سهشنبه صبح، پیش از رفتن به مدرسه که از پلهها پایین میآمد، مرد غریبهای را در اتاق نشیمن دید. همین دیشب از سفری طولانی و پنهانی به خانه برگشته بود و سعی داشت، کاری نکند یا حرفی نزند که مامان و بابایش شک کنند.
مطمئن بود حرفش را باور کرده بودند که شب پیش با خواهرش به خانه دوستشان چیپ رفته بودند، اما هنوز باید مراقب بود. نباید پدر و مادرش میفهمیدند آنها همراه چیپ و دو دوست دیگرشان به سال ۱۹۱۸، آینده دور و جاهای دیگری رفتند که کاملاً از زمان حذف شده بود.
آنها نباید میفهمیدند که او دو زخم گلوله هم خورده است.
به خودش یادآوری کرد، تو یک بچه عادی هستی که در یک روز عادی به کلاس هفتم یک مدرسه عادی میری. خب، اگر هم هیچکدام از اینها حقیقت نداشته باشه، باید وانمود کنی که حقیقت داره.
البته بچههای معمولی هویت محرمانهای ندارند که زندگیشان را تهدید کند. آنها برای نجات زندگی بچههای دیگر به گذشتههای دور سفر نمیکنند. زمان هرگز برای بچههای عادی میان کلاس علوم از حرکت بازنمیماند. بچههای عادی در کودکی ربوده نمیشوند تا در دوره دیگری فرزندخوانده شوند. پایشان هم با گلوله زخم نمیشود.