بگذارید برایتان بگویم کیستم، شاید شانسی وجود داشته باشد که دستنوشتههایم جان سالم به در ببرند... من مورگن هستم، پرچمدار گروهان سیاه، گرچه داغ ننگِ از دست دادن پرچم را بر شانههایم به دوش میکشم. من تاریخچههای غیررسمی را ادامه میدهم چون طبیب مُرده است، تکچشم این کار را نمیکند و میان باقی افراد کمتر کسی است که خواندن و نوشتن بداند. تا هنگامی که سربازان سایه این وضع نامساعد فعلیمان را به پایان ناگزیرش برسانند، راهنمایتان خواهم بود...
حتم دارم این نوشتهها در گردبادی از بین خواهد رفت و هرگز چشم دیگری آن را نخواهد دید یا شاید تبدیل به مواد آتشزنهای شوند که سایهباف برای روشن کردن تل مُردهسوزِ زیر آخرین سربازی که پس از تصرف دجاگوره کشته است، از آن استفاده میکند...“