- ترانه دخترم بیدار شو... دیرت نشه میخوای بری مدرسه.
به سختی از جام بلند شدم و خمیازهای کشیدم گفتم:
- ساعت چنده؟ الان میام...
- عزیزم ساعت ۷. پاشودیرت نشه.
- باشه اومدم.
دست وصورتم را شستم و صبحانهام را خوردم و لباسهایم را پوشیدم. مامان را بوسیدم و از پلهها سرازیر شدم که بهنام داداش کوچیکه که باهم خیلی لج هستیم صدایم زد:
- آجی ترانه مواظب خودت باش شاگرد اول کلاس.
- بهتر از اینه که تجدید بیارم مثل بعضیا.
مامان که صدایمان را شنید گفت:
- ترانه برو دیگه دیرت میشه.
تا سر ایستگاه حدودا صد متری راه بود. ازآنجا نسرین هم کلاسی و دوست صمیمیام میآمد و با هم به مدرسه میرفتیم.
-بخشی از کتاب-