فیدیبو نماینده قانونی نشر نیلوفر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قمارباز

کتاب قمارباز

نسخه الکترونیک کتاب قمارباز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۴۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب قمارباز

بعد از دو هفته غیبت، آخرالامر برگشته‌ام. حالا دیگر سه روز است که دوستانم آمده‌اند اینجا، رولتنبرگ. با خود می‌اندیشیدم که لابد مشتاقانه انتظارم را می‌کشند، منتها اشتباه می‌کردم. از جناب ژنرال مگو که ذره‌ای بار خاطر نداشت و چند دقیقه‌ای از سر بنده‌نوازی با من حرف زد و بعد بنده را خدمت خواهرش فرستاد. از قرار معلوم، سر راهشان به ترتیبی پول و پله‌ای قرض کرده بودند. تازه به نظرم هم رسید که جناب ژنرال تا اندازه‌ای دستپاچه است. ماریا فیلیپوفنا گویا سرش خیلی شلوغ بود و به زحمت جواب سلامم را داد. ولی پول را از من گرفت، شمرد و به همه حرف و حدیث من گوش داد. منتظر آمدن مزنتسوف به صرف شام بودند، همین‌طور هم یارو فرانسوی و یک آقای انگلیسی. طبق معمول، تا اندک پولی در خانه پیدا می‌شد، بساط مهمانی برقرار می‌شد. خوب دیگر، رسم در مسکو چنین است. پولینا الکساندروفنا، تا مرا دید، پرسید مگر سفر قندهار رفته بودی، و تا من آمدم جواب بدهم گذاشت و رفت. معلوم است که مخصوصا این کار را کرد. ما بایست با هم، هر طور شده، بی‌رودربایستی حرف بزنیم.

ادامه...
  • ناشر نشر نیلوفر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.34 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب قمارباز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

یک

بعد از دو هفته غیبت، آخرالامر برگشته ام. حالا دیگر سه روز است که دوستانم آمده اند اینجا، رولتنبرگ. با خود می اندیشیدم که لابد مشتاقانه انتظارم را می کشند، منتها اشتباه می کردم. از جناب ژنرال مگو که ذره ای بار خاطر نداشت و چند دقیقه ای از سر بنده نوازی با من حرف زد و بعد بنده را خدمت خواهرش فرستاد. از قرار معلوم، سر راهشان به ترتیبی پول و پله ای قرض کرده بودند. تازه به نظرم هم رسید که جناب ژنرال تا اندازه ای دستپاچه است. ماریا فیلیپوفنا گویا سرش خیلی شلوغ بود و به زحمت جواب سلامم را داد. ولی پول را از من گرفت، شمرد و به همه حرف و حدیث من گوش داد. منتظر آمدن مزنتسوف به صرف شام بودند، همین طور هم یارو فرانسوی و یک آقای انگلیسی. طبق معمول، تا اندک پولی در خانه پیدا می شد، بساط مهمانی برقرار می شد. خوب دیگر، رسم در مسکو چنین است. پولینا الکساندروفنا، تا مرا دید، پرسید مگر سفر قندهار رفته بودی، و تا من آمدم جواب بدهم گذاشت و رفت. معلوم است که مخصوصا این کار را کرد. ما بایست با هم، هر طور شده، بی رودربایستی حرف بزنیم. آخر افتاده ایم سر زبان ها.
اتاق ریزه میزه ای در طبقه چهارم هتل برایم معین کردند. اینجا خبر دارند که از ملازمان ژنرالم. همه چیز نشان از این دارد که کاری کرده اند که چشم مردم را بگیرد. در اینجا کسی نیست که ژنرال را به جای یکی از رجال روس که ثروت افسانه ای دارد نگرفته باشد. تازه پیش از شام هم ترتیبی داد که، علاوه بر ماموریت های دیگر، اسکناس های دو هزار فرانکی برایش خرد کنم. اسکناس ها را در دفتر هتل خرد کردم. حالا دیگر، دست کم یک هفته تمام، به چشم میلیونر به ما نگاه می کنند. در کار آن بودم که میشا و نادیا را ببرم گردش، منتها پایم به پله ها نرسیده، ژنرال صدایم کرد. لازم می دانست بپرسد کجا می خواهم ببرمشان. این بابا نمی تواند مستقیم به چشم هایم نگاه کند. یعنی خیلی دلش می خواهد این کار را بکند، منتها تا می آید نگاه کند، چنان نگاه معنی دار یا ــ بهتر بگویم ــ عاری از حرمتی به او می اندازم که دست و پایش را گم می کند. به زبانی مطنطن، همچنان که جمله ای بر جمله دیگر بار می کرد و دست آخر سررشته از دست خودش هم درمی رفت، به اطلاع این جانب رساند که بهتر است بچه ها را توی پارک، جایی دور از قمارخانه، ببرم بگردانم. آخرالامر هم حسابی از کوره دررفت و با چهره سهمناک به گفته افزود: «شاید هم آنها را برداشتی با خودت بردی قمارخانه، سر میز رولت. باید ببخشی، ولی می دانم هنوز جوانی و عاجز از تشخیص خوب و بد، برای همین شاید بخواهی قماربازی پیشه کنی. به هر حال، گو اینکه نصیحت گوی تو نیستم و دلم هم نمی خواهد ناصح بازی دربیاورم، دست کم حق به زبان آوردن این آرزو را دارم که کاری نکنی که مرا مسبب بدانند...»
به لحنی آرام جواب دادم: «آخر من که پول ندارم و کسی که بخواهد پول ببازد، اول باید پول داشته باشد.»
ژنرال، که چهره اش اندکی گلگون شده بود، در جواب گفت، «همین الان از بی پولی درت می آورم.» و پس از گشتن داخل میز تحریر و وارسی دفتر یادداشت، معلوم شد صد و بیست روبلی به من بدهکار است. آن وقت در ادامه سخن گفت: «حسابمان را چطور تصفیه کنیم؟ ناچاریم به تالر تبدیلش کنیم. منتها بیا این صد تالر را علی الحساب بگیر، کم و کسری اش را بعدا با هم حساب می کنیم.»
پول را، زبان در کام، گرفتم.
ــ خواهش می کنم گفته مرا به دل نگیری. آخر این قدر زودرنجی که... هیچ منظوری نداشتم، فقط به عنوان تذکر گفتم. گفتن هم ندارد که خودم را تا اندازه ای محق می دانم...
پیش از شام با بچه ها به خانه که برمی گشتم، به یک دسته سوار برخوردم. گروه ما سواره بیرون رفته بودند به دیدن اطلال. دو کالسکه مجلل، اسب های خوشگل! در یک کالسکه مادموازل بلانش، ماریا فیلیپونا و پولینا؛ یارو فرانسوی و انگلیسی و ژنرال هم سوار بر اسب. رهگذران می ایستادند و نگاه می کردند: این صحنه چشمشان را گرفته بود. ولی اگر از من می پرسیدند می گفتم که پایانش برای ژنرال خوش نخواهد بود. حساب کردم که با چهار هزار فرانکی که من آورده بودم، به اضافه آن مقدار پولی که از قرار معلوم توانسته بودند قرض کنند، حالا هفت یا هشت هزار فرانکی دارند، که تازه کفاف خانم بلانش را هم نمی داد.
مادموازل بلانش و مادرش در همان هتلی که ما هستیم اطراق کرده اند و محل اقامت حضرت فرانسوی هم چندان از ما دور نیست. خدمتکارها مسیو لوکنت صداش می کنند، به مادر مادموازل بلانش هم می گویند مادام لاکنتس. خوب، از کجا معلوم، شاید هم راستی راستی کنت و کنتس باشند.
پیش پیش می دانستم سر میز شام که همدیگر را ببینیم، مسیو لوکنت مرا به جا نمی آورد. گفتن ندارد که ژنرال هم اصلاً یادش نبوده که ما را به هم معرفی کند یا مرا به یاد او بیندازد. از مسیو لوکنت چه بگویم که خودش روسیه را گشته است و می داند که در روسیه معلم سرخانه را به جوی نمی خرند. با این حال، حسابی مرا می شناسد. منتها باید اعتراف کنم که سرزده برای شام رفتم. از قرار معلوم، ژنرال یادش رفته بود برای من مقدماتی تدارک ببیند، اگر هم یادش نمی رفت لابد مرا می فرستاد سر میز عمومی. برای همین به میل خودم رفتم و ژنرال هم نگاهی از سر ناخشنودی به من انداخت. ماریا فیلیپونای نازنین بی معطلی برایم جا باز کرد، ولی اگر آقای استلی نبود، کارم زار می شد. به همین سبب، انگار چاره ای جز این نبود که خودم را جزو جمع بدانم.
بار اول این انگلیسی عجیب و غریب را توی قطاری در پروس دیدم که روبه روی هم نشسته بودیم. این همان وقتی بود که من سر راه رفتن به خانه و پیوستن به خانواده ام بودم. بعد هم سر راه رفتن به فرانسه و دست آخر در سویس به او برخوردم. پس طی دو هفته گذشته دوبار دیده بودمش و حالا بفرما باز هم اینه هاش، در رولتنبرگ. آدمی این قدر کمرو به عمرم ندیده ام. از فرط کمرویی به آدم خرفت می برد و خودش هم این را خیلی خوب می داند، چون به هیچ وجه خرفت نیست. ولی خوب، آدم نازنین و نجیبی است. بار اول که همدیگر را در پروس دیدیم، به حرف آوردمش. گفت که اوایل تابستان رفته بودم دماغه شمالی و حالا هم سخت مشتاق دیدن بازار مکاره در نیژنی نوگورودم. از نحوه آشنایی اش با ژنرال خبر ندارم. گویا عاشق دلخسته پولیناست. آخر تا پولینا وارد شد، تا بناگوشش سرخ شد. سخت خوشحال شد که رفتم سر میز کنارش نشستم. از قرار معلوم هم مرا رفیق شفیق خودش تلقی می کند.
سر شام، جناب فرانسوی بنای صحبت را بر شیوه بسیار عجیبی گذاشت. طرز رفتارش با همگان از سر بی اعتنایی و بنده نوازی است. تا آنجا که یادم می آید، در مسکو هم پر از باد دماغ بود. از بس راجع به مالیه و سیاست روس حرف زد که سرمان را برد. ژنرال گاهگاهی جسارتا مخالف خوانی می کرد، منتها با احتیاط، همین قدر که منزلت خودش را حفظ کند.
من حال و هوای عجیبی داشتم. البته پیش از اینکه شام نیمه تمام بشود، داشتم آن سوال همیشگی را از خودم می پرسیدم که «چرا خودم را علاف این ژنرال کرده ام، آخر چرا این جمع را خیلی وقت پیش ول نکردم؟» گاه و بیگاه نگاهی به پولینا الکساندروفنا می انداختم. ذره ای توجه به من نمی کرد. آخرالامر از کوره دررفتم و تصمیم گرفتم ادب و آداب را کنار بگذارم.
ماجرا از اینجا آغاز شد که یکهو، بی هیچ دلیلی، پاپتی دویدم وسط حرف یکی. دنگم گرفته بود که با یارو فرانسوی سرشاخ بشوم. رو کردم به ژنرال و با صدای بلند گفتم میان کلامتان، این تابستان برای روسی جماعت محال بود که سر میز عمومی توی هتل غذا بخورد. ژنرال از سر ناباوری دیده به من دوخته بود.
در ادامه سخن گفتم: «اگر آدم عزت نفس داشته باشد، بی برو برگرد در معرض بد و بیراه گویی قرار می گیرد و متحمّل انواع و اقسام تهمت ها می شود. در پاریس، در راین، و حتی در سویس هم، به قدری لهستانی ریخته سر میز عمومی که نگو و نپرس. حضرات فرانسوی هم چنان دل به دل آنها می دهند که دیگر روسی بیچاره نمی تواند لب از لب باز کند.»
این را به فرانسه گفتم. جناب ژنرال داشت حیرتزده نگاهم می کرد و نمی دانست از کوره دربرود یا از رفتار ناشایست من شاخ دربیاورد.
یارو فرانسوی با بی اعتنایی، به لحن تحقیرآمیزی گفت: «پس آخرش کسی پیدا شد که ادب یادتان بدهد.»
در جواب گفتم: «پاریس که بودم اولش با یک لهستانی دعوام شد و بعدش هم با یک افسر فرانسوی که داشت از لهستانی پشتیبانی می کرد. ولی تا این ماجرا را تعریف کردم که کم مانده بود توی قهوه یکی از عالیجنابان تف بیندازم، چند تا از فرانسوی ها طرف مرا گرفتند.»
جناب ژنرال، که دور و بر میز نگاه می انداخت، با کرّ و فر آمیخته با حیرت پرسید: «تف؟» یارو فرانسوی هم به دیده سوءظن نگاهم می کرد.
در جواب گفتم: «همین طور است که می فرمایید. چون دو روز تمام بود که مطمئن شده بودم سفرم به رم، که با همان کار خودمان مرتبط می شد، ردخور ندارد، به دفتر سفارت پدر مقدس در پاریس رفتم که روادید بگیرم. در دفتر سفارت شرفیاب حضور کشیش کوچولوی پنجاه ساله ای شدم که پوست و استخوانی بیش نبود و برودت از چهره اش می بارید. پس از گوش دادن به حرف هایم، آن هم در کمال ادب، هر چند بسیار سرد و بی اعتنا، از من خواست که صبر کنم. با اینکه عجله داشتم، گرفتم نشستم و روزنامه رای ملّی ــ Opinion nationale ــ را از جیبم درآوردم و بنا کردم به خواندن مطلبی که نویسنده آن هرچه بد و بیراه بود نثار مردم روس کرده بود. در این گیرودار شنیدم که کسی دیگر را از توی اتاق بعدی دارند روانه می کنند به دفتر عالی جناب و این را هم دیدم که آقا کشیشه در برابر یارو دولا و راست می شد. یک بار دیگر تقاضایم را مکرر کردم و او، باز هم، دعوت به صبر کرد، منتها این بار به لحنی سردتر. اندکی بعد، کسی دیگر آمد تو، که ارباب رجوع بود و، از قرار معلوم هم اتریشی. به حرف هایش گوش داد و بی معطلی به بالا راهنمایی اش کرد. حالا دیگر سخت آزرده شدم. از جا بلند شدم، رفتم به طرف کشیش و قاطعانه گفتم مگر من از آنهای دیگر چه کم دارم؟ عالی جناب باید مرا هم مثل ارباب رجوع دیگر به حضور بپذیرد. کشیش که هاج و واج مانده بود، درجا خود را پس کشید. آخر ورای فهمش بود که یک روسی بی مقدار بخواهد خودش را با مهمانان عالی جناب در یک ردیف قرار دهد. همین طور که سراپایم را برانداز می کرد، به لحن بسیار بی ادبانه ای ــ انگار که اهانت کردن به من مایه لذتش باشد ــ داد زد: «یعنی توقع داری عالی جناب به خاطر حضرت عالی دست از خوردن قهوه بکشد؟» آن وقت من هم، به صدایی بلندتر، داد زدم: «بگذار بگویمت که من بر قهوه عالی جناب تف می اندازم! اگر همین الان کارم را راه نیندازی، خودم به دیدن او می روم.»
کشیش کوچولو، که از وحشت خود را پس می کشید، فریاد زد: «آن هم در جایی که حضرت کاردینال پیش ایشان است!» بعد بدو به طرف در رفت، بازوانش را گشود و، با حال و هوایی که انگار حاضر است بمیرد ولی نگذارد من داخل شوم، مانند صلیب بر جای ایستاد.
در جواب گفتم که من مرتد و بربرم، que je suis hérètique et barbare‎ و برای اسقف اعظم و کاردینال و عالی جناب و کوفت و زهرمار، تره هم خرد نمی کنم. القصه، به او حالی کردم که دست بردار نیستم. نگاه کینه توزانه ای به من انداخت و بعد گذرنامه ام را گرفت و برد بالا. و تا بگویی چه، روادیدم صادر شده بود. اینه ها، نمی خواهید آن را ببینید؟ و گذرنامه ام را درآوردم و روادید رُم را نشان دادم.
ژنرال درآمد که: «ولی آخر...»
جناب فرانسوی به لبخنده ای اظهار فرمود: «آنچه به دادت رسید این بود که خودت را بربر و مرتد جازدی. Cela nétait pas si bête
ــ آخر چرا بیایم روس های حاضر در اینجا را اسوه خودم قرار بدهم؟ نگاهشان کن، گوش تا گوش نشسته اند و جرئت نمی کنند لب از لب باز کنند و، غلط نکنم، حاضرند ملیت خودشان را هم انکار کنند. در اقامتگاهم در پاریس، بعد از اینکه ماجرای خودم را با یارو کشیشه برایشان تعریف کردم، دست کم رفتارشان با من بهتر شد. یکی از حضرات لهستانی چاقالو، که سر میز عمومی بزرگ ترین دشمنم بود، غلاف کرد. تازه وقتی هم که برای فرانسوی ها تعریف کردم دو سال پیش مردی را دیده ام که در سال ۱۸۱۲ یکی از تفنگداران فرانسوی به طرف او شلیک کرده بود، آن هم برای اینکه تفنگش را خالی کند، بدشان نیامد. طرف آن وقت ها بچه ده ساله ای بوده و خانواده اش نتوانسته بودند به موقع از مسکو خارج شوند.
جناب فرانسوی، که خون خونش را می خورد، داد زد: «محال است. سرباز فرانسوی امکان ندارد به بچه شلیک کند!»
در جواب گفتم: «ولی کرد. این داستان را از زبان افسر بازنشسته بسیار آبرومندی شنیدم و تازه خراش گلوله را خودم روی گونه اش دیدم.»
حالا دیگر جناب فرانسوی بنای تندتند حرف زدن و روده درازی را گذاشت. ژنرال در صدد پشتیبانی از او برآمد، منتها خدمتشان عرض کردم گزیده هایی از خاطرات ژنرال پروفسکی را، که در سال ۱۸۱۲ زندانی فرانسوی ها بوده، مطالعه کند. آخرالامر ماریا فیلیپونا برای اینکه موضوع را عوض کند، بنا کرد درباره چیز دیگری حرف زدن. ژنرال از من بسیار ناخشنود بود، آخر من و یارو فرانسوی بر سر هم داد کشیده بودیم. ولی پیدا بود که آقای استلی از بگومگوی من با جناب فرانسوی خیلی خوشش آمده بود. از سر میز که برمی خاست از من خواهش کرد گیلاسی با هم بزنیم. آن شب موفق شدم با پولینا الکساندروفنا هم حرف بزنم. گفت وگویمان پانزده دقیقه ای طول کشید و این طور هم پیش آمد که همگی رفته بودیم قدم بزنیم. از کنار کازینو رفتیم پارک. پولینا روی نیمکتی که روبه روی فواره بود نشست و نادیا را گذاشت همان نزدیکی ها با چند تا بچه بازی کند. من هم گذاشتم میشا بدوبدو به طرف فواره برود و این طور شد که عاقبت تنها ماندیم.
طبق معمول اول صحبت کسب و کار به میان آمد. پولینا همین که دید پولی که به او داده ام هفتصد گولدن بیشتر نیست، اوقاتش تلخ شد. به خودش اطمینان داده بود که جواهراتش را در پاریس کم کم هم که گرو می گذاشتم دو هزار گولدن می شد. گفت:
ــ صددرصد مقداری پول لازم دارم. باید هم به دستش بیاورم والاّ کارم زار است.
در ادامه صحبت ازش پرسیدم در غیاب من چه پیش آمده.
ــ چیزی که پیش نیامده. دوتا پیغام از پطرزبورگ رسیده. اول اینکه مادربزرگ سخت بیمار است، دو روز بعد هم، از قرار معلوم، فوت کرده. خبر را تیموفی پطروویچ آورده. آدم قابل اعتمادی است. منتظر رسیدن خبر نهایی و قطعی هستیم.
پرسیدم: «پس بگو اینجا همگی گوش به زنگ نشسته اند؟»
ــ معلوم است. شش ماهِ گذشته، تنها امید همگان بوده.
پرسیدم: «تو هم امیدواری؟»
ــ من که قوم و خویشش نیستم. همین قدر نادختری ژنرالم. منتها یقین کامل دارم که در وصیت نامه اش مرا از یاد نخواهد برد.
قاطعانه گفتم: «اگر نظر مرا بخواهی، می گویم ارث فراوانی نصیبت می شود.»
ــ خوب، مادربزرگ به من علاقه داشت. چه باعث شده به این نظر برسی؟
با سوالی جواب دادم: «بگو ببینم، انگار جناب مارکی هم محرم اسرار خانواده شده است؟»
پولینا پرسید: «می شود بفرمایی چرا این قدر به موضوع علاقه مند شده ای؟» و نگاه سرد و عبوسانه ای به من انداخت.
ــ معلوم است که علاقه مندم! غلط نکنم، ژنرال به تدبیری از آن جناب پول قرض کرده.
ــ درست حدس زده ای.
ــ به نظر تو اگر از وضع مادربزرگ خبردار نبود، پولی به ژنرال می داد؟ سر شام حواست بود، دو سه بار که حرف مادربزرگ به میان آمد، «عزیزم، جانم» از زبانش نمی افتاد. چه خویشاوندان جان در یک قالبی!
ــ آری، حق با توست. همین که بو ببرد من هم از ارث نصیبی برده ام، معطل نمی کند و از من خواستگاری می کند. همین را می خواستی بدانی؟
ــ که می گویی خواستگاری می کند؟ خیال می کردم مدت هاست که دارد از تو خواستگاری می کند.
پولینا به پرخاش گفت: «خودت خوب می دانی که صحت ندارد!» و پس از لحظه ای سکوت به گفته افزود: «این انگلیسی را کجا دیدی؟»
ــ می دانستم سراغش را می گیری!
راجع به دیدارهای قبلی ام با آقای استلی به وقت سفر برایش گفتم. «آدم خجالتی و رمانتیکی است، و صدالبته، عاشق شما، درست است؟»
ــ معلوم است که عاشق من است.
ــ باز هم صدالبته، ده برابر فرانسویه پولدار است. به نظرت فرانسویه راستی راستی چیزی دارد؟ جای تامل ندارد؟
ــ نه که ندارد. کاخ مانندی دارد. همین دیروز بود که ژنرال این را با قطع و یقین به من گفت. حالا راضی شدی؟
ــ اگر به جای تو بودم، بی برو برگرد با انگلیسیه عروسی می کردم.
پولینا پرسید: «چرا؟»
بی مقدمه گفتم: «فرانسویه خوش قامت تر است، منتها مادون اوست. ولی انگلیسیه، علاوه بر درستکاری، ده برابر پولدارتر است.»
پولینا به شیوه ای که آرامش از آن می بارید، در جواب گفت: «بلی، ولی این را هم بگو که فرانسویه مارکی است و زیرک تر از او.»
بی آنکه خودم را از تک و تا بیندازم، گفتم: «حتم داری؟»
ــ صددرصد.
پولینا سوالاتم را ذره ای خوش نداشت. متوجه هم بودم که درصدد است با لحن و لغو و بی معنا بودن جواب هایش کفرم را دربیاورد. معطل هم نکردم و این را به او گفتم.
ــ خوبه، خوبه، چشمم روشن. باید تاوانش را پس بدهی که اجازه داده ام همچو سوال هایی را بپرسی و همچو فرضیاتی بکنی.
به لحنی آرام جواب دادم: «واقع اینکه من خودم را محق می دانم که انواع و اقسام سوال ها را از تو بپرسم. دقیقا به این دلیل که حاضرم هرگونه تاوانی برای سوال هایم بپردازم، و حالا دیگر زندگی ام برایم معنی ندارد.»
پولینا زد زیر خنده، و گفت:
ــ دفعه قبل در [هنگام بالا رفتن از کوهِ] شلانگنبرگ گفتی: «از تو به یک اشاره از من با سر خود را به پایین انداختن». به نظرم از جایی که بودیم تا پایین، هزار پایی می شد. آخرش یک روز این اشاره را می کنم تا ببینم چطور ادای دِین می کنی. مطمئن هم باش که کوتاه نمی آیم. ازت بیزارم، آن هم برای اینکه زیادی به ات میدان داده ام. از این هم بیشتر ازت بیزارم، چون به ات احتیاج دارم. علی العجاله هم به ات احتیاج دارم. برای همین، از سر ناچاری ازت می گذرم.
از جا بلند شد. با جوش و خروش حرف زده بود. این اواخر هربار که با من حرف می زد، آخرسر جوشی می شد و ردخور هم نداشت و از من هم طوری بدش می آمد که سایه ام را با تیر می زد.
من که نمی خواستم بگذارم توضیح نداده برود، پرسیدم: «از سر عنایت می فرمایید کار مادموازل بلانش به کجا کشیده؟»
ــ خودت از جیک و بوک مادموازل بلانش خبر داری. از آن وقت چیزی پیش نیامده. احتمال دارد مادموازل بلانش زن ژنرال بشود، یعنی البته در صورتی که شایعه مرگ مادربزرگ به اثبات برسد، چون مادموازل بلانش و مادرش و پسرعم سومش مارکی خوب می دانند که ما آه در بساط نداریم.
ــ ببینم، ژنرال عاشق دلخسته او هست؟
ــ این که حالا اهمیتی ندارد. خوب گوش هایت را واکن. این هفتصد فلورین را برمی داری می روی قماربازی. ببینم سر میز رولت چه گلی برایم می کاری. من حالا پول لازم دارم، هرچه باداباد.
این را که گفت، نادیا را صدا کرد و راه افتاد رفت به طرف قمارخانه. آنجا که رسید، به بقیه اعضای گروه ملحق شد. اندیشناک و حیران، از اولین راه به چپ پیچیدم. بعد از اینکه دستور داده بود به حساب او رولت بازی کنم، مثل این بود که با چوبی توی سرم زده باشند. عجبا، با اینکه خیلی چیزها بود که راجع به آنها فکر کنم، رفتم توی نخ تحلیل واکنش احساس هایم راجع به پولینا. واقع اینکه آن دو هفته ای که ازش دور بودم، گو اینکه مدام بیقراری می کردم و مثل دیوانه ها این ور و آن ور می دویدم و همه اش خوابش را می دیدم، حالم از حالا یعنی از روز بازگشت ام بهتر بود. یک بار هم (در سویس بود که) توی قطار خوابم برده بود و، انگار، بنا کرده بودم حرف زدن با پولینا و مایه سرگرمی دیگر مسافران شده بودم. برای همین، باز هم از خودم این سوال را کردم که «دوستش می دارم؟» و باز هم دیدم که از جواب دادن به این سوال عاجزم یا، بهتر بگویم، صدمین بار به خودم گفتم که ازش بدم می آید. آره، ازش بدم می آمد. لحظاتی پیش می آمد (خاصه هربار که گپ و گفتمان به آخر می رسید) که دیگر به سیم آخر می زدم و به خودم می گفتم حاضرم نصف عمرم را بدهم تا افتخار خفه کردنش نصیبم شود! به خدا که اگر فرصتی نصیبم می شد که چاقوی تیزی را اندک اندک در دلش فرو کنم، احتمالاً برای گرفتن چاقو دستم را با اشتیاق دراز می کردم. با این حال، به تمام مقدسات عالم قسم که اگر همان جا در شلانگنبرگ از من خواسته بود که خودم را پایین بیندازم این کار را بی حرف و حدیث می کردم و تازه با اشتیاق هم چنین می کردم. این را می دانستم. این موضوع، هر طوری که شده، باید فیصله پیدا می کرد. خودش هم این را خوب می دانست و از این فکر هم که من صددرصد و به روشنی تمام می دانستم دستم به دامنش نمی رسد، آری حتم دارم که از این فکر قند توی دلش آب می شد. والاّ دختر محتاط و باهوشی مثل او چرا بیاید و این قدر با من گرم بگیرد و رودربایستی هم نداشته باشد؟ تا حالا طرز رفتارش این طور بوده است که انگار خودش شهبانوی دوران باستان است و من هم غلامش، و روبه روی این غلام لباس از تن به در می آورد چون او را خواجه فرض می کند. آری، بسا اوقات نخواسته است به چشم مرد به من نگاه کند...
با این حال فرموده بود که در بازی رولت ببرم، هرچه بادا باد. ذره ای هم فرصت نداشتم از خودم بپرسم چرا و کی باید ببرم، یا چه توطئه تازه ای در ذهن حسابگرش شکل گرفته است. وانگهی، در این دو هفته از قرار معلوم یک عالم وقایع تازه پیدا شده بود و من همچنان بی خبر بودم. ناچار بودم ته و توی قضایا را دربیاورم. منتها الان فرصتی نبود و ناچار بودم بروم رولت بازی کنم.


نظرات کاربران درباره کتاب قمارباز

کتابی کلاسیک از نویسنده ای نام آور اما شوربختانه همراه با ترجمه ای چارواداری و تهوع آور،جناب مترجم چطور بخود اجازه میدهید در متن کتاب چنین نویسنده شهیری دخل و تصرف نمایید و بطور مثال بنویسید (ای بی بی دو عالم نگهدار خانم باش ) آیا مترجمین خارجی نیز با آثار ادبی ما چنین میکنند؟ یا در آتجا هر شخصی نمیتواند بخود اجازه داده وارد این عرصه شده و اسم مترجم برخود گذارد.
در 3 سال پیش توسط حمیدرضا عقابی
سفر قندهار؟؟؟؟؟؟؟؟داستایوسکی؟؟؟؟؟مگه داریم؟مگه میشه؟
در 2 سال پیش توسط محمدرضا خسروی
با تموم احترامی که برای آقای صالح حسینی قائلم ولی ایشون از نظر بنده نابودگر آثار ادبی هستند . یادمه کتاب ۱۹۸۴ رو با کلی ذوق خریدم و شروع به خوندنش کردم جملات بی سرو ته آکنده از کلمات و فعل های قلمبه سلمبه و به حدی ترجمه آقای حسینی باعث انزجارم از کتاب شد که انداختمش دور ... دخل و تصرف بسیار افراطی تو ترجمه دارند که اصلا قابل قبول نیست . به نظر بنده بازم میگم (نظر بنده) ترجمه زیبا ترجمه ای هستش که به پویایی و هموار کردن مطالعه خواننده کمک کنه که آقای حسینی دقیقا برعکس دارن عمل میکنن . دوستانی که قصد خوندن کتاب رو دارن پیشنهاد میکنم درکمال آرامش و لذت ترجمه جلال آل احمد رو بخونن تا ذهنیتشون نسبت به کتاب و داستایوسکی خراب نشه .
در 8 ماه پیش توسط اقبال پوزشی
ترجمه اش واقعا افتضاح بود
در 1 سال پیش توسط مهدی لطفی
این کتاب رو استاد سروش حبیبی هم ترجمه کرده. ایشون مستقیم از روسی ترجمه میکنن. من هر ترجمه ای از آقای حبیبی خوندم واقعا حیرت انگیز بوده
در 1 سال پیش توسط mas...pry
کتاب رو با ترجمه ی آل احمد خوندم وقتی تمومش کردم به خودم گفتم کتاب خوبی خوندی دختر!! کتابی که به طرز ظریفی شخصیت پردازی قوی ای داشت...وقتی کتاب رو برای بار دوم باز می کنید و میخونید توی همون صفحه ی اول میتونید بفهمید حس پولینا به آلکسی چیه توجه به سه زن اصلی این داستان مادربزرگ و بلانش و پولینا که هر کدوم سه دوره ی مختلف هستن که میتونن توی زندگی یک زن نمود پیدا کنن! اون اول که مادربزرگ وارد داستان میشه و انزجارش رو از بچه ها اعلام میکنه داشتم با خودم فک می کردم ینی یه روز میشه که من هم اونقد پیر بشم و این احساس رو به بچه ها داشته باشم؟ وقتی آلکسی ایوانویچ شروع به توصیف بلانش کرد متعجب بودم از اینکه واقعاً چه نکته ی زیبایی در وجود این زن هست :| از همون اول ازش بدم اومد و این حس تا آخر داستان باهام موند یک زن فرصت طلب که به هیچ چیز جز خرج کردن پول و سوء استفاده فکر نمی کنه و در مقابل مردهایی احمق که اجازه ی این سوء استفاده رو به این زن میدادن ولی خب از اونجایی که طبق معمول سعی می کنم درباره ی آدما نیمه پر رو ببینم با خودم گفتم خب حتماً باید این موضوع رو درباره ی بلانش ریشه یابی کرد تا فهمید چرا اینطور شده... پولینا که اصلیترین زن این داستانه و وقتی تو صحنه ها حضور نداره هم توی داستان دیده میشه به نظرم غمگینترین زن این داستان میاد!! نمیدونم چرا اما شاید حقیقت این باشه که غمگین ترین کاراکتر این داستان داستایوفسکی پولیناست.
در 5 سال پیش توسط Tan...teh
من این کتاب رو با ترجمه جلال آل احمد خوندم.کتاب خوبیه.ادبیات روسیه همیشه ارزش خوندن داره.
در 2 سال پیش توسط مریم باقری
اقای صالح حسینی با اینکه تحصیلات عالیه زبان انگلیسی از دانشگاه جرج واشنگتن دارند ولی متاسفانه ترجمه ای بسیار ضعیف و نامفهوم ارائه دادند.استفاده زیاد از کلمه " گو اینکه " بسیار من رو عصبی میکرد و شاید صدها بار در این کتاب آن را به کار برده بود.سعی کنید از انتشارات دیگری با ترجمه اشخاص دیگر تهیه کنید تا پشیمان نشوید
در 4 ماه پیش توسط
خیلی خسته کننده س نصف اول کتاب
در 1 سال پیش توسط محمد محمدی
ترجمه‌اش عالی بود و خوندن کتاب را خیلی خیلی لذت‌بخش کرده بود.شخصیت‌ها خیلی خوب و عمیق معرفی می‌شوند. اتفاق‌ها پشت سر هم می‌افتد. نویسنده چیزی را گرو نگه نمیدارد و سخاوتمندانه و موجز ماجرا را روایت می‌کند. به خصوص اتفاق‌های قمارخانه که این‌طور است: بردم، باختم، روی صفر گذاشتم ، صفر آمد و ...شخصیت مادربزرگ و وردودش به داستان، رفتارش در قمارخانه، اصرارش بر صفر همه عالی بودند.این اولین کتابی بود که از داستایوسفکی میخوندم و خیلی مشتاقم که آثار دیگرش را هم بخونم و امیدوارم ترجمه‌هایی به این خوبی از آثارش وجود داشته باشه.
در 4 سال پیش توسط Rey...ane