Loading

چند لحظه ...
کتاب جنوب‌ مرز، غرب‌ خورشید

کتاب جنوب‌ مرز، غرب‌ خورشید

نسخه الکترونیک کتاب جنوب‌ مرز، غرب‌ خورشید به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق اپلیکیشن رایگان فیدیبو در دسترس است. همین حالا دانلود کنید

با کد تخفیف hifidibo این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۰۰۰ تومان ارزان‌تر بخرید!

درباره کتاب جنوب‌ مرز، غرب‌ خورشید

سی سالم بود که زن گرفتم. با زنم تو یکی از تعطیلات تابستونی که تنهایی سفر می‌کردم آشنا شدم. پنج سال از من جوون‌تر بود. داشتم تو یکی از جاده‌های روستایی راه می‌رفتم که یه دفعه‌ای بارون گرفت. من هم دوون دوون خودمو به اولین جایی رسوندم که می‌شد از دست بارون در امون بود. اون و یکی از دوست‌هاش هم اون‌جا ایستاده بودن و منتظر بودن بارون بند بیاد. سه‌تایی‌مون موش آب کشیده شده بودیم. طولی نکشید که سه‌تایی‌ شروع کردیم به حرف زدن تا بارون بند بیاد. اگه هیچ بارونی درکار نبود یا مثلاً اگه با خودم چتر برده بودم (که احتمالش خیلی زیاد بود، چون قبل از این‎که از هتل بزنم بیرون داشتم چترمو برمی‌داشتم که یه دفعه منصرف شدم) هیچ‌وقت اونو نمی‌دیدم. اگه اونو نمی‌دیدم، بعید نبود که هنوز تو همون شرکت کتاب‌های درسی گرفتار باشم و با ناامیدی به دیوار اتاق نشیمن خونه‌ام تو اون آپارتمان کذایی تکیه بدم و تنهایی مشروب بخوردم و با خودم حرف بزنم. این اتفاق باعث میشه این حقیقت تلخ رو با همه‌ی وجودم درک کنم؛ این حقیقت که کوچک‌ترین احتمال‌هایی که تو مسیر زندگی‌ سر راهمون قرار می‌گیرن می‎تونن به یه چشم بهم زدن آینده‎مونو دگرگون کنن و زندگی‌مونو برای همیشه تغییر بدن. من و یوکیکو از همون لحظه‌ی اول جذب همدیگه شدیم. دوستش خیلی از خودش خوشگل‌تر بود، اما چشمم فقط یوکیکو رو می‌دید و بس. یه جذابیت قوی و غیرمنطقی ما دوتا رو به طرف هم می‌کشید؛ تقریباً دیگه داشتم فراموش می‌کردم مغناطیس تو رابطه چه مفهومی داره و چه شکلیه. اون هم تو توکیو زندگی می‌کرد، به همین خاطر به محض این‎که سفرمون تموم شد، فوراً با هم قرار گذاشتیم و همدیگه رو دیدیم. هرچی بیشتر می‌دیدمش، بیشتر ازش خوشم میومد. خوشبختانه یوکیکو از اون دسته زن‌هایی بود که به چشم مردهای دیگه نمیومد و ظاهرش خیلی جلب توجه نمی‌کرد. اما یه چیزی تو صورتش داشت که معنی‌اش رو فقط من می‌فهمیدم. هر وقت با هم قرار داشتیم، نگاه طولانی و عمیقی بهش می‌انداختم و مطمئن می‌شدم عاشق اون چیزی‌ام که دارم می‌بینم. همیشه می‌پرسید «چرا این‌طوری بهم خیره میشی؟» من هم می‌گفتم «چون‌ خیلی زیبایی.» «تو اولین کسی هستی که همچین حرفی می‌زنی.» «چون من تنها کسی‌ام که می‌فهمم تو چقدر زیبایی. باور کن فقط من می‌دونم.» اوایل آشنایی‌مون حرفمو باور نمی‌کرد اما خیلی زود فهمید دروغ نمیگم و فیلم بازی نمی‌کنم. اغلب می‌رفتیم به جاهای خلوت و آروم و با هم حرف می‌زدیم. می‌تونستم در مورد هر چیزی باهاش حرف بزنم بدون این‎که مجبور باشم مراقب کلمه‌هام باشم، خودمو سانسور کنم یا یه بحث دیگه رو پیش بکشم. می‌تونستم سنگینی ده سالِ از دست رفته‌ی زندگی‌ام رو‌ به وضوح حس کنم، همه‌ی اون سال‌هایی که بیهوده گذشت و منو از پا درآورد. باید قبل از این‎که دیر می‌شد، قسمت‌های از دست رفته‌مو به خودم برمی‌گردوندم. وقتی یوکیکو رو می‌گرفتم تو بغلم، یه حس دیرآشنا میومد سراغم؛ یه حسی که مدت‌ها بود تو لایه‌های زیرین روحم اسیر شده بود و راه رهایی نداشت. وقتی از هم خداحافظی می‌کردیم، احساس می‌کردم دوباره گم شدم؛ گمشده‌ای تو دنیای غریبه و تلخ خودم. تنهایی آزارم می‌داد و سکوت کلافه‌ام می‌کرد. یه هفته قبل از تولد سی‌سالگی‌ام، بعد از سه ماه رفت‌ و آمد و با هم بودن، ازش خواستگاری کردم. باباش رئیس یه شرکت ساختمونی تقریباً بزرگ بود. مرد خوبی بود. شخصیت جالبی هم داشت. اون مرد حتی دیپلم نداشت ولی از اون آدم‌هایی بود که دنبال آینده‌شون رفته بودن و فردا رو با دست‌های خودشون ‌ساخته بودن. خیلی تندمزاج بود و این خصوصیتش چندان با روحیات من سازگار نبود. کلّ توکیو رو تو مرسدس بنزش با راننده‌اش می‌گشت و به کارهاش می‌رسید اما حتی یه ذره‌ خودپسندی و خودبزرگ‌بینی تو رفتارش دیده نمی‎شد. وقتی رفتم ببینمش و ازش اجازه بگیرم تا با دخترش ازدواج کنم، بهم گفت «شماها که دیگه بچه نیستین، اگه همدیگه رو دوست دارین بقیه‌اش به خودتون مربوطه.»

ادامه...

مشخصات کتاب جنوب‌ مرز، غرب‌ خورشید

نظرات کاربران درباره کتاب جنوب‌ مرز، غرب‌ خورشید