نقاش هر طور که دوست دارد، دنیا را خلق می کند. اما عکاسی فقط ثبت واقعیت است. دنیا به عکاس دیکته می کند که چطور نگاهش کند. نقاش داستان می نویسد و عکاس تاریخ می نگارد.
پونه می گفت: «این حرفت فقط به درد خواب می خوره و نه واقعیت. ما داریم تو دنیای واقعی زندگی می کنیم، نه تو رویا. این جا آسمون همیشه آبیه، شکوفه های گیلاس صورتیه و خون هم قرمزه.»
اما من هیچ وقت واقعیت را دوست نداشته ام. مثل رنه مگریت که جای سر آن مرد یک سیب سبز کاشته بود. من دنیای مگریت را بیش تر می پسندم.
ترنج همان طور که از پشت پنجره به پایین نگاه می کرد گفت: «از خودت بیش تر بگو.»
برایش گفتم که نامم شهاب است و هفته پیش در خانه سیامک وقتی خواستم شمع کیک تولد چهل سالگی ام را فوت کنم چشم چپم شروع کرد به پریدن و آرام هم نشد. انگار با نخ پلکم را بالا و پایین می کشیدند. می خواستم نقاش شوم اما مهندس ساختمان شدم. حالا هم هر روز یک دست کت و شلوار تمیز می پوشم و کراواتم را سفت می بندم. سوار ماشینم می شوم و تمام راه قهوه می خورم تا پشت میز کارم چرت نزنم. دیگر به همه چیز عادت کرده ام. به سکون رسیده ام. به آرامشی که انتهای مشخصی ندارد. شاید سیامک معتقد باشد که این سکون یک باتلاق است. از ترس این که بیش تر فرو نروم، دیگر دست و پا نمی زنم. مانده ام تا این باتلاق در کمال آرامش قورتم بدهد. خب که چه؟ مگر بد است؟ مگر بد است آدم به جای این که به تلویزیون زل بزند، به قاب عکس های خانه اش نگاه کند؟ آن قدر صبر کند تا دست های سکون دور گردنش حلقه شود و خلاصش کند.
انگشت هایم را لای ریش هایم فرو بردم و گفتم: «حالا به زور سیامک این جا هستم. گفت دکتر ترابی درمانت می کنه. اما من دیوونه نیستم که نیاز به درمان داشته باشم. نه قصد خودکشی دارم و نه آدمکشی.»
ترنج با ناخن روی شیشه عرق کرده نقاشی می کشید. شاید به حرف های من هم گوش می داد. هرچه را کشیده بود با کف دست پاک کرد. انگار یک رویای محرمانه را روی شیشه کشیده باشد و نگران لو رفتن آن باشد. گفت: «شهاب، دیوونه ها رو می برن دیوونه خونه. پیش من نمی آرن. من فقط مثل یه نقاشم که قراره کمی رنگ دنیا رو واسه اونایی که می آن این جا عوض کنم، همین. وگرنه دنیا همین رنگیه و نمی شه عوضش کرد. بذار یه چیزی رو از همین اول بهت بگم: همه دردا درمون ندارن. همیشه که سرطان رو نمی شه علاج کرد. روح هم مثل جسمه. بعضی وقت ها می شه درمونش کرد، گاهی هم نه.»
بهتر از این نمی شد. مثل دکترهای عمومی که هر وقت برای تشخیص مرض به بن بست می رسند، آن را به ناف اعصاب آدم می بندند. «چیزی نیست، عصبیه. خودش خوب می شه.»
به تابلوی رنه زل زدم و گفتم: «من با زندگیم کنار اومده م. به این نتیجه رسیده م که گاهی وقت ها نباید با اون جنگید. هرچی بیش تر سر به سرش بذاری لجبازتر می شه. پس خیلی دنبال درمان نیستم. فقط می خوام دهن سیامک رو ببندم...»
ترنج سرش را به نشانه رضایت تکان داد. گفت: «به نظر نمی آد آمریکا به دنیا اومده باشی... ایران؟»
گفتم: «آره، ایران... دزفول.»
بُراق شد. خودش را به نوک صندلی رساند. چشم هایش را تنگ کرد و کمی هیجانزده پرسید: «دزفول؟...»
فکر نمی کردم آدمی که همه عمرش را در آمریکا زندگی کرده، چیزی از دزفول بداند. یک شهر کوچک که مدت هاست تیتر هیچ خبری نشده. این شهر فقط همان وقت هایی که چپ و راست موشک می خورد ورد زبان همه بود. موشک های صدام. همه خاطره های زندگی من با صدام شروع می شد؛ مردی عبوس با سبیل های پرپشت، سبیل هایی شبیه تیغ های کاکتوس.
هنوز شش سالم نشده بود. عراقی ها یک موشک دوازده متری را زدند وسط کوچه هشت متریمان. چهارستون خانه لرزید. شیشه پنجره ها خرد شدند و هر تکه آن مثل چاقو به تن دیوارهای گچی فرو رفت. رنگ صورتمان شده بود مثل گچ دیوار. نمی دانستیم صدای چه بود. تا آن وقت موشک ندیده بودیم.
بابا گفت: «چی بود؟ گاز ترکید؟»
مامان گفت: «نه، ساعت ده شبه. چیزی رو گاز نیست. گمونم آب گرم کن بود.»
شیدا هم همسایه کناریمان را متهم کرد: «نه بابا، هیچ کدوم از اینا نیست. شرط می بندم خسرو بود. دوباره با تریلی لکنته ش کوبیده به در خونه، احمق.»
گریه و شیون کوچه را پر کرد. نه زودپز بود، نه آبگرمکن و نه خسروِ مادرمرده. موشک بود. پای جنگ به شهرها کشیده شده بود. موشک ها را روی شهرها و خانه ها می ریختند، کاری هم نداشتند که توی این خانه ها بچه زندگی می کند یا نه. شب به شب رادیوی عراق اسم شهرهایی را که می خواست با موشک بزند اعلام می کرد. صدر جدول قربانی ها هم دزفول بود: «۱. دزفول، ۲.....» تن من و شیدا می لرزید. شروع زندگی بچه ها با جنگ منصفانه نیست. مثل این که یکی آدم را به مهمانی دعوت کند ولی همان اول کار با لگد او را از خانه بیرون بیندازد.

دو تا تقه به در خورد و دخترک موطلایی آمد داخل. یک پوشه قرمز داد به دست ترنج و نگاه و لبخندی هم تحویل من داد. «دکتر، ساعت از هشت گذشته. من می تونم برم؟»
ترنج سرش را تکان داد. یعنی می توانی بروی. خودش هم رفته بود یک جای دور. جایی خیلی دورتر از کوه مانت رانیر که از پنجره مطبش دیده می شد و حتی در آن تاریکی شب هم می شد سفیدی برف قله هایش را دید.
از نشستن خسته شده بودم. نوبت من بود که پای پنجره آن اتاق نیمه تاریک کشیک بدهم. خیابان های خیس از طبقه شانزدهم قشنگ تر بودند. ماشین ها در هم گره خورده بودند. همیشه همین طور است. با هر نم باران راننده ها سردرگم می شوند و به هم می پیچند. در عوض آدم های زیر باران دیدنی می شوند. هر دو نفر زیر یک چتر قایم شده بودند و از این سمت خیابان به آن سمت خیابان می رفتند. لای ماشین هایی که گیر افتاده بودند.
«اون ساختمون آجری روبرو رو می بینی؟»
نفهمیدم کی ترنج آمده بود پای پنجره و کنارم ایستاده بود. آن قدر نزدیکم شده بود که چند چین نازک کنار چشم هایش را می دیدم؛ مثل رودخانه های خشکی که به دریا می رسند. نمی دانم چرا سیامک هشدار نداده بود که مواظب چشم هایش باشم و زیاد به آن ها خیره نشوم. چشم هایش زیبا بودند. آدم را به خیره شدن گرفتار می کردند.
ترنج ادامه داد: «ساختمون مدرسه ست. من هم این جا درس خونده م. این همون مدرسه ایه که هفته پیش یه آدم عوضی رفت توش و بچه ها رو بست به رگبار. بچه های ده دوازده ساله. باید مادراشون رو می دیدی. گیج بودن و دستپاچه. به خودشون می پیچیدن. حتما تو اخبار دیدی. یه دیوونه مثل خیلی های دیگه که جنون کشتن دارن...»
تلویزیون که نداشتم اما خبرش را توی روزنامه خوانده بودم. سیامک روزنامه را انداخته بود جلوم: «ببین... اینم یه ماجرای دیگه. گند بزنن به هرچی باروته.»
عکس یک مرد جوان روی صفحه اول روزنامه بود. مردی با سبیلی از جنس تیغ های کاکتوس؛ یک کاکتوس ِ بور. هیچ کس نمی دانست که قبل از به رگبار بستن بچه ها، به چه چیزی فکر می کرده؟ حوصله اش سر رفته بوده؟ هیجان داشته که تفنگ جدیدش را امتحان کند؟ شاید هم واقعا جنون کشتن داشته. حالا هیچ کدام از این ها مهم نیست. مهم این است که خودش یک تنه بیست و چهار بچه را با لگد از مهمانی بیرون انداخته است.
باد پرچم مدرسه را مثل مادرهای بچه ها دستپاچه کرده بود. دوباره محو چین های کنار چشم های ترنج شدم. از کی متوجه شده که چند رودخانه خودشان را به کنار آن دریا رسانده اند؟ ترسیده؟ یادش آمده که زمان چه موجود بی رحمی است؟ به خودش گفته: «اینا کی اومدن توی صورتم؟»
پونه از چروک صورت نمی ترسید. می گفت: «چروک صورت بد نیس. به آدم شخصیت می ده. نشون می ده که هر کی چقدر با روزگار جنگیده و چقدر زخم خورده. هیچ گلادیاتوری از نشون دادن زخم هاش شرمنده نمی شه.»
برای خودش ایدئولوژی داشت. با واقعیت های زندگی کلنجار نمی رفت و تلاشی برای انکار آن ها نمی کرد. چشم چپم شروع به پریدن کرد. انگار به سکسکه افتاده بود.
سیامک هشدار چشم های ترنج را به من نداده بود. اما هشدار چشم های من را به او رسانده بود. گفته بود: «اگر دیدی چپی داره می پره دیگه دست از سرش بردار. لابد باز یکی تفنگ گذاشته گوشه شقیقه ش و می خواد مغزش رو با خاطراتش متلاشی کنه. باید ولش کنی به حال خودش.»
ترنج انگشت هایش را به هم گره زد. «فکر کنم واسه امروز کافیه شهاب. اشکال نداره که به اسم کوچیک صدات کنم؟ قرار ما می شه جمعه ها ساعت شیش، همین جا. چند وقت با هم کار می کنیم، اگر دیدم که نمی تونم به نتیجه خوبی برسم، بهت می گم. وقتت رو تلف نمی کنم. سیامک رو هم خودم متقاعد می کنم که دست از سرت برداره...»
نفس راحتی کشیدم. برگشتن به گذشته ها همان دست و پا زدن در باتلاقی بود که در آن گرفتار بودم. باعث می شد که بوی لجن بعضی واقعیت ها بیش تر توی دماغم فرو برود.

۲

تمام شانزده طبقه را با پله پایین آمدم. بس که از آسانسور می ترسم. یک اتاقک فلزی که از بالا پرت می شود پایین. دوست ندارم سرنوشتم را بدهم دست چند رشته کابل و قرقره. به خیابان که رسیدم باد سردی زیر پوستم دوید. از همان بادهایی که تا مغز استخوان آدم نفوذ می کند. پالتو را محکم دور خودم پیچیدم. آدم های چتر به دست هنوز توی خیابان می چرخیدند. زیر هر کدام از چترها دو نفر به هم چسبیده بودند. حالا به جای این که از بالا نگاهشان کنم و گِردی چترشان را ببینم، از روبرو می دیدمشان. صورت شادشان را می دیدم و صدای خنده شان را می شنیدم. انگار نه انگار هفته پیش همین جا یک مرد با سبیل بور کاکتوسی بچه ها را به رگبار بسته. اما مگر چه اهمیتی دارد؟ به قول سیامک «دنیا که تمام نشده». آدم ها می آیند که یک روز بروند. فلسفه آمدنشان همان رفتنشان است. یکی ده ساله و یکی صدساله. هرچه کم تر در این دنیا بمانند، کم تر رودخانه کنار چشم هایشان گود می شود. کم تر بد می بینند و کم تر بد می کنند. وقتی در بچگی می روند، مثل یک کادوی بازنشده سالم می مانند.
خودم را به ماشینم رساندم و سوار شدم. باران سیاتل امان نمی داد. رانندگی را فقط زیر باران دوست دارم.

پونه گفت: «کله خری کنیم؟ بریم چالوس؟ توی همین بارون.»
«هستم. بریم جنگل فین.»
«اون که کاشانه بچه جون. چالوس نیست. تازه باغه، نه جنگل.»
«فین نه. فِین جانم... پنج کیلومتر مونده به چالوسه.»
دو سه بار تکرار کرد «فِیَن... فِیَن...» بعد هم خندید و گفت: «قبوله. جهنم هم باشه با تو می آم.»
آخر چه کسی آن قدر کله خر است که با یک رنوی معیوب مدل شصت و چهار که جای سالم به بدنه اش ندارد، زیر باران تا چالوس براند؟ جاده چالوس مثل زنی لای مه و باران می رقصید، می پیچید و از البرز بالا می کشید. طراح این جاده هر کس که بوده، لابد گرفتار عشق بوده و آن را برای عاشقی کردن ساخته است تا یکی را رقص کنان از دود تهران خلاص کند و به دریا برساند.

لای ترافیک منگنه شده بودم. نوار ماشین ها مثل یک مار فلج آرام آرام به جلو می خزید. پیچ رادیو را چرخاندم. هنوز داشتند خبر تیراندازی مدرسه را بلغور می کردند. کارشناس ها را می آوردند تا نظر بدهند چطور جلوِ چنین حوادثی را بگیرند. با خودم گفتم: «چرا این گانگسترها حاضر نیستند تفنگ هایشان را غلاف کنند؟» راه حل از این هم ساده تر؟ به قول سیامک: «گند بزنن به هرچی باروته.»
ضبط را روشن کردم. صدا آرام می خواند:

«ای گمشده در رویا
جادو کن و پیدا شو
من تشنه دیدارم
آغوش مهیا شو.»

به پونه گفتم: «این آهنگ رو کی خونده؟ لامصب صداش جادو می کنه.»
گره روسری اش را کمی شل کرد و گفت: «نمی دونم. رو سی دیش نوشته نائینی. پس کجاس این فِین؟»
«چیزی نمونده... داریم می رسیم.»
«نکنه تو هم جادو شدی شهاب؟»
خیلی وقت بود که جادویم کرده بود. خودش هم خوب می دانست. طلسمش آن قدر قوی بود که با هیچ وردی شکسته نمی شد. گرفتارش بودم. بالاخره به فِین رسیدیم. پونه رنوی خسته را جایی وسط درخت ها به امان خدا ول کرد. حتی درهایش را هم قفل نکرد. «آخه کدوم خری حاضره رنوی داغون من رو بدزده...؟»
این را گفت و با خیال راحت مثل یک آهو دوید میان درخت ها و جنگل، من هم به دنبالش. آن قدر جلو رفتیم تا تابلوی «عبور ممنوع» جلومان سبز شد. پونه کمی مکث کرد و با نگاهش پرسید: «این چی می گه؟» شانه هایم را بالا انداختم. محل سگ به تابلو نگذاشتیم. از روی نرده های بلند پریدیم و از کوه بالا کشیدیم. لباس هایمان خیس و گِلی شده بود. «عبور ممنوع»؟ هه. هیچ چیز نمی توانست عبور ما را ممنوع کند. می خواستیم تا ته خط برویم. دستش را گرفتم که اگر افتاد با هم بیفتیم. عرق کرده بود. دوربین روی گردنش مثل پاندول ساعت به چپ و راست می رفت.
بازویم را دور تنه درخت راش خزه بسته ای قلاب کردم تا نفسی تازه کنیم. «گفتی جهنم هم باهام می آی؟»
پونه خم شد و همان طور که بند پوتینش را گره می زد، نفس زنان گفت: «آره... می آم.»
«حوصله ت رو سر می برم.»
«اونش به خودم مربوطه. آخه واسه چی زده عبور ممنوع؟ کسی که بخواد رد بشه، رد می شه... تره هم واسه این عبور ممنوع خرد نمی کنه... تازه وقتی تابلو رو می بینه بیش تر کرم می افته به جونش که پشتش رو ببینه... درست نمی گم شهاب؟... مگه چه خبره پشت این جا؟»
«شاید یه پرتگاهی چیزی باشه. چه می دونم. یهو آدم می افته توش و سُر می خوره تا ابد. هر چیزی یه تهی داره. لابد این تابلو هم ته جنگله.»
«پس ما الآن ته ماجرا رو هم رد کردیم... پشتِ ته ماجراییم!»
به بالای کوه رسیدیم. جنگل بِکر بود. انگار ما آدم و حواییم و همین دو دقیقه پیش روی زمین فرود آمده ایم. تنهای تنها. مه شده بود و همه چیز را مبهم کرده بود. پونه دو قدم که از من فاصله می گرفت، دیگر جثه ظریفش را نمی دیدم. شبح سیاهی می شد. دوباره برمی گشت. جان می گرفت با همان چشم های عسلی. همیشه دوربین به گردنش آویزان بود. می خواست دنیا را مستند تصویر کند. از کوه و درخت و سنگ عکس می گرفت. چیزهایی می دید که من نمی دیدم.
باران کمی آرام گرفته بود. سکوت خودش را لای تنه های قطور و پیر درخت ها پیچانده و بر همه جا حکمفرما شده بود. فقط صدای فرود آمدن قطرات باران و گاهی هم از آن طرف صدای نوک زدن دارکوبی شنیده می شد. آرام بودم و بی دغدغه.
پونه از پشت بغلم کرد و صورتش را به کمرم چسباند. گفت: «می بینی؟ هیچ دره ای در کار نیست... این جا یه رویاس... تابلوی عبور ممنوع که نمی تونه جلوِ رویا رو بگیره... می تونه؟»
کاش دوربینش را همان جا می کاشت و یک عکس از دو نفرمان می گرفت. قابی می شدیم روی تنه درخت ها و دیگر جلوتر نمی رفتیم. همان لحظه و در همان رویا ثابت می ماندیم برای همیشه، نه یک ثانیه قبل و نه یک ثانیه بعد.

از ترافیک خلاص شدم. اما باران سیاتل کوتاه نمی آمد و هنوز می بارید. هنوز ضبط ماشین می خواند و جادویم می کرد. تا کی قرار بود چشمم سکسکه کند؟

۳

یکراست به خانه آمدم، پناهگاه طبقه نهم. تنها جایی که در آن آرام می گرفتم. چهار سال پیش که خریدمش، سیامک گفت: «شهاب... به خدا زده به سرت... این همه پول واسه این آپارتمان فسقلی؟... خفه می شی توش... یه جای بزرگ تر بگیر بتونی نفس بکشی...»
دستشویی اش را که دید رو ترش کرد و گفت: «زِکی... مثل خلاهای بین راهیه.»
اما من آن آپارتمان را دوست داشتم. شاید چون شبیه به هیچ کجا نبود و رد پای گذشته در آن پیدا نمی شد. ماشه ای نداشت که تا کشیده شود، مغزم را متلاشی کند. در آن همه چیز به حال ربط داشت و نه گذشته.
آن جا را از زنی کلمبیایی به اسم لیلیانا خریدم؛ زنی سیاه که وقتی می خندید، دندان های سفیدش می درخشید و چشم هایش تنگ می شد. لاغر و ترکه ای بود. بالای شصت سال سن داشت. لیلیانا می گفت چهل سال پیش پدرش او را به آمریکا فرستاده تا جراح شود. جراح هم شده بود، جراح مغز. اما شغلش را دوست نداشت. می گفت همیشه آرزو داشته که نویسنده بشود، یکی مثل ویرجینیا وولف. اما هیچ وقت دنبال آرزویش نرفته بود. پدرش، پائول، در کلمبیا مزرعه دار قهوه بود. همیشه به لیلیانا می گفته که با نویسندگی شکمت سیر نمی شود. آن قدر او را از گرسنگی ترسانده بود که آرزوی نویسنده شدن لیلیانا در نطفه خفه شده بود. «حالا روزی دو تا غده از سر آدما بیرون می آرم... اما هنوز مالِ خودم رو پیدا نکردم... شکمم سیره، ولی همیشه گرسنه ام.»
تصمیم گرفته بود بعد از چهل سال برگردد کلمبیا و جای خالی پائول را پر کند. قهوه بکارد و بنویسد.
آپارتمان فقط یک اتاق داشت و یک هال. لیلیانا به یک نقاش حرفه ای سفارش داده بود تا تصویرش را روی دیوار جلوِ تختخوابش نقاشی کند. یک نقاشی بزرگ که تمام دیوار را می پوشاند. می گفت: «من که همیشه تنهام... دادم یه عکس از خودم این جا کشیدن تا باهاش از تنهایی دربیام... خودم با خودم... تنهایی ترسناکه...»
من هم به نقاشی لیلیانا دست نزدم و همان طور که بود نگهش داشتم. شاید من هم از چاه تاریک تنهایی هراس داشتم. هر شب که روی تخت دراز می کشیدم، یک زن سیاه می دیدم که دندان هایش مثل مروارید سفید بود و تا صبح به من لبخند می زد. گاهی وقت ها با نقاشی روی دیوار حرف می زدم. انگار که خود لیلیانا روبرویم نشسته باشد.
آشپزخانه اندازه کفِ دست بود، این را عزیزِ سیامک می گفت. در عوض یک بالکن بزرگ داشت که مشرف به شهر بود. از آن جا چراغ تمام خانه های سیاتل را می دیدم. می فهمیدم که مردم کی می خوابند و کی بیدار می شوند. آن هایی که غرق در روزمرگیشان بودند، از یازده شب به بعد دوام نمی آوردند. چراغ هایشان خاموش می شد، انگار که هیچ وقت روشن نبوده. اما بعضی ها با من تا نیمه شب بیدار می ماندند. شاید خاطره می نوشتند. شاید خاطره آن ها را می نوشت. شاید می ترسیدند خاموش شدن چراغ ها سیاهی تنهاییشان را بیش تر نمایان کند. شاید مثل من دست به ریش های پنج ساله شان می کشیدند. وقتی که تازه تُک زده بودند می خاریدند. نوک تیز آن ها در پوستم فرو می رفت. اما حالا دیگر نرم شده اند. شاید هم پوستم کلفت تر شده است.
سیامک می گفت: «بزن ریش هات رو، شدی مثل رابینسون کروزوئه. این جا همین طوری هم بهمون گیر می دن... ریش که ببینن دیگه هیچ... رم می کنن...»
اما عزیز می گفت: «چی کارش داری؟ نه شهاب جون... خیلی بهت می آد. فقط رنگشون کن مادر...»
راست می گفت. تارهای سفیدش زیاد شده بود. چهل سالگی و آن همه ریش سفید؟ چهل سالگی و آن همه رودخانه خشک کنار دریا؟
پونه می گفت: «تا آخر عمرت که نمی شه صورتت مثل کمر نوزاد، صاف باشه... راستی... یه بار ریش بذار ببینم چه ریختی می شی... فکر کنم بهت بیاد... ریشای فلفل نمکی...»
اما رئیس الدنگم هر بار که ریش هایم را می دید، اخم هایش توی هم می رفت و به صورتم اشاره می کرد. لابد منظورش این بود که «کی دست از لجاجت برمی داری و صورتت رو اصلاح می کنی؟» خودش هر روز صبح با تیغ به جان ریش هایش می افتاد و جوری صافشان می کرد که انگار هیچ وقت ریش نداشته است. مثل کمر نوزاد، تمیز و مرتب و خوشبو. در عوض هیچ وقت ندیدم بعد از مستراح دستش را بشوید.
پارسال مادرش سکته مغزی کرد و مرد. ساعت ده صبح برادرش زنگ زد و گفت که مادرشان مُرده. حتی خم به ابرویش نیاورد. ساعت یازده برای کارهای دفن و سفارش تابوت از شرکت بیرون رفت. ساعت دو بعدازظهر بود که برگشت، خوش و خندان. بس که الدنگ است. انگار نه انگار که مادرش مُرده. ریش های من بیش تر از مرگ مادرش عذابش می داد.
در بالکن آپارتمان را باز کردم و نگاهی به آن انداختم و به لیلیانا گفتم: «تو که وضعت خوبه... چرا یه آپارتمان بزرگ تر نخریدی؟»
همان طور که لیوان کریستال گرانقیمتی را لای روزنامه می پیچاند، گفت: «می خواستم دیوارها به هم نزدیک باشن... فاصله رو دوست ندارم...»
مثل من که از فاصله بیزارم. از این که این قدر تهران با سیاتل فاصله دارد. از این که این قدر از شیدا دورم، از مامان و از بابا.

پونه گفت: «می خوام برم اسکاتلند... شیش ماه... استادم یه بورس واسه م جور کرده... از همین انتقال دانشجو و این ها...»
گفتم: «فاصله اذیتم می کنه. نرو.»
من از فاصله بیزار بودم، پونه از وابستگی و دلبستگی می ترسید. می رفت که ببیند دلبستگی اش چقدر حاد است. می میرد یا نه؟
گفت: «آدم مثل ماهی تُنگ می مونه. وقتی اون تو باشه نمی فهمه چقدر شش هاش پر آبه، چقدر خیسه. وقتی از تُنگ بیرون افتاد تازه می فهمه. می افته به دست و پا زدن، کبود می شه. اگه برگرده تو آب، قدرش رو بیش تر می دونه... اگه هم برنگشت، که هیچ. خلاص.»
شب آخر رفتیم کافه نانا، ته عشرت آباد. خواستم از رفتن منصرفش کنم. صورتم را جلو بردم و آرام گفتم: «نرو اسکاتلند. من همون دو ساعت اول کبود می شم.»
توی صورتم خندید. وقتی می خندید لپ هایش چال می افتاد. کف دستش را آرام به صورتم کشید و گفت: «جدایی از واقعیت های زندگیه که یهو خودش رو می ندازه وسط دو نفر... گاهی وقت ها کوتاه می آد و بی خیال می شه اما بعضی وقت ها تا ابد می مونه... آدم باید تمرین کنه که اگه یه روزی اومد، جا نزنه و طاقت بیاره...»
پونه کوه قرص و محکمی بود که من پای دامنه اش جا خوش کرده بودم و نمی خواستم هیچ مهمان ناخوانده ای بینمان فاصله بیندازد.
وسط ادینبورگ یک آپارتمان اجاره کرد و اسمش را گذاشت آپارتمان شماره نه. خودش تک و تنها. مثل یک کوه ریزه که چشم های عسلی داشت و انتهای آن را هیچ وقت نتوانسته بودم بخوانم. مثل این که آدم نبیند ته اقیانوس کجاست و آن جا چه می گذرد.
بعد صورتش جدی شد و گفت: «زود می گذره. تا چشم به هم بزنی برگشتم.»
چشم به هم زدن چقدر طول می کشد؟ یک ثانیه؟ یک سال؟ اندازه تمام عمر؟ دست هایم را گرفت. دست هایش آرامم می کرد اما رهایشان که می کرد، من هم رها می شدم. مثل بخار قهوه روی فنجانش. قهوه دوست داشت. می گفت: «قهوه یعنی قهوه کافه نانا. از کلمبیا می آرن دبی... از دبی هم تهران.» بعد آرام آرام می نوشید. محو تماشایش می شدم. به چشم هایم حتی فرصت پلک زدن هم نمی دادم. از تاریکی و سیاهی ای که پلک زدن با خودش می آوَرَد متنفرم.

۴

دفتر کارم یک پنجره بزرگ دارد. یک قاب عکس زنده که کوه مانت رانیر وسط آن قرار گرفته است. مثل پنجره مطب ترنج. همین پنجره است که سال ها زنده نگهم داشته، مثل یک روزنه نور میان تاریکی. گاهی وقت ها به چهارچوب آن تکیه می دهم و نگاهم را وسط کوه و آسمان رها می کنم تا هر کجا که دلش می خواهد قدم بگذارد و استراحت کند.
پانزده سال پیش که رئیس الدنگم شرکتش را تاسیس کرد، اسمش را گذاشت «Fisher Brothers» (برادران فیشِر). فامیلش فیشر بود. می گفت پدر و پدربزرگش کنار خلیج مکزیک ماهیگیر بوده اند. حالا خودش و برادرش این شرکت ساختمانی را راه انداخته اند تا دستشان بوی ماهی نگیرد.
برادران فیشر یک ساختمان ده طبقه لوکس در بهترین نقطه سیاتل برای شرکتشان ساختند که پنجره هایش رو به مانت رانیر باز می شد. هیچ کس هم نمی دانست یک بچه ماهیگیر چطور به این ثروت رسیده است.
سیامک مثل همیشه خودش را پرت کرد داخل دفتر کارم. شبیه یک ماتادور ناشی که یک گله گاو وحشی دنبالش کرده باشند. یک نقشه لوله شده را مثل میکروفن جلوِ صورتم گرفت. لابد پروژه اتوبان شماره نود را گرفته اند. «نود رو گرفتیم. نونِ فیشر رفت تو روغن. می خواد طراحیشو بده به تو. الآن چهار بانده، ترافیکش غوغا کرده. قراره بشه هشت باند... چهارده مایل... بیست میلیون پروژه... راحت چند سالی درگیرش می شی. دهنت سرویسه.»
حواسم به عروسک هاوایی روی میزم بود. یک زن سیاه که دامن حصیری ریش شده ای به تن داشت. چقدر شبیه لیلیانا بود. از این عروسک هایی که کمرشان فنر دارد و با کوچک ترین حرکت می افتند به قر دادن. فقط کافی بود فوتش کنم تا شروع کند.
پونه عروسک را گذاشته بود جلوِ داشبورد رنو. چرخ ماشین را از قصد می انداخت وسط دست اندازهای اتوبان همت تا عروسک به رقص بیفتد.
عصبی می شدم و می گفتم: «همین کارا رو می کنی که ماشینت همیشه صدای گاوآهن می ده.»
اهمیت نمی داد. شانه هایش را بالا می انداخت و می گفت: «تقصیر من نیست که، اشکال کار شما مهندس هاست که اتوبان ها رو بد طراحی می کنین. آسفالتشون مثل جیگر زلیخا وا می ره. یه جوری بسازشون که بیش تر عمر کنن. منم نمی افتم توشون. هرچند زندگی بی چاله هم که حال نمی ده... این عروسکه هم به رقص نمی افته.»
سیامک بالاخره نقشه را از جلوِ صورتم کنار کشید و کمر عروسک را با دو انگشت گرفت که دیگر قر ندهد.
«شهاب، حواست به منه؟ هفته دیگه باید پروژه رو شروع کنیم. ساعت شیش جلسه داریم... به موقع بیا.»
«ساعت شیش نمی تونم. دارم می رم پیش ترنج...»
«از کی تا حالا شده ترنج؟»
یک سال بود که هر جمعه ساعت شش عصر روبرویش می نشستم. مثل آنتی بیوتیک سر وقت. از من بیش تر از خودم خبر داشت. دیگر برای حرف زدن و مرور گذشته ها مقاومتی نمی کردم. حتی دوست داشتم. دوست داشتم حرف بزنم و ترنج را تماشا کنم. دیگر به جای صندلی لهستانی روبرو، روی مبل چرمی کنارم می نشست. روی کاغذ چیزهایی می نوشت و باحوصله گوش می داد. می دانست که گرفتار خیره شدن به او هستم. مانعم هم نمی شد.
سیامک ابرویش را بالا داد و گفت: «خب کنسلش کن. خودم زنگ می زنم به ترنج...»
«لازم نکرده. ترجیح می دم برم اون جا تا قیافه اون رئیس الدنگ رو ببینم. با اون هیکل دیلاقش.»
«اوه اوه... پس حسابی دلت رو برده. دیشب اومده بود پیش عزیز. ترنج رو می گم. هرچی خواستم زیر زبونش رو بکشم، نشد. نگفت مردنی هستی یا نه... هی می گفت حرف کار رو نزنیم. آخه مگه حرف تو حرف کاره؟ الآن یه ساله داری می ری پیشش.»
«ببین سیامک، من و اون چهار صفحه قرارداد امضا کردیم که حرف هامون تو همون اتاق بمونه و بیرون نیاد. در ضمن تو که همه جیک و بوک من رو می دونی الاغ. دیگه دنبال چی هستی؟»
سیامک خندید. دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت: «کاری به این کارا ندارم. دیشب بهش گفتم هرچی تو استنفورد خوندی به درد لای جرز می خوره. شهاب هنوز همون پُخیه که شیش ماه پیش بود. حتی ریشش رو هم نزده. تازه اخلاقش گندتر هم شده...»
مشتم را گره کردم و بالا آوردم که یعنی «می زنم زیر چونه ت ها!» خندید و خودش را عقب کشید. عروسک هاوایی را نشانم داد که مثل یک گروگان باارزش در دست هایش اسیر بود که یعنی «جلو نیا، وگرنه...»
سیامک را از همان وقتی که فیشِر استخدامم کرد، می شناسم. دقیقا از همان روز اول. به قول خودش پنجول هایمان در هم گره خورد. همان ساعت اول آمد در اتاقم، با آن عینک قاب سیاهش.
به در تکیه داد و گفت: «آر یو پرشین؟»
وقتی گفتم آره گل از گلش شکفت. وقتی فهمید همین هفته پیش از ایران آمده ام، آمد جلو و بغلم کرد. عمیق بو کشید. بعد با دو دست بازوهایم را گرفت و گفت: «هنوز بوی ایران رو می دی... تنها اومدی آمریکا؟»
«نه. با زنم، پونه.»
«خونه گرفتین؟»
«آره، خیابون چهارم.»
«اِ؟ ما هم خیابون هشتم هستیم. من و عزیزم. شما رو حتما باید ببینه.»
ریزنقش بود و هم سن و سال خودم به نظر می رسید ولی هنوز با عزیزش زندگی می کرد. می گفت: «این آمریکایی ها وقتی می فهمن من با مامانم زندگی می کنم، رم می کنن. می گن
'Whats wrong with you?...'
به نظر تو واقعا اشکالی داره؟»
نه. واقعا چه اشکالی دارد؟ کاش عزیز من هم این جا بود و من را از دست این اتوبان نود نجات می داد. حالا به فرض که چهار باند را کردیم هشت باند. که چه؟ آدم ها زودتر می رسند خانه هایشان، شامشان را می خورند و زودتر می روند به رختخواب. فقط سرعت روزمرگی هایشان بیش تر می شود، همین.
کاش به جای این که به اتوبان نود چهار باند اضافه کنند، فیشر به من دو روز مرخصی می داد تا بروم نقاشی کنم. یک بوم نقاشی بزنم زیر بغلم و پای کوه مانت رانیر بنشینم و نقاشی اش کنم، پر از برف.
پونه کنار پنجره ایستاده و نور آفتاب کم رمق پاییزی از لای کرکره ها روی صورتش افتاده بود. نوارهای روشن و تاریک. همان طور که بیرون را تماشا می کرد، گفت: «تو که نقاشی. بیا من رو بکش.»
بلد نبودم صورت آدم ها را بکشم. به جایش برایش یک کوه کشیدم. یک کوه بزرگ پر از برف که مردی زیر دامنه اش چادر زده بود و همان جا پناه گرفته بود. گفتم: «بیا... این تویی. اونی که پایین کوه نشسته هم منم.» قابش کرد و زد به دیوار.
عروسک هاوایی را از دست سیامک بیرون کشیدم. ترسیدم کمرش را بشکند و دیگر برایم نرقصد. زندگی بدون قر و قمیش او امکان نداشت. مثل وقت هایی که توی اتوبان های بدون چاله رانندگی می کردم. نگاهی به ساعتم انداختم. همان طور که کتم را می پوشیدم، گفتم: «داره دیر می شه. به رئیس درازت بگو شهاب نمی آد، خودش یه گِلی به سرش بگیره. در ضمن من همون پُخی نیستم که بودم، پُخ بهتری شده م.»
صورت سیامک پر از خنده شد، گفت: «عزیز هم همین رو می گه. گفتم که ترنج معجزه می کنه.»
راست می گفت. ترنج برای من حکم معجزه را داشت؛ معجزه ای که کم کم به آن اعتقاد پیدا می کردم.
خودم را جلوِ آینه قدی ورانداز کردم. با کف دست ریش هایم را صاف کردم. سیامک را می دیدم که هنوز به چهارچوب اتاقم تکیه داده بود و با لبخند موذیانه ای وراندازم می کرد. از همان جا دستش را به نشانه خداحافظی بالا آورد و گفت: «داری آدم می شی!»



نظرات کاربران درباره کتاب قاب‌های خالی

خیلی خوب بود. خیلی.
در 9 ماه پیش توسط سایه سادات
رمان خوبی بوداما یه جاهاییش منطقی نبود .کساییکه رمان و نخوندن نخونن لطفا نوشین چطور دوست صمیمیه مهدخته و شوهرشو نمیشناسه یا مهدخت که شوهرشو میشناسه چطور قبول میکنه که ترنج بیاد خونشون . ترنج با توجه به سوابق شوهر مهدخت میخوادبره تصفیه حساب اونم به اون شیوه کاملن احمقانه؟که بری تو مغازه فقط بگی تو اونی همین ؟!!!! اونم با یکی دیگه که میدونی مشکل داره و مثلن داری تلاش میکنی که نجاتش بدی؟
در 2 سال پیش توسط افسانه ش
عالی بود تا اخرش با لذت خوندم یه غم زیبایی توش بود. جمله های قشنگ توش زیاد داشت
در 1 سال پیش توسط hos...093
از کتاب های مورد علاقه ی منه
در 3 سال پیش توسط فاطمه درامامی
اصلا جالب نبود بی سر وته اصلا نپسندیدم اگه کتاب خون حرفه ای باشین اصلا نخونین افتضاحه
در 1 سال پیش توسط bita mirbabaee
کتاب ساده و روانى بود
در 4 ماه پیش توسط نگين عبدالهى
از اون کتاب‌هایی که تا آخر خواننده را به دنبال خودش می‌کشه
در 2 سال پیش توسط Aban B
روایت داستان انقدر کشش داست که بتوان بی وقفه داستان را خواند ولی شخصیت پردازی ترنج و نادر نیاز به کار بیشتری داشت. شخصیت پونه و شهاب شخصیتهای قابل لمس تری بودند.
در 7 ماه پیش توسط زهرا علوی
واقعا از خواندنش لذ ت بردم.
در 3 سال پیش توسط far...d90
من رمان خون حرفه ای نیستم اما از نثر فهیم عطار لذت بردم. داستاتش هم جالب بود.
در 12 ماه پیش توسط mde...003