فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سالاری‌ها

کتاب سالاری‌ها

نسخه الکترونیک کتاب سالاری‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سالاری‌ها

رمان «سالاری‌ها» نوشته «بزرگ علوی»(۱۳۷۵-۱۲۸۲) نویسنده، سیاست‌‌مدار و روزنامه‌نگار نوگرای ایرانی است. او را همراه صادق هدایت و صادق چوبک، پدران داستان‌نویسی نوین ایرانی می‌دانند. «سالاری‌ها» در سال ۱۳۵۴ در برلین نوشته‌شده‌است. رمان درباره خانواده‌ای گسترده است که بزرگ خانواده برای خود در دورانی سالاری می‌کرده و از آن پس خانواده و خاندانش به سالاری شهرت یافته‌اند. داستان کتاب بازتابی از زندگی خانواده‌های این‌چینی در آن دوران است.

ادامه...

بخشی از کتاب سالاری‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


سالاری ها

روزهای اول خرداد بود. بابا دم در روی سکوی خانه نشسته بود. ریش قرمزش را می خاراند. شبکلاه چرکتابش را برمی داشت. دست بر سر طاسش می کشید و زیرلب دعا می خواند. چشمش دیگر سو نداشت. گوشش، اما، تیز بود. هروقت مهمانی می آمد از جایش برمی خاست. در حیاط بیرونی را باز می کرد، سرش را به سوی هشتی می برد، «یااللّه» می گفت و تازه وارد را به حال خود می گذاشت. این یک سنتی بود. از این گذشته ضروری نبود به چادر به سران خبر بدهد که نامحرمی دارد می آید. مهمان ها فرضا که محرم نبودند، زنانشان از مردان خانواده رو نمی گرفتند.
خویشان هرشب جمعه در تالار پنجدری روی حوضخانه سالار، در بیرونی، گاهی تنها و گاهی همراه زن و بچه شان، جمع می شدند. همه بابا را می شناختند. او دیگر جزو اثاث خانه شده بود.
همه شان روزهای عزت و جلال او را دیده بودند و هم دوران ذلتش را که دیگر چشم هایش یارای قرآن خواندن نداشتند و پیرمرد فقط می توانست روزهای مهمانی و روضه خوانی وظیفه دربانی را انجام دهد، گاهی آفتابه لگن بیاورد و فرمان ببرد و پیغام بیاورد. یکی از وظایفش هم این بود که در سقاخانه زیر بازارچه شمعی روشن کند.
با چه مصیبتی توانست خود را در این خانه جا دهد. آن زمان که او را در کنار چوبه دار نیمه جان بلند کردند و قزاقی به او گفت: «بلند شو برو پی کارت. خدا عمری دوباره به تو داد.» تاب برخاستن نداشت. سرش گیج می خورد. چشم هایش از خاک و اشک گلین شده بود. چون به حال آمد چند قدم آن طرف تر نعش آقاموچول دامادش را دید. بعد گاری آوردند و دو مرده را بار کردند و بردند. بنده خدائی به او یک تکه نان داد. آن را نیش کشید. پای پیاده برگشت رو به قهوه خانه ای که شب پیش آنجا با زیور و آقا موچول اطراق کرده بود. دخترش را ندید. هرچه گشت پیدایش نکرد. زن مش رحیم افسار الاغ را در دست داشت. زنک هاج و واج بود. نمی فهمید چه خبر شده. برای چه مش رحیم صبح سحر رفته و دیگر برنگشته. موقعی که قزاق ها آمدند، اصلاً هفت پادشاه را خواب می دید. از این و آن شنیده بود که زیور برای نجات پدر و شوهرش به خانه حاکم رفته. زن مش رحیم هرچه زور به خرج داد نتوانست توله را نگه دارد. سگه دنبال زیور رفت و غیبش زد.
ماه ها طول کشید تا بابا فهمید حاکم، یعنی خان سالار، دستور بازداشت دهاتی ها را داده است. آنقدر دم در خانه روی همین سکو نشست و از قزاق و لر، کلفت و نوکر، کنیز و غلام، خفت کشید تا خان سالار دلش رحم آمد و او را به طویله فرستاد. یقینش شده بود که در این خانه و فقط اینجا می تواند سراغ دخترش زیور را بگیرد و جای پای او را پیدا کند.
ابتدا که به این خانه آمد کارش مهتری بود. از ناچاری این شغل را قبول کرد. از گرسنگی داشت تلف می شد. آخرین صد دینار و سه شاهی که در جیب داشت در این چند ماهه خرج شده بود. در این طویله سالار اقلاً شکمش سیر بود. بعد که ارباب فهمید کوره سوادی دارد و در ده بالا عمامه ای بوده، ملایی می کرده، حتی اجازه عقد و طلاق و بیع و شراء هم به او داده بودند، زیر دست میرزا ابوتراب به شاگردی گماشتش، پس از مرگ وی تمام دستک و دفترهای سالار تا از زیردست بابا رد نمی شدند، سرانجامی نمی یافتند.
سالار برای کلیه فرزندانش و مادرهایشان که حسابشان را در زمان حیاتش و سالها بعد فقط بابا می دانست، دفتری داشت؛ حق هریک از آنها را دقیقا معین کرده بود. برخی سالیانه مبلغی می گرفتند. دیگران که در اروپا و امریکا درس می خواندند، ماهیانه حواله شان صادر می شد و دخترها پس از ازدواج سهمیه ای داشتند که نقد یا به صورت ملک و باغ و دکان و کاروانسرا و میدان و قلمستان و چراگاه به آنها داده می شد. تمام این حساب ها سال ها از زیردست بابا رد می شدند، وقتی هم که خان سالار فوت کرد و امور مالی خانواده به آقای سید عبدالرحیم سالارفش واگذار شد باز بابا وردستش بود تا اینکه صدر خانواده عمرش را به فرزندانش بخشید و سوی چشم بابا هم تدریجا کم شد و آقای سالار نظام خود همه کاره شد. آیه مرخصی بابا پیرمرد را خواندند و شندرو پندرش را از اطاق کنار کتابخانه جمع کردند و به پستوی دم در بیرونی آوردند.
باوجود همه این تخفیف و تحقیر بابا در خانه سالار ماند زیرا یقینش شد که زیور آن روز تابستانی که گرما نفس آدم را بند می آورد، همراه توله به این خانه آمده و از این خانه غیبش زده است. چند ماه بعد، روزی، دایه ای با شیرخواره ای به این حرمسرا آمد. اسم بچه حسین بود و بابا دل خوش کرده بود که این بچه از آن زیور است. نوه خودش است و مادرش روزی باز به این خانه برمی گردد. از این کودک بابا نمی توانست دل برکند. همان بچه حالا بیست ساله است. می گویند دکتر شده، اسمش سالارنیاست، و قرار است امروز آقای دکتر حسین سالارنیا سوار اتومبیلی همراه آقای سالارنظام وکیل مجلس شورای ملی از تهران وارد شود.
همه مهمان ها از کسان دور و نزدیک خان سالار بودند، به اسم های گوناگون سالارفش، سالاریان، سالارزاد و سالار نظام که آرزوی نخست وزیری در سر می پخت و در این راه تلاش می کرد. همه شان در این کوی خانه داشتند. ده قدم آن سوی سکویی که نشیمنگاه بابا بود، دری به حیاطچه ای در همسایگی باغ بزرگی باز می شد که در آن سالارفش با زن و بچه و کلفت و نوکر زندگی می کرد.
اگر بابا، به چشم، سید عبدالرحیم سالارفش را که محضردار بود، نمی دید از بوی گلابی که از صورت گوشتالو و سینه پشم پوشش تراوش می کرد، و از گند سیگارهای دست پیچش، او را از چند قدمی تشخیص می داد. آقای سید عبدالرحیم سالارفش شوهر انیس الملوک خواهرزاده سالار بود که از ته و توی کارهای سرپرست خانواده خبر داشت و به همین وسیله توانست روضه خوان دیروزی، محضردار عمده بروجرد و توابع باشد و اسم و رسمی پیداکند و پایش به خانه های اعیان و اشراف باز شود و سری توی سرها بیاورد و معاملات کلان انجام دهد.
مادر انیس الملوک که آخر عمری، تمام روز، یا سر جانماز بود و یا دم حوض وضو می گرفت، دخترش را نذر سید کرده بود و آرزو داشت که عاقبت بخیر باشد. انیس الملوک خوشگل نبود، عوضش دانا و باهوش بود و از همه چیز و همه کس پیش از همه خبر داشت. اگر از آسمان و ریسمان سخن به میان می آمد، کلام مخاطب را قطع می کرد و داستانی که کوچکترین ارتباطی با موضوع نداشت نقل می کرد و می گفت: «من که به شما گفتم...»
مثلاً اگر سید روضه خوان شکایت می کرد که سرش درد می کرد، تر و چسب جواب می داد: «خودم هم دیشب سردرد داشتم. مرحوم سالار هم سردرد مزمن داشت. یک حب تریاک...» سکویی که بابا بیشتر ساعات روز را در بهار و تابستان و پاییز روی آن به سر می برد، از آن خانه سالاریان رئیس دارایی بود. چنارهای بلند باغش به کوچه هم سایه می انداخت. رفت و روب برگ های آنها در فصل برگریزان جزو وظایف بابا بود.
هوشنگ سالاریان، داماد سالار و شوهر منیژه خانم بود. این زن هرشب جمعه هفت قلم بزک می کرد و در مهمانی های خانواده کیابیا بود و پس از سالار نظام، پسر مرحوم خان سالار، رئیس خانواده که از زمان وکالتش در تهران به سر می برد و فقط در تابستان به این شهر می آمد، منیژه خانم اقلاً در بروجرد و توابع سرکرده سالاری ها به شمار می رفت و همه حتی سید عبدالرحیم سالارفش که مجیزش را نمی گفت از وی حرف شنوی داشتند.
منیژه خانم با بیشتر خواهران و برادران ناتنی خودش در ایران و اروپا ارتباط داشت و هیچ عطر و کرم و روژ و ریملی نبود که برایش نمی فرستادند.
هروقت صدای تسبیح شنیده می شد، بابا می دانست که آقای سالارزاد از خانه وسط کوچه، قریب سیصد زرع سمت راست خانه سالاریان، دارد می آید. نصیب آقای جوادخان، اهل مازندران، خواهرزاده آقای سالار شده بود که چند سال از شوهرش پیرتر بود. و حمیده خانم به شرطی حاضر شد به این زناشویی تن در دهد که میرزا جوادخان سالارزاد پذیرفت از مازندران برای همیشه به بروجرد منتقل شود. سالارزاد شاعرپیشه و اهل ادب بود. می دانست که بروجرد در اصل ایروگرد بوده و با گذشت زمان به صورت امروزی درآمده و استراباد از آسترآباد می آید. چون ترکمن ها لباده هایی با آستین گشاد و آستردار می پوشیده اند. تازه، وقتی به او خلاف آنرا ثابت می کردند، شانه بالا می انداخت و می گفت: «چه فرقی می کند؟»
آقای سالارزاد، به قول خودش، همدانی نبود اما نسخه دوم انیس الملوک بود. همه چیز را می دانست و از نقل داستان هایی که برای خودش و مادرش و امیر مقتدر در جنگل های مازندران رخ داده بود، خسته نمی شد. وقتی به او دروغی می گفتند و او جواب می داد: «اطلاع دارم» از خنده مسخره آمیز حضار بدش نمی آمد. او هم می خندید و می گفت: «حریف ما که به مکتب نرفت و خط ننوشت ــ به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد.» سالارزاد درویش بود و به دنیا و مافی ها پوزخند می زد.
تمام این خانه ها، چه در یک ردیف و چه روبروی یکدیگر، با هم از راه پشت بام و حیاطچه و آشپزخانه و دالان و هشتی ارتباط داشتند؛ بطوری که در زمان حیات سالار هروقت لازم می شد، همه می توانستند بدون اینکه کسی در کوچه بگذرد با یکدیگر پنهانی کنکاش کنند. چه بسا کسی از در خانه سر کوچه وارد خانه ای می شد و مثلاً از خانه ته کوچه خارج می شد. مثلاً زنهایی که سید عبدالرحیم برای سالار و یا سالار نظام صیغه می کرد چند صد ذرع آن طرفتر، رو به مشرق خانه آقای اهمیت، شوهر عزت الملوک خانم، خواهر آقای سالار نظام و دختر مرحوم سالار بود. تنها کسی از این خانواده که اسم سالار روی خود نگذاشت آقای اهمیت بود. ایشان به لباس آخرین مد خود می نازید و یقین داشت که امان اللّه اهمیت، دارای لیسانس حقوق، کمتر از فرزندان و خویشان سالاری ها نیست. اگر کمرش درد نمی کرد، شاید عزت الملوک عفیف ترین زن دنیا می شد. آقای اهمیت عصا دست می گرفت و بابا از صدای به زمین زدن ته فلزی آن می دانست که داماد دوم سالار دارد می آید.
گردهمائی امروز هیچ جنبه سری نداشت. همه می آمدند که ورود آقای سالار نظام همراه برادر ناتنی اش سالارنیا را که سالها در انگلستان درس خوانده واینک معلوم نیست به چه جهت در بحبوحه جنگ جهانی به ایران برمی گردد، تهنیت گویند.
بی خودی نیست که بابا یکریز دعا می خواند و عرق سرش را پاک می کند. او هم می دانست که امروز حسین سالارنیا همراه خان وارد می شود. به حساب بابا، حسین باید حالا نزدیک به بیست سال داشته باشد. بیست سال از زمانی که او با دخترش زیور و دامادش آقاموچول از ده بالا با یک الاغ و بار قالیچه و گلیم و جاجیم به بروجرد می آمدند گذشته است. در همان سال ها، سالار برای زاد و رودش سجل احوال گرفت و بابا حسین کوچولو را بغل کرد و همراه دایه اش، طیبه که در خانه منیژه خانم زندگی می کرد، به اداره برد و به او نام «سالارنیا» دادند. گفتند مادرش سر زا رفته است. گفتند، اما کی باور می کرد؟ در این خانه با چند دست بیرونی و اندرونی و رفت و آمد دهاتی ها و ساربان ها و خرکچی ها که هر روز از املاک اطراف بروجرد بار آذوقه و میوه و بنشن و جوجه و گوسفند و خانه شاگرد و کلفت و نوکر و صیغه برای این و آن می آوردند، کسی چه می دانست چگونه همه چیز زیر ورو می شود. این چندین دستگاه خانه چندین در داشت. هر هفته از دری فالگیر و مارگیر و روضه خوان و درویش می آمدند و بابا، چه زمانی که زیردست میرزا ابوتراب شاگردی می کرد و چه در دورانی که در طویله مهتر بود، همراه خانزاده ها و یارانشان سوار می شد و رکاب کشی می کرد؛ اصلاً خبر نمی شد که کی به کی است.
از همان نیمه شب که قزاق ها ریختند و کت های او و آقا موچول را بستند و بردند، دیگر بابا دخترش زیور را ندید. به او گفته بودند که زیور به این خانه پناه آورده. گفتند به خانه حاکم رفته که عارض بشود. حاکم سالار بود که همراه چند صد سرباز برای سرکوبی غائله لرها همان روز به بروجرد وارد شده بود. اهل خانه می گفتند که آقای سالار نظام که امروز همراه حسین سالارنیا به بروجرد می آید، همراه خان نبود و اصلاً زیور را به چشم ندیده بود. همه شان از خوشقدم باجی که همراه زن عقدی سالار به این حرمسرا آمد تا دخترها و پسرهای سیزده چهارده ساله که به عنوان خانه شاگرد و وردست مانند مور و ملخ در همه حیاط ها و باغچه ها و حیاطچه ها و آشپزخانه و بیرونی پخش و پلا بودند، به گوششان خورده بود که همان روزهای کذائی که لرها ریختند و انبار گندم را غارت کردند، سالار با یک دسته سرباز و سوار به شهر آمد؛ همان روز نیز زنی دهاتی که شکمش بالا آمده بود به این خانه پناه آورد. طولی نکشید که او را به شمس آباد از قراء الیگودرز فرستادند. این صفحات شکارگاه خان بود. شمس آباد را جد بزرگ سالار که در آبدارخانه سلطنتی پادو بود و بعد همراه قشون در جنگ با رستم خرم آبادی به بروجرد آمد برای روزهای آخر عمرش خریده بود؛ اما قسمتش نشد که آنجا فوت کند. پدربزرگ رستم خان سالار والی کرمانشاه بود و پدرش فرمانفرمای خراسان. خود مرحوم سالار قبل از عزیمت از تهران به بروجرد در شمال و جنوب و شرق و غرب خدمت کرده، همه جا یادگارهایی باقی گذاشته بود. خوشقدم باجی را پدر رستم خان از بوشهر همراه آورده بود. این دده سیاه به خاطر داشت که چند ماه پس از غیب شدن زیور بچه شیرخواره ای به این خانه آمد. هیچکس به اندازه خاله قزی از صیغه های طاق و جفت سالار اطلاع نداشت. بیشتر دختران مردم را، از زمان اقامت در بلوچستان، این پیرزن که در جلب خوشگل ها ماهر بود پیدا می کرد و به بغل سالار می انداخت. بابا چندین بار زیر پای این عجوزه نشست، شاید چیزی دستگیرش شود. آخرش هم چند سال پیش مرد، بی آنکه یک کلمه بروز دهد.
همه اهل خانه می دانستند که هروقت برای بچه شیرخواره ای دایه ای اجیر می کردند، نشانه این بود که خان زنکی صیغه کرده و پس از «مدت معلوم» او را به خانه اش برگردانده و بچه را گاهی به خود مطلقه و گاهی به منیژه سپرده است.
حسین کوچولو کمتر در آغوش دایه، به نام طیبه، بزرگ شد تا در سایه مهر و محبت بابا. خدا می داند چرا به دل بابا برات شده بود که این بچه پسر زیور است. چند ماه پس از غیبت زیور به دنیا آمده بود. شاید هم علت دلبستگی بابا به حسین کوچولو که حالا اسمش آقای سالارنیاست و از انگلستان برمی گردد و امروز همراه آقای سالارنظام وکیل مجلس شورای ملی پس از عمری به بروجرد می آید، همین تصور باطل یا یقین است که او را فرزند زیور می داند.
بابا آرزو می کرد زنده بماند، حسین را تنگ دل بگیرد، سر و صورتش را ببوسد، کنارش بنشیند و داستان گرفتاری ننه اش و کشته شدن باباش را برایش حکایت کند. فرضا هم که حسین پسر زیور نیست، نباشد! آخر یکی نباید پیدا شود و بخواهد بفهمد که با چه سرنوشتی بابا و ننه حسین مواجه شدند. حکایت سالار رفت. سالاری ها که هستند.
* * *
همه شان شب هاو روزهای جمعه درخانه آقای سالاریان رئیس دارایی جمع می شدند. سور برپا بود. از پیش از ظهر با چای شروع می کردند. تریاک می کشیدند. ناهار و عصرانه می خوردند، قمار می کردند، باز هم بساط وافور پهن بود و آخر شب که زن هایشان قبلاً به خانه رفته بودند، آن قدر عرق می خوردند که فقط به یاری یکدیگر می توانستند به رختخواب پناه ببرند. شمع انجمن در این خوش گذرانی ها منیژه خانم بود که با یک چشمک امر و نهی می کرد، با اخمی روزگاری را سیاه می ساخت، دست یکی را گرم فشار می داد، به دیگری لبخند می زد، به سالارفش شوهر دختر عمه افاده می فروخت، به خواهر کوچکش عزت الملوک که حتی از فسق با عبدالوهاب پسر سید عبدالرحیم سالارفش هم شرم نداشت، چشم زهره می رفت و به شوهرش رئیس دارایی بروجرد تحکم می کرد تا دیگران حساب کار خود را بکنند.
همه کس هم از عطر و بزک منیژه خانم خوشش نمی آمد. آقای امان اللّه اهمیت اصلاً بیزار بود و دلیل اینکه گاهی به این مهمانی های شب و روز جمعه نمی آمد، فقط لوندی زنش خانم عزت الملوک نبود. یکی هم ظاهرا بویِ به نظرِ او زننده عطر و دنگ و فنگ این زن باید بوده باشد. مختصراینکه منیژه خانم حرفش دررو داشت. همه ازش حساب می بردند.
به بابا دستور داده بود هروقت سرمستی مهمان ها به هرزگی کشید به اندرون برود و او را خبر کند. بابا این وظیفه را از دل و جان انجام می داد. چون تا آنها جمع بودند، خوابش نمی برد. عاقل تر از همه شان سالاریان بود که مراقبت می کرد کی بابا از زیرزمین بیرونی به اندرون می رود. این نشانه ای بود تا یاران را هشیار کند و آنها را به خانه هایشان یا به عیش خانه هایی که در آنها آزادی بیشتری داشتند، روانه سازد.
سالارفش و سالارزاد هرشب جمعه در چنین خانه هایی پلاس بودند. آخر رئیس دارایی با شندرغاز حقوقش و مداخلش نمی توانست چنین دستگاهی را اداره کند و خواهی نخواهی نانخور منیژه خانم بود و لازم می آمد که حرف شنو باشد.
اما امروز صبح جمعه همه سالاری ها با خانواده شان در خانه سالاریان گرد هم آمده بودند تا هنگام ورود آقای سالار نظام وکیل محترم مجلس شورای ملی ابراز ارادت کرده باشند.
آقای سالاریان که در غیاب سالار نظام، به زور زن لایقش، مهماندار بود از هر وضعی به سود رئیس خانواده استفاده می کرد، داد سخن می داد و صدر قافله، فرزند مرحوم سالار را بزرگترین رجل سیاسی ایران می دانست و یقین داشت که حرف او در تهران و در تمام ایران به همان اندازه در رو دارد که در بروجرد و توابع. سالار نظام پایش بیفتد، عین پدرش است.
«همان وقت که ایشان یاور بود و رئیس ژاندارمری لرستان، همه تصدیق می کردند که در پیشانیش بزرگی و عز و جاه و جلال نقش بسته است.»
سید عبدالرحیم سالارفش خوب بلد بود در این گونه مواقع نیشی بزند و هاله ای را که اهل خانواده دور شمایل بزرگترشان می بستند، بر باد دهد: «البته دوستی ایشان با مسترگاردنر هم در نقش پیشانی ایشان بی تاثیر نبود.»
منیژه خانم که پای سماور نشسته بود و به مهمانان توسط نوکر و کنیز چائی می رساند، دوید توی حرف سالارفش: «سید تو چرا در معقولات دخالت می کنی؟ برو، روضه ات را بخوان. مگر گاردنر چه کاره است که دوستی اش به سود و زیان خان داداش تمام شود؟ گاردنر دلال است و عتیقه جمع می کند.»
«خانم، بنده که جسارتی نکردم. گاردنر شنیده بود شمشیری که با آن سر امام حسین را بریدند در خانواده مرحوم سالار است و از این جهت با ایشان آمد و شد داشت.»
رئیس پست و تلگراف، آقای سالارزاد ــ که سید عبدالرحیم سالارفش او را جوادجون می نامید ــ دل پرخونی از این ایل و تبار داشت. موذی و آب زیرکاه بود. جرات نمی کرد، عبا را یک شاخ بیندازد و جانب این و یا آن را بگیرد. باوجود این مرد خوش قلبی بود. تلاش می کرد هرجا که می شود میانجیگری کند ــ بخصوص این روزها که مسئله ارث و میراث ورد زبان هاست و به هیچ وجه صلاح نیست کار به دعوا و دادگستری بکشد. به علاوه سالارفش و سالارزاد با هم هم پیاله بودند و هم منقل و رفیق خانم بازی. سالارزاد دوستش را سید می نامید:
«آقای سالارفش، شما خیلی مدیون این خانواده هستید. ما همه به شما احترام می گذاریم. جدت کمرت بزند. تو سیدی و اولاد پیغمبر، بس کن!»
«قربان اختیار دارید. من کوچک شما هستم.»
در این گونه موارد آقای سالارزاد رئیس پست و تلگراف شعری می انداخت تا توجه عموم را به خود جلب کند. شعر بسیاری از حفظ داشت وخود نیز شعرمی گفت و گاهی هم موفق می شد دشمنی و بدخواهی باطنی افراد خانواده را موقتا هم شده به صفای ظاهری مبدل کند. با اشاره به طوقی های کبود زیر چشم سید عبدالرحیم سالارفش به دلش گذشت این بیت ها را بخواند:
«دوش چه خورده ای بتا
راست بگو، پنهان مکن!
چون خَمشانِ بیگُنَه
چشم بر آسمان مکن
دوش شراب ریختی
از بر ما گریختی
بار دگر گرفتمت بار دگر جفا مکن.»
اما سالارفش از آن بیدها نبود که به این بادها بلرزد.
«جواد جون. شما دیگر چرا؟ ما که دیشب با هم بودیم. تف سربالایی به روی خود آدم می افتد. چرا پرده دری می کنید و راز می گشایید؟»
همه زدند زیر خنده. حتی منیژه خانم که کمتر شانش می شد به روی این سید مفنگی بخندد.
یک زن دیگرهم دراین خانه برای خودش محوری بود. عزت الملوک خواهر کوچک منیژه خانم. مادرش از شاهزاده خانم های قاجار بود با چشم های بادامی و ابروهای پرپشت. چاق و چله. صورتش به گردی ماه شب چهارده بود. عزت الملوک دل می برد و کام می گرفت. در برابر لوندی فریبنده اش کمتر مردی می توانست ایستادگی کند. در پانزده سالگی شوهرش دادند به صاحب منصبی که بعدا معلوم شد شیرخشتی مزاج است. پسر به خانه می آورد.
چیزی که عوض دارد گله ندارد. خانم هم با دوستان پیش از شوهرداریش خوش می گذراند. سرنوشت این دختر مرحوم سالار را وادار کرد، تصمیمش را درباره تامین زندگی دخترانش تغییر دهد. دختران می توانستند در خانه شوهر از منافع املاک خود استفاده کنند و وقتی فرزندانشان بیست ساله می شدند حق فروش دارایی با رضایت مادر به آنها تعلق می گرفت. هروقت از شوهرانشان طلاق می گرفتند و فرزندی نداشتند به آنها اختیار تام برای فروش و هرگونه معامله املاک داده می شد. عزت الملوک پس از چهار سال و نیم شوهرداری طلاق گرفت و با یکی از دوستان سابقش ازدواج کرد که تازه از دانشکده حقوق فارغ التحصیل شده بود و جویای نام. اسم او آقای امان اللّه اهمیت است و اینک رئیس دادگستری بروجرد است و جوان ترین عضو خانواده سالار و تنها کسی که حاضر نشد اسم خانوادگی سالاری ها را بر خود بگذارد. اصلاً او مقام خود را در بروجرد موقتی می دانست. سالاری ها از این جهت او را در بروجرد پذیرفتند که لازم دانستند کسی در دادگستری مراقب آنها باشد. چه کسی بی خبر بود که از زمان ورود مرحوم سالار به بروجرد شاکیانی پرونده هایی علیه این خانواده ترتیب داده بودند که بعضی هنوز در بایگانی راکد ضبط است.

نظرات کاربران درباره کتاب سالاری‌ها

خوب بود
در 2 ماه پیش توسط gma...h29
رمان خوبی بود
در 1 ماه پیش توسط
کتاب های اقای علوی همیشه عالی اند.پیشنهادمیکنم بخونیدش!
در 3 سال پیش توسط sha...i78