فصل زیبای بهار بود و درختها پُر از شکوفههای زیبا و رنگارنگ. پرندهها رقصکنان از این شاخه به آن شاخه میپریدند و آوازِ شادی سَر میدادند. حیوانات مزرعه عمو فردوس هم به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی میکردند. اما مدتی بود که سَر و کلهُ روباهی مکار و بَد جِنس که مُرغ و خروسهای مَزرعه را شِکار میکرد، پیدا شده بود. روزها میگذشت و هر از چند گاهی، مُرغ و خروسها به دست روباه خورده میشدند و هیچ کاری نه از دَستِ عمو فِردوس و نه از دَستِ حیوانات مزرعه بر نمیومد.