فیدیبو نماینده قانونی آگه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جنگ آخر زمان

کتاب جنگ آخر زمان

نسخه الکترونیک کتاب جنگ آخر زمان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب جنگ آخر زمان

جنگ آخرالزمان رمانی از ماریو بارگاس یوسا رمان نویس برجسته پرویی است. این کتاب روایت داستانی شورش و جنگ کانودوس است که اواخر قرن نوزدهم در منطقه باهیا در شمال شرقی برزیل اتفاق افتاد. این رمان اولین رمان یوسا است که رویدادهای آن در کشوری غیر از پرو، یعنی برزیل، و در زمانی غیر از دوره معاصر نویسنده، یعنی در قرن نوزدهم، روی می‌دهد. در کشور برزیل که تازه از نظام سلطنتی به نظام جمهوری گذار کرده‌است، دسته‌ای از مردم بسیار فقیر و زجرکشیده منطقه بیابانی باهیا که اعتقادات خشک مذهبی دارند تحت تاثیر یک واعظ بسیار مذهبی شورش می‌کنند و جمهوری را دشمن و عامل بدبختی خود می‌دانند. زمین‌های ثروتمندان را تصاحب کرده و به اموال آن‌ها شبیخون می‌زنند و در منطقه‌ای به نام کانودوس ساکن شده و نام آنجا را بلومونته می‌نهند. در سوی دیگر جمهوریخواهان برزیل، سلطنت طلبان را عامل این شورش می‌دانند و همچنین سلطنت طلبان ثروتمند و زمین‌داران که خود مورد غارت شورشیان قرار می‌گیرند سعی در سرکوب شورشیان که آن‌ها را ژاگونسو می‌نامند دارند.

ادامه...
  • ناشر آگه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 5.68 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۱۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب جنگ آخر زمان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


فصل۱:

۱

بلندبالا بود و چندان تکیده که انگار همیشه نیمرخش را می دیدی. پوستی تیره و اندامی استخوانی داشت، و آتشی هماره در چشمانش می سوخت. صندل شبانان را به پا داشت و شولای کبودرنگی که پیکرش را می پوشاند یادآور ردای مبلغانی بود که گاه و بی گاه به دهکده های پرت افتاده صحرا(۱) سر می زدند تا بر خیل کودکان نوزاد نام بگذارند و زنان و مردانی را که با هم زندگی می کردند به عقد هم درآورند. پی بردن به سن و سال او، ایل و تبارش و ماجرای زندگی اش ناممکن بود، اما در خُلق و خوی آرام، رفتار بی تکلف و وقار برهم نخوردنی اش چیزی بود که حتی پیش از آن که موعظه خود را آغاز کند، مردم را به سویش می کشاند.
حضوری ناگهانی داشت. در ابتدا تنها، همیشه پای پیاده، پوشیده از غبار راه، چه بسیار هفته ها، چه بسیار ماه ها. قامت بلندش پرهیبی بود بر زمینه روشنایی غروب یا سپیده دم که خیابان های شهر را با گام هایی بلند و شتابان می پیمود. استوار و مصمم راه خود را باز می کرد، از میان ماده بزها با زنگوله های طنین اندازشان، و از میان سگ ها و کودکانی که از سر راهش کنار می رفتند و کنجکاوانه تماشایش می کردند، بی آن که سلام زنانی را پاسخ گوید که دیگر می شناختندش و پیش او سر خم می کردند و می شتافتند تا سبویی شیر بز یا بشقابی مانیوک(۲) و لوبیا برایش بیاورند. اما او نه می خورد و نه می نوشید، مگر آن گاه که تا کلیسای شهر پیش می رفت و بار دیگر، برای صدمین بار، می دید که کلیسا خراب شده، در و دیوارش رنگ باخته، برج هایش نیمه کاره مانده، دیوارهایش سراسر سوراخ شده و کف تالارش ورآمده و محرابش را موریانه خورده است. اندوهی چهره اش را می پوشاند، درست همچون مهاجری از شمال شرق که فرزندان و چهارپایانش در خشکسالی مرده اند و چیزی برایش نمانده، پس ناچار است خانه اش را، استخوان مردگانش را رها کند و بگریزد، به جایی بگریزد، بی آن که بداند به کجا. گاه به گریه می افتاد و وقتی می گریست،آتش تیره فام چشمانش با تابشی هولناک زبانه می کشید.آن گاه، در دَم به دعا می پرداخت.اما دعاکردنش به دعاکردن مردم دیگرنمی مانست. با صورت روی زمین یا سنگ یا کاشی های لب پریده جلو آن جایی که محراب بود یا پیش از آن می بود، یا قرار بود باشد دراز می کشید و به همان حال دعا می کرد، گاه خاموش، گاه با صدای بلند، یک ساعت، دو ساعت، و در همین احوال مردم شهر با احترام و ستایش تماشایش می کردند. دعاهایی می خواند که برای همه آشنا بود، دعای تشهد، پدر ما، سلام بر مریم. دعاهایی هم داشت که به گوش هیچ کس نخورده بود، اما با گذشت هفته ها، ماه ها و سال ها مردم رفته رفته آن ها را از بر کرده بودند. می شنیدند که می پرسید، پس کشیش ناحیه کجاست؟ چرا برای این رمه هیچ شبانی نیست. و هر بار که باخبر می شد دهکده کشیشی ندارد، این خبر چندان غم به دلش می آورد که ویرانی خانه های خدا.
تنها بعد از آن که از خداوند برای بلایی که بر سر خانه اش آورده بودند طلب بخشایش می کرد، می پذیرفت که چیزی بخورد و بنوشد، آن هم فقط لقمه ای یا جرعه ای از هر چه مردم دهکده در آن سال های سیاه برایش فراهم می کردند. خوابیدن در اتاق و زیر سقف را خوش می داشت، و اغلب در هر خانه ای که مردم دهکده با خوشرویی تعارفش می کردند می خوابید، اما مردمی که به او جای می دادند هیچ وقت ندیده بودندکه در ننو یا بر تختی که شتابان سرهم بندی می شد یا بر تشکی که به او می دادند خفته باشد. بر کف اتاق دراز می کشید، بی هیچ روانداز و زیرانداز، و سرش را که پوشیده از انبوهی موی رام ناشدنی شبق گون بود بر بازو می گذاشت و چند ساعتی می خوابید. آن قدر کم می خوابید که اگرچه آخرین نفری بود که سر بر زمین می گذاشت، وقتی چوپان ها و گاوچران ها که سحرخیزتر از همه بودند بلند می شدند تا به صحرا بروند، چشمشان به او می افتاد که مدتی است دست به کار شده و بام و دیوار کلیسا را تعمیر می کند.
موعظه اش را وقتی شروع می کرد که تاریکی فروافتاده بود، مردان از صحرا برگشته بودند، زنان کارهای خانه را تمام کرده بودند و کودکان خوابیده بودند. مردم را در زمین سنگلاخ بی دار و درختی گرد می آورد که در همه دهکده های آن منطقه که بر تقاطع شاهراه ها جای گرفته اند پیدا می شود، این زمین را می شد میدان دهکده بخوانی، اگر چند نیمکت در آن می گذاشتند و گذرگاه هایی با چند ردیف درخت و باغچه در آن می ساختند، و یا در صورتی که این چیزها از گذشته وجود می داشت، رفته رفته در اثر خشکسالی، آفت زدگی و کاهلی مردم از میان نرفته بود. سخنانش را وقتی آغاز می کرد که آسمان شمال برزیل پیش از آن که سراسر تاریک و پوشیده از ستارگان سپید شود، در میان کپه کپه ابرهای سپید و خاکستری و کبود شعله ور می شود، چنان که گویی آن جا برفراز پهنه گسترده جهان، آتشی عظیم برافروخته اند. سخنانش را وقتی آغاز می کرد که چراغ ها برای شکار حشرات و آماده کردن شام روشن می شد، آنگاه که هوای دم کرده از فشار خفقان آورش می کاهد و نسیمی برمی خیزد که به مردم روحیه ای می بخشد تا بیماری و گرسنگی و مصائب حیات را بهتر تحمل کنند.
از چیزهای ساده و مهم سخن می گفت، بی آن که به آدمی خاص در جمع مردمی که گردش را گرفته بودند نگاه کند. اغلب با آن چشمان پرالتهابش به جایی فراتر از دایره سالخوردگان، مردان، زنان و کودکان، به چیزی یا کسی خیره می شد که تنها خود می دیدش. چیزهایی دریافتنی، از آن روی که از روز ازل به گونه ای گنگ دانسته شده بود، چیزهایی که با شیر مادر در جان آدمیان راه یافته بود. چیزهایی حاضر، ملموس، هر روزی و گریزناپذیر، مانند آخرالزمان و روز داوری، که شاید به زودی فرا می رسید، زودتر از آن که مردم فرصت کنند دیواره های نمازخانه را که خم آورده بود، دوباره بسازند. چه پیش می آمد وقتی عیسای مقدس نگاه می کرد و می دید مردم خانه اش را به چه فلاکتی انداخته اند؟ او چه می گفت درباره رفتار کشیشانی که به جای کمک به درماندگان با گرفتن پول در ازای تسکین و تسلا جیب آن ها را خالی می کردند، مگر سخن خداوند فروختنی بود؟ مگر نباید این سخنان به رایگان به گوش مردم برسد و قیمتی نداشته باشد؟ آن کشیشانی که برخلاف سوگند پرهیزی که خورده بودند زنا می کردند چه عذری به درگاه پدر می آوردند؟ مگر می توانستند دروغی از خود درآورند که خداوند باور کند، آن خداوندی که فکرهای هر آدمی را می خواند، به همان سادگی که ردّیابی ردپای یوزپلنگ را شناسایی می کند. چیزهای عملی، روزمره و آشنا، مثل مرگ که مایه سعادت است، اگر آدم با روحی پاک و شاد، چنان که به ضیافت می رود، به آن نزدیک شود. آدم مگر حیوان است؟ اگر حیوان نیست، باید با بهترین تن پوشی که دارد از این دربگذرد، این نشانه احترام به اوست که به زودی دیدارش می کند. برای آنان از بهشت می گفت و از جهنم، از قلمرو سگ ها، که با زغال تفته فرش شده و آکنده از مارهای زنگی است، و از شیطان می گفت که چگونه خود را در بدعت های به ظاهر بی ضرر آشکار می کند.
گاوچرانان و کارگران روزمزد خاموش، هیجان زده، ترسیده و مبهوت به سخنانش گوش می سپردند، بردگان و کشاورزان آزاد مزارع نیشکر در مناطق ساحلی و زنان و مادران و پدران و فرزندان همگی به یک سان به سخنانش گوش می دادند. گه گاه کسی به میان سخنش می دوید ــ اما به ندرت، چرا که وقار او، صدای پرطنین اش، یا خِرَد و هوشیاری اش ایشان را مرعوب می کرد ــ تا شک خود را با او در میان گذارد. به راستی آخرالزمان نزدیک بود؟ آیا دنیا تا سال ۱۹۰۰ دوام می آورد، او بی درنگ، بی هیچ نیازی به تفکر و با یقین کامل پاسخ می داد، و اغلب پاسخش با پیشگویی های معماوار همراه بود. در سال ۱۹۰۰ چشمه های روشنایی خاموش می شدند و ستاره ها به زمین می ریختند. اما پیش از آن، چیزهایی خارق العاده روی می داد. وقتی سخنش تمام می شد، سکوتی همه را فرامی گرفت، به گونه ای که ترقاترق آتش و وزوز حشراتی که به کام شعله ها می رفتند شنیده می شد و در این هنگام روستاییان، نفس در سینه حبس کرده، همه حافظه شان را به کار می گرفتند تا آینده را پیش چشم آورند. در سال ۱۸۹۶ گله های بی شماری از ساحل دریا به سرزمین های مرکزی می گریختند و دریا بدل به صحرا می شد و صحرا بدل به دریا. در سال ۱۸۹۷ بیابان را علف می پوشاند، چوپان و رمه با هم درمی آمیختند و از آن زمان به بعد فقط یک رمه می بود و یک شبان. در سال ۱۸۹۸ اندازه کلاه ها بزرگ تر و سرها کوچک تر می شد، و در ۱۸۹۹ رودها سرخ می شدند و سیاره ای جدید در فضا به گردش درمی آمد.
پس، می بایست آماده می شدند. کلیسا باید آباد می شد، و گورستان نیز؛ گورستان مهمترین مکان بعد از خانه خدا بود، چراکه درگاه بهشت و دوزخ بود. بقیه وقتشان را می بایست وقف چیزی می کردند که از همه چیز اساسی تر بود، یعنی روحشان. مگر مردان و زنان وقتی به آن دنیا می رفتند همین دامن ها، پیرهن ها، کلاه های نمدی، صندل های بندی و این لباس های پرزرق و برق پشمی و ابریشمی را به تن داشتند که خداوندگارمان عیسی اصلاً چشمش به آن ها نیفتاده بود؟
موعظه های او عملی و ساده بود. وقتی که می رفت، همه از او حرف می زدند، از این که قدیس بود، معجزه می کرد، بوته ای سوزان را در صحرا دیده بود، مثل موسی، صدایی نام ناگفتنی خدا را برایش فاش کرده بود. و همه جا درباره موعظه اش گفت وگو می کردند. بدین سان، پیش از آن که نظام سلطنتی به پایان برسد و بعد از آن که نظام جمهوری آغاز شده بود، اهالی توکانو، سور، آمپارو، و پومبال حرف های او را شنیده بودند، و از این ماه تا ماه دیگر، از این سال تا سال دیگر کلیساهای بون کونسلو، ژرموابو، ماساکارا و اینامبوپه رفته رفته از میان ویرانه هاشان سر برمی کردند و به پیروی از تعالیم او دیوارهای خشتی و طاقچه ها در گورستان های مونته سانتو، انتره ریوس، آبادیا و باراکائو ساخته می شد و در ایتاپیکورو، کومبه، ناتوبا و موکامبو آیین تدفین تمام و کمال برگزار می شد. ماه به ماه و سال به سال موعظه او در شب های آلاگونیاس، ئوائوا، ژاکوبینا، ایتابیانا، کامپوس، ایتابیانینا، ژرو، ریاشائو، لاگارتو، سیمائودیاس طنین می انداخت. در چشم همه کس تعالیم او تعالیمی خوب می نمود، و بدین گونه بود که نخست در یک شهر، سپس در شهری دیگر و سرانجام در همه شهرهای شمال، مردی که این موعظه ها را می گفت رفته رفته به مرشد مشهور شد، اگرچه نام نخستش آنتونیو وینسنت(۳) و نام خانوادگی اش مندس ماسیل(۴) بود.
نرده هایی چوبی، ماشین نویس ها و سایر کارمندان ژورنال دِ نوتیسیاس(۵) را ــ که نامش با حروف گوتیک بزرگ بر سردر ورودی نوشته شده ــ از آدم هایی که به دفتر روزنامه می آیند تا خبری بدهند یا آگهی تبلیغاتی برای چاپ به روزنامه بسپرند، جدا می کند. بیش از چهار پنج روزنامه نگار در دفتر نیست. یکی از آن ها مشغول بازبینی مطالبی است که در قفسه ای درون دیوار جای داده اند، دوتاشان سخت سرگرم گفت وگویی پرهیجان اند، خود را از قید کُت خلاص کرده اند، اما یقه آهاری و فُکل هایشان را به گردن دارند، کنار این دو تقویمی است که تاریخ روز را نشان می دهد ــ جمعه ۲ اکتبر ۱۸۹۶ ــ دیگری، جوانی دیلاق و وارفته، با عینک ضخیمی که از نزدیک بینی شدیدی خبر می دهد، پشت میزی نشسته و بی اعتنا به آنچه در اطرافش می گذرد، با قلم پَر چیزی می نویسد. در انتهای اتاق، پشت دری شیشه ای، دفتر سردبیر است. مردی با نقاب نورگیر و سرآستین های نایلون در باجه مربوط به آگهی های طبقه بندی شده به کار مشتریان می رسد. زنی چند لحظه پیش آگهی ای به او داده. مرد انگشت سبابه اش را تر می کند و کلمات را می شمرد ــ تنقیه / و معالجه سوزاک / بواسیر، آتشک / و همه بیماری های مجاری ادرار / به وسیله خانم کاروالو، شماره ۸، خیابان پریمرو دمارسو. و سپس قیمت را به زن می گوید. زن پول را می دهد، بقیه پول را در جیب می گذارد، و وقتی از جلو باجه کنار می رود، فردی که پشت سر او ایستاده جلو می آید و ورقی کاغذ به کارمند می دهد. مردی است با فراک سیاه و کلاه لبه داری که فرسودگی آن آشکار است. طره های پرپیچ وتاب موی سرخ گوش هایش را پوشانده. کامل مردی است کم وبیش بلند با اندامی استوار و فراخ شانه. مرد پشت باجه همچنان که انگشت بر کاغذ می لغزاند کلمات را می شمرد. ناگاه اخم هایش در هم می رود، انگشتش را بلند می کند و کاغذ را جلو چشمش می برد، انگار می ترسد اشتباه خوانده باشد. سرانجام، با نگاهی بهت زده به مشتری نگاه می کند که بی حرکت مثل مجسمه جلوش ایستاده. کارمند پشت باجه، کلافه، چندبار مژه می زند و بعد به مرد اشاره می کند که همان جا منتظر بماند. آن گاه در حالی که ورق کاغذ را با دو انگشت گرفته به سوی دفتر سردبیر می رود و با پشت دست به در شیشه ای می کوبد و وارد دفتر می شود. چند دقیقه بعد برمی گردد، به مشتری اشاره می کند که به دفتر برود و خود به سر کارش برمی گردد.
مرد سیاه پوش دفتر روزنامه ژورنال دِ نوتیسیاس را طی می کند، پاشنه هایش چنان طنینی در اتاق می افکند که گویی نعل اسب به پا کوبیده. وارد اتاق سردبیر می شود، اتاقی کوچک انباشته از کاغذ، مجله و پوسترهای تبلیغاتی حزب جمهوری خواه مترقی ــ برزیلی متحد، ملتی نیرومند ــ مردی به انتظار اوست و چنان نگاهش می کند که انگار چشمش به جانوری افتاده. این مرد لباس خاکستری به تن و پوتین به پا دارد و پشت تنها میز تحریر اتاق نشسته، جوان و سیاه موست و سرزنده و چابک می نماید.
«من اپامینوداس گونسالوس(۶) هستم، سردبیر و صاحب امتیاز این روزنامه، بفرمایید» مرد سیاهپوش سری خم می کند و دست به کلاهش می برد، اما کلاه را برنمی دارد و کلامی نمی گوید. سردبیر کاغذی را که در دست دارد تکان می دهد «شما می خواهید ما این را چاپ کنیم، درست است؟» مرد سیاهپوش سری تکان می دهد. خرده ریشی به سرخی مویش دارد و پره های فراخ بینی اش چنان است که گویی هوایی بیش از نیاز هیکل او تنفس می کند. با پرتغالی شکسته بسته ای می گوید «البته به شرطی که بیشتر از دومیلری(۷) خرج برندارد. کل سرمایه ام همین است.»
اپامینوداس گونسالوس جوری نشسته که انگار نمی داند زیر خنده بزند یا از کوره در برود. مرد راحت و آسوده ایستاده، خیلی جدی به او نگاه می کند. سردبیر ورقه کاغذ را پیش چشمش می برد و به بلاتکلیفی خود خاتمه می دهد.
«از همه دوستداران عدالت دعوت می شود تا در گردهمایی همگانی همبستگی با آرمان طلبان کانودوس و با همه شورشیان جهان، که ساعت ۶ بعد از ظهر چهارم اکتبر در میدان آزادی برگزار می شود شرکت کنند.»
سردبیر با صدایی بلند و شمرده متن را می خواند. «اجازه می دهید بپرسم برگزارکننده میتینگ چه کسی است؟»
مرد، در دَم جواب می دهد «عجالتا خود من. اگر ژورنال د نوتیسیاس مایل به حمایت باشد (۸)Wonderful»
اپامینوداس گونسالوس زیر لب زمزمه می کند «خبر دارید که آن جماعت در کانودوس چه کارها کرده اند.» و با دست بر میز می کوبد. دارند زمین هایی را که مال خودشان نیست تصرف می کنند، زندگی شان هم پاک بی بندوبار است، عین حیوان ها.»
مرد سیاهپوش سری به نشانه تایید تکان می دهد و با تاکید می گوید «هر دو کارشان تحسین دارد. به همین دلیل است که تصمیم گرفتم پولم را صرف یک تبلیغ عمومی بکنم.»
سردبیر لحظه ای خاموش می ماند. پیش از آن که دوباره شروع به حرف زدن بکند، گلویی صاف می کند «ممکن است بپرسم شما کی هستید، آقا؟»
مرد بی هیچ تکبر، بی هیچ خودستایی، با لحنی که تنها نشانی از وقار دارد خود را معرفی می کند: «من آزادیخواهم. شما این اعلامیه را چاپ می کنید؟»
اپامینوداس گونسالوس که بر خودش مسلط شده می گوید «غیرممکن است، آقا. مقامات باهیا فقط منتظر بهانه ای هستند تا روزنامه مرا توقیف کنند. اگرچه زبانی از جمهوری دفاع می کنند، هنوز همه شان سلطنت طلب هستند. فکر می کنم شما خبر داشتید که ما تنها روزنامه واقعا جمهوری خواه این ایالتیم.»
مرد سیاهپوش به بیزاری و تحقیر حرکتی می کند و با دندان های فشرده می گوید: «این طور فکر می کردم.» سردبیر ورق کاغذ را به او پس می دهد و اضافه می کند «بِهِتان توصیه می کنم که این اعلامیه را به دیاریو داباهیا(۹) نبرید. مال بارون دکانابراوا(۱۰) است، مالک قانونی کانودوس. کارتان به زندان می کشد.»
مرد سیاه پوش بی خداحافظی برمی گردد و دفتر را ترک می کند و همچنان که می رود اعلامیه را در جیب می گذارد. از اتاق خبرنگاران هم می گذرد، بی نگاهی به کسی، حتی بی آن که به نشانه ادب سری تکان دهد، با گام هایی طنین انداز، تنها نگاهی از گوشه چشم ــ پرهیبی شوم، با موی پرپیچ وتاب آتشگون ــ به روزنامه نگاران و مشتریانی که دارند محل آگهی ها را تعیین می کنند. روزنامه نگار جوانی که عینک ته استکانی آدم های بسیار نزدیک بین را به چشم دارد، وقتی مرد از کنارش رد می شود، برمی خیزد و با کاغذی زردرنگ که به دست گرفته به سوی دفتر سردبیر می رود، و آنجا اپامینوداس گونسالوس نشسته و هنوز به تماشای هر حرکت مرد بیگانه است که دارد از دفتر بیرون می رود.
«به دستور فرماندار ایالت باهیا، عالی جناب سینیور لوییس ویانا، یک گروهان از گردان نهم پیاده نظام به فرماندهی ستوان پیرس فریرا(۱۱) امروز سالوادور را ترک گفت. این گروهان ماموریت دارد کانودوس را از تسلط راهزنانی که اراضی آن جا را تصرف کرده اند بیرون آورد و رهبر راهزنان آنتونیو ملقب به مرشد را دستگیر کند.»
روزنامه نگار، ایستاده بر درگاه، این اعلامیه را بلندبلند می خواند. «صفحه اول یا توی روزنامه، قربان؟» سردبیر می گوید «بده زیر آگهی های ترحیم و مراسم نماز چاپش کنند». بعد به سمت خیابان اشاره می کند که مرد سیاه پوش در انتهای آن ناپدید شده «می دانی این یارو کی بود؟»
روزنامه نگار نزدیک بین جواب می دهد «گالیلئو گال(۱۲)، یک اسکاتلندی که دور باهیا راه افتاده و از مردم می خواهد بگذارند دست به کله شان بکشد.»

نظرات کاربران درباره کتاب جنگ آخر زمان

باید اعتراف کنم اوایلش خیلی برام گیج کننده بود ، نمی تونستم شخصیت ها رو شناسایی کنم، ولی هر چی رفتم جلوتر داستان برام جذاب تر شد، اینکه بتونی وقایع مشترک رو از زبان و فهم چند شخصیت متفاوت توضیح بدی بدون تردید کار هنرمندانه ای هست، اینکه داستان بر اساس یک حقیقت تاریخی نوشته شده هم برای من خیلی جالب بود. من فکر می کنم نویسنده خیلی خوب تونسته حقایق یک حکومت ایدیولوژی محور رو نشون بده و همچنین اشتباهات روشنفکرها در برخورد با این نوع حکومت ها. اون قدیس و افرادی که بهش ایمان داشتند و آرزوشون برای رسیدن به بهشت، خیلی برام آشنا هستند انگار یه جایی توی تاریخ خودمون مشابهشون رو دیدم.
در 2 سال پیش توسط مریم باقری
اینکه نویسنده ای بتواند خواننده را با اشتیاق در تمام 900 صفحه ی کتاب به دنبال خود بکشاند، حرفی است و اینکه بتواند در طول داستان با "راوی دانای کل خنثی"، بارها و بارها عقیده ی مخاطب را در مورد شخصیت ها و اتفاقات داستان تغییر بدهد و به سمتی که خودش میخواهد بکشد، بحثی دیگر.و باز هم، اینکه خواننده بتواند خیلی ساده و حتی گاهی به صورت ناخودآگاه، تمام لحظات رمان را در ذهن خود تجسم کند باز هم بحثی دیگر!و خب اعتراف میکنم که بارگاس در این رمان توانایی هر سه کار را داشته...
در 5 سال پیش توسط kam...kar
محشره...به عقیده ی خیلی ها بهترین کتاب یوساست...من فقط مطمئنم قطورترینشونه
در 6 سال پیش توسط Par...ati
جداً هنر روایت یوسا می تونه انقدر یک واقعه تاریخی رو جذاب و گیرا بکنه تصاویر بسیار بجا و پرداختی استادانه که خواننده را در تمام مدت رها نمی کنن
در 6 سال پیش توسط C&A...
شاهكار بود.
در 7 سال پیش توسط م...ی
من کتاب دختری از پرو رو خوندم از یوسا واقعا قشنگ بود
در 2 سال پیش توسط زهرا صادقیان
بی نظیر عالی عالی از هر لحاظ.
در 8 سال پیش توسط Bar...n54
اگر اوایل کتاب سختتون بود درکش نا امید نشید چون از یه جایی به بعد همه چی مثل پازل حل میشه و از اونجا به بعد داستان خیلی جذاب میشه و اینکه این داستان از یک واقعیت موجود تاریخی هست خیلی بیشتر جذاب میشه
در 1 سال پیش توسط kal...i89
کاش قهرمان فروتن رو هم اضافه کنید
در 10 ماه پیش توسط نگار قلندر
یکی از تاثیرگذارترین کتابهای عمرم بود. به یک معنا برای ما ایرانیان هم آشنایی قدیم و جدید است. رشدنیافتگی مادی و فکری، فقر، تعصب مذهبی، فهم ایدئولوژیک از مقولات انسانی و فرهنگی، نظامی‌گری و فقدان گفتگو، در قالب داستانی بسیار گیرا گرد هم آمده‌اند تا ما را متوجه روند تکراری بدبختی‌های بشر کنند. ترجمه نیز خوب است.
در 4 هفته پیش توسط زهرا گلشن