فیدیبو نماینده قانونی نشر نیلوفر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بادبادک باز

کتاب بادبادک باز

نسخه الکترونیک کتاب بادبادک باز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب بادبادک باز

داستانی پرکشش و سرشار از حادثه درباره افغانستان آسیب دیده از تحجر طالبان. رمان «بادبادک باز» که پس از جنگ امریکا و طالبان نوشته و منتشر شد، نگاهی دیگر به افغانستان و ادبیات این کشور را به دنبال داشت. رمان از کودکی تا بزرگسالی یک کودک افغان را بازگو می کند که بواسطه خشونت طالبان آسیب های جسمی و روانی عدیده ای می بیند و در کوران حوادثی که پیاپی برای او نسل او رخ می دهد، چاره ای جز فرار از کشور نمی بیند.

ادامه...
  • ناشر نشر نیلوفر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.36 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۶۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بادبادک باز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

در حال بارگذاری...

نظرات کاربران درباره کتاب بادبادک باز

سال 1391 زمانی که معلم ریاضی حق التدریس یه دبیرستان خصوصی شده بودم یه دانش اموز افغان هم سر کلاس داشتم ..هرازگاهی به بهونه های مختلف بحث رو به ادبیات میکشوندم و از رمان و شعر برای بچه ها میگفتم .. برام خیلی عجیب بود که بچه های کلاس هیچ علاقه ای به ادبیات نشون نمیدادن و گاهی حتی با دید تمسخر هم به قضیه نگاه میکردن.. روزها میگذشت و زمان زیادی به پایان سال تحصیلی باقی نمونده بود.. یک روز بعد از پایان کلاس دیدم علی محصل افغان , اومد کنار میز من و تووی دستش یه دفترچه داشت و تووی چشاش دیدم که چندبار انگار میخواست حرفی بزنه اما سکوت کرد.. کمی صبر کردم و بعد از چند لحظه سر صحبت رو باز کردم.. لبخند زد و با لهجه افغانی خاصش گفت "اقا من یه داستان نوشتم ".و سکوت کرد.. گفتم خیلی عالیه.. پرسیدم. کتاب هم میخونی? گفت اقا بله..گفتم چی میخونی? جواب داد مارک تواین و جان اشتاین بک و ژول ورن.. گفتم چی مینویسی ..جواب داد یه رمان نوشتم درباره یه پسر سیزده ساله افغان که به ایران مهاجرت کرده. دفترچه رو از علی گرفتم و تووی یک هفته خوندم. داستان غمگین بود. یک هفته بعد دوباره بعد از کلاس با هم صحبت کردیم. علی من رو دعوت کرد که شبها به خونه شون برم و کتاب بخونیم. خب خیلی از این پیشنهاد خوشحال شدم و استقبال کردم. شب کتاب بادبادک باز رو برداشتم و رفتم . وارد خونه که شدم دیدم یه خونه با دیوارهای کاهگلی که هیچ اتاقی نداره بجز یه پذیرایی که وسطش یه سفره انداخته بودن و هشت نه تا بچه کوچیک داشتن غذا می خوردن. پدر علی که از لباسهاش مشخص بود یه کارگر ساختمونی هست با گرمی خاصی از من استقبال کرد. من تشکر کردم و با علی رفتیم به سمت انباری کوچیکی که گوشه حیاط بود و علی از اون یه جایی برای تنها بودنش درست کرده بود.. علی کتاب رو از من گرفت و با شعف خاصی مشغول خوندن شد.. تقریبا یک هفته هر شب این جریان تکرار می شد و ما نیمی از بادبادک باز رو خونده بودیم. علی لابلای صفحه های کتاب برام از افغانستان میگفت از این که چطور بیست نفر با یه سواری وارد ایران شدن ازینکه چطور بچه های کلاس اون رو بخاطر لهجه افغانی مسخره میکنن از این که عصرها بعد از مدرسه مجبوره تووی کارگاه اجر پزی کار کنه. از اینکه پدرش مجبورش میکنه که تابستون تووی سیزده سالگی ازدواج کنه.. بعد علی ادامه داد دلش میخواد نویسنده بشه و جایزه نوبل بگیره. توی اون انباری کوچیک دیدم که شاهنامه و خیام و حافظ و مولوی هم داره.. میگفت حافظ رو از بر داره و خیام رو هم.. و من توی اون نگاهش یه پسر شریف رو می دیدم که خیلی از زمان و محیط خودش جلوتر رفته بود. علی گفت چون توی مدارس دولتی نامنویسی افغانها ممنوعه مجبور شده توی یه دبیرستان خصوصی درس بخونه و حالا خودش و مادرش برای تامین این هزینه مجبورن کار کنن.. هفته بعد که باز سر کلاس رفتم علی رو ندیدم. وقتی پرسیدم بچه ها گفتن که چون پدرش کارت نداشته گرفتنش و همشون رو فرستادن افغانستان. اونقدر ناراحت شدم که دیگه سمت بادبادک باز نرفتم. حتی دیدن کتاب تووی شهرکتابا غمگینم میکرد.. تا اینکه بهار امسال بعد از سه سال پیامی از علی تووی وایبر رسید که روز معلم رو تبریک گفته بود.. نوشته بود با دختری که دوستش داره ازدواج کرده و یک دختر دوماهه داره. نوشته بود حالا در یه کتابفروشی توی کابل کار میکنه و توی این سه سال هزارتا کتاب خونده.نوشته بود ما اینجا تووی کابل اینترنت نسل چهارم داریم. براش نوشتم قراره نسل چهارم بزودی به ایران هم برسه! با رسیدن پیام علی باز تونستم به بادبادک باز نزدیک بشم .کتاب خوبی بود.. مخصوصا برای من یاداور غربت مهاجرای خسته و ناسازگاری روزگار...
در 4 سال پیش توسط Far...had
یک شاهکار به معنای واقعی کلمه؛ احساس درد و سوزش از پرپر شدن یک سرزمین و غم و نکبتی که دامن مردمان بی‌گناه رو میگیره به بهترین شکلی روایت میکنه
در 3 سال پیش توسط محمد حافظ حکمی
باید بخونیدش تا بفهمید چقدر زیباست. از دستش ندید
در 3 سال پیش توسط ali...had
کتابی عالی و پر از احساس، که باعث شد من در مورد مردم و کشور همسایه‌ام بیشتر بدونم و بیشتر از قبل بهشون احترام بگذارم.
در 3 سال پیش توسط نجمه فیروزی
اخ اخ بخونید ک بهترینه ... بهترین... بادبادک باز ... فیلمشم عالیه ...از این کتاب و قلم زیبا و دلنشینه خالد حسینی نگزرید
در 3 سال پیش توسط shi...i00
این کتاب رو حدود ۷ سال پیش خوندم و هنوز هم گاهی اوقات قسمت هایی از اون به ذهنم میاد داستان گرچه در افعانستان میگذره ولی ارزش هایی که معرفی میکنه...برای همه ی مردم دنیا مهمه
در 2 سال پیش توسط سپیده آبادپور
خیلی زیباست حتما بخونید دوستان.
در 3 سال پیش توسط nak...i74
کتاب عالی و جذاب بود قصه پردازی خیلی خوبی داشت در عین حال که غم انگیز بود چون واقعیت جامعه افغانستان رو به نمایش گذاشت تاسف بار هم بود
در 1 سال پیش توسط bahar b
ﺧﻴﻠﻲ ﺧﻴﻠﻲ ﻛﺘﺎﺏ ﻗﺸﻨﮕﻴﻪ,ﺗﻮﺻﻴﻪ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﺑﺨﻮﻧﻴﺪ
در 3 سال پیش توسط az4...e_h
کتاب شما رو با خودش به افغانستان میبره. ...دوست نداری کتاب رو زمین بذاری
در 1 سال پیش توسط حمیدرضا رسول زاده