ذهنم دارد دوباره گذشته را رصد میکند. سکوت خانه، نگاه پریشان من به بیرون پنجره؛ فرانک نگاهم میکند. از من جواب میخواهد، سکوت میکنم. با نگاه کردن به او زمان میخرم. این سکوت پنج ماه طول میکشد! همان نگاههای پرمعنا، زمانش
رسیده است تصمیمی بگیرم یا تمام زندگیام را حراج عشق کنم؛ بارم را ببندم و با فرانک از ایران بروم، یا ایستادگی کنم و جلوی رفتنش را بگیرم. هیچکدام اتفاق نیفتاد، جز یک طلاق توافقی!