Loading

چند لحظه ...
کتاب بادبادک باز

کتاب بادبادک باز نوشته خالد حسینی

نسخه الکترونیک کتاب بادبادک باز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق اپلیکیشن رایگان فیدیبو در دسترس است. همین حالا دانلود کنید

معرفی کامل کتاب بادبادک باز را رایگان بشنوید

با کد تخفیف hifidibo این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۲۴۰ تومان ارزان‌تر بخرید!

نقد و بررسی کتاب بادبادک باز

بادبادکباز شاهکار ادبیات افغانستان در صدسال گذشته!

این رمان شما را با یک نویسنده افغانستانی آشنا می کند که دغدغههایش در نوشتههایش کاملاً مشخص است. خالد حسینی نویسندهای است که با نگارش کتاب توانسته صدای مردم افغان را به گوش جهان برساند. در ادامه با ما همراه باشید تا در مورد کتابی که در دنیا سر و صدای زیادی کرده بیشتر صحبت کنیم.

 

درباره کتاب بادبادک باز

این کتاب روایتی از دسامبر 2001 تا مارس 2001 را به مخاطب نشان میدهد. در تمام قسمت های کتاب با روایتی صمیمی و دوستانه مواجه خواهیم بود و مخاطب به سرعت میتوان با برخی قسمت های کتاب همزاد پنداری کند. در ابتدای داستان، امیر شخصیت اصلی داستان که از یک خانواده مرفه و پولدار است از خاطرات 12 سالگیاش میگوید و صحبت کردن او در مورد گذشته ای که راه خود را با چنگ و دندان باز میکند مخاطب را برای شنیدن داستانی که شاید به همین سادگی نتوان از آن عبور کرد آماده می‌کند.

این داستان چهره غمگین کشور افغانستان را در زمان سقوطش نشان می‌دهد. زمانی که سیاست افعانستان با تحولات عجیبی رو به رو میشود و زندگی مردم را به طور کل تغییر میدهد. داستان در عین حال که چهره مردم را در این تغییرات سیاسی نشان می دهد بیشتر متمرکز بر زندگی دو دوست به نامهای امیر و حسن است که در عین حال که با هم بزرگ شده اند و حتی از یک پستان شیر خورده اند تفاوت های چشمگیری در سبک زندگی دارند. امیر از خانواده ای ارباب زاده و پولدار و حسن از خانواده ای رنج کشیده و کم توان به عنوان خدمتکار در خانه امیر و خانوادهاش مشغول است. حکایت دوستی حسن و امیر به خوبی می تواند اختلاف طبقاتی در افغانستان را برای مخاطب به تصویر بکشد، اما این تمام داستان نیست؛ چرا که هدف این رمان 400 صفحهای تنها به این دوستی خلاصه نمی‌شود.

 

جملاتی از کتاب بادبادک باز، تصویر سازی های ناب نویسنده

در خلاصه کتاب می توان از جملات خالد حسینی در برخی قسمت های داستان یاد کرد. برخی قسمت های داستان، خواب و بیداری را در هم یکی می کند و مخاطب نمی تواند تفاوت آن دو را به تنهایی تشخیص دهد. چرا که تصویری که خالد حسینی از افغانستان نشان داده به  خودیه خود شبیه یک خواب است تا بیداری!

پیرمردی پای دیواری کاه گلی می نشیند، چشم های نا بینایش مثل نقره مذابی است که ته دو کاسه گود مانده است. پیرمرد فالگیر که روی چوبدستی قوز کرده، دست پینه بسته اش را به گونه های گود افتاده خود می کشد. فنجان ها جلوی ما هستند. حسن سکه ای کف دست چغرش می اندازد. من هم مال خودم را می اندازم. فالگیر پیر زمزمه می کند:«بسم الله الرحمن الرحیم» اول دست حسن را می گیرد. ناخن شاخی اش را در کف دست او به حرکت در می آورد. هی می چرخاند و می چرخاند. بعد همان انگشت را به صورت حسن می برد و همین طور که آهسته رد انحنای گونه ها و و طرح گوش ها را می گیرد، صدای خشک  و خش داری می آورد. قسمت کبره بسته انگشت هایش را به چشم های حسن می کشد. درست همان جا از حرکت می ایستد. لفتش می دهد یکهو قیافه پیرمرد حالی می شود. من و حسن با هم نگاهی رد و بدل می کنیم. پیر مرد دست حسن را می گیرد و سکه را کف دستش می گذارد. رو می کند به من می گوید: تو در چه حالی جوانک؟ از آن طرف دیوار بانگ خروسی می آید. پیرمرد دستش را می آورد جلو و من دستم را عقب می کشم.

توی کولاک گم شدم! باد زوزه می کشد پوره های سرد برف را توی چشم هایم می پاشد. در میان سرما و بوران پاهایم به سختی جلو می رود. سعی می کنم با فریاد زدن به دنبال کمک باشم اما باد فریادهای مرا قورت می دهد و صدایم به کسی نمی رسد. احساس می کنم بین سفیدی برف گم شده ام و دیگر راه نجاتی ندارم این حس با صدای نعره باد در گوشم به کابوسی که به زودی اتفاق می افتد تبدیل می شود.  باد حتی رد پاهایم را پاک می کند و حالا مانند شبحی شده ام که هیچ ردپایی از خود جای نگذاشته است. دوباره فریاد می زنم محکم تر از دفعه قبل اما این بار امید هم مانند ردپایم پاک می شود. یکدفعه صدای ضعیفی به گوشم آشنا می آید. دستم را سپر چشم هایم می کنم و به هر دردسری شده سعی می کنم بنشینم، نگاه می کنم کم کم رنگ ها برایم مشخص می شود و دستی به رویم دراز می شود کف آن دست بریدگی های عمیقی دارد و خون از رگ هایش به روی برف ها سرازیر می شود. آن دست را محکم می گیرم و بلند می شوم. ناگهان دیگر برفی در کار نیست و من در در یک سرزمین سبز رنگ ایستاده ام در سرزمینی که از برف و سرما خبری نیست! آسمان پر است از بادبادک های رنگی که در روشنایی آفتاب می درخشند.

زندگی قبلی تو و زندگی قبلی من! من هم توی همان حیاط بازی کردم سهراب. توی همان خانه زندگی کردم. ولی همه چمن ها از بین رفته و یک جیپ غریبه توی حیاط خانه مان پارک شده که روغنش همه جای آسفالت را کثیف کرده! زندگی قبلی ما رفت سهراب، و همه آدم هایی که در آن خانه بودند یا مرده اند و یا دارند می میرند. حالا فقط من مانده ام و تو. من و تو!

 

خالد حسینی، پیام رسان صدای مردم افغانستان در جهان!

خالد حسینی نویسنده جوان افغانستانی است که در سال های گذشته و با نگارش دو رمان جذاب «بادبادک باز» و «هزار خورشید تابان» توانسته خود را در گروه بهترین نویسنده های محبوب در قرن به مخاطبان بشناسد. شاید یکی از دلایل موفقیت داستان های خالد حسینی این باشد که او تمام رمان های خود را به زبان انگلیسی می نویسد و همین نکته در بهتر دیده شدن آثارش اهمیت به سزایی دارد؛ اما این نکته در کنار جذابیت داستان و قلم خوب این نویسنده می تواند ترکیب کاملی برای شهرت کتاب هایش یه حساب بیاید.

جالب است بدانید این کتاب موفق نخستین کتاب نویسنده محسوب می شود که در سال 2003 منتشر شد و پس از انتشار به عنوان سومین اثر پر فروش در کتاب فروشی های آمریکا و اروپا خوش درخشید. همین مسئله موجب شد تا این داستان به 48 زبان ترجمه شود و صدای نویسنده کشور افغانستان به گوش مردم بیشتری از جهان برسد.

موفقیت چشم گیر این کتاب موجب شد تا کارگردانی آمریکایی به نام مارک فورستر برای ساختن فیلم بادبادک باز دست به کار شود. این فیلم در سال 2007 میلادی اکران شد و توانست به خوبی کتابش بین مخاطبان دیده شود.

 

سایر آثار خالد حسینی از 2003 تا 2013 میلادی

مردم دنیا خالد حسینی را با کتاب شاهکار بادبادک باز می شناسند، اما بد نیست در مورد دیگر آثار این نویسنده بیشتر بدانیم. «هزار خورشید تابان» نام دومین رمان موفق خالد حسینی است که در سال 2007 منتشر شد و توانست تا سه هفته عنوان پر فروش ترین کتاب در آمریکا رابه نام خود تمام کند. خالد حسینی این کتاب را به دو فرزندش و تمام زنان افغانستانی تقدیم کرده. داستان این کتاب در مورد دو زن به نام های مریم و لیلاست که برای مدتی مجبور هستند با هم زندگی کنند و در طول داستان اتفاقات مختلفی را پشت سر می گذارند.

«کوهستان به طنین آمد» نام جدید ترین و آخرین داستانهای خالد حسینی است که در سال 2013 منتشر شد. گفتنی است این رمان کمی با دیگر آثار این نویسنده متفاوت است و مخاطب با خواندن این رمان با چهره دیگری از قلم خالد حسینی مواجه می شود.

 

نقد کتاب بادبادک باز، کتابی که زود تمام میشود!

کتاب بادبادک باز از جمله معدود کتاب هایی است که علی رغم مشهور نبودن نام نویسنده، توانسته به خوبی صدای خود را به گوش ملل مختلف برساند. نویسنده های مختلفی از سراسر جهان نظرات و نقدهایی به این کتاب داشتند که بیشتر این نقدها مثبت به نظر می رسد. برای مثال ایزابل آلنده نویسنده و روزنامه نگار آمریکایی درباره رمان بادبادک باز می گوید:

این داستان از جنس آن داستان های فراموش نشدنی است که تا سال ها با شما خواهد ماند. این رمان استثنایی تمام درون مایه های مهم ادبیات و زندگی را در بر می گیرد: «عشق، افتخار، گناه، ترس، رستگاری. داستان بادبادک باز برایم چنان تأثیر گذار بود که تا مدت ها هر چیزی که بعد از آن می خواندم بی روح به نظر می رسید.»

همچنین گیسل تو در نقد داستان خالد حسینی این چنین نوشته است که: «خالد حسینی در نگارش نخستین رمان خود به موفقیت چشم گیری رسیده است که تنها تعداد انگشت شماری از نویسندگان معاصر به آن دست پیدا کرده اند، در این کتاب نویسنده علاوه بر روایت داستانی آموزنده و دوستانه از نا به سامانی های روزگار افغانستان نوشته و با تصویر سازی این آشفتگی ها توانسته شخصیت های پویا و تاثیر برانگیزی را در ذهن مخاطب بیافریند.»

از نظر گیسل تو تنها ایرادی که می توان به این کتاب گرفت این است که زود تمام می شود.

 

بهترین ترجمه کتاب بادبادک باز

دو اثر معروف خالد حسینی یعنی همان بادبادک باز و هزار خورشید تابان به فارسی ترجمه شده و مردم می توانند هر کدام از این کتاب ها را با بهترین ترجمه در اختیار داشته باشند. اما با توجه به اینکه ترجمه های مختلفی از این کتاب در بازار موجود است، مخاطب حق دارد بهترین ترجمه را در اختیار داشته باشد. اما سؤال مهم این است که بهترین ترجمه کتاب بادبادک باز کدام است؟

خوشبختانه انتشارات نیلوفر و مروارید دو ترجمۀ برجسته و روان را از این کتاب در کتاب فروشی ها ارائه کرده اند و مردم می توانند هر کدام از این دو ترجمه را تهیه کنند و از خواندن ترجمه ای روان و سلیس لذت ببرند.

مهدی غبرایی مترجم کاردرستی است که با ترجمه بادبادک باز به زبان فارسی به مردم این امکان را داد تا بتوانند این رمان جهانی را بخوانند. همچنین زیبا گنجی و پریسا سلیمان نژاد نیز ترجمه دیگری از این کتاب را توسط انتشارات مروارید منتشر کردهاند.

مشخصات کتاب بادبادک باز

  • ناشر نشر نیلوفر
  • تاریخ نشر ۱۳۸۵/۱۰/۱۵
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.36 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۶۸ صفحه
  • شابک

نظرات کاربران درباره کتاب بادبادک باز

سال 1391 زمانی که معلم ریاضی حق التدریس یه دبیرستان خصوصی شده بودم یه دانش اموز افغان هم سر کلاس داشتم ..هرازگاهی به بهونه های مختلف بحث رو به ادبیات میکشوندم و از رمان و شعر برای بچه ها میگفتم .. برام خیلی عجیب بود که بچه های کلاس هیچ علاقه ای به ادبیات نشون نمیدادن و گاهی حتی با دید تمسخر هم به قضیه نگاه میکردن.. روزها میگذشت و زمان زیادی به پایان سال تحصیلی باقی نمونده بود.. یک روز بعد از پایان کلاس دیدم علی محصل افغان , اومد کنار میز من و تووی دستش یه دفترچه داشت و تووی چشاش دیدم که چندبار انگار میخواست حرفی بزنه اما سکوت کرد.. کمی صبر کردم و بعد از چند لحظه سر صحبت رو باز کردم.. لبخند زد و با لهجه افغانی خاصش گفت "اقا من یه داستان نوشتم ".و سکوت کرد.. گفتم خیلی عالیه.. پرسیدم. کتاب هم میخونی? گفت اقا بله..گفتم چی میخونی? جواب داد مارک تواین و جان اشتاین بک و ژول ورن.. گفتم چی مینویسی ..جواب داد یه رمان نوشتم درباره یه پسر سیزده ساله افغان که به ایران مهاجرت کرده. دفترچه رو از علی گرفتم و تووی یک هفته خوندم. داستان غمگین بود. یک هفته بعد دوباره بعد از کلاس با هم صحبت کردیم. علی من رو دعوت کرد که شبها به خونه شون برم و کتاب بخونیم. خب خیلی از این پیشنهاد خوشحال شدم و استقبال کردم. شب کتاب بادبادک باز رو برداشتم و رفتم . وارد خونه که شدم دیدم یه خونه با دیوارهای کاهگلی که هیچ اتاقی نداره بجز یه پذیرایی که وسطش یه سفره انداخته بودن و هشت نه تا بچه کوچیک داشتن غذا می خوردن. پدر علی که از لباسهاش مشخص بود یه کارگر ساختمونی هست با گرمی خاصی از من استقبال کرد. من تشکر کردم و با علی رفتیم به سمت انباری کوچیکی که گوشه حیاط بود و علی از اون یه جایی برای تنها بودنش درست کرده بود.. علی کتاب رو از من گرفت و با شعف خاصی مشغول خوندن شد.. تقریبا یک هفته هر شب این جریان تکرار می شد و ما نیمی از بادبادک باز رو خونده بودیم. علی لابلای صفحه های کتاب برام از افغانستان میگفت از این که چطور بیست نفر با یه سواری وارد ایران شدن ازینکه چطور بچه های کلاس اون رو بخاطر لهجه افغانی مسخره میکنن از این که عصرها بعد از مدرسه مجبوره تووی کارگاه اجر پزی کار کنه. از اینکه پدرش مجبورش میکنه که تابستون تووی سیزده سالگی ازدواج کنه.. بعد علی ادامه داد دلش میخواد نویسنده بشه و جایزه نوبل بگیره. توی اون انباری کوچیک دیدم که شاهنامه و خیام و حافظ و مولوی هم داره.. میگفت حافظ رو از بر داره و خیام رو هم.. و من توی اون نگاهش یه پسر شریف رو می دیدم که خیلی از زمان و محیط خودش جلوتر رفته بود. علی گفت چون توی مدارس دولتی نامنویسی افغانها ممنوعه مجبور شده توی یه دبیرستان خصوصی درس بخونه و حالا خودش و مادرش برای تامین این هزینه مجبورن کار کنن.. هفته بعد که باز سر کلاس رفتم علی رو ندیدم. وقتی پرسیدم بچه ها گفتن که چون پدرش کارت نداشته گرفتنش و همشون رو فرستادن افغانستان. اونقدر ناراحت شدم که دیگه سمت بادبادک باز نرفتم. حتی دیدن کتاب تووی شهرکتابا غمگینم میکرد.. تا اینکه بهار امسال بعد از سه سال پیامی از علی تووی وایبر رسید که روز معلم رو تبریک گفته بود.. نوشته بود با دختری که دوستش داره ازدواج کرده و یک دختر دوماهه داره. نوشته بود حالا در یه کتابفروشی توی کابل کار میکنه و توی این سه سال هزارتا کتاب خونده.نوشته بود ما اینجا تووی کابل اینترنت نسل چهارم داریم. براش نوشتم قراره نسل چهارم بزودی به ایران هم برسه! با رسیدن پیام علی باز تونستم به بادبادک باز نزدیک بشم .کتاب خوبی بود.. مخصوصا برای من یاداور غربت مهاجرای خسته و ناسازگاری روزگار...
در ۴ سال پیش توسط ... ( | )
یک شاهکار به معنای واقعی کلمه؛ احساس درد و سوزش از پرپر شدن یک سرزمین و غم و نکبتی که دامن مردمان بی‌گناه رو میگیره به بهترین شکلی روایت میکنه
در ۳ سال پیش توسط محمد حافظ حکمی ( | )
باید بخونیدش تا بفهمید چقدر زیباست. از دستش ندید
در ۳ سال پیش توسط ali...had ( | )
کتابی عالی و پر از احساس، که باعث شد من در مورد مردم و کشور همسایه‌ام بیشتر بدونم و بیشتر از قبل بهشون احترام بگذارم.
در ۳ سال پیش توسط نجمه فیروزی ( | )
خالد حسینی واقعا قلم شیرینی داره این کتابش هم مثل هزار خورشید تابان اش کپه ی غم بود لعنت بر جنگ و جهالت... آزادی و خوشبختی حق همه ی ملت هاست
در ۲ سال پیش توسط Tala ( | )
  • ۱
  • ۲
  • ۳
  • ۴
  • ۵
  • ..
  • ۱۹
  • ۲۰
  • بعدی ›
  • آخرین ››