آقایان، سرنیزه نقرهای در دنیا آزاد شده. آن شیء حاکم نیست. حاکم مُرده، اما ذات نامیرای سیاهی که او را پیش میراند، به جا مانده و ممکن است فردی زبردست آن را فرا بخواند، به زور به کار گیرد و به قدرتهایی شکل دهد که حتی از درک من نیز خارج است. آن سرنیزه نقرهای میتواند مجرایی به قلبِ حقیقیِ تاریکی باشد، گشایندهی راهی که قدرتهای مالکش را اعتبار میبخشد، قدرتهایی که حتی شاید از قدرتهای حاکم پا را فراتر بگذارد.»
«مأموریتمان، مأموریت مقدسمان که مستقیم از سوی درخت پیرمقدس به رز سپید داده شده چنین است: سرنیزه نقرهای را باز بیابیم و به هر قیمتی شده آن را برای حفاظت تحویل بدهیم، پیش از اینکه صاحب قدرتی آن را به چنگ بیاورد و سرنیزه را طبق اهداف شوم خود شکل دهد و در همین چرخه، خودِ آن شخص به سایهای چنان شوم تغییر یابد که دیگر هیچ شانسی وجود نداشته باشد تا دنیا از چنگش رها شود.»