قدیمها که برای داشتنِ یک شغل صرفاً کافی بود فرد بتواند مثلاً قایق را سریعاً به سمت راست هدایت کند یا گاریهای زغالسنگ را به بالای تپه برساند یا نرخ تولید یک کورهی ذوبآهن را بالا ببرد، جنبههای روانشناسانه به لحاظ اقتصادی اهمیت ناچیزی داشتند. یک کارگر حتی در شرایطی که بیاحترامی میدید، ناسزا میشنید و تحقیر میشد کماکان کار خود را تمام و کمال انجام میداد. حتی وقتی از سرپرست تیم نفرت داشت و بین اعضای گروه مشکلات ارتباطی وجود داشت، کماکان ماشین آجرسازی را در سرعت بهینهاش راه میانداخت. حتی اگر سرکارگر مردی قلدر بود، افرادی که کارشان آبیاری گلخانهها یا هرس کردنِ درختان باغ بود حتی فکرش را هم نمیکردند که میتوانند زیر دست آدم بهتری کار گیر بیاورند. در آن دوره میشد دردهای عاطفی را نادیده گرفت.
اما امروزه بسیاری از ما بیش از آنکه به کار بدنی مشغول باشیم شغلهایی داریم که عمدتاً مستلزم کار ذهنی (و روحی) است. در شغلهای امروزی از ما میخواهند مدام در تعامل با دیگران باشیم، خلاقیت به خرج دهیم، خدماتِ در محل ارائه دهیم و تمرکز ذهنیمان را همیشه حفظ کنیم و از همین رو نسبت به فضای عاطفی حاکم بر محیط کار حساس باشیم. کیفیت کارمان وابستگی زیادی به مجموعهای از امور بغرنج و پیچیده پیدا کرده است: اموری از قبیل احساس معناداری، احترام، رضایت درونی، دلگرمی و روحیهای که تنه به تنهی دوستی میزند. یک حرف آزارنده یا یک درگیری کوچک ممکن است بهرهوریِ یک بعدازظهر کاریمان را تماماً از بین ببرد. سودآوری کسبوکارها وابستگی زیادی به احساسات یافته است.
در کتاب پیشرو به بیست مهارت عاطفی خواهیم پرداخت که کمکمان میکنند در مواجهه با چالشهای محیط کار با بیشترین میزان حکمت و درایتی واکنش نشان دهیم که قادر به کسبش هستیم.