صبح روزی که قرار بود بمیرم، مرد گنده و پابرهنهای که ریش قرمز و پُرپشتی داشت، سلانهسلانه از کنار خانهام گذشت. انگار دمای منفی یک درجهی بیرون را احساس نمیکرد. مشخص بود صبحانه ی مفصلی خورده، چون صدای آروغش مثل صدای شیپور بود.
دیدن قُلتشنهای آروغزن و پابرهنهای که شبیه وایکینگها هستند، توی بِلُویلِ ایندیانا عادی نیست، فرصت نشد دقیقتر نگاهش کنم.