فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب برزخ اما بهشت

کتاب برزخ اما بهشت

نسخه الکترونیک کتاب برزخ اما بهشت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب برزخ اما بهشت

چکیده ((برزخ اما بهشت)) تصویری از زندگی زنی است با روحی زخم خورده ،‌که پس ازپایان دادن به زندگی مشترک سراسر رنجبارش، به نزد خانواده اش باز می گردد تادرآن مامن مالوف ، آلالم گذشته اش را به فراموشب بسپارد. غافل ازاین که تنهایی زن، رنج مضا عفی است که برشمار زخم های روحش می افزاید...... بااین همه، این بار، روزگار جفاکار گویی برآن است تاآرامش ازدست رفته راباحضور عزیزانش به اوباز گرداند.....

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.55 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۸۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب برزخ اما بهشت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول

رعنا جان سلام...
رعنای خوبم سلام...
رعنای عزیزم...
نه، نه، فایده ندارد، نمی توانی بنویسی.
نمی توانستم. چند هفته بود که برای شروع کردن نامه داشتم فکر می کردم. نمی دانم، نمی دانستم چه بنویسم، چطور بنویسم، از کجا شروع کنم و از چه بگویم. حرفی برای زدن نداشتم. چیزی به ذهنم خطور نمی کرد، هیچ چیز! انگار مغزم داشت از کار می افتاد یا شاید هم افتاده بود...
نه از کار نیفتاده بود، برعکس یکرَوند داشت کار می کرد. مدام فکرهای جورواجوری که به هم هیچ ربطی نداشت از ذهنم می گذشت و توی سرم مثل آش شله قلمکار شده بود و آینده و گذشته و حال با هم غوطه می خوردند.
دیگر حتی لازم نبود به خودم زحمت بدهم که به چیزی فکر کنم، در حالی که به ظاهر از بیست و چهار ساعت، بیست ساعتش را خواب بودم، ولی در حقیقت فقط سه ـ چهار ساعت مغزم از کار می افتاد و واقعا می خوابیدم، بقیه ساعت ها با چشم های بسته مدام فکر می کردم، فکر می کردم و فکر...
نه، آن که داشت از کار می افتاد جسمم بود، چون همیشه خسته بودم، کار نکرده، بدون هیچ فعالیتی. مثل جنازه دائم دراز می کشیدم. خسته بودم، خسته خسته! یاد حرف های دکتر محمودی می افتادم که می گفت: «نباید به خودت افکار منفی تلقین کنی، به چیزهای مثبت فکر کن، به آینده که هنوز پیش رویت است، به جوانیت، زیبائیت، سلامتیت و...»
راستی دکتر بودن چقدر آسان است! روی صندلی بنشینی و در نهایت وقار و آرامش برای دیگران دادِ سخن بدهی و در مورد دردی که نه خودت چشیده ای، نه داری و نه می توانی مفهومش را بفهمی ساعت ها حرف بزنی!
کاش واقعا زندگی مثل فیلم های هندی بود؛ سر بزنگاه، با یک حرف یا یک معجزه یا تصمیم آنی، سریع همه چیز روبراه می شد و مشکلات حل.
دکتر محمودی که می گفت «نخواب! بیدار باش! به گذشته فکر نکن یا به چشم یک اشتباه یا تجربه به آن نگاه کن! در عوض به فردا فکر کن! فردایی که هنوز پیش روی توست...» حق داشت آن قدر مصمم و آسوده حرف بزند و برای من نسخه بپیچد، آخر او که در بیست و سه سالگی بیوه نشده بود! او که تمام نیرویش را برای حفظ چیزی که اصلاً ارزشش را نداشت بیهوده مصرف نکرده بود و از همه مهم تر این که «او زن نبود.»
برای همین، آن قدر خونسرد می گفت: «پا شو! تلاش کن! به زور خودت را مجبور کن که تحرک داشته باشی. از خونه بزن بیرون و...» ولی دیگر نمی توانست بگوید کجا برو و چه کار کن. از خانه می رفتم بیرون چه کار؟! به اطمینان درسی که نخوانده بودم و هنری که نداشتم می رفتم دنبال کار؟! یا با این اعصاب فرسوده و ذهن بیمار تازه می رفتم دنبال درس؟! دکتر محمودی می گفت: «اگه شده توی گوش خودت بزنی: ۱. صبح زود از جات بلند شو، ۲. دوش بگیر، ۳. مرتب روبروی آینه بایست و با انرژی و با صدای بلند بگو این منم...»
ناخودآگاه چشم هایم نیمه باز شد و به ساعت کنار تخت نگاه کردم، ساعت یک و نیم بعدازظهر بود. فکر کردم حالا باز طبق معمول پایم را روی اولین پله که بگذارم صدای غُرغُر عمه و لُغُزهایش می رود هوا که «بَه بَه چه عجب! چرا صبح کله سحر پا شدی؟!» یا می گوید: «این همه می ری دکتر، نمی شه یه قرص برای کم خوابی بگیری؟!» و... با خودم گفتم: «عیبی ندارد بگذار بگوید، او عادت کرده به نیش زدن و من هم به نشنیدن!»
دستور اول دکتر که خودبخود کشکش ساییده شد، دومی را هم که حالش را نداشتم، می ماند سومی؛ با زحمت و به زور از جایم بلند شدم. استخوان هایم با هر تکانی که می خوردم صدا می داد، خنده دار بود. تنم از بس خوابیده بودم خُرد شده بود.
روبروی آینه ایستادم که لااقل دستور سوم را اجرا کنم و با انرژی خودم را به خودم معرفی کنم، ولی باز از این که با صدای بلند این کار را بکنم طفره می رفتم. توی دلم گفتم:
«این منم ماهنوش یزدان ستا، بیست و چهار سالمه...» مکث کردم، برعکس گفته دکتر محمودی، نمی توانستم فکر کنم یا بگویم که هنوز جوانم و اول راه و فرداهای قشنگ در انتظارم است! بی اختیار به چهره ام دقیق شدم. چهره ای که دیگر طراوت چهره یک دختر جوان با آرزوهای قشنگ را نداشت. چهره زنی بود با قد ۱۷۰ سانتیمتر، موهای بلند مشکی و درهم ریخته که نمی دانستم چند روز است برس نخورده، و چشم های سبزِ تیره غم گرفته که دیگر اصلاً برق شیطنت و سرزندگی نداشت، ابروهایی که با اخم به هم پیوند خورده بود و لب هایی که مدام به حالت عصبی و بی اختیار به دندان می گزیدم. باز فکر کردم، اگر این که می گویند هر گذشته خاص یک آینده خاص را برای آدم به وجود می آورد درست باشد، پس من چطور می توانم فکر کنم که گذشته ام فقط یک تجربه بوده نه یک شکست، نه یک فاجعه؟! چطور نباید فکر کنم که در عرض چهار ـ پنج سال، تمام آرزوهایم پایمال شده و از بین رفته، که در بهترین سال های عمرم، بیش ترین تلخی های زندگی را تجربه کرده ام؟! چطور فراموش کنم که به دنبال همه ازدست داده هایم، بچه ام را هم... . گلویم سوخت، لبم را محکم تر به دندان گزیدم و حس کردم چشم هایم می سوزد؛ این اواخر قلب و چشمم را با هم می سوزاند ولی اشکی در کار نبود، مدت ها بود که نبود.
از خیر سومین توصیه هم گذشتم، موهایم را بی حوصله جمع کردم، مثل همیشه یک پیراهن و شلوار جین به تن کشیدم و از اتاق بیرون آمدم. به محض این که در را باز کردم، صدای هیاهوی همیشگی خانه مان توی گوشم پیچید، خانه ای که از بچگی یاد نداشتم، رنگ سکوت به خودش دیده باشد.
تا وقتی بچه بودیم خود ما و حالا، هر روز یکی یا چند تا از خواهرها یا دخترخاله هایم همراه بچه هایشان. از همان بچگی همیشه فکر می کردم اگر عمو با خاله یا پدر خودم با مادرم ازدواج نکرده بود، خانه ما چقدر محیطش فرق می کرد؟!
توی خانه ای که ده تا بچه باشد و نُه تای آن ها هم دخترهای جیغ جیغو باشند، چطور می شود انتظار داشت وضع از این بهتر باشد؟! تازه وقتی بچه بودیم همیشه مهمان هم داشتیم، بعد که بزرگ تر شدیم، همیشه یا حرف خواستگاری بود یا عروسی و خرید و جهاز و... و... حالا هم که این حرف ها تمام شده بود، باز همیشه یا یکی می خواست برود عروسی یا خرید، یا بچه اش مریض بود یا اصلاً هیچ کدام، آمده بودند این جا مهمانی!
خانه مان را هیچ وقت خانه واقعی نمی دانستم، همیشه مثل هتلی شلوغ بود که هر کسی پیِ کار خودش بود، ولی با این همه، این خانه شلوغ را، این خانه ای را که زمانی می خواستم از آن فرار کنم و به خیال خودم دنبال خانه ای کوچک و پر از آرامش بودم، حالا با همه نابسامانی هایش، عاشقانه دوست داشتم، چون دیگر قدرش را می دانستم، حتی از عمه مهتاج هم دیگر متنفر نبودم!
از پله ها سرازیر که می شدم، نگاهم به مهشید افتاد، طبق معمول خرید کرده و تازه از بیرون رسیده بود و مثل همیشه صورت گرد و تپُلش بشاش و خندان بود. سنّش از من بزرگ تر بود، اما قدّش نه، از من خیلی کوتاه تر بود؛ تقریبا تا سرشانه من، و برخلاف همه ما، هیکلی گرد و چاق داشت و زبانی شوخ و حاضر جواب. انگار مهشید از همه چیز تنها جنبه های طنز آن را می دید و چون همان طور هم با زبان طنز و شوخ همه حرف هایش را می گفت، هر جا که بود با خودش یک دنیا شلوغی و خنده و سر و صدا می برد. فکر کردم اگر بچه هم داشته باشد با داشتن شوهری مهربان و دلسوز که عاشقانه زن تپلش را دوست دارد، هیچ چیز کم نخواهد داشت.
نگاه مهشید که به من افتاد، مثل همیشه چشم هایش برقی از شیطنت زد و گفت:
«خواهر جان، وقت کردی یه خورده بخواب!» صدایش را پایین آورد و ادامه داد: «من مونده م اگه عمه توی این خونه نبود، تو کی از خواب بلند می شدی؟!»
خسته و آهسته سلام کردم و فکر کردم چقدر دوستش دارم. او تنها کسی بود که هنوز مثل گذشته و معمولی با من رفتار می کرد نه با ملاحظه و طوری که انگار با آدمی مریض طرف است! البته به غیر از عمه که هیچ وقت ملاحظه ای در کارش نبود، خصوصا در مورد من!
همراه مهشید وارد آشپزخانه شدم. آشپزخانه به آن بزرگی آن قدر به هم ریخته بود که آدم باید چند دقیقه صبر می کرد تا سر در بیاورد چی به چی است!
ماهرخ خواهرم و لعیا و رویا دخترخاله هایم در حال چیدن میز ناهار بودند و بچه هایشان طبق معمول داشتند از در و دیوار بالا می رفتند. مادر و خاله مشغول غذا کشیدن بودند. عمه، مثل همیشه، در حالی که همه را زیر نظر داشت مشغول غُرغُر کردن بود و توی این شلوغی، بانو خانم داشت سعی می کرد یک جوری به آشپزخانه سر و سامان بدهد.
توی خانه ما آشپزخانه در حقیقت اتاق نشیمن هم بود و در طول روز بیش تر وقتِ همه توی این قسمت می گذشت. برای همین بی چاره بانو خانم (که دیگر کسی به چشم خدمتکار بهش نگاه نمی کرد و یکی از اعضای خانواده به حساب می آمد) دائم آشپزخانه را مرتب می کرد و الحمدلله هیچ وقت هم موفق نمی شد!
سلامِ آرام من توی هیاهویی که مهشید به راه انداخته بود گم شد. مثل حراجی فروش های کنار خیابان، خریدهایش را یکی یکی از توی کیسه بیرون می آورد و با سر و صدا نشان می داد. همه حواسشان به او بود، غیر از عمه که نگاه تیزش، صاف مرا نشانه گرفته بود:
«اِ، علیک سلام! ساعت خواب! خسته نباشی!»
مادر با شنیدن صدای عمه به سرعت رو برگرداند و در حالی که صدایش پر از محبت و چشم هایش به نظرم سرشار از التماس به عمه بود، با خوشرویی سلام کرد:
«سلام مادر! چه به موقع پا شدی، ناهار حاضره.»
نگاهش کردم، به صورتی نگریستم که با گذشت سال ها هنوز پوستی شفاف و زنده و شاداب داشت و مثل مرمر سفید بود. با وجود چین و شکن های ریزی که اطراف چشم ها و دور لب هایش پیدا شده بود هنوز اولین چیزی که در نگاه اول آدم را مجذوب می کرد، سفیدی و زیبایی پوست او بود و بعد چشم های درشت و روشنش که همیشه با آرامش نگاه می کرد.
با خودم می گفتم، کاش اخلاق من هم شبیه مادرم بود، خونسرد، آرام و صبور. ولی بدبختانه من درست مثل پدرم هستم، بی قرار و کم طاقت.
در گذشته سرشار از شیطنت بودم و حالا کاملاً عصبی ام. بعد فکر کردم اگر مادرم این خلق و خو را نداشت، اصلاً نمی توانست با پدرم زندگی کند و از آن مهم تر، عمه را تحمل کند!
ولی در طول سال ها به خاطر همین نرمش و صبوری بود که عشق پدرم نسبت به او چندین برابر شده و عمه هم تقریبا از رو رفته بود و زیاد سر به سر مادرم نمی گذاشت.
سنگینی نگاه عمه باز مرا متوجه او کرد و در دلم از نگاهش که نشان می داد آماده پرخاش است خنده ام گرفت. از زمانی که یادم بود این لجبازی و جنگ خاموش بین من و عمه ادامه داشت، او چشم نداشت مرا ببیند و من او را. خودم هم نمی دانم چه باعث شد که من و عمه این طور در برابر هم جبهه بگیریم. شاید امر و نهی های بیش از حد عمه و دخالت هایش، برای من که ذاتی مثلِ خودِ عمه رام نشدنی و یاغی داشتم، قابل قبول نبود و شاید هم بدجنسی هایی که از او دیده بودم، مرا بیش تر از او دور می کرد.
صدای مهشید باز مرا به زمان حال آورد. در حالی که با وضعی خنده دار و پر سر و صدا خریدهایش را از دست بچه ها می قاپید، رو به من فریادزنان گفت:
«راستی ماهنوش یه لباس دیدم ماه! تو رو خدا بیا بریم برای عروسی مهرنوش بخر!...»
همیشه این همه اشتیاق او برای خرید، برایم مایه تعجب بود، مخصوصا در مورد لباس. درست مثل آدم گرسنه ای که دهانش از دیدن غذایی اشتهاآور آب افتاده باشد، چنان با هیجان و شوق حرف می زد که مرا بیش تر یاد لواشک و تمر هندی می انداخت تا لباس. به جای من لعیا پرسید: «اگه ماهه چرا خودت نخریدی؟!»
غش غش خندید و گفت: «آخه ماهش یه خورده قد بلنده! کتش برای من پالتوست!» همه با خنده از ته دلش خندیدند، ولی من با تمام سعی ای که کردم نتوانستم غیر از لبخندی محو به لب بیاورم. داشتم همان طور آرام نگاهش می کردم که گفت:
«اوه، انگار گفتم تو لباس رو بدوز، بابا تو فقط بیا بپوش خواهر من، دیگه این که عزا نداره.» صدای زنگِ در حواس همه را پرت کرد و مادر و خاله با عجله از جا پریدند.
«نکنه مهرنوش همراه شوهرش باشه؟! زود باشین این جا رو جمع و جور کنید!»
مهشید خونسرد گفت: «همراه هر کی می خواد باشه، من دارم از گشنگی می میرم.»
و حریصانه به خوردن ادامه داد. عمه با ابروهایی بالا کشیده و لحنی معترض گفت: «وا خدا مرگم بده، زشته، خوبیت نداره، پسره بیاد توی این بازار شام؟!»
مهشید بی خیال و با دهان پُر گفت: «اگه داماد این خونه س باید به این وضع عادت کنه، کدوم وقت خونه ما شانزه لیزه بوده؟! تا ما یادمونه این جا همین بازار شام بوده!»
عمه با غیظ و اعتراض گفت: «وا؟!»
مهشید باز در کمال آرامش گفت: «والله!» بحث آن ها را آمدن مهرنوش پایان داد. از آن جا که از وضع خانه خبر داشت، مثل همیشه موقر و آرام وارد شد و گفت: «هول نشین، محسن رفت.»
مهشید قهقهه زنان گفت: «آخ خدا عمرت بده خواهر، من که آن قدر هول شده بودم یادم رفت ماست و خیار هم داریم!» و به ظرف ماست حمله ور شد.
بی اختیار باز فکر کردم چقدر ما پنج تا خواهر با هم فرق داریم. واقعا هر کدام یک ساز می زدیم، انگار نه انگار که از یک رگ و ریشه و پدر و مادریم. من آن قدر که با رعنا، دخترخاله ام، احساسِ شباهت و نزدیکی می کردم با خواهرهای خودم مانوس نبودم. همان طور که مهتاب و ماهرخ، خواهرهای بزرگ ترم با لعیا و رویا، دخترخاله هایم، خیلی نزدیک بودند. این هم یکی از خاصیت های غیرعادی زندگی ما بود که رابطه خواهری به مفهومی که من بین دیگران می دیدم برای ما وجود نداشت. زندگی ما آن قدر شلوغ و پلوغ بود که حساب هیچ چیز تویش صاف و پوست کنده نبود، چه برسد به احساس های ما نسبت به هم. مثلاً تکلیف حسام یا به قول عمه «امیرحسام خان» که تنها پسر خانواده و نور چشم عمه و عزیز دُردانه همه، حتی پدر و مادر خودم بود، از نظر احساسی، هیچ وقت لااقل برای من روشن نشد. بچه که بودم بیش تر باهاش احساس دشمنی داشتم و غریبگی و سر ناسازگاری. بزرگ تر که شدیم مدام به خودم می قبولاندم که باید این تنها پسرخاله یا پسرعمویم را دوست داشته باشم، که به دلیل سرکشی و باقیمانده حس دشمنی قدیمی که به او داشتم (مخصوصا به دلیل محبت های بی نهایت عمه به او) به سختی موفق شدم که حسی هر چند ضعیف به او به عنوان خویشاوند پیدا کنم.
ولی حالا، مخصوصا در سال های اخیر، احساسم به او کاملاً فرق کرده بود. مثل همان احساسی که تنها به رعنا داشتم نه به خواهرهای خودم. نمی دانم، شاید به خاطر همین درهم برهمی ها بود که همیشه فکر می کردم بچه هایی که خانه های کوچک دارند و خواهر و برادرهای کم، خوشبختند و زندگی سرشار از آرامشی دارند که توی سرشان غوغا نیست و از همه مهم تر توی قلبشان، و حساب هر کسی مشخص و معلوم است... برخلاف زندگی ما...
«ماهنوش، مادر، ساعت چهار وقت دکتر داری ها؟!...»

نظرات کاربران درباره کتاب برزخ اما بهشت

برای یک بار خوندن خوبه.
در 1 هفته پیش توسط
نخوندمش اما نظراتو که مرور کردم میشه فهمید چطوری هست درکل من اصلا رمان ایرانی نمیخونم اکثرشون وقت و هزینه ادمو تلف میکنن
در 4 ماه پیش توسط
یکی از زیباترین رمان هایی که خوندم... فقط حیف که این نویسنده خوش قلم، کم نویسندگی می کنند و گویا فقط دوتا کتاب دارند😥 کاش بیشتر کتاب می نوشتند....
در 6 ماه پیش توسط
یک چرت بی معنی
در 6 ماه پیش توسط
کتاب خوب و تاثیرگذاریه
در 7 ماه پیش توسط