پیش فروش کتاب صوتی هنر شفاف اندیشیدن
Loading

چند لحظه ...
پانزده‌ساله‌ام و نمی‌خواهم بمیرم

پانزده‌ساله‌ام و نمی‌خواهم بمیرم

نسخه الکترونیک پانزده‌ساله‌ام و نمی‌خواهم بمیرم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق اپلیکیشن رایگان فیدیبو در دسترس است. همین حالا دانلود کنید

نقد و بررسی پانزده‌ساله‌ام و نمی‌خواهم بمیرم

کتاب «پانزده‌ساله‌ام و نمی‌خواهم بمیرم»، روایتی ترغیب‌کننده و پویا از دختر جوانی است که شرایط دشوار جنگ را با تمام وجودش حس کرده است. جنگ، بلایی خانمان‌سوز است که زندگی همه‌ی افراد منطقه‌ی جنگ‌زده را تحت تأثیر خود قرار می‌دهد. آثار جنگ و شرایط نابسامان پس از آن، هیچ‌گاه از تاریخ یک کشور یا منطقه حذف نمی‌شود و تا سالیان سال، رد خود را بر روی زندگی مردم می‌گذارد. «کریستین آرنوتی»، نویسنده‌ی فرانسوی، با دست‌مایه قرار دادن خاطراتش در سال‌های جنگ جهانی، داستان «پانزده‌ساله‌ام و نمی‌خواهم بمیرم» را به نگارش درآورده و بی‌پرده از نومیدی، گرسنگی، نگرانی و حتی مرگ سخن گفته است.

درباره کتاب پانزده‌ساله‌ام و نمی‌خواهم بمیرم

کتاب «پانزده‌ساله‌ام و نمی‌خواهم بمیرم» نوشته‌ی «کریستین آرنوتی» در سال 1956 منتشر شد. «آرنوتی» این اثر را براساس خاطرات و تجربیاتش در دوران نوجوانی‌اش که مصادف با محاصره‌ی بوداپست در سال 1945 بود، به نگارش درآورده است. بخش اول این کتاب بانام «پانزده ساله‌ام و نمی‌خواهم بمیرم» خاطرات نویسنده درباره‌ی دوره‌ای است که در شرایط دشوار در زیرزمین ساختمان محل سکونتشان زندگی می‌کرده است. «آرنوتی» این دوران را که شهر در محاصره‌ی سربازان شوروی است را به زیبایی به تصویر کشیده و حس ترس و انزوایش از آن دوران را به‌خوبی نشان داده است. بخش دوم کتاب بانام «زندگی کردن چندان هم آسان نیست» شرح خاطرات دوران سرگردانی «آرنوتی» در اتریش است. او در اتریش گرفتار قحطی و نابسامانی‌های دوران پس از جنگ می‌شود که بسیار غم‌انگیز و متأثرکننده است. او این دوران را با قلمی زیبا بیان کرده است که مطالعه‌اش، خواننده را با دنیای ازهم‌پاشیده‌ی پس از جنگ روبه‌رو می‌کند.

«کریستین آرنوتی» در کتاب «پانزده‌ساله‌ام و نمی‌خواهم بمیرم» داستان زندگی و تجربه‌ی زیسته‌اش را نوشته است. او به زیبایی توانسته است خاطرات نوجوانی‌اش را جانی دوباره ببخشد و اثری جاودانه به ارث بگذارد. او در این اثر شرایط نابسامان و بغرنج حاصل از جنگ را به‌خوبی ترسیم کرده است. او نشان می‌دهد چگونه جنگ می‌تواند به‌راحتی رؤیای شیرین کودکی و نوجوانی را نابود کند.

درباره کریستین آرنوتی

«کریستین آرنوتی» Christine Arnothy نویسنده‌ی فرانسوی در نوامبر سال 1930 در مجارستان به دنیا آمد. او در نوجوانی، پس از محاصره‌ی بوداپست در جنگ جهانی، با خانواده‌اش به فرانسه رفت. او تنها چیزی که همراهش داشت دفترچه خاطراتی بود، که بعدها زمینه‌ساز نوشتن داستان خواندنی «پانزده‌ساله‌ام و نمی‌خواهم بمیرم» شد. او از کودکی به زبان و ادبیات علاقه داشت و چندین کتاب منتشر کرد که تعداد کمی از آن‌ها به فارسی ترجمه شده‌اند. او در اکتبر سال 2015 از دنیا رفت.

ترجمه کتاب پانزده‌ساله‌ام و نمی‌خواهم بمیرم به زبان فارسی

در دهه‌ی پنجاه میلادی، پس از انتشار کتاب «پانزده‌ساله‌ام و نمی‌خواهم بمیرم» مجلات و روزنامه‌های بین‌المللی ازجمله نیویورک‌تایمز، هارپر و تایمز درباره‌ی آن نقد و بررسی‌های مفصلی نوشتند. این کتاب به‌سرعت به زبان‌های گوناگون ترجمه شد و توانست جایزه‌ی وریته را از آن خود کند. این کتاب با عنوان I am fifteen and I do not want to die به زبان انگلیسی ترجمه شده است. کتاب «پانزده‌ساله‌ام و نمی‌خواهم بمیرم» نوشته‌ی «کریستین آرنوتی» با ترجمه‌ی «پرویز شهدی‌» از سوی انتشارات به سخن در سال 1399 منتشر شد که در همین صفحه از فیدیبو برای خرید و دانلود موجود است. «پرویز شهدی‌» این اثر را از متن فرانسه بانام Ja quinze ans et je ne veux pas mourir به فارسی ترجمه کرده است. این مترجم، تحصیلاتش در رشته‌ی زبان و ادبیات فرانسه را در دانشگاه تهران و سوربن فرانسه به سرانجام رسانده است و از دهه‌ی هفتاد در حوزه‌ی ترجمه‌ی آثار بین‌الملل فعال است. او یکی از مترجمان پرکار ایرانی است، ازجمله آثار او می‌توان به «شازده کوچولو» اثر «آنتوان دوسنت ‌اگزوپری»، «شرق بهشت» اثر «جان اشتاین بک»، «نخستین مرد» اثر «آلبر کامو» و «ابله» اثر «فئودور داستايفسكی‌» اشاره کرد که نسخه‌ی الکترونیک و صوتی آن‌ها در سایت و اپلیکیشن فیدیبو برای خرید و دانلود موجود است.

این اثر از «کریستین آرنوتی» با ترجمه‌ی «آفاق زرگریان» از سوی کتاب‌سرای تندیس با عنوان «من پانزده ساله‌ام و نمی‌خواهم بمیرم» هم به فارسی ترجمه شده است که نسخه‌ی الکترونیک آن هم در فیدیبو موجود است. این کتاب با عنوان «پانزده سال دارم و نمی‌خواهم بمیرم و زندگی آن‌قدرها هم آسان نیست» نیز با ترجمه‌ی «قاسم صنعوی» به چاپ رسیده است.

در بخشی از کتاب پانزده‌ساله‌ام و نمی‌خواهم بمیرم می‌خوانیم

بعدازظهر وحشتناکی است. من لبه‌ی تختخوابم نشسته‌ام بی آن که جرات کنم پاهایم را زمین بگذارم، بس که از این لرزش دایمی زمین می‌ترسم. شمع ساخته شده از پیه با شعله‌ی لرزانش روشنایی زردرنگی به دور و برش می‌پراکند؛ دلم می‌خواهد کتاب بخوانم، اما چند لحظه‌ای که می‌خوانم، چشم‌هایم پراشک می‌شوند. مادرم مدام گوشزد می‌کند وقتی از اینجا خلاص شدیم باید عینک بگذارم.

وقتی آدم چند روزی بیش‌تر برای مردن مهلت ندارد، آیا می‌تواند به چشم‌هایش اهمیت بدهد؟ در حال حاضر دیگر از مرگ نمی‌ترسم، فقط عبور از این زندگی و قدم نهادن به زندگی همیشگی است که مرا به وحشت می‌اندازد.

آیا با بمب‌ها، فروریختن ساختمان روی سرمان و زنده‌به‌گور شدن زیر آوارهاست که به حالت خفگی و کمبود اکسیژن خواهیم مرد یا محکوم‌به سوختن و کباب شدن با شعله‌ی آتش افکن‌های دشمن؟ اگر آلمانی‌ها وادارمان کنند زیرزمین را ترک کنیم و رو در روی کرانه‌ی دیگر رود قرار بگيریم، هدف خوبی برای تک‌تیراندازهای روسی خواهیم شد: آن‌ها به کمک تفنگ‌های دوربین‌دارشان یکایک ما را از پا درخواهند آورد. حتا از دیدن ما پیش از ازپادرآمدن و روی زمین غلتیدن لذت خواهند برد.

پیستا تصمیم می‌گیرد برود تور ویژه‌ی عروس برای ایو از جایی کش برود. ادعا می‌کند مغازه‌ی مدی را سراغ دارد که پیش از این که شهر به محاصره درآید، در آن تور عروسی می‌فروختند. توی ویترین مغازه اکنون به‌جای کالاهایی که در آن چیده شده بودند، بمبی عمل نکرده جا خوش کرده است. پیستا مطمئن است درون مغازه تور پیدا خواهد کرد. می‌کوشیم او را از اين کار بازداریم، ولی او می‌خندد و دندان‌های سفید و سالمش در پرتو شمع می‌درخشند.

با سماجت تکرار می‌کند: دوست دارم امروز برای ایو روزی فراموش نشدنی باشد.

او تنها نمی‌رود چون دکتر هم دوست دارد با او برود. قحطی و کمبود مواد غذایی در پناهگاه به چنان درجه‌ای رسیده که همه با شادی از تصمیم دکتر استقبال می‌کنند. همه باخبرند که دکتر در قطعه‌قطعه کردن گوشت اسب‌های مرده و یخ‌زده تا چه اندازه مهارت دارد: بیرون به‌طور حتم به جسد اسب‌هایی بر خواهد خورد و خواهد توانست بهترین بخش‌های گوشت دار آن‌ها را جدا کرده و همراهش بیاورد. همسر رستوران چی هم بلد است چگونه از آن‌ها سوپ و خوراک خوشمزه‌ای تهیه کند.

در مورد اسب‌های خودمان، آن‌ها هنوز زنده‌اند. کسانی که درست زیر پله‌های اصلی به سر می‌برند صدایشان را می‌شنوند که مدام با سم هاشان زمین را می‌خراشند.

مشخصات پانزده‌ساله‌ام و نمی‌خواهم بمیرم

  • ناشر نشر به‌سخن
  • تاریخ نشر ۱۳۹۹/۰۱/۱۵
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.81 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۵۲ صفحه
  • شابک

نظرات کاربران درباره پانزده‌ساله‌ام و نمی‌خواهم بمیرم

این آقای پرویز شهدی بزرگ از مهمترین مترجم های فرانسوی ست...
در ۲ ماه پیش توسط محمدرضا اباذری ( | )
همه یه روز میمیرن
در ۲ ماه پیش توسط zb0...324 ( | )
👌👌
در ۲ ماه پیش توسط 912...253 ( | )
خوب
در ۲ ماه پیش توسط افرا ارباب افضلی ( | )