همه مهمونها بعد مراسم رفتن و منم بعد از تصویه حساب با رستوران به سمت خونه حرکت کردم به خونه که رسیدم ماشین و توپارکینگ پارک کردم و رفتم داخل، سکوت خونه ترسناک بود ولی من دیگه بهش عادت کرده بودم.
رفتم تو اتاق که لباسام و عوض کنم جلو آیینه ایستادم و یه نگاهی به خودم انداختم، رها این کسی که آیینه نشون میده تویی؟ اصلاً بهت نمیخوره که یه دختر ۲۰ ساله باشی چقدر اخه تو باید سختی بکشی؟
-بخشی از متن کتاب-