اگر میدانستم که این آخرین باریست که میبینم به خواب رفتهای،
رواندازت را مرتب میکردم و نگاهاَت میکردم.
آنگاه از خدا میخواستم تو را حفظ کند.
اگر میدانستم که این آخرین باریست که میبینماَت که از در بیرون میروی،
در آغوشاَت میکشیدم، و یک بار دیگر صدایت میزدم تا رو برگردانی و من صورت خوبت را یک بار دیگر تماشا کنم.
اگر میدانستم که این آخرین باریست که صدایت را میشنوم،
صدایت را ضبط میکردم و آنگاه در سراسر عمرم به آن گوش میدادم.
اگر میدانستم آخرین لحظههاییست که با تو میگذرانم،
فرصت را مغتنم میشمردم و میگفتم: «دوستت دارم!» و به این اکتفا نمیکردم که میدانی که دوستت دارم.
بنابراین، با فرض اینکه فردا هرگز از راه نمیرسد و امروز آخرین فرصت با هم بودن ماست،
دوست دارم بگویم که چقدر دوستت میدارم و امیدوارم این حرف عاشقانه هرگز از یادت نرود.
هیچکس فرارسیدن فردا را تضمین نکرده است. چه پیر باشی چه جوان، ممکن است فردا را نبینی.
شاید امروز آخرین فرصتیست که میتوانی محبوب خویش را در آغوش بگیری.
بنابراین، اگر منتظر فردایی، چرا امروز نه؟
زیرا اگر فردا هرگز فرانرسد، حسرت امروز را خواهی خورد، حسرت یک لبخند، در آغوش کشیدن.
امروز میتوانی آرزویی را برآوری.
بنابراین، عزیزانت را تنگ در آغوش بگیر و در آغوششان زمزمه کن که دوستشان میداری و هرگز آنها را از قلب خود بیرون نمیگذاری.
از فرصت استفاده کن و بگو: «متأسفم،» «مرا ببخش،» «از تو سپاسگزارم،» یا «مسئلهای نیست.»
آنگاه اگر فردا هرگز فرانرسد، حسرت امروز را نخواهی خورد.