فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کلود ولگرد

کتاب کلود ولگرد

نسخه الکترونیک کتاب کلود ولگرد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب کلود ولگرد

«کلود ولگرد» نوشته‌ی ویکتور هوگو (۱۸۸۵-۱۸۰۲) شاعر، داستان‌نویس و نمایشنامه‌نویس پیرو سبک رومانتیسم فرانسوی است. او به عنوان یکی از بهترین نویسندگان فرانسوی شهرت جهانی دارد. آثار او به بسیاری از اندیشه‌های سیاسی و هنری رایج در زمان خویش اشاره کرده و بازگو کننده تاریخ معاصر فرانسه است. داستان کتاب در مورد مردی موسوم به کلود ولگرد می باشد که کارگر فقیری است و در پاریس زندگی می کند. کلود کارگری لایق و قابل و باهوش است. از طرفی، بر اثر تربیت غلط اجتماعی، فاسد مهمل شده و از طرف دیگر طبیعت همه گونه استعداد و جوهر ذاتی در وجود وی به ودیعت نهاده است.

ادامه...

بخشی از کتاب کلود ولگرد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

 

۱

زندان بی ستر

محکوم به اعدام!...
آری، اکنون پنج هفته است که در این اندیشه مرگبار به سر می برم: انیس و ندیمی جز آن ندارم، سراپایم از احساس آن یخ کرده و تنم در زیر فشار سنگینی توان فرسای آن خمیده است!..
روزگاری (در نظر من چنین می نماید که سال ها است محکوم به اعدام شده ام نه هفته ها) آری، روزگاری من نیز مردی همچون دیگر مردم بودم. هر روز و هر ساعت و هر دقیقه برای من معنی و مفهوم خاص به خود داشت. مغز جوان و پربار من همچون کارگاهی عظیم هزاران فکر و خیال زیبا و پرنقش و نگار داشت که همه را بی نظم و نسقی می گشود و کرباس زبر و خشن زندگی را با آن می آراست. این احلام و رویاهای شیرین در اطراف دختران زیبا و جوان و جامه بلند و فاخر اسقفان و نبردهایی که به پیروزی منجر شده بود و همچنین درباره نمایش های پر سروصدا و پرزرق و برق تئاتر دور می زد، سپس بار دیگر به اندیشه دختران زیبا و جوان و به گردش های شبانه در زیر شاخ و برگهای انبوه درختان شاه بلوط بازمی گشت. در طربخانه خاطرم همواره جشن و شادی بود. من به هر چه می خواستم می توانستم بیندیشم و مرغ تیزپر خیال را به هر سو که اراده می کردم می توانستم به پرواز درآورم، زیرا من مردی آزاد و مختار بودم.
اکنون من اسیرم. جسمم را در دخمه ای تیره و تار به زنجیر کشیده اند و روحم را در ظلمت اندیشه ای مرگبار به زندان انداخته اند، اندیشه ای خونین و رعب انگیز و عاری از مهر و رحم و شفقت!... اکنون دیگر به جز آن اندیشه شوم که برای من به حقیقت و یقین پیوسته و جزو عقیده و ایمان قلبی من شده است فکری ندارم و آن این است که من محکوم به اعدامم، محکوم به اعدام!...
من هر چه بکنم این اندیشه جهنمی همیشه در برابرم حاضر است و دست از سرم برنمی دارد. همچون هیولای مخوفی که از سرب ریخته باشند روبروی من نشسته و چنان حسود است که به تنهایی همه اندیشه های آرام بخش و خیالات شیرین و دلنواز را از سرم به در کرده است، همواره مراقب من است و هر وقت بخواهم سر برگردانم یا چشم برهم نهم با دو دست سرد و منجمد و بی روح خود تکانم می دهد و نمی گذارد از یادش غافل شوم. من هر چه بکوشم که از آن اندیشه فارغ شوم و بگریزم باز می بینم که شکلی تازه گرفته و به همراه خیالات دیگر به نهانخانه خاطرم خزیده است. وقتی با دیگران صحبت می کنم باز می شنوم که همچون تکیه کلامی مکرر و دل آزار به گوشم می خورد و وقتی به میله های آهنین زندان تکیه می کنم می بینم که او نیز با من به آن میله های نفرت انگیز چسبیده است. الغرض در بیداری مرا به ستوه آورده، چون می خواهم بخوابم در کمینم نشسته است و در خواب نیز به شکل کارد برانی در نظرم جلوه می کند.
هم اکنون در حالی که آن اندیشه نفرت انگیز را در خواب به دنبال خود می دیدم از خواب پریدم، لیکن نفسی کشیدم و با خود گفتم: «آه! چه خوب شد که خوابی بیش نبود!...» اما پیش از آنکه پلک های سنگین و خواب آلود خود را بگشایم و این رویای شوم را همچون لوحی حقیقی و برجسته بر اشیاء محیط خود یعنی بر سنگفرش مرطوب و نمناک زندان، بر شعله پریده رنگ چراغی که به شب افروخته ام، بر تار و پود زمخت و خشن جامه ای که به تن دارم و بالاخره بر چهره تیره و گرفته سرباز نگهبانی که فانسقه اش از ورای میله های زندان می درخشد نوشته و مجسم ببینم حس می کنم که چند لحظه است صدایی در گوشم طنین انداخته است و می گوید: محکوم به اعدام!

۲

سحرگاه خاموش یکی از ایام ماه اوت بود.
سه روز بود که محاکمه مرا آغاز کرده بودند؛ سه روز بود که نام من و شرح جنایتی که مرتکب شده بودم جمع کثیری را به محکمه می کشید، جمعی تماشاگر مشتاق که به نیمکت های تالار دادگاه هجوم می آوردند و همچون کلاغان که در کمین لاشه ای باشند مترصد و نگران من بودند. سه روز بود که بساط خیمه شب بازی دادگاه برپا بود و بازیگران این خیمه شب بازی یعنی قضات و شهود و وکلای مدافع و مدعیان عمومی، گاهی با قیافه های مضحک و عجیب و غریب و گاهی به وضعی رعب انگیز و خون آشام، لیکن به هر صورت عبوس و درهم و شوم، از جلو چشم من می رفتند و می آمدند. در دو شب اول این دادرسی به علت وحشت و اضطراب فوق العاده ای که به من دست داده بود نتوانستم بخوابم لیکن در شب سوم از فرط کسالت و خستگی خوابیدم.
نیمه شب قاضیان مرا گذاشتند و به مشاوره پرداختند. نگهبانان مرا به زندان بازگرداندند و بر حصیری که در گوشه دخمه بود انداختند. فورا به خواب عمیقی فرو رفتم و از دنیا و مافیها فارغ شدم. نخستین ساعات استراحت و آسایش که پس از روزها رنج و اضطراب و تشویش نصیب من شد همان ساعاتی بود که آن شب به خواب گذشت.
هنوز در گرماگرم آن خواب خوش و سنگین بودم که آمدند و مرا بیدار کردند. این بار برای بیدار کردن من تنها صدای پوتین های میخ دار زندانبان و صدای برهم خوردن دسته کلید او و صدای خشک و گوشخراش کلون های در سنگین زندان کفایت نکرد بلکه برای بیرون کشیدنم از آن حال اغماء لازم آمد که زندانبان به صدای مهیب و زننده خود در گوشم صدا کند و با دست خشن و زمخت خود بازوانم را تکان دهد و بگوید: برخیز!...
من چشم گشودم و وحشت زده از جا پریدم و بر بستر حصیر نشستم. در این اثنا از ورای پنجره بلند و باریک دخمه خود انعکاس اشعه زرینی بر سقف دالان مجاور دخمه دیدم. برای ما زندانیان میسر نیست که آسمانی به جز طاق دالان های زندان ببینیم، و چون چشمان من و هم زنجیران من کاملاً با ظلمت زندان خو گرفته است من به آسانی تشخیص دادم که آن انعکاس زرین از نور خورشید است. راستی که من چقدر خورشید را دوست دارم.
از تماشای آن انعکاس زرین رو به زندانبان کردم و گفتم:
ـ چه روز خوشی است!...
زندانبان لحظه ای خاموش ماند، گویی در این فکر بود که آیا سخن من ارزش جواب دارد یا نه؛ پس ناگهان زمزمه ای کرد و گفت:
ـ ممکن است.
من بی حرکت ماندم و در حینی که حواسم کاملاً به جا نبود و لبخندی بر لب داشتم چشم بر آن انعکاس زرین که سقف دالان را روشن کرده بود دوختم. پس از مدتی نظاره، باز گفتم:
ـ راستی که چه روز خوشی است!...
زندانبان جواب داد:
ـ آری، روز خوشی است، ولی زودباش، منتظر تو هستند.
همین چند کلمه، مانند نخی که به پای حشره ای بسته باشد و او را از پریدن بازدارد مرا به خود آورد و متوجه حقیقت کرد. مانند آنکه پرتو برق خیره کننده ای دیده باشم ناگهان سالن تاریک محکمه جنایی و علامت نعل اسب قضات و جامه های سرخ ایشان و صف شهود را با قیافه های گیج و مبهوت مشاهده کردم و سربازان محافظ خود را که در دو طرف نیمکت ام به حال خبردار ایستاده بودند دیدم و متوجه شدم که سر تماشاچیان در انتهای سالن تاریک محکمه همچون سر مورچگان تکان می خورد و نگاه خیره دوازده تن عضو هیئت منصفه که در ساعات خواب و آسایش من بیدار مانده اند به من دوخته است.
من از جا برخاستم. دندان هایم بر هم می خورد و دستم می لرزید چنان که قادر نبودم لباس هایم را پیدا کنم. ساق پایم لرزان و مرتعش بود و مانند باربری که بیش از اندازه بارش کرده باشند در اولین قدمی که برداشتم یکه خوردم و نزدیک بود بر زمین بیفتم، با این وصف به دنبال زندانبان حرکت کردم و رفتم.
دو تن سرباز محافظ بر در دخمه ایستاده و منتظر من بودند. آن ها به دست من دستبند زدند. دستبند قفل کوچک و محکمی داشت که بستن آن مشکل بود و سربازان آن قفل را با کمال دقت و احتیاط بستند. من بی حرکت ایستاده بودم و مقاومت نکردم. گویی دستگاه بی جانی بودم و مرا به دستگاه دیگری می بستند.
بدین ترتیب از حیاط خلوتی عبور کردیم. هوای زنده و جانبخش سحری جان تازه ای در من دمید. سر برداشتم و به آسمان نگریستم. آسمان صاف و آبی رنگ بود و اشعه گرم خورشید که به دودکش بخاری های زندان تابیده و شکسته بود زوایای نورانی و عریضی بر فراز دیوارهای دخمه و تاریک زندان تشکیل داده بود. به راستی که چه روز خوشی بود.
ما از پلکان مارپیچی بالا رفتیم و از دالانی عبور کردیم. بعد، از دالان دوم و سپس از دالان سومی گذشتیم. پس از آن در کوتاهی به روی ما باز شد. هوایی گرم مخلوط با همهمه و جنجال به صورتم خورد. این هوا از نفس افراد زیادی بود که در سالن دادگاه جنایی نشسته بودند. من داخل دادگاه شدم.
همین که در تالار دادگاه ظاهر شدم همهمه ای از میان جمع و سر و صدایی از اسلحه سربازان برخاست. نیمکت ها با سر و صدای زیاد جابه جا شد و در حینی که من از آن تالار دراز و از میان دو دسته مردم که سربازان در جلو ایشان ایستاده بودند می گذشتم حس می کردم که چهره تماشاچیان مانند صورت های خیمه شب بازی به نخی بسته است و سر همه آن نخ ها به من منتهی می شود؛ آری حس می کردم که مرکز توجه آن قیافه های مات و مبهوت منم.
در این لحظه متوجه شدم که دیگر دستبند به دست ندارم ولی هر چه فکر کردم به یاد نیاوردم که کی و کجا دستبند را از دستم باز کرده اند.
آنگاه سکوتی عمیق و سنگین بر فضای دادگاه حکمفرما شد. من به جایگاه خود رسیده بودم. در آن لحظه همهمه و جنجال تماشاچیان خاموش شد من نیز به خود آمدم و ناگهان فهمیدم که آن لحظه قطعی فرا رسیده است و اینک مرا آورده اند تا حکم صادره از طرف دادگاه را درباره خود بشنوم.
هر کس هر گونه که می خواهد تعبیر کند ولی من از این توجه کمترین احساس تشویش و اضطراب در خود نکردم. پنجره های سالن دادگاه گشوده بود. هوای آزاد و صدای همهمه و جنجال مردم شهر از پنجره ها به درون می آمد. تالار چندان روشن و نورانی بود که گفتی آن را برای جشن عروسی آماده کرده اند. اشعه جانبخش خورشید به درون می تابید و عکس چهارچوب پنجره ها را در گوشه و کنار، گاهی بر کف تالار دادگاه، گاهی بر روی میزها مجسم می ساخت و گاه نیز به گوشه دیوارهای سالن برمی خورد و می شکست. شعاع آفتاب وقتی از شیشه های لوزی شکل و شفاف پنجره سالن عبور می کرد در فضای سالن منشوری نورانی پدید می آورد که ذرات زرین گرد و غبار در آن به رقص مشغول بودند.
قضات دادگاه که در انتهای تالار نشسته بودند شاد و خرسند به نظر می رسیدند و یقینا خرسندی ایشان از این بود که به کار خود خاتمه داده اند. چهره رئیس دادگاه که از انعکاس نور در شیشه پنجره روشن شده بود حکایت از آرامش خاطر و لطف و مهربانی می کرد. یکی از دادرسان علی البدل که مردی جوان بود در حینی که یقه لباس خود را در دست مچاله می کرد شاد و خندان با بانوی زیبایی که کلاه گلی رنگی بر سر داشت گرم صحبت بود. آن بانوی زیبا مورد لطف و محبت قاضی واقع شده و پشت سر او جا گرفته بود.
تنها اعضای هیئت منصفه خسته و کوفته و پریده رنگ به نظر می رسیدند و علت این حال به ظاهر چنین بود که تمام آن شب را به بیداری گذرانده بودند. برخی از ایشان چنان خسته و کسل بودند که خمیازه می کشیدند. از قیافه هیچ یک از آنان خوانده نمی شد که حامل حکم اعدام کسی باشند و من وقتی به چهره این نجبای قوم می نگریستم جز آرزوی یک خواب راحت چیزی در آن ها نمی خواندم.
روبروی من پنجره ای بود که کاملاً باز بود. صدای خنده گل فروشان از ساحل رودخانه به گوشم می رسید. از ورای پنجره می دیدم که گل زرد رنگ و کوچک و زیبایی در شکاف تخته سنگی روییده و غرق در نور مسرت بخش خورشید شده است و با باد بازی می کند.
به راستی چگونه ممکن بود که در میان این همه احساسات خوش و زیبا اندیشه ای شوم و نامیمون به خاطرم خطور کند؟ چگونه ممکن بود که از هر سو غرق در هوای آزاد و نور جانبخش خورشید باشم و فکری به جز آزادی و نجات در مغز خود بپرورانم؟ امید در دل من همچون خورشید تابیدن گرفت و من مانند کسی که منتظر دریافت حکم آزادی و نجات خویش است به انتظار شنیدن حکم دادگاه ماندم.
در این هنگام وکیل مدافع من از در درآمد. قضات دادگاه منتظر او بودند. وکیل از صرف صبحانه بازمی گشت و با اشتهای تمام غذای شاهانه ای خورده بود. وقتی در جایگاه خویش قرار گرفت با قیافه ای متبسم سر به سوی من گرداند و گفت:
ـ من کاملاً امیدوارم.
من نیز لبخندی زدم و گفتم:
ـ راستی؟
وکیل گفت:
ـ آری، گرچه من هنوز اطلاعی از مفاد حکم ندارم ولی گمان می کنم که عامل «عمد» را از موضوع اتهام شما حذف کرده باشند. در این صورت جنایت غیرعمدی است و مجازات شما فقط حبس ابد با اعمال شاقه خواهد بود.
من برآشفتم و گفتم:
ـ ای آقا، چه می فرمایید؟ من صد بار مرگ را بر چنین مجازاتی ترجیح می دهم.
آری، به راستی که من مرگ را ترجیح می دادم. بعلاوه نمی دانم چه صدایی بود که از درون دل من برمی خاست و به من می گفت: چرا از گفتن این سخن بیم داری؟ مگر تاکنون حکم اعدام کسی را جز در نیمه شب و در پرتو مشعل ها و جز در میان تالار تیره و تار و جز در شب سرد و بارانی زمستان خوانده اند. اکنون که ماه فرح انگیز اوت و ساعت هشت صبح و روز چنین خوشی است چگونه ممکن است این دادرسان خوش قلب و مهربان حکم اعدام تو را صادر کرده باشند؟ خیر، خیر، غیرممکن است. و در همین اندیشه بودم که باز چشمم به آن گل زرد کوچک و زیبا که به دست نسیم بازی می کرد، دوخته شد.
ناگهان رئیس دادگاه که فقط منتظر وکیل مدافع من بود به من امر داد که از جا برخیزم. سربازان پیشفنگ کردند و تماشاچیان مانند اینکه جریان برق از بدنشان گذشته باشد همه در یک دم از جا پریدند و ایستادند. در پای میز قضات میز کوچکی بود که در پشت آن قیافه پوچ و بی حالتی به نظر می رسید و من گمان می کنم که از آن منشی محکمه بود. منشی رشته سخن را به دست گرفت و خطابه ای را که هیئت منصفه در غیاب من به عنوان دادگاه نوشته بودند قرائت کرد. عرقی سرد بر سراپای بدن من نشست و به دیوار تکیه کردم تا بر زمین نیفتم.
رئیس دادگاه پرسید؟
ـ آقای وکیل مدافع، آیا در مورد انطباق جرم با مجازات اظهاری دارید؟...
من خود می خواستم دهان باز کنم و خیلی چیزها بگویم ولی چیزی بر زبانم نیامد و زبانم به سقف دهانم چسبیده ماند.
وکیل مدافع من از جا برخاست.
من فهمیدم که وکیلم می کوشد خطابه هیئت منصفه را رد کند و مجازات اعدام را بدل به مجازاتی کند که وقتی چند لحظه قبل با امیدواری به من اظهار کرده بود من آشفته و خشمگین شدم.
خشم و نفرت من از مجازات حبس موبد با کار اجباری به درجه ای بود که با آنکه هزاران گونه بیم و اضطراب در دل داشتم و در سرم هزار اندیشه ضد و نقیض در نبرد بودند آن را آفتابی کردم. می خواستم آنچه را که سابقا به وکیل مدافع خود گفته بودم به صدای بلند تکرار کنم و بگویم که مرگ را صدبار بر حبس ابد با اعمال شاقه ترجیح می دهم، اما نفسم در سینه تنگی گرفت و تنها توانستم بازوان او را به شدت تکان بدهم و با یک دنیا هیجان و اضطراب فریاد برآورم که: خیر!... خیر!
دادستان با وکیل مدافع من در نبرد بود و من با بهتی آمیخته به خرسندی و رضای خاطر به سخنان او گوش می دادم. پس از آن، قضات از اتاق بیرون رفتند و باز مراجعت کردند و آنگاه رئیس دادگاه حکم مرا قرائت کرد.
مردم پس از استماع حکم، فریاد برآوردند که:
ـ محکوم به اعدام!...
و در حینی که نگهبانان مرا از تالار بیرون می بردند جمعیت با صدای مهیب عمارتی که فرو بریزد یکباره سر در پی من نهاد. من راه می رفتم ولی گیج و مدهوش بودم. در درون من انقلابی برپا بود. تا وقتی که حکم اعدام مرا نخوانده بودند حس می کردم که من نیز در همان محیطی به سر می برم که مردم زندگی می کنند و مانند ایشان نفس می کشم و قلبم مانند قلب یک موجود زنده ضربان دارد، اما از آن پس احساس می کردم که بین من و جهان حایلی به وجود آمده است. دیگر، هیچ چیز مانند ایام سابق در نظرم جلوه نداشت. آن پنجره های بزرگ و نورانی تالار دادگاه، آن آفتاب تابان و آسمان صاف و آن گل زرد کوچک و زیبا همه در نظر من مانند کفن سفید و پریده رنگ می نمودند. حتی مردان و زنان و کودکانی نیز که بر سر راه من می رفتند و می آمدند در نظرم همان اشباح موهوم جلوه می کردند.
در پای پلکان دادگاه درشکه سیاه و کثیف و مشبک زندان به انتظار من توقف کرده بود. وقتی سوار درشکه می شدم بر حسب تصادف نظری به میدان انداختم. عابرینی که به سمت درشکه می آمدند فریاد برآوردند که اینک یک تن محکوم به اعدام!... حس می کردم که ابری در میان من و اشیاء خارج حایل شده است و به نظرم چنین می رسید که در ورای آن ابر دو دختر جوان را تشخیص می دهم که با چشمان بهت زده و مشتاق به دنبال من می دوند. دختر کوچکتر دست می زد و می گفت:
ـ چه خوب!... شش هفته دیگر کارش را خواهند ساخت.

نظرات کاربران درباره کتاب کلود ولگرد

کلود ولگرد من این کتاب را تازه تمام کردم به عنوان یک کتاب کلاسیک شاید خواندن آن لازم باشد ولی‌ خیلی‌ جالب نیست البته خیلی‌ حجیم نیست و شاید یکی‌ دو روز تمام شود
در 9 سال پیش توسط Ram...eri
کتاباى ویکتور هوگو رو بی برو برگرد باید خرید و خوند اصلا نباید واسه خوندنش شک کرد
در 1 سال پیش توسط اميرهومان كمالى
اسمه ایشون ویکتور بود نه ویکترو
در 2 سال پیش توسط meh...loo
مرگ ...
در 6 سال پیش توسط Som...oun
خیلى عالى
در 1 هفته پیش توسط sal...deh
عنوان: کلود ولگرد؛ نویسنده: ویکتور هوگو؛ مترجم: محمد قاصی؛ مشخصات نشر: تهران، نگاه، 1369، در 176 ص، موضوع: داستانهای نویسندگان فرانسوی قرن 19 م
در 4 سال پیش توسط Ahm...ani
در مورد دردی است که یک محکوم اعدام می کشد
در 4 سال پیش توسط Ela...idi
این کتاب به شیوه ای زیبا احساسات فردی که محکوم به اعدام است را نشان می دهد ولی یک اشکال که در آن وجود دارد این است که نقش جامعه را در کشاندن این فرد به چوبه دار خیلی پر رنگ تر از چیزی که است نشان می دهد. ولی در کل کتابی که محمد قاضی ترجمه کرده رو باید بدون توجه به اسم نویسنده اش خوند.
در 6 ماه پیش توسط mah...ani