این حکایت داستان دل است که شهریار جان آدمی است و در این دنیای دون به ماخولیای نسیان مبتلا گردیده و دلدار خویش از یاد برده است. چنین است که شاد نیست و اشک روشنگر و لبخند شادی آور ا ز وی دور شدهاند. لیکن یار همچون دریای بخشنده در جستجوی اوست تا ابر وجود او را بارور ساخته و به سوی خویش فراخواند. پس به نوروزی خجسته، پیک سالخورد باد پیام یار به وی میرساند؛ شکیباییاش میستاند و او دیوانهوار چون رود، به راه میافتد و...