مرا چه مناسبت به همنشینی اهل سیاست؟ مرا چه مجال و رمق جست و جو در روزگار آنها که بیحد از ما دور ایستادهاند؟ من نه زیرکی این طایفه را دارم و نه بلدی ایشان را و نه ذرهای اشتیاقی به داشتن آن خلق و خوی را. رخت من و ایشان هرگز بر یک بند نبوده و نخواهد افتاد. من یک نویسنده و مترجم ادبیام. آثار پیشترم این را میگوید و هیچ میل آن نداشتم در آن گنجه اثری از جنسی دیگر بنشیند که از ناهمراهی بخت عاقبت نشست. جهان من رمان است و قصه و خیال و نمایشنامه و اعیان آن اقلیمها. از شکسپیر و سعدی و امیلی دیکنسون بگیرید؛ از بیهقی، تا همینگوی و یوجین اونیل و ادوارد آلبی و تا احمد محمود. من کجا، آقای جو بایدن کجا؟!
آن روز که ناشر محترم از سر مهر به اصرار گفتند که مایلم این کتاب به قلم تو به زبان مادریمان برگردد، مثقالی رغبت هم در من نبود اما به حرمت آن دوستی و آن تجربهی گوارا که از کار قبل با همین ناشر برایم مانده بود و یا لابد برای دستمزدش، پذیرفتم. روز نخست که قلم و کاغذم را پیش چشمم گذاشتم تا راه را قدم اول بگذارم، گمان میبردم برای واژه به واژهی این کتاب جهانی از رنج در انتظارم ایستاده اما ناباورانه اینگونه نشد. از همان قدمهای اول، یا به یک نشانی دقیقتر، از همان واژهی اول که زندگی بود(The Life) بیشتر تشنهی خواندنش و دانستنش شدم. کاش آقای بایدن روزی بداند که در آن سال که همسر و فرزندش را در آن سانحهی اتومبیل از دست داد و بر بالین فرزند سر تا پا فرو رفته در گچش در کنار تخت بیمارستان، به باقی زندگی آوار شده بر سرش میاندیشید، اشک یک مترجم ایرانی که همان لحظه را روایت میکرد برای او جاری شد اما خوب که فکر میکنم بهتر آن است که اصلاً نداند که اهل قدرت را با این عوالم هیچ همآغوشی نیست و آن دانستن دانهای هم بر اعتبار آن اشک نمیافزاید.