شده تا به حال احساس سرگشتگی کنید؟
شده حس کنید کس دیگری هستید، یک غریبه و دارید به سبک او زندگی میکنید و این حس دائمی و آزاردهنده رهایتان نکند تا یک روز صبح که بیدار میشوید دیگر خودتان را در آیینه نشناسید؟
کسی که در عمرتان هرگز او را ندیدهاید و فقط وقتی جوانتر بودید، دلتان میخواسته مثل او باشید. یک نفر که الان حتی دوست ندارید در فیسبوک یا نظایر آن دوستتان باشد...
کسی که در یک مهمانی با انواع و اقسام روشهای پیچیده از دستش فرار کردهاید و اگر هم نتوانستید بعد از سی ثانیه گفتگو به او گفتهاید: «از دیدنتان خوشوقت شدم، امیدوارم بهتان خوش بگذرد!»
با اینهمه اما، از بیرون زندگی خوب و بیدغدغهای دارید. طوری که همکاران، دوستان و مشتریهایتان حسرت زندگیتان را میخورند. یعنی تمام آنهایی که شما را درست نمیشناسند و روابطتان در حد سلام و علیک است و پاسخ «خوبم، مرسی!»
با گذشت زمان هم شما در تظاهر کردن استاد میشوید...
ولی این نقش بازی کردن، مدام خستهکنندهتر میشود و شما را از پای میاندازد...