مارکس نه تنها یک نیهیلیست نیست، بلکه در تزهای راجع به فوئرباخ در آخرین تز (یازدهم) میگوید: «فلاسفه فقط جهان را به شکلهای مختلف تفسیر کردهاند؛ نکته این است که آن را تغییر داد.» پس، او نه یک فیلسوف و متفکّر که از بُرج عاج، بلکه از پائین به جهان و مردم مینگریست. به تودهها، به کارخانهها، به رنجهای تهیدستان و رنجبران که موتور تغییر و نیازمند تغییر هستند. برای تحقّق چنین هدفی، نمیشود با جهانبینی منفی و تاریکاندیشی آغاز کرد.
ایضاً برای تغییر به یک دستگاه فکری، به سازمان و تشکیلات و ایدئولوژی نیاز است و نیروهائی که موتور این تشکیلات هستند باید آگاه و بسیج شوند تا تغییر را عملی سازند. پس، ملاحظه میکنیم که گوته و نیچه از بالا و در انتزاع به تفسیر جهان و نقد جهان میپردازند و از آنچه مشاهده میکنند و «از ستیغهای خرد» درد و بیماری بدخیم و جهان را چونان «یک تیمارستان» مییابند و مارکس هم جهان را انباشته از بیعدالتی و استثمار و درد و رنج میبیند، لیکن آنها که قربانی چنین وضعی هستند، سازندگان و تولیدکنندگان یعنی کارگران و کشاورزان و اقشار نزدیک به آنها به شمار میآیند و رنج آنها، او را میآزارد و آن را نادرست، غیرعقلانی و ظالمانه مییابد. ولی چون نمیتواند یک نظارهگر بماند و تنها آن را شاهد باشد و تفسیر کند یا بیتفاوت از کنار آن بگذرد، به دو اقدام، اهتمام میورزد. نخست وضع موجود را نقد میکند و سپس طرح نو را درمیاندازد و راه تحقّق آن را ارائه میدهد. به عبارت دیگر، او بدون اینکه اثبات کند که فلاسفه و متفکّران پیشین به خطا بودهاند و با آن تفاسیر که این رنجها را نمیدیدند یا عدّهای آن را میدیدند لیکن راه مناسب برای برانداختن این نظام غیرعادلانه را ارائه ندادند، نمیتوانست تئوری خود را معرّفی کند. لذا، بهجای اینکه به زندگی آرام و آسوده فقط به تفسیر جهان بسنده کند، به پا میخیزد، با نظم موجود میستیزد و به بیداری و بسیج نیروهائی که آنها را در رنج و زیر سلطه میبیند، میپردازد. درنتیجه از آلمان و وطنش اخراج میشود، از بلژیک هم که نظم موجود، او را عنصری نامطلوب و تحریککننده مییابد، اخراج میگردد، سپس از فرانسه که مهد انقلاب کبیر بوده و اینک تحت کنترل بورژوازی است هم تبعید میگردد و مآلاً در انگلستان رحل اقامت میافکند و بقیّۀ عمر را در همان مسیر ستیهندگی برای مغلوبان و مظلومان درنهایت فقر و حرمان به کار جانکاه و توانفرسای علمی تا واپسین لحظۀ عمر گام میزند. لیکن نتیجۀ این کار و ستیز بیامان این نابغۀ خستگیناپذیر و همرزم بیبدیلش که در نبوغ دست کمی از او نداشت، حماسیترین تغییرات را در جهان حادث کرد و باعث شد آثاری که آفریدند بیشترین حجم کُتب و مقالات و مباحثات را نسبت به سایر نوابغ جهان به خود اختصاص دهند و شگفتیآورترین رویدادها را رقم زدند. امّا این حرکت بزرگ آتش معکوس و احتراق ناقص backfire هم بهبار آورد و آن هدف مقدّس که رستگاری این جهانی برای فُقرا و زحمتکشان بود، دچار عقبگرد گردید.
مارکس و انگلس در یکی از کوبندهترین و آهنگینترین جزوات انقلابی و سیاسی، تاریخ بشر را با دگرگونی و چالش مواجه ساختند: «شَبَحی که بر اروپا سایه افکنده، شَبح کمونیسم است.» امّا این اتّفاق نیفتاد و اروپای سرمایهداری با مانورها و رفورمهایش، شَبَح مزبور را از سر گذراند و هم از درسها و آژیرهای مارکس آموخت. «همۀ قدرتهای اروپای کهنه واردِ اتّحادّیۀ مقدّسی شدهاند تا با وِرد و جادو این شبح را از سر باز کنند: پاپ و تزار، مترنیخ و گیزو، تندروهای فرانسوی و جاسوسان پلیس آلمان.»