من و بازیل، سوار بر الاغ، با پنجه چشمهایمان را از آن آفتاب سوزان پوشانده بودیم و به دوردستها نگاه میکردیم.
کارآگاه گفت: «بالاخره به مرز آریزونا رسیدیم. کنجکاوم بدانم در این غربِ وحشیِ شگفتانگیز چه چیزی در انتظار ماست.»
ضربهای آرام به گردن پشمالوی الاغ زد و گفت: «ما اینجا از هم جدا میشویم. یک دنیا ممنونم که ما را از مکزیکوسیتی تا اینجا رساندی. دلمان خیلی برایت تنگ میشود.»
من هم گفتم: «دل ما خیلیخیلی برایت تنگ میشود، کارمِنسیتای عزیز.»
کارمنسیتا سرش را برگرداند و با مهربانی و احترام به ما نگاه کرد. قطرههای ریز اشک در چشمهای درشتِ قهوهایاش برق میزد. گفت: «دلم برای هر دویِ شما تنگ میشود. تا به حال مسافرانی به شهرت شما نداشتهام؛ شرلوک هولمزِ دنیای موشها، بازیلِ خیابان بیکر، و شما دکتر داوسون، نویسندهی کتابهای بازیل، بهترین کارآگاه دنیا.»