وقتی من در گیرودار آن دروغ بزرگ بودم، چیزی که مرا بیشتر از هر چیز مأیوس میکرد طرح بود. چون داستانی را که من نوشته بودم طرح نداشت. داستان کوتاه و رمانهای نویسندهها را میخواندم و از خود میپرسیدم چگونه نویسندهها آنها را نوشتهاند؟ چگونه آنها همۀ مصالح این داستانهای بزرگ را به دست آوردهاند؟ آن دروغ بزرگ میگفت این چیزها در کلۀ آنها بوده است و وقتی آنها دست به قلم بردهاند، به طور خودجوش روی کاغذ آمده است.
من هم این راه را امتحان کردم. سعی کردم کاری کنم که طرح رمان، به طور خودجوش، روی کاغذ بیاید. اما آنچه روی کاغذ میآمد افتضاح بود. حاصل کار نه طرح بود و نه داستان.