به هر دری زدم، اما نتوانستم مانع از فروپاشی ازدواجم شوم، از مراجعه به زوجدرمان و کشیش گرفته تا خریداری کتابهای جدید در زمینهی بهبود روابط عاطفی و بازخوانی نکات کتابهای قبلیام؛ هیچکدام بهجایی نرسید. زمانی که باهم آشنا شدیم هنوز بهطور رسمی وارد دانشگاه نشده بودم. باهم و در کنار هم بزرگ شدیم. ما دوستانی صمیمی بودیم که عاشق هم شده بودیم، اما عاقبت طوری شد که نمیتوانستیم همدیگر را در یک اتاق تحملکنیم.
آن اوایل فروپاشی آنقدر نامحسوس بود که اصلاً به چشممان نمیآمد، یا اگر هم میآمد دقیقاً متوجه بلایی که بر سرِ رابطهمان میآورد نبودیم. بااینکه هیچکدام از جروبحثهای ما در ظاهر انگار ربطی به هم نداشتند، اما رفتهرفته دستبهدست هم دادند و چنان دلخوری و کینه عمیقی در ما ایجاد کردند که درنهایت دیگر چیزی از آن رابطهی دوستانه باقی نماند. سعی کردیم دربارهی این موضوع صحبت کنیم. تکتکِ جروبحثهایی را که داشتیم بررسی کردیم و تا جایی که در توانمان بود درصدد جبران آسیبی که به احساسات یکدیگر زده بودیم برآمدیم. چندین ماه تلاش کردم تا همهی حرفهایی را بزنم که فکر میکردم دوباره مرا به ازدواجمان دلگرم میکند، مِهرم را بازهم به دل او میاندازد و همچنین زندگیام را با تصورات ذهنیام تطبیق میدهد.
بااینحال هیچکدام از اینها کاری از پیش نبرد، زیرا در تمامِ این مدت در مورد اختلاف اصلیمان هیچ حرفی نزدیم. به بیانی ساده، ما دیگر باهم تفاهم نداشتیم.