فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب پسر ایرانی
سرگذشت واقعی داریوش سوم و اسکندر

نسخه الکترونیک کتاب پسر ایرانی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب پسر ایرانی


ظهور اسکندر کبیر و پیروزی‌هایش‌ یکی‌ از رویدادهای‌ بزرگ‌ تاریخ‌ جهان‌ است‌. چگونه‌ جوانی‌ از ناحیة‌ کوچکی‌ در شمال‌ یونان‌، با لشکری‌ نسبتاً کم‌، به‌ راه‌ می‌افتد و بخش‌ پهناوری‌ از دنیای‌ متمدن‌ روزگار خود را می‌گیرد، چرا ایران‌ بدان‌ عظمت‌ آن‌قدر سهل‌ و ساده‌ به‌ چنگ‌ او می‌افتد؟ رمانِ تاریخی‌ پسر ایرانی‌ با نثری‌ شیوا و دلنشین‌ زندگی‌ و سرگذشت‌ واقعی‌ اسکندر و نبردهای‌ او را به‌ زیبایی‌ در برابر دیدگان‌ خواننده‌ به‌ تصویر می‌کشد.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 4.51 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۵۹ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب پسر ایرانی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


اسکندرنامه راستین

پیشگفتار مترجم

ظهور اسکندر و پیروزی هایش یکی از رویدادهای بزرگ تاریخ جهان است. چگونه جوانی از ناحیه کوچکی در شمال یونان، با لشکری نسبتا کم، به راه می افتد و بخش پهناوری از دنیای متمدن روزگار خود را می گیرد؛ چرا ایران بدان عظمت آن قدر سهل و ساده به چنگ او می افتد؟ البته شکست ایران علل زیادی داشت که یکی از آن ها به طور قطع تشریفات زاید و زیان آوری است که دامنگیر داریوش سوم، شاهنشاه ایران، بوده است؛ تشریفاتی که طبیعت سلطنت اجرای آن ها را اقتضا می کند، اما عاقبت همین تشریفات یکی از عوامل درهم شکستن اورنگ شاهی می شود و کسی را که بر روی آن جا خوش کرده، سرنگون می سازد.
مجله هیستوریا(۱)، چاپ فرانسه، در شماره ۵۰۹، مورخ مه ۱۹۸۹ (اردیبهشت ۱۳۶۸) مقاله ای را به شرح کثرت عده خدمتگزاران دست دوم کاخ ورسای تخصیص داده و آن را چنین آغاز کرده است:
فکر می کنید شمار خدمه دست دوم کاخ ورسای چقدر بوده؟... در سال ۱۷۲۲، پس از بازگشت دربار به کاخ مذکور، ناربون(۲)، کمیسر پلیس از جمعیت شهر ورسای صورتی تهیه کرده که نسبتا دقیق است و ارزش آماری دارد. در این صورت، شماره خدمتگزاران کاخ ۴۲۵۰ تن است. درست پنجاه سال بعد، یعنی در ۱۷۷۲، ناشری به نام بله زو(۳) صورتی منتشر ساخته که در ۱۶۵ صفحه با حروف ریز چاپ شده است. به موجب این صورت تعداد نوکران کاخ، از سرپیشخدمت شاه گرفته تا کم ترین پادوها که زغال و هیزم برای بخاری ها می آورده اند، در عهد لوئی شانزدهم از مرز پنج هزار گذشته و تا انقلاب فرانسه نزدیک به شش هزار رسیده است.
این عده عبارت بوده اند از افراد گارد نگهبان، گارد جنگلبان، دربان، پاسبان، کاخدار، سرایدار، قرقچی، شیپورچی، جارچی، کالسکه چی، گاریچی، شکارچی، میرشکار، سگبان، مهتران، کارگران اصطبل، باغبانان، باربران، رفتگران، پادوهای قسمت های مختلف، تعمیرکاران، نجاران، آهنگران، خیاطان، آرایشگران، آشپزان، شاگرد آشپزان، سفره چینان، ناظران، ماموران خرید، هیزم شکنان، سوخت رسانان، نامه رسانان، دبیران، حسابداران، دفترداران، آموزگاران خصوصی، اتاقداران، ظرفداران، انبارداران، شرابداران، شربتداران، آبداران، جامه داران، ندیمان، دلقکان، رقاصان، خوانندگان، نوازندگان، مربیان اسب، مربیان سگ و صاحبان هزار و یک شغل دیگر...
همه این گروه انبوه زن و مرد، از صبح تا غروب در کاخ ورسای پرسه می زده اند که فقط به شاه و شهبانو و چند شاهزاده و شاهزاده خانم خدمت کنند.
مثلاً وقتی شهبانو می خواست به شکار برود، گذشته از میرشکار و شکاربان و سگبان و شکارچیان، عده دیگری نیز موظف بودند که او را همراهی کنند. یک نفر به عنوان شرابدار مخصوص در میان آن عده بود که وقتی شهبانو هوس شراب می کرد، تنها او می بایست به حضور برسد و یک گیلاس شراب تقدیم کند. گاهی این مردک از صبح تا غروب، در نخجیرگاه دنبال آن گروه انبوه می رفت و شهبانو اصلاً چنین هوسی نمی کرد.
همین طور وقتی ملکه در اقامتگاه خود به سر می برد، اگر تشنه می شد، تنها ندیمه ویژه او می بایست آب به دست او بدهد و در غیبت او، نخستین خانم اتاقدار ملکه به انجام این وظیفه می پرداخت. اگر تصادفا او هم نبود، شهبانو از نوشیدن آب صرفنظر می کرد و تشنه می ماند (شاید از این جهت که به کس دیگری اعتماد نداشت و می ترسید آبی به دستش بدهند که مسموم باشد.)
یک بار ماری آنتوانت متوجه شد که زیر تختخوابش مقداری خاک نشسته؛ این موضوع را به نوکر خویش گوشزد کرد. نوکر مودبانه پاسخ داد که گردگیری وظیفه او نیست و کار پیشخدمت دیگری است.
ظاهرا به بهانه حفظ نظم و باطنا به علت این که هر کسی برای شغل خویش ارزش و اهمیتی قائل بود، هیچ یک از خدمتگزاران حق نداشت که در کار خدمتگزار دیگر دخالت کند. مثلاً افراد گارد سلطنتی هیچ کاری به کار دربانان نداشتند. این عدم دخالت باعث شده بود که غالبا افراد یک دسته، افراد دسته دیگر را نمی شناختند و همین موضوع باعث سوءاستفاده هایی می شد. دزدان به آسانی خود را در میان کارکنان کاخ یا درباریان داخل می کردند و وارد کاخ می شدند و دستبرد می زدند. این دستبردها گاهی دله دزدی بود و گاهی به دزدی های کلان می رسید. مثلاً یک بار الماس بزرگی متعلق به ماری ادلائید دوساووآ(۴)، همسر دوک دوبور گونی(۵) ربوده شد و تحقیق در این باره نیز، مثل تحقیق در باره سایر دزدی ها، به جایی نرسید.
ماموران خرید چند دسته بودند و هر دسته ای خریداری نوعی از اجناس یا ارزاق را بر عهده داشت. گروهی قند و شکر و شیرینی می خریدند، عده ای قماش و عده ای بنشن تهیه می کردند. خلاصه گروهی نانخر، برخی گوشتخر، جمعی سبزیخر و جمعی شرابخر بودند. همه این ها هم آنچه می خریدند با دربار سه برابر حساب می کردند. مثلاً نوشیدنی مورد علاقه لوئی شانزدهم و ماری آنتوانت شامپانی بود. در سال ۱۷۸۵ از بابت همین یک قلم مبلغ هشت هزار و پانصد و بیست و هفت لیره حساب بالا آورده بودند.
هر کسی از هر راهی که می توانست، ناخنک می زد و کش می رفت. علت این نادرستی، ناچیزی حقوق آنان و علت ناچیزی حقوق هم این بود که اغلبشان کار زیاد نداشتند. کار در کاخ ورسای از ۶ صبح آغاز می شد و در ۱۱ شب پایان می یافت. بسیاری از اشخاص در تمام این مدت هفده ساعته هیچ کاری انجام نمی دادند.
در شهر ورسای به علت هجوم کسانی که می خواستند خود را به دربار نزدیک کنند و ازدیاد جمعیت، همچنین به سبب خریدهای زیادی که دربار می کرد، نرخ ارزاق به سرعت بالا رفته و قیمت نان و گوشت و سبزی و حبوبات از پاریس هم گران تر شده بود. از این رو عده ای که در داخل کاخ ورسای کار می کردند ولی خانواده ایشان در بیرون کاخ سکونت داشتند ناچار بودند که فکری هم برای مبارزه با گرانی و سیر کردن شکم زن و فرزند خود بکنند. بدین جهت گذشته از رشوه گرفتن و نظارت خوردن تدبیر دیگری نیز اندیشیده بودند. در محل سکونتی که در کاخ داشتند به پرورش مرغ و جوجه و خرگوش و غیره می پرداختند تا جایی که میان باغ ها خوک می چرید و کثافت می کرد. آخر رئیس انتظامات با صدور حکمی پرورش هر نوع حیوان را در کاخ ممنوع ساخت.
لوئی شانزدهم به فکر افتاد که دور و بر این تشکیلات مسخره و عریض و طویل تشریفاتی را درز بگیرد و از تعداد کارکنان کاخ بکاهد. ولی دست به روی هر کس که می گذاشتند و می خواستند از کار برکنارش کنند معلوم می شد که پولی داده و شغل خویش را خریده است. خود را مالک آن شغل می داند و به خود حق می دهد که آن شغل را به پسر خویش واگذارد یا برای سایر افراد خانواده خود به ارث نهد. ناچار مشاغل برخی را بازخرید کردند. برخی دیگر بازنشسته شدند. این عده، که اغلب پیشخدمت های جزء بودند یا کارهای کارگری کوچکی داشتند، با سرمایه های ناچیز خویش در روستاهای پیرامون ورسای کلبه نشین شدند و خود را از افسران ارشد بازنشسته گارد سلطنتی خواندند و با این لاف و گزاف ها به کلاشی پرداختند.
سرانجام در تاریخ ششم اکتبر ۱۷۸۹ دربار تحت فشار ملت قرار گرفت و مجبور شد که از ورسای به پاریس انتقال یابد.
عده ای از کارکنان، برای نگهداری کاخ، در همان جا ماندند. لوئی شانزدهم به لاتور دوپن(۶)، وزیر جنگ، گفت: «بکوشید تا ورسای بیچاره مرا حفظ کنید!» مدیر کل امور کاخداری بر آن شد که همه ساختمان ها را به وضعی خوب نگه دارد؛ و این کار را تا سقوط سلطنت ادامه داد. در نتیجه تصمیم او قسمتی از خدمه ورسای مثل سرایداران و باغبانان و نیمی از رفتگران و امثال آن ها، همچنان که گفته شد، به کار خویش در کاخ ادامه دادند. سایر خدمتکاران که گروهی انبوه بودند، همراه شاه و ملکه به کاخ تویلری(۷) منتقل شدند. عده ای هم در گارد جنگلبانی یا گارد ملی ورسای ماندند.
نویسنده مقاله فوق، محض خالی نبودن عریضه، در پایان می نویسد: درست است که نوکران کاخ زیاد بودند و به امتیازات خود بیش از اندازه دلبستگی داشتند، ولی همان قدر هم در نگهداری کاخی که چشم اروپا را خیره کرده بود می کوشیدند.
مقاله فوق که من مختصری از آن را در این جا نقل کردم نشان می دهد که چنان تشریفاتی اگر یک دهمش مفید و ضروری باشد، نه دهمش مضر و غیرضروری است. یکی از ویژگی های تشریفات درباری چاپلوس پروری است. هیچ کس نیست که در معرض تملق قرار گیرد و رفته رفته مغرور و خودبین و گمراه نشود. تملق مانند زهر است. کسی که ادعا می کند در برابر تملق از راه به در نمی رود مثل کسی است که می گوید من زهر می خورم اما نمی میرم! چاپلوسان گرداگرد شخص اول مملکت، دیواری به استواری دیواری آهنین می کشند که او را از حال مردم بی خبر نگه می دارد. جلوی دید او را می گیرد و نمی گذارد که دوست را از دشمن و خادم را از خائن تشخیص دهد.
معروف است که به ماری آنتوانت گفتند: مردم نان گیرشان نمی آید. گفت: چه اهمیتی دارد؟ بروند شیرینی بخورند.
او شوخی نکرده و جدی گفته است. خانم واقعا از حال مردم بی خبر بوده و بی خبری عاقبت سر او و شوهرش را به زیر تیغه گیوتین برده است.
داریوش سوم، شاهنشاه هخامنشی، نیز هنگامی با اسکندر درگیری پیدا کرد که همین بدبختی را داشت و گرفتار آداب و رسوم و تشریفات دست و پاگیر بود. هنگام لشکرکشی برای جنگ با اسکندر، دربار و خانواده سلطنتی و پیشکاران و حاجبان و خواجگان حرمسرای خویش، همچنین زنان حرم خود، یعنی ملکه مادر و شهبانو و سایر شاهزاده خانم ها، و یک شاهزاده خردسال و ملازمان و آرایشگران و زنان جامه دار و سایر خدمه ایشان، همه را با خود در ایسوس به جبهه جنگ برده بود. معلوم نیست که می خواست به رزم برود یا به بزم! سایر بزرگان و سرداران وی نیز، به تقلید او، جمعی از زنان و معشوقه های خویش را همراه برده بودند چون می ترسیدند که جنگ مدتی به طول انجامد و نتوانند بی زن زندگی کنند. در نتیجه، هنگامی که داریوش از اسکندر شکست خورد و گردونه و اسلحه خود را گذاشت و تنها با اسب گریخت، سراپرده زرنگار وی با تمام اثاث ذیقیمت و اشیاء نفیس و صندوق جواهرات، که گنجینه ای گرانبها محسوب می شد، به چنگ اسکندر افتاد. از این گذشته، مادر هفتاد ساله و زن زیبا و دختر و سایر افراد خاندان حتی پسر شش ساله اش به اسارت دشمن درآمدند. ولی برخلاف رسم آن زمان، که هر فاتحی اسیران حریف مغلوب را نیز جزو غنایم جنگی می شمرد و آنان را میان سرداران و سپاهیان خویش تقسیم می کرد، اسکندر کسان خود را از تعرض به خانواده داریوش باز داشت. زنان خاندان شاهی را در سراپرده سلطنتی مخصوص خودشان جای داد و نگذاشت که هیچ گونه آسیبی به ایشان برسد. از این گذشته، خدمه آنان را نیز همچنان به خدمت ایشان مشغول داشت.
شبی یاران اسکندر در بزم شراب از زیبایی شهبانوی ایران یاد کرده و با اصرار از او خواسته بودند که تصمیم خود را در باره حرم شاه ایران تغییر دهد، ولی او با این که مانند همه مقدونیان شراب نوشیده بود، به خشم آمد و قدغن کرد که دیگر هیچ کس حق ندارد از شهبانو و سایر اسیران ایران در حضور وی نامی ببرد.
باری، اسکندر با آن اسیران مانند مهمان رفتار کرد و تا آن جا که می توانست وسایل رفاه و آسایش ایشان را فراهم آورد. حتی یک بار از ایشان پوزش خواست. چند کلاف نخ یا پشم و وسیله بافندگی برای ایشان فرستاده بود. خانم های نازپرورده این را نوعی توهین پنداشتند و رنجیده خاطر شدند چون بافندگی را کار بردگان می دانستند. اسکندر که از این موضوع آگاهی یافت به عذرخواهی پرداخت و گفت: «چون در مقدونیه مادر و خواهر خودم هم از این گونه سرگرمی ها دارند و بافندگی بهترین مشغولیات زنان خانواده های شاهان و اشراف است، خیال کردم شما هم از این کار خوشتان می آید و خواستم سرگرمی داشته باشید.»
نوبت دیگر، وقتی اسکندر و دوستش، هفستیون، پهلو به پهلوی یکدیگر به حضور ملکه مادر رسیدند، به دشواری می شد آن دو را از یکدیگر تشخیص داد. چون دوست اسکندر اندکی بلندبالاتر و خوش سیماتر بود، مادر داریوش او را با اسکندر اشتباه کرد و در برابرش تعظیم نمود. وقتی به اشتباه خود پی برد، مضطرب شد و از نو، در برابر اسکندر به سجده افتاد. ولی او خانم را با دست خود گرفت و از زمین بلند کرد و به یونانی سخنی گفت که مترجم وی آن را چنین ترجمه کرد: «مادر جان، اهمیتی ندارد، شما زیاد هم دور نرفته اید، چون این دوست من هم یک اسکندر است.»
هنگامی که زن داریوش درگذشت، اسکندر یک روز عزای عمومی اعلام کرد و خود نیز به نشانه سوگواری از خوردن غذا امتناع ورزید.
راجع به مهر و محبت اسکندر در باره خانواده داریوش عموم مورخان متفق القولند و صحت این موضوع تردیدپذیر نیست. رفتار جوانمردانه اسکندر نیز در همه تواریخ مورد ستایش واقع شده است.
هوشیاری و عشق به دانش اندوزی و دلیری و جاه طلبی چهار صفت بارز اسکندر به شمار می رفت و این چهار صفت را از کودکی بارها نشان داده بود. حرص شدیدی به جهانگیری داشت. بر پدر خود فیلیپ، که به فتوحات خویش می بالید، رشک می برد. یک بار گفت: «می ترسم تا وقتی که به سن رشد برسم، پدرم هیچ کشور دیگری باقی نگذاشته باشد که من فتح کنم.»
فیلیپ هوش فرزند خود و دانش دوستی اش را در نظر گرفت و ارسطو را به تعلیم و تربیت وی گماشت. شاید برخی از صفات و اخلاق حسنه و جوانمردی هایی که گاهگاه از او دیده می شد، نتیجه تعلیمات ارسطو بود. خائن را سخت کیفر و خادم را خوب پاداش می داد. به مذاهب ملل مغلوب احترام می گذاشت؛ به پرستشگاه های آنان می رفت و همانند ایشان آیین پرستش را به جای می آورد. داریوش دوم (اوخوس) وقتی مصر را گرفت، همه معابد مصریان را لجن مال و ملوث کرد و مراسم مذهبی ایشان را منسوخ نمود؛ ولی اسکندر از همان آغاز ورود به مصر با تجدید آن مراسم چنان محبوبیتی کسب کرد که مردم او را با آغوش باز پذیرفتند و به او لقب فرعون و مقام الوهیت دادند.
در این جا منظور طرفداری از اسکندر نیست. وحشیگری و جنایاتی را هم که او در موارد مختلف مرتکب شد، نمی توان انکار کرد. منظور بیان این نکته است که او غیر از شجاعت صفات دیگری هم داشت که بدان فتوحات عظیم نائل آمد. بس نکته غیرحسن بباید که تا کسی مقبول طبع مردم صاحبنظر شود اگر اسکندر شجاع بود، داریوش سوم نیز از شجاعت بی بهره نبود. پیش از آن که کلاه خسروی بر سر بگذارد، در جنگ با کادوسیان، هنگامی که قهرمان غول آسای کادوسی برای نبرد تن به تن مبارز طلبید، هیچ کس یارای ستیز با او را نداشت. تنها داریوش بود که دلیرانه پیش رفت و با نیزه خویش حریف را بر زمین میخکوب کرد و کشت و همین پیروزی افتخارآمیز یکی از علل رسیدن او به مقام سلطنت شد. اما پس از آن که به سلطنت رسید، قیود مزاحم تشریفات سلطنتی مانند اختاپوس دست و بال او را بست، در صورتی که اسکندر، لااقل تا وقتی که ایران را گرفت، مقید به هیچ یک از آن قیود نبود. داریوش حتی هنگام حرکت به سوی میدان جنگ یک سلسله طولانی خدم و حشم همراه داشت که مانند سلسله زنجیر به پای او بند می زد و حرکت او را کند می کرد، ولی اسکندر این گرفتاری را نداشت. یکی از رموز موفقیت او سرعت حرکت او و سپاهیانش بود. مخصوصا هنگام تعقیب دشمن همه افراد لشکر را با خود نمی برد زیرا عده ای نمی توانستند با او همگامی کنند. پیاده نظام را بر جای می نهاد و از سواره نظام نیز فقط چند صد چابکسوار زبده را که در چالاکی و جنگاوری همانند خود وی بودند، همراه می برد. می دانست که گاهی شخص اگر دیر به مقصد برسد شاید هرگز به مقصود نرسد.
شخصی را که برای پیشخدمتی داریوش در نظر می گرفتند، تعلیم می دادند که وقتی به حضور شاه می رسد، چگونه خم شود، چطور تعظیم کند و چه جور به خاک بیفتد و زمین ببوسد. هنگامی که شاه شراب می طلبد، جام را چگونه پر کند و چه جور تقدیم کند. شب چگونه لباس روز را از تن شاه درآورد و لباس شب را به وی بپوشاند. مثلاً مربی به وی می گفت: «برای درآوردن کفش های شاه، روی دو زانو بر زمین بنشین، تنه ات را قدری عقب ببر و هر یک از پاهای او را به نوبه در دامن خود بگیر. همیشه اول از پای راست شروع کن...»
همین پیشخدمت، وقتی در جریان سرنوشت به خوابگاه اسکندر می رسد، به حیرت می افتد که چرا خوابگاه فاتح مقدونی به شکوهمندی و بزرگی خوابگاه داریوش نیست. چرا تختخواب او آن قدر ساده است و مانند تختخواب شاه ایران پایه و سقف و ستون سیمین و زرین ندارد؟ چرا تشریفاتی که برای باریابی به حضور داریوش رعایت می شد در این جا رعایت نمی شود؟ چرا گیر و دار حاجب و دربان در این درگاه نیست؟ (البته اسکندر کسی نبود که به فکر حفظ جان خود نباشد. نگهبانانی داشت، ولی عده ای معدود بودند نه به اندازه سپاه ده هزار نفری جاوید که گارد نگهبان سلطنتی داریوش را تشکیل می دادند.)
اسکندر از راه می رسد و قدری قدم می زند و بعد پشت میز تحریر کوچکی که گوشه خیمه است می نشیند و مشغول نوشتن نامه ای می شود. پیشخدمت تعجب می کند که آخر یعنی چه؟! این چه جور شاهی است که خود قلم و کاغذ به دست می گیرد و شخصا نامه می نویسد؟ چرا فرمان نمی دهد که رئیس دبیرخانه را احضار کنند؟ چرا منویات ملوکانه را به دبیر مخصوص خود دیکته نمی فرماید؟ هرگز دیده نشده بود که داریوش دست به نوشت افزار بزند.
در این هنگام مردی، بدون این که برای رسیدن به حضور اسکندر، احتیاج به دیدن نگهبان و حاجب داشته باشد، و از کسی اجازه بگیرد، چنان بی پروا وارد خیمه می شود که پیشخدمت گمان می برد او به قصد کشتن اسکندر، دزدانه بدان جا راه یافته است. تازه وارد، راست به پشت سر اسکندر می رود و دست روی شانه هایش می گذارد و از بالای شانه او چشم به نامه وی می دوزد که ببیند چه می نویسد. گاهگاهی نیز انگشتان خویش را میان موهای اسکندر فرو می برد و آن ها را چنان به هم می ریزد که گفتی، موهای بچه ای را به نوازش پریشان می کند.
اسکندر اسما یک سردار و رسما یک سرباز است. با افسران و سپاهیان خود سلوکی برادرانه دارد و آنان نیز با وی چنان همصحبت می شوند که برادری با برادری صحبت می کند. به خاطر همین طرز رفتار است که سپاهیانش همه دوستش دارند و در همه جا دستورهایش را به جان و دل اطاعت می کنند مخصوصا در میدان جنگ.
در مقابل او داریوش سوم، شاهنشاه ایران، به سردارانی متکی است که ظاهرا در برابرش زانو می زنند و به خاک می افتند و زمین می بوسند، ولی باطنا خیال سازش با اسکندر را در سر می پرورند. شعار ضمنی ایشان این است: «یار دارا بودن و دل با سکندر داشتن.»
در این میان ارته باذ تنها سرداری است که به شاه وفادار مانده. اما او هم اولاً چنان پیر و کهنسال است که به اندازه شور شاهدوستی و حرارت میهن پرستی خویش قدرت و توانایی ندارد؛ ثانیا او و سپاهیانش نسبت به لشکریان و سرداران منافق، در اقلیتند؛ ثالثا شاه به قدری ناامید شده که از زندگی دست شسته و تن به مرگ داده و دیگر گوشش به حرف کسی بدهکار نیست چون در جنگ با اسکندر پایداری نکرده و گریخته و می داند که ننگ گریز از جنگ برای وی آبرو و اعتباری باقی نگذاشته است.
پس از نخستین جنگ با اسکندر که منجر به شکست و فرار وی شد، به این فکر نیفتاده که درست به عیب کار پی ببرد و دست از هوی و هوس بردارد و خویش را از قید تشریفات آزاد سازد. در همین کتاب، یک جا به این عبارات برمی خوریم:
«دخترانی که شاه ایران از حرمسرای خود به میدان جنگ برده بود، سرآمد همه زیبارویان به شمار می رفتند و از دست رفتن ایشان زیان بزرگی برای وی محسوب می شد. ولی هنوز عده ای از آنان را در حرمسرا داشت. و اگرچه به تعداد روزهای سال زن زیبا در دستگاه او پیدا می شد، برخی از آنان دیگر روزگار جوانی خود را پشت سر گذاشته بودند و یک کار چرند که شاید فقط برازنده بربرهایی مانند یونانیان بود، این بود که زنان هر شب پیرامون بستر شاه رژه بروند تا یکی از آنان را برگزیند. از این گذشته، شاه اغلب به حرمسرا می رفت و دختران را از نظر می گذرانید و نام پنج، شش دختر را که از همه زیباتر می شمرد، از رئیس خواجگان می پرسید. بعد، همین که شب فرا می رسید، در پی یکی از آنان می فرستاد. گاهی همه را فرا می خواند که با رقص و ساز و آواز او را سرگرم کنند. وقتی کارشان تمام می شد، به یکی از ایشان اشاره می کرد که پیشش بماند...»
همچنین، هنگامی که داریوش از شوش روانه بابل می شود و قصد دارد که در آن حدود، برای دومین بار با اسکندر روبرو شود، نویسنده چنین می نویسد:
«با طلوع خورشید، من به سختی می توانستم باور کنم که لشکریان جنگجوی واقعی در بابل هستند و این اردوی انبوه که تا یک مایل در دو سوی راه به چشم می خورد، فقط جمعیت خانواده سلطنتی است.
«گارد نگهبانی شاه، سپاه ده هزار نفری جاویدان، که هرگز از شخص شاه جدا نمی شد، جاده اصلی را گرفته بود. بعد گروه انبوه خویشاوندان شاهی دیده می شدند. این خویشاوندی لقبی افتخاری بود، خویشاوندی خونی نبود. از آنان پانزده هزار تن در این سفر ما را همراهی می کردند. ده هزار نفرشان نیز قبلاً به بابل رفته بودند...
«وسائط نقلیه به نظر می رسید که تا چند مایل امتداد داشت. دوازده واگن بزرگ فقط اثاث مخصوص شاهنشاه، مانند سراپرده او، میز و صندلی او، جامه های او، ظروف او، دستشویی سفری او و متعلقات آن ها را حمل می کردند. واگن هایی نیز ویژه خواجگان و اموالشان بودند. همچنین واگن هایی نیز اختصاص به زنان و اموالشان داشتند. شاه گروهی از رفیقه های خویش، بیش از صد دختر، را با خود آورده بود. همراهی این گروه انبوه با خواجگان و اثاث مخصوصشان تازه آغاز کار محسوب می شد. بزرگان دربار که قبلاً به بابل نرفته بودند و می خواستند با این کاروان حرکت کنند، زنان و فرزندان و همه اهل حرم و همه باروبنه خویش را همراه آورده بودند. بعد واگن های حامل خواربار و مواد غذایی دیده می شدند زیرا چنان قافله بزرگی نمی توانست بی خوراک بماند.»
داریوش یک بار در ایسوس چنان از حمله اسکندر وحشتزده شده که یکباره نیروی پایداری خود را از دست داده و نه تنها لشکر، بلکه خانواده خود را نیز ترک گفته و نجات خود را بر حفظ همه کس و همه چیز ترجیح داده حتی بر حفظ غیرت و شرف. شرم از این کار و غصه شکست و وحشت از روبرو شدن مجدد با اسکندر روحیه او را ضعیف ساخته است. با چنین روحیه ای بار دوم در اربیل به جنگ می رود در حالی که به احتمال قوی عزمش سست است و امیدی به پیروزی ندارد؛ در صورتی که اسکندر، برعکس، هم از شور دلیری و شوق جهانگیری سرمست است و هم در نتیجه نخستین پیروزی دلگرم تر شده و با تهور بیش تر و عزم قوی تر با حریفی روبرو می شود که ضعیف است و هماورد اسکندر نیست. نتیجه معلوم است و شاید هر دو طرف، نتیجه را از پیش می دانسته اند.
دومین گریز روحیه داریوش را به کلی متزلزل می سازد و این تزلزل روحی به همه سربازان نیز سرایت می کند؛ زیرا همه به یک نفر، یعنی شاه، متکی هستند و از یک منبع نیرو می گیرند و آن منبع هم، مانند باطری خالی، دیگر نیروبخش نیست. لذا دسته دسته اردوگاه ها را ترک می کنند.
حتی در این جا نیز تشریفات دست بردار نیست. در برابر این سوال که چرا شاه شخصا به میان سربازان نمی رود تا آنان را با نطق خود تهییج کند، از همه طرف به سوال کننده می تازند که: این چه حرفی است؟ مگر عقل خود را از دست داده ای؟ اگر شاه شخصا با سربازان خود روبرو شود، دیگر چه اعتبار و شکوه و عظمتی برای تاج و تخت سلطنت باقی خواهد ماند؟
ـ پس چرا کوروش بزرگ شخصا به میان سربازان می رفت و برای آنان نطق می کرد؟
ـ آن دوره گذشته و گذشته دیگر برنمی گردد.
از افراد ده هزار نفری سپاه جاویدان نیز که گارد سلطنتی را تشکیل می دهند، اندکی باقی مانده اند که بر در سراپرده داریوش نگهبانی می کنند. ولی وقتی بسوس و نبرزن به سراغ داریوش می آیند، از آن چند نگهبان نیز خبری نیست و دو سردار منافق به آسانی می توانند شاه را دستگیر کنند و در یک گاری معمولی بیندازند و ببرند.

* * *

نویسنده این کتاب، خانم ماری رنولت(۸) در لندن به دنیا آمده است. پدرش در این شهر به کار پزشکی اشتغال داشت، ماری هنگامی که در دانشگاه اکسفورد به کسب دانش می پرداخت در نظر داشت که پس از فراغت از تحصیل، حرفه تدریس را در پیش گیرد. ولی بعد، با احساس ذوق ادبی تصمیم خود را تغییر داد و مصمم شد که به نویسندگی همت گمارد. بدین منظور بر آن شد که دامنه تجربیات و اطلاعات خویش را در باره زندگی افراد بشر گسترش دهد. لذا سه سال پرستاری کرد و نخستین داستان خود را زیر عنوان وعده عشق منتشر ساخت. سه داستان دیگر خود را در جنگ جهانی دوم که به خدمت در جبهه اشتغال داشت، طی اوقات مرخصی و استراحت خود نوشت که یکی از آن ها برنده جایزه شد. پس از جنگ به آفریقای جنوبی رفت و آن جا سکونت گزید. بعد در بسیاری از قسمت های آفریقا به سیر و سفر پرداخت. اما گردش مهم و مفصل او در سراسر شهرهای بزرگ و کوچک یونان و نواحی اطراف این کشور بود که مایه بخش بهترین آثار او گردید؛ آثاری مانند: آخرین جرعه شراب، شاه باید بمیرد، گاو نری از دریا، نقاب آپولو و آتش از آسمان، همچنین کتابی که ترجمه آن را اکنون در دست دارید.
او، با اینکه به شیوه ای روان و لحن طبیعی و بی تکلف طنزآمیز سخن می گوید، در سراسر این کتاب، افزون بر این که از حمله مستقیم به مقام داریوش و انتقاد صریح از دستگاه وی خودداری کرده، همه القاب احترام آمیزی را که در باره شاه به کار می رفته، همچنین تمامی رسوم نزاکت آمیز درباری را به زبان قلم آورده و ضمن شرح داستان تنها به ذکر وقایع اکتفا کرده است. جریان رویدادها طوری است که خود به خود خواننده را روشن می کند و سست پایگی دستگاهی را در دیده او نمودار می سازد که با همه شکوهمندی و زرق و برق و زیبایی، مانند یک خانه زیبای مقوایی به سرعت فرو می ریزد و به بیگانگان مجال می دهد که مدت دو قرن و نیم ایران را میدان تاخت و تاز کنند.
من، ضمن ترجمه این کتاب، کنجکاوانه رویدادهای تاریخی آن را با مندرجات معتبرترین تاریخ مستندی که از ایران باستان در دست داریم، یعنی تاریخ مشیرالدوله، تطبیق کردم و به این نتیجه رسیدم که نویسنده کتاب قبلاً منابع تاریخی دوره اسکندر را خوانده و بدین قصد قلم به کاغذ نهاده که صحت مطالب تاریخی داستان او مورد انکار و ایراد قرار نگیرد.
او در مقاله ای که راجع به مآخذ داستان خویش نوشته، اطمینان داده که همه رویدادهای داستان خود را از کتب مورخان معتبری مانند آریستوبول که همزمان با اسکندر بوده یا کورسیوس مورخ رومی که نزدیک به زمان وی می زیسته، یا خاطرات کسانی مانند برادر اسکندر، بطلمیوس، گرفته و آنچه آورده مورد تصدیق اکثر مورخان است. باگواس، راوی این داستان نیز بزرگزاده ای است که وجودش حقیقت تاریخی دارد. حدود ده یازده سال از عمرش می گذشته که پدرش را کشته و خود او را به اسارت برده و خواجه کرده و به بردگی گرفته اند. مدتی در خانه یک بازرگان خواجه حرمسرا بوده، بعد برحسب اتفاق به پیشخدمتی داریوش رسیده و پس از کشته شدن داریوش به خدمت اسکندر درآمده است.
در این که خانم رنولت در نوشتن این داستان حقایق تاریخی را رعایت کرده، همچنان که در بالا عرض شد، شکی نیست. ولی این را هم باید گفت که او نیز مانند اغلب مورخان اروپایی در باره فضایل اخلاقی اسکندر مبالغه کرده و برعکس، رذایل او را یا به کلی از قلم انداخته یا به نحوی ظاهرا معقول توجیه کرده است. هواداران اسکندر در نوشته های خود، درنده خویی وی را چنین توجیه می کنند که او وقتی به شهری می رسید، به اهالی پیشنهاد تسلیم می کرد، اگر تسلیم می شدند، آنان را نمی آزرد، مذاهبشان را محترم می شمرد و گاهی کمک هایی نیز به آنان می کرد. ولی اگر پس از رفتن وی شورش می کردند، برمی گشت و سخت به سرکوبی و قتل عام اهالی می پرداخت.
اسکندر، به هر علت که بوده، ستم هایی کرده که نادیده نمی توان انگاشت. آتش زدن تخت جمشید یکی از کوچک ترین ظلم های اوست. مشیرالدوله تحت عنوان «خصایل اسکندر و کارهای او» می نویسد: «... نمی توان به تحقیق معلوم کرد که جنگ های اسکندر برای بشر به چه قیمت تمام شده، ولی از یک جای روایت ریودور می توان حدس زد که ضایعات تقریبا چه بوده. زیرا مورخ مزبور می گوید... در یکی از شورش های سغد؛ اسکندر اهالی ولایت سغد را به عده ۱۲۰ هزار نفر از دم شمشیر گذراند. در هند هم موارد کشتارهای عمومی ذکر شده و هر دفعه مورخین او از هزاران یا ده ها هزار نفر سخن می رانند. اگر تلفات آن همه جنگ های بزرگ و کوچک اسکندر را به خاطر آوریم و کشتارهایی را که در شهرها مرتکب شد در نظر گیریم و قربانی هایی را که مقدونی ها و یونانی ها از گرسنگی و تشنگی و سرما و حرارت فوق العاده و آب و هوای بد و امراض و غیره می دادند با ضایعات آن ها در موقع عبور لشکر اسکندر از مکران و بلوچستان بر ارقام نابود شدگان جنگ ها و قتل و غارت ها بیفزاییم، روشن خواهد بود که فتوحات اسکندر برای بشر به ارزش کرورها نفوس تمام شده.»(۹)
اما گذشته از موارد مذکور، فتوحات اسکندر علاوه بر این که یک رویداد مهم و شگفت آور روزگار است، متضمن وقایع خواندنی یا شنیدنی شیرینی است. به همین جهت تاکنون چند اسکندرنامه نوشته شده که اغلب آن ها آمیخته با افسانه های اغراق آمیز ساختگی و باورنکردنی و مبتذل است. ولی این کتاب یک داستان تاریخی دلپذیر و در عین حال یک اسکندرنامه راستین است.
در پایان یادآور می شود که تلفظ نام های اشخاص تاریخی این کتاب با تلفظ اسامی تاریخ ایران باستان اندکی تفاوت دارد. مثلاً نام مازائیوس یا مازیوس، حاکم بابل، در آن تاریخ مازه، و نام آرتابازوس فرمانده سپاهیان ایران ارته باذ ذکر شده است. از این رو من نیز تلفظ تاریخ ایران باستان را برگزیدم چون هر نامی اولاً کوتاه تر، و خواندن و به خاطر سپردن آن آسان تر است و ثانیا آشنا به ذهن است مخصوصا به ذهن کسانی که تاریخ ایران باستان را قبلاً مطالعه فرموده اند.
ابوالقاسم حالت

نظرات کاربران درباره کتاب پسر ایرانی

کتابی فوق العاده با نثری روان و در قالب رمان که بخشهایی از فرهنگ و تاریخ یونان و ایران باستان را مطرح کرده است ، ارزش خرید داشت
در 1 ماه پیش توسط
مقداری گران می باشد متاسفانه 😔
در 2 ماه پیش توسط
خیلی قیمتا بالاست با این پول که آدم نسخه چاپیشو میخره انصاف داشته باشین
در 3 سال پیش توسط